گزیده اشعار - قصاید

وحشی بافقی

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱ - در ستایش شاهزادهٔ آزاده شاه خلیل الله

وحشی بافقی
حسن ترا که آمده خط گرد لشکرش بس ملک دل هنوز که گردد مسخرش
رویی ز اول خطش آغاز رستخیز گویی ز اهل عشق چو صحرای محشرش
خورشید لعل پوش چگویم کنایه ایست چون ماه لیک هاله ای از طوق عنبرش
هرچند توتی است خطت ، چون در آتش است بر من مگیر نکته چو خوانم سمندرش
خاکی که عکس روی تواش کان لعل ساخت سازد زمین صومعه یاقوت احمرش
رویت مگر بجای خلیل است ورنه چیست در یکدگر شکستن بتهای آذرش
زان غمزه الامان که اجل نوحه می کند بر سینه ای که نوک فرو برده خنجرش
از رشک رشتهٔ در او گریهٔ صدف اندر گلو گره شد خوانند گوهرش
شیرینی فراغ کند تلخ در مذاق زهری که آشکار شد از طرف شکرش
بلبل ترانه می کشد از گل به سبزه وار تا دیده بر کنارهٔ گل سبزهٔ ترش
یارب که باد دولت خوبیش بردوام لطف یگانه دو جهان یار و یاورش
برهان دین سمی خلیل صنم شکن کآمد حریم کعبه جان ساحت درش
می خواست مرغ وهم که بر بام او پرد مقراض شد به قطع پرش هر دو شهپرش
بر زلف حور روز چو عنبر کند سیاه دودی که روز بزم برآید ز مجمرش
جوشن شکاف یخ نشود تیغ آفتاب در سایه عدالت انصاف گسترش
گردون به داد شاهی دهرش چرا که هست این ملک زیب دیگر وزو نیست زیورش
بی تخت خسروی سر تاجش ستاره سای شاه جهانیان نه و آفاق چاکرش
کشتی نوح در دم توفان قهر او نه بادبان به جای بماند نه لنگرش
برق آمده ست و بر سم او بوسه می دهد نبود شرر جهنده ز نعل تکاورش
گنج است و مار ، مار چه گفتم، زبان مار زهر آبدار تیغ مرصع به جوهرش
ای سروری که هر که سرش خاک پای تست زیبد به سر ز تاج زر مهر افسرش
تیغت میان هر دو صفا آورد پدید خصمت که دشمنی ست میان تن و سرش
در مهد مدعای تواش پرورش دهند هر طفل نه پدر که بود چار مادرش
در دفع تیر حادثه پیشت سپر شود چتر مرصع فلک و قبهٔ زرش
بودی اگر چو رای تو بنمودی آب خضر آیینه ای که جلوه نما شد سکندرش
آراست چرخ حلقهٔ پروین به شب چراغ خاص از پی همین که کنی حلقهٔ درش
شد خضر راه بخت تو نخلی که نار طور شمع ره کلیم شد از شاخ اخضرش
گر مهر در تو کج نگردد بشکند سپهر در دیده آن خطوط شعای چو نشترش
انداخت دست آمر نهیت بریده سر زر را به جرم اینکه شرابست دخترش
نهی تو شد چنان که دو پرگالهٔ دو صبح دوزد عروس مهر به هم بهر چادرش
گر زهره رابه بزم نشاط تو ره دهند جاروب فرش بزم شود طرف معجرش
دف پاره کرد چرخ به بزم مخالفت غربال خاک بیز بلا ساخت چنبرش
دهقان زرع قدر ترا کی کند قبول گردون کهنهٔ فلک و گاو لاغرش
یک بار اگر ز مشرق رایت کند طلوع من بعد مهر یاد نیاید ز خاورش
طبعت که زادهٔ خلف جود و بخشش است بحر است یک برادر و کان یک برادرش
رخش براق فعل تو زیبد به وقت آب سطل مه سه روزه پر از آب کوثرش
می خوانمش سپهر ولی گر بود سپهر با چار ماه عید مقارن شش اخترش
در حیرتم که چون ز درون بر برون بتاخت روز نخست گشت چو صورت مصورش
اندر عنان او نفس برق سوخته ست چون غاشیه به دوش برد باد صرصرش
سد دایره نموده ز پرگار دست و پای یک دم که ره فتاد به چرخ مدورش
قطب سپهر گر به ته پا در آورد چون لام الف کند الف خط محورش
سازد ز نعل و میخ سرش همچو روی تیر در بیشه گر گذار فتد بر غضنفرش
عاجز ز وصف شکل ویم کز سبک روی اندیشه در نیافت سراپای پیکرش
شاهی به پشت زینش و بازی به روی دست بازی عقاب گشته زبون چون کبوترش
بازی که نسر طایر و واقع کند شکار گردد شکارگاه اگر چرخ اخضرش
آرد به ضرب گردنی از اوج غاز را بیند به جوی کاهکشان گر شناورش
افتد عقاب و رقص کنان پرزند به خاک چون طبل باز ساز شد وبانگ شهپرش
آرد شکست و بر سپه کرکس ار بود سد لشکر غراب سیاهی لشکرش
بردست شه ننشسته چو شاهی به تخت بخت زین پایه گشته شاهی مرغان مقررش
سیمرغ رفت شاهی مرغان به او گذاشت وز خوف تا به حشر نیاید برابرش
گر یابد آن کلاه که دارد ز دست شاه بر طرف سر نهد عوض تاج قیصرش
وحشی ز حرف اسب زبان بست و ذکر باز کز وصف عاجز است زبان سخنورش
تا هر کرا ز دولت و بخت است اسب و بار گردد شکار کام دل آسان میسرش
زین نوع باز و اسب که گفتم هزار بیش بادا به زیر ران و سر دست نوکرش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این چکامه با بهره‌گیری از مضامین عاشقانه آغاز می‌شود و شاعر با استعاره‌هایی لطیف، جمالِ معشوق و خطِ عارض (موهای تازه رسته بر چهره) او را به عنوان سرآغازِ تحولی روحی و محشری در دلِ عاشق ترسیم می‌کند.

در بخشِ اصلی و طولانیِ متن، فضا از تغزل به مدحِ حاکمی قدرتمند، دین‌دار و دادگستر تغییر می‌کند. شاعر با تصویرسازی‌های کیهانی و اغراق‌های هنرمندانه، ممدوح را فراتر از پادشاهان زمینی نشان داده و او را چنان توصیف می‌کند که گویی افلاک و عناصر طبیعی، همگی در خدمتِ عدالت و شمشیرِ او هستند.

معنای روان

حسن ترا که آمده خط گرد لشکرش بس ملک دل هنوز که گردد مسخرش

زیباییِ تو لشکری عظیم دارد که دل‌های بسیاری را اسیرِ خود کرده است.

نکته ادبی: خط: اشاره به موهای تازه رسته بر چهره.

رویی ز اول خطش آغاز رستخیز گویی ز اهل عشق چو صحرای محشرش

آن خطِ چهره‌ات که تازه پدیدار شده، چون صحرای محشر، رستاخیزی در دلِ عاشقانِ تو برپا کرده است.

نکته ادبی: رستخیز: قیامت، کنایه از شور و شری که عشق برپا می‌کند.

خورشید لعل پوش چگویم کنایه ایست چون ماه لیک هاله ای از طوق عنبرش

خورشیدی که لباسِ سرخ بر تن دارد (کنایه از چهره‌ای درخشان و سرخ‌فام)، هاله و دایره‌ای از عطر و گیسوی خوشبو بر گردِ خود دارد.

نکته ادبی: لعل پوش: استعاره از چهره‌ای که سرخیِ زیبایی دارد.

هرچند توتی است خطت ، چون در آتش است بر من مگیر نکته چو خوانم سمندرش

اگرچه خطِ چهره‌ات مانند توتیا سیاه است، اما چون در آتشِ زیباییِ توست، از من خرده مگیر که آن را سمندر (جانورِ اسطوره‌ای مقاوم در آتش) بنامم.

نکته ادبی: سمندر: نمادِ چیزی که در آتش زنده می‌ماند.

خاکی که عکس روی تواش کان لعل ساخت سازد زمین صومعه یاقوت احمرش

آن خاکی که با بازتابِ چهره تو به کانِ لعل تبدیل شده، اگر در زمینِ عبادتگاهی (صومعه) باشد، آن را به یاقوتِ سرخ بدل می‌کند.

نکته ادبی: صومعه: محل عبادت راهبان، استعاره از جایگاه پاک.

رویت مگر بجای خلیل است ورنه چیست در یکدگر شکستن بتهای آذرش

مگر چهره‌ات جایگاهِ حضرت ابراهیم است؟ وگرنه چرا باید بت‌هایِ آذر (پدر ابراهیم) در برابرِ آن بشکنند؟ (اشاره به شکسته شدنِ غرورِ بت‌پرستان).

نکته ادبی: بتهای آذر: اشاره اساطیری/دینی به بت‌هایی که ابراهیم شکست.

زان غمزه الامان که اجل نوحه می کند بر سینه ای که نوک فرو برده خنجرش

پناه بر خدا از آن کرشمه و غمزه تو که فرشته مرگ (اجل) را به نوحه‌خوانی واداشته است، برای آن سینه‌ای که خنجرِ چشمِ تو بر آن فرود آمده است.

نکته ادبی: غمزه: اشاره به نگاهِ کشنده و دلبرانه.

از رشک رشتهٔ در او گریهٔ صدف اندر گلو گره شد خوانند گوهرش

از حسادتِ صدف به رشته‌ی مرواریدِ دندان‌های تو، اشکی در گلویش گره خورده که همان مروارید شده است.

نکته ادبی: رشته در: کنایه از دندان‌های منظم و سفید.

شیرینی فراغ کند تلخ در مذاق زهری که آشکار شد از طرف شکرش

شیرینیِ دوری و فراق، تلخی‌ای را در کام ایجاد می‌کند که همچون زهری آشکار از بطنِ شکرِ وجودِ تو پدیدار شده است.

نکته ادبی: مذاق: ذائقه و کام.

بلبل ترانه می کشد از گل به سبزه وار تا دیده بر کنارهٔ گل سبزهٔ ترش

بلبل در سبزه زار از گل ترانه می‌خواند تا چشمانش به سبزه و خطِ تازه روی گل بیفتد.

نکته ادبی: سبزه تر: استعاره از موهای نرم روی چهره گل یا محبوب.

یارب که باد دولت خوبیش بردوام لطف یگانه دو جهان یار و یاورش

خداوند نگهدارنده دولت و پادشاهیِ او باد؛ کسی که لطفِ بی‌همتایش یار و یاورِ هر دو جهان است.

نکته ادبی: دولت: در متون کهن به معنای سعادت و پادشاهی.

برهان دین سمی خلیل صنم شکن کآمد حریم کعبه جان ساحت درش

او برهانِ دین و خلیلی است که بت‌شکنی می‌کند و آستانه درگاهش همان حریمِ مقدسِ کعبه است.

نکته ادبی: سمی خلیل: کسی که نام یا مقام خلیل‌الله را دارد.

می خواست مرغ وهم که بر بام او پرد مقراض شد به قطع پرش هر دو شهپرش

مرغِ اندیشه و وهم می‌خواست بر بامِ او پرواز کند، اما مقراضِ جلالش، هر دو بالِ آن را قطع کرد.

نکته ادبی: مقراض: قیچی، استعاره از ناتوانی ذهن در درک عظمت ممدوح.

بر زلف حور روز چو عنبر کند سیاه دودی که روز بزم برآید ز مجمرش

دودی که در مجلسِ بزم از بخوردان (مجمر) برمی‌خیزد، زلفِ حورِ بهشتی را به سیاهیِ عنبر جلوه می‌دهد.

نکته ادبی: مجمر: آتش‌دان.

جوشن شکاف یخ نشود تیغ آفتاب در سایه عدالت انصاف گسترش

شمشیرِ آفتاب‌گونه‌ی او، جوشنِ یخی را در سایه‌ی عدالتِ گسترده‌اش نمی‌شکافد (اشاره به امنیت و صلح).

نکته ادبی: جوشن: زره.

گردون به داد شاهی دهرش چرا که هست این ملک زیب دیگر وزو نیست زیورش

آسمان به عدالتِ شاهِ زمانه تن داده است، چرا که این سرزمین زیباییِ دیگری دارد و او زیورِ آن است.

نکته ادبی: گردون: آسمان یا چرخ روزگار.

بی تخت خسروی سر تاجش ستاره سای شاه جهانیان نه و آفاق چاکرش

او بدون تاج و تختِ خسروی، سرش به ستاره‌ها می‌ساید؛ او پادشاهِ جهانیان نیست، بلکه تمامِ آفاق غلامِ او هستند.

نکته ادبی: ستاره سای: کنایه از بلندی مقام.

کشتی نوح در دم توفان قهر او نه بادبان به جای بماند نه لنگرش

کشتیِ نوح در برابرِ توفانِ خشمِ او، نه بادبانی برایش باقی می‌ماند و نه لنگری.

نکته ادبی: توفان قهر: استعاره از قدرت نظامی و نظامیِ قاطع.

برق آمده ست و بر سم او بوسه می دهد نبود شرر جهنده ز نعل تکاورش

برق به استقبال آمده و سمِ اسبِ او را می‌بوسد؛ این شراره‌ای که از نعلِ اسبش می‌جهد، عادی نیست.

نکته ادبی: تکاور: اسبِ جنگی.

گنج است و مار ، مار چه گفتم، زبان مار زهر آبدار تیغ مرصع به جوهرش

تیغِ او گنجی است که مار (لبه‌ی زهرآلود) دارد؛ چه گفتم مار؟ زهرِ آبدارِ تیغِ جواهرنشانش کاری‌تر است.

نکته ادبی: زهر آبدار: کنایه از تیزی و کشندگی شمشیر.

ای سروری که هر که سرش خاک پای تست زیبد به سر ز تاج زر مهر افسرش

ای سروری که هر کس خاکِ پای تو شد، شایسته است که تاجِ زرینِ خورشید بر سرش باشد.

نکته ادبی: مهر: خورشید.

تیغت میان هر دو صفا آورد پدید خصمت که دشمنی ست میان تن و سرش

تیغِ تو میانِ دوستی و صفا آورده است؛ دشمنت که میانِ تن و سرش دشمنی افتاده (سرش را از تن جدا می‌کنی).

نکته ادبی: میان دو صفا: ایهام دارد به کوه صفا و معنای دوستی.

در مهد مدعای تواش پرورش دهند هر طفل نه پدر که بود چار مادرش

هر طفلی که در مهدِ خواسته تو پرورش یابد، به جای یک پدر، چهار مادر (عناصر اربعه) دارد.

نکته ادبی: چار مادر: عناصر چهارگانه (آب، باد، خاک، آتش).

در دفع تیر حادثه پیشت سپر شود چتر مرصع فلک و قبهٔ زرش

هنگامِ حوادث، چترِ مرصعِ آسمان و قبه‌ی زرینِ آن، همچون سپر در برابرِ تیرِ بلا برای تو می‌شود.

نکته ادبی: قبه زر: استعاره از خورشید یا اوج آسمان.

بودی اگر چو رای تو بنمودی آب خضر آیینه ای که جلوه نما شد سکندرش

اگر آیینه‌ای که اسکندر در آن آبِ حیات را دید، مانند رای و تدبیر تو بود، آن آبِ خضر را نشان می‌داد.

نکته ادبی: آب خضر: آب حیات.

آراست چرخ حلقهٔ پروین به شب چراغ خاص از پی همین که کنی حلقهٔ درش

آسمان حلقه پروین را شبانه چراغِ راه کرد، فقط برای اینکه تو به حلقه درِ خانه‌اش بیایی.

نکته ادبی: حلقه پروین: خوشه ستاره پروین.

شد خضر راه بخت تو نخلی که نار طور شمع ره کلیم شد از شاخ اخضرش

آن نخلی که آتشِ طور بر آن بود، خضرِ راهِ بخت تو شد و شاخه سبزش شمعِ راهِ کلیم (موسی) گشت.

نکته ادبی: نار طور: آتش مقدس کوه طور.

گر مهر در تو کج نگردد بشکند سپهر در دیده آن خطوط شعای چو نشترش

اگر خورشید در برابر تو کج نگردد، آسمان آن خطوطِ شعاعیِ تیغ‌مانندِ خورشید را درهم می‌شکند.

نکته ادبی: نشتر: تیغ کوچک جراحی.

انداخت دست آمر نهیت بریده سر زر را به جرم اینکه شرابست دخترش

دستِ آمرانه تو، سرِ زر (طلا) را به جرمِ اینکه دخترِ شراب (انگور) است، بریده است.

نکته ادبی: دختر رز: شراب.

نهی تو شد چنان که دو پرگالهٔ دو صبح دوزد عروس مهر به هم بهر چادرش

فرمانِ تو چنان است که دو نیمه صبح را، عروسِ خورشید برای چادرش به هم می‌دوزد.

نکته ادبی: پرگاله: تکه و پاره.

گر زهره رابه بزم نشاط تو ره دهند جاروب فرش بزم شود طرف معجرش

اگر زهره (سیاره) را به بزمِ شادیِ تو راه دهند، گوشه‌ی روسری‌اش جارویِ فرشِ مجلسِ تو می‌شود.

نکته ادبی: معجر: روسری.

دف پاره کرد چرخ به بزم مخالفت غربال خاک بیز بلا ساخت چنبرش

آسمان در بزمِ مخالفت با تو، دفش را پاره کرد و دایره‌ی آن را غربالِ خاک‌بیزِ بلا ساخت.

نکته ادبی: چنبر: دایره دف.

دهقان زرع قدر ترا کی کند قبول گردون کهنهٔ فلک و گاو لاغرش

کشاورزِ آسمانِ کهنه و گاوِ لاغرش (گاوِ آسمان)، چگونه می‌تواند زرع و محصولِ ارزش و قدرِ تو را بپذیرد؟

نکته ادبی: گاو آسمان: اشاره به صورت فلکی ثور.

یک بار اگر ز مشرق رایت کند طلوع من بعد مهر یاد نیاید ز خاورش

یک‌بار اگر از مشرقِ رای و تدبیرِ تو طلوعی رخ دهد، دیگر کسی خورشیدِ خاور را به یاد نمی‌آورد.

نکته ادبی: رایت: پرچم یا رای و تدبیر.

طبعت که زادهٔ خلف جود و بخشش است بحر است یک برادر و کان یک برادرش

طبعِ تو که زاده‌ی جود و بخشش است، دریا و معدنِ طلا، دو برادرِ آن هستند.

نکته ادبی: خلف: فرزند یا جانشین.

رخش براق فعل تو زیبد به وقت آب سطل مه سه روزه پر از آب کوثرش

اسبِ سریعِ تو (براق)، در وقتِ نیاز، سطلِ مهتابِ سه روزه را پر از آبِ کوثر می‌کند.

نکته ادبی: براق: مرکب اساطیری پیامبر.

می خوانمش سپهر ولی گر بود سپهر با چار ماه عید مقارن شش اخترش

من آن را آسمان می‌خوانم، اما اگر آسمان باشد، باید با چهار عیدِ بزرگ، شش ستاره‌اش مقارن باشد.

نکته ادبی: اختر: ستاره.

در حیرتم که چون ز درون بر برون بتاخت روز نخست گشت چو صورت مصورش

در حیرتم که تو چگونه از درون بر بیرون تاختی که از همان روزِ نخست، همچون صورتِ مصورِ خود شدی.

نکته ادبی: مصور: نقاشی شده.

اندر عنان او نفس برق سوخته ست چون غاشیه به دوش برد باد صرصرش

نفسِ بادِ تند (صرصر) در عنانِ اسبِ تو سوخته و چون ردایی بر دوش کشیده می‌شود.

نکته ادبی: غاشیه: روپوشِ زین.

سد دایره نموده ز پرگار دست و پای یک دم که ره فتاد به چرخ مدورش

دست و پای تو چنان دایره‌ای با پرگار رسم کرده‌اند که در یک لحظه به چرخِ مدورِ آسمان رسیده است.

نکته ادبی: پرگار: نماد هندسه و نظم.

قطب سپهر گر به ته پا در آورد چون لام الف کند الف خط محورش

قطبِ آسمان اگر زیرِ پای تو بیاید، مانندِ حرفِ الف، محورِ خود را مستقیم می‌کند.

نکته ادبی: لام الف: اشاره به شکل حرف لا.

سازد ز نعل و میخ سرش همچو روی تیر در بیشه گر گذار فتد بر غضنفرش

اسبِ تو با نعل و میخ، چهره‌ی شیرِ بیشه (غضنفر) را مانندِ تیر، زخمی و سوراخ می‌کند.

نکته ادبی: غضنفر: شیر.

عاجز ز وصف شکل ویم کز سبک روی اندیشه در نیافت سراپای پیکرش

از توصیفِ شکل و هیبتِ تو عاجزم، چرا که اندیشه‌یِ من، سر و پای پیکرِ زیبای تو را درک نمی‌کند.

نکته ادبی: سبک روی: چالاکی و زیبایی.

شاهی به پشت زینش و بازی به روی دست بازی عقاب گشته زبون چون کبوترش

شاهی بر پشتِ زینِ توست و بازِ شکاری بر دستت؛ عقاب چنان در برابرِ بازِ تو زبون است که گویی کبوتر است.

نکته ادبی: باز: پرنده شکاری.

بازی که نسر طایر و واقع کند شکار گردد شکارگاه اگر چرخ اخضرش

بازی که عقابِ آسمان را شکار می‌کند، اگر آسمانِ سبز شکارگاهش باشد، آن را صید می‌کند.

نکته ادبی: چرخ اخضر: آسمانِ آبی.

آرد به ضرب گردنی از اوج غاز را بیند به جوی کاهکشان گر شناورش

با ضربِ گردنی، غاز را از اوجِ آسمان به زیر می‌آورد و اگر شناگرِ آسمان باشد، در جویِ کهکشان آن را می‌بیند.

نکته ادبی: کاهکشان: کهکشان.

افتد عقاب و رقص کنان پرزند به خاک چون طبل باز ساز شد وبانگ شهپرش

عقاب به خاک می‌افتد و رقص‌کنان پر می‌زند، چون صدایِ طبلِ بازِ تو و بال‌زدنِ شهپرش به صدا درآمده است.

نکته ادبی: طبل باز: صدای باز.

آرد شکست و بر سپه کرکس ار بود سد لشکر غراب سیاهی لشکرش

شکست می‌آورد و اگر لشکری از کرکس و کلاغ‌های سیاه هم باشند، بازِ تو بر آن‌ها پیروز است.

نکته ادبی: غراب: کلاغ.

بردست شه ننشسته چو شاهی به تخت بخت زین پایه گشته شاهی مرغان مقررش

بر دستِ شاه ننشسته، بلکه تو خود بر تختِ بخت نشسته‌ای و این شاهیِ پرندگان را برای تو مقرر کرده‌اند.

نکته ادبی: شاهی مرغان: اشاره به سیمرغ.

سیمرغ رفت شاهی مرغان به او گذاشت وز خوف تا به حشر نیاید برابرش

سیمرغ از این میان رفت و شاهیِ پرندگان را به تو واگذاشت و از ترسِ تو تا قیامت کسی یارای برابری با تو را ندارد.

نکته ادبی: سیمرغ: پادشاه اساطیری پرندگان.

گر یابد آن کلاه که دارد ز دست شاه بر طرف سر نهد عوض تاج قیصرش

اگر آن کلاهی را که از دست بخشنده پادشاه دریافت کرده است به دست بیاورد، چنان ارزشی دارد که آن را به جای تاج پادشاهان بزرگ دنیا بر سر می‌گذارد.

نکته ادبی: «قیصر» نمادی برای تمام پادشاهان مقتدر و جهان‌گشا است و مقایسه کلاه پادشاه با تاج قیصر، نوعی اغراق جهت نشان دادن ارزش والای لطف ممدوح است.

وحشی ز حرف اسب زبان بست و ذکر باز کز وصف عاجز است زبان سخنورش

وحشی (تخلص شاعر) از توصیف کردن اسب و پرنده شکاری زبان در کام کشید و سکوت کرد؛ چرا که زبان گویای او در برابر شکوه آن‌ها ناتوان است.

نکته ادبی: «وحشی» نام تخلص شاعر است و عبارت «زبان بستن» کنایه از عجز در سخن‌سرایی است.

تا هر کرا ز دولت و بخت است اسب و بار گردد شکار کام دل آسان میسرش

تا هر کسی که به واسطه بخت بلندش، صاحب چنین اسب و تجهیزاتی شود، بتواند به آسانی به هر آن چیزی که در دل آرزو دارد، دست یابد.

نکته ادبی: «دولت» در اینجا به معنای بخت و اقبال است و «کامروا شدن» در شکار، کنایه از رسیدن به مقاصد است.

زین نوع باز و اسب که گفتم هزار بیش بادا به زیر ران و سر دست نوکرش

امیدوارم از این نوع باز و اسب‌های باشکوه که توصیف کردم، هزاران برابر بیشتر در اختیار خدمتگزاران و اطرافیان او باشد.

نکته ادبی: «زیر ران» کنایه از اسب‌سواری و «سر دست» جایگاهی است که باز شکاری بر آن می‌نشیند؛ این ترکیب کنایی بر اقتدار و تجهیزات نظامی دلالت دارد.