گزیده اشعار - قصاید

وحشی بافقی

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹ - در ستایش میرمیران

وحشی بافقی
لله الحمد کز حضیض خطر شد به اوج آفتاب دین پرور
چشم خفاش کور گو می باش کز فلک مهر بگذراند افسر
شکرلله که حفظ یزدانی پیش تیر قضا گرفت سپر
جست بیرون ز پشت دشمن شاه ناوک پر کشی که داشت قدر
ابر خیرات شاه بست تتق گشت باران او زر و گوهر
دور شو گو بلا ز سر تا پا دهر گو باش فتنه پا تا سر
نحل عمر و بنای دانش را زان چه آسیب یا از آن چه ضرر
چرخ ویران نگردد از توفان نشود کنده طوبی از صر صر
نه که سد شکر سد هزاران شکر که سر آمد زمان فتنه و شر
صبح شادی رسید خنده زنان کار خود کرد گریه های سحر
کوس شادی زدند بر سر چرخ رقص کردند انجم و مه و خور
گریه ها رفت و خنده ها آمد ای خوشا گریه های خنده اثر
خوش بخند ای زمانه خواهی داشت خنده بهر کدام روز دگر
عیش کن عیش کن که ممکن نیست که بود روزگار ازین خوشتر
عیش و عشرت درآمد از در وبام بنگر بر بساط خود بنگر
صحت شاه و خلعت شاهی آن در آمد ز بام و این از در
صحتی و چه صحت کامل خلعتی و چه خلعتی در خور
صحتی دامن از مرض چیده خلعت عمر جاودان در بر
خلعتی پای رفعتش بر چرخ افسر عز سرمدی بر سر
آنچنان خلعت اینچنین صحت بر تن و جان شاه دین پرور
باد زیبنده تا به صبح نشور باد پاینده تا دم محشر
میرمیران که تا جهان باشد باشد او در جهان جهان داور
صحت عمر و دولتش جاوید اخترش یار ودولتش یاور
ایکه خواهی عطای بیخواهش بر در کبریای او بگذر
تا ببینی بلند درگاهی شمسه اش طاق چرخ را زیور
زو روان آرزوی خاطرها کاروان کاروان به هر کشور
گنج احسان در او و دربان نه خانهٔ گنج و گنج بی اژدر
بسکه از مهر بر برات سخاش سوده گردد نگین انگشتر
گر بدخشان تمام لعل شود ناید از عهدهٔ دو هفته بدر
بحری از دانش است مالامال نه کنارش پدید و نه معبر
جمله حالات گیتی اش در ذکر همه تاریخ عالمش از بر
سرو را نطفهٔ عدوی ترا نقش می بست دست صورتگر
چشم تا می نگاشت نشتر بود به گلو چون رسید شد خنجر
طرفه مرغی ست خصم یاوه درا بیضه آرد به دعوی گوهر
چه توان کرد می رسد او را آمده دعوی خودش باور
اینقدر خود چرا نمی داند که شما دیگرید و او دیگر
کیست او قطره ایست بی مقدار بلکه از قطره پاره ای کمتر
قطره ای را چه کار با عمان عرضی را چه بحث با جوهر
گوهر این بلند پروازی زانکه او نیست مرغ این منظر
ماکیان تا به بام مزبله بیش نپرد گر چه بال دارد و پر
امر و نهی ترا به کل امور هرکه نبود مطیع و فرمانبر
کافرش خوانم و کنم ثابت کافر است او به شرع پیغمبر
زانکه گر هست امر تو در نهی هست عین شریعت اطهر
هر که او تابع شریعت نیست هست درحکم شرع و دین کافر
در حواشی دولتت شاها کرده از بس طهارت تو اثر
لب به سد احتیاط تر سازد مشک سقای کویت از کوثر
گر سکندر که آب حیوان جست نور رأی تو بودیش رهبر
روی شستی نه دست ز آب حیات لب تر داشتی نه دیدهٔ تر
زنده بودی هنوز و پیش تو داشت دست بر سینه چون کمین چاکر
اخذ می کرد از تو عز و شکوه کسب می کرد از تو علم و هنر
روغنی در چراغ بخت نداشت آب جست و نبودش آبشخور
زنده بودی و خدمتت کردی بودی ار بخت یار اسکندر
چون نشینی و مسند آرایی و ز دو سو آن دو نامدار پسر
چون سپهری ولی سپهر نهم که نشیند میان شمس و قمر
عنبر اندر مجالس خلقت خدمتی پیش برده بود مگر
وقت فرصت به طیب خلق تو زد به طریقی که کس نیافت خبر
بوی غماز بود و پرده درید لاجرم روسیاه شد عنبر
در زمان عدالت تو که هست شوهر شیر ماده آهوی نر
مادری کرد گرگ ماده و شد دایه بره های بی مادر
ظالمی بود نام او گردون خلق در دست ظلم او مضطر
زو فقیران تمام در آزار زو اسیران تمام در آذر
در قرانهاش سد خطر ور غم در نظرهاش سد ضرر مضمر
سوختش آتش سیاست شاه دور دادش به باد خاکستر
مجملا از وجود او نگذاشت غیرخاکستری و چند شرر
دهر زد جار کای ستمکاران ظلم آخر شود به این منجر
پند گیرید کاین زمان اینست آنکه دی چرخ بود دوش اختر
حبذا این دراز دستی عدل کش سر چرخ هست در چنبر
سرظالم چو خاک کردی پست سر بلندیت باد ای سرور
سایه دولت تو بر سر خلق سایهٔ پادشه ترا بر سر
ای ز تو روشنم چراغ سخن چون چراغ دریچهٔ خاور
هر چراغی که از تو افروزند شرق و غرب جهان کند انور
اندرین روزها که حضرت شاه تکیه فرموده بود بر بستر
یک شبم هیچگونه خواب نبود آمدم بر در دعای سحر
به نماز و نیاز رفتم پیش که وضو داشتم ز خون جگر
در میان نماز خوابم برد خواب دیدم که گنبد اخضر
شق شد و دختری برون آمد گفتمش خیر مقدم ای دختر
کیستی با چنین شمایل و شکل مرحبا ای نگار خوش منظر
پیکرتو کجاست گر جانی ما ندیدیم جان بی پیکر
گفت خود را بگو مبارک باد که شدت نام در زمانه سمر
همچو من دختری خدا دادت دختری مادر هزار پسر
آنچنان دختری که تا سد قرن زو بماند بلند نام پدر
قلمت کو که گردد آبستن کآمدم تا بزایم از مادر
ساعت سعد اختیار کنم به سر خویش در کشم چادر
بروم تا حریم خلوت شاه در رخ آورده گوشهٔ معجر
رو نهفته ز چشم نا محرم در روم بزم شاه را از در
چون غلامان بیفتمش در پای چون کنیزان بگردمش بر سر
به کنیزی گرم قبول کند بکنم ناز بر مه و اختر
ور نه آنجا به خدمتی باشم هست آنجا چو من هزار دگر
می شنیدم ولی که می گفتند پیش از آن کیم اینطرف به سفر
کای شفاء القلوب دل خوش دار که ترا نیست غیر از او شوهر
زین نکاح آنقدر برانی کام که تو خود هم نیایدت باور
کام بخشا زتو مسم زر شد کار خود کرد کیمیای نظر
چه شناسند این سخن آنها که ندانند بصره را ز بصر
تو شناسی که جوهری داند هنر و عیب و قیمت جوهر
چه برم آب این سخن بر آن کش مساویست اختر و اخگر
حجره را گور اگر تماشاییست اندر او خواه لعل و خواه حجر
گردن خر به در نیارایم گوهرست این سخن نه مهره خر
کاه باید نه زعفران خر را گاو را پنبه دانه به که درر
داورا رسم و عادت شعر است که اگر شان دهند سد کشور
همچنان کشوری دگر طلبند این چنینند شاعران اکثر
بنده هم شاعرم ولی ز شما صله چندان گرفته ام که اگر
در خور شکر آن سخن رانم بایدم طرح کرد سد دفتر
خود نمی خواهم ار نه آماده ست هم مرا اسب و هم مرا نوکر
زانکه شاعر که اسب و نوکر یافت خویش را برد و کرد بر قنطر
طیب الله ختم کن وحشی که به اطناب شد سخن منجر
تا به دست طبیب قانونیست تن چون ساز و نبض همچو وتر
باد قانون صحت تو به ساز رگت ایمن ز زخمهٔ نشتر
مجلس دلکشت به ساز و نوا ماه رقاص و زهره رامشگر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

لله الحمد کز حضیض خطر شد به اوج آفتاب دین پرور

خدا را سپاس که پادشاه از پایین‌ترین سطحِ خطر به بلندترین جایگاهِ پیشواییِ دینی دست یافت.

نکته ادبی: حضیض به معنای پستی و نقطه مقابلِ اوج است.

چشم خفاش کور گو می باش کز فلک مهر بگذراند افسر

به چشمانِ کورِ خفاش‌صفتان بگو که نابینا باشند، چرا که خورشیدِ حقیقت در حالِ درخشیدن است.

نکته ادبی: خفاش استعاره از دشمنانِ کوردل است که تاب دیدنِ نورِ حقیقت را ندارند.

شکرلله که حفظ یزدانی پیش تیر قضا گرفت سپر

خدا را شکر که محافظتِ الهی، همچون سپری در برابرِ تیرِ حوادث و تقدیر قرار گرفت.

نکته ادبی: تیر قضا کنایه از حوادثِ ناگوارِ مقدر است.

جست بیرون ز پشت دشمن شاه ناوک پر کشی که داشت قدر

آن تیرِ زهرآگینی که قصدِ جانِ شاه را کرده بود، بی‌اثر شد و به هدف نخورد.

نکته ادبی: ناوک به معنای تیر است و پرکشی به صفتِ تیر اشاره دارد.

ابر خیرات شاه بست تتق گشت باران او زر و گوهر

پادشاه همچون ابری سخاوتمند سایه افکند و بارانِ وجودش به ثروت و برکت تبدیل شد.

نکته ادبی: تتق به معنای پرده و سایبان است.

دور شو گو بلا ز سر تا پا دهر گو باش فتنه پا تا سر

به تمامِ بلاها و فتنه‌های دهر بگو که دور شوند؛ چرا که قدرتِ پادشاه بر آن‌ها غالب است.

نکته ادبی: دستورِ مخاطب قرار دادنِ بلا، از آرایه‌های تشخیص است.

نحل عمر و بنای دانش را زان چه آسیب یا از آن چه ضرر

از آن آسیب‌ها و ضررها، هیچ گزندی به اصلِ وجودِ او و بنای دانشِ او نمی‌رسد.

نکته ادبی: نحل به معنای زنبور عسل نیست بلکه اینجا اشاره به بخشش و دهش است.

چرخ ویران نگردد از توفان نشود کنده طوبی از صر صر

چرخِ گردون با توفان‌های روزگار ویران نمی‌شود و درختِ سرو یا طوبی با بادهای سخت از ریشه کنده نمی‌شود.

نکته ادبی: طوبی درختی در بهشت است و نمادِ استواری و اصالت.

نه که سد شکر سد هزاران شکر که سر آمد زمان فتنه و شر

بیش از صد هزار بار شکر که زمانِ فتنه و بدی به پایان رسید.

نکته ادبی: تکرارِ شکر برای تأکید بر کثرتِ سپاس‌گزاری است.

صبح شادی رسید خنده زنان کار خود کرد گریه های سحر

صبحِ پیروزی با خنده فرارسید و گریه‌های شبانه و غم‌انگیزِ ما به ثمر نشست.

نکته ادبی: گریه‌های سحر اشاره به مناجات‌های شبانه برای سلامتِ شاه دارد.

کوس شادی زدند بر سر چرخ رقص کردند انجم و مه و خور

کوسِ پیروزی بر آسمان کوبیده شد و تمامِ کائنات در شادیِ ما شریک شدند.

نکته ادبی: کوس به معنای طبلِ بزرگِ جنگی و شادی است.

گریه ها رفت و خنده ها آمد ای خوشا گریه های خنده اثر

اندوه رفت و جای خود را به شادی داد؛ چه زیباست گریه‌هایی که پایانش خنده و شادی است.

نکته ادبی: ایهام در واژه اثر، هم به معنای نتیجه و هم به معنای باقی‌مانده.

خوش بخند ای زمانه خواهی داشت خنده بهر کدام روز دگر

ای زمانه، شاد باش و بخند، مگر روزگاری بهتر از این هم خواهی داشت؟

نکته ادبی: استفهامِ انکاری برای تأکید بر اوجِ خوشیِ حالِ حاضر.

عیش کن عیش کن که ممکن نیست که بود روزگار ازین خوشتر

عیش و عشرت کن، چرا که امکان ندارد روزگاری خوش‌تر از این وجود داشته باشد.

نکته ادبی: تکرارِ عیش برای تأکید و دعوت به شادمانی است.

عیش و عشرت درآمد از در وبام بنگر بر بساط خود بنگر

شادی و خوشی از در و دیوار وارد شد؛ به جایگاهِ خود بنگر و شکرگزار باش.

نکته ادبی: اشاره به هجومِ نعمت‌های الهی به فضای زندگی.

صحت شاه و خلعت شاهی آن در آمد ز بام و این از در

سلامتیِ شاه و خلعتِ پادشاهی، هر دو همزمان از راه رسیدند.

نکته ادبی: بام و در نمادِ ورودِ نعمت از راه‌های مختلف است.

صحتی و چه صحت کامل خلعتی و چه خلعتی در خور

چه سلامتیِ کاملی و چه خلعتِ شایسته‌ای نصیبِ شاه شد.

نکته ادبی: استفاده از جملاتِ تعجبی برای ستایشِ کمالِ حالِ شاه.

صحتی دامن از مرض چیده خلعت عمر جاودان در بر

سلامتی چنان کامل است که گویی بیماری از او دوری جسته و لباسی از عمرِ جاودان بر تن دارد.

نکته ادبی: دامن از مرض چیدن، استعاره از پاکی و سلامتیِ کامل است.

خلعتی پای رفعتش بر چرخ افسر عز سرمدی بر سر

خلعتی که مقامش به آسمان می‌رسد و تاجی از افتخارِ همیشگی بر سر دارد.

نکته ادبی: رفعت به معنای بلندی و شکوه است.

آنچنان خلعت اینچنین صحت بر تن و جان شاه دین پرور

چنین لباسِ عزتی و چنین سلامتیِ کاملی، شایسته‌ی پادشاهی است که دین‌پرور است.

نکته ادبی: دین‌پرور صفتِ فاعلی برای اشاره به حامیِ مذهب بودنِ شاه است.

باد زیبنده تا به صبح نشور باد پاینده تا دم محشر

این شکوه و عزت تا صبحِ قیامت پاینده و ماندگار باد.

نکته ادبی: نشور به معنای روزِ رستاخیز است.

میرمیران که تا جهان باشد باشد او در جهان جهان داور

آن پادشاهِ پادشاهان تا زمانی که جهان باقی است، داور و حاکمِ عادلِ زمین خواهد بود.

نکته ادبی: میرِمیران لقبی برای مبالغه در بزرگیِ جایگاهِ اوست.

صحت عمر و دولتش جاوید اخترش یار ودولتش یاور

سلامتی و عمر و دولتش جاودانه باد، در حالی که ستاره‌ی بختش یاورِ اوست.

نکته ادبی: اختر کنایه از طالع و بختِ نیکو است.

ایکه خواهی عطای بیخواهش بر در کبریای او بگذر

ای کسی که بخششِ بی‌منت می‌خواهی، به درگاهِ با عظمتِ او پناه ببر.

نکته ادبی: کبریا به معنای بزرگی و عظمتِ الهی است که به شاه نسبت داده شده.

تا ببینی بلند درگاهی شمسه اش طاق چرخ را زیور

تا درگاهی بلند ببینی که تزئیناتِ آن، زینت‌بخشِ آسمان است.

نکته ادبی: شمسه به معنای خورشید و نقش‌های خورشید‌مانند است.

زو روان آرزوی خاطرها کاروان کاروان به هر کشور

از سوی او، کاروان‌های برآورده شدنِ آرزوها به سراسرِ کشور روان است.

نکته ادبی: کاروان استعاره از کثرتِ بخشش‌های شاه است.

گنج احسان در او و دربان نه خانهٔ گنج و گنج بی اژدر

در خانه‌ی او گنجِ سخاوت وجود دارد اما دربان ندارد، گنجی که محافظِ ترسناکی ندارد.

نکته ادبی: اژدر به معنای اژدها و استعاره از نگهبانِ مخوف است.

بسکه از مهر بر برات سخاش سوده گردد نگین انگشتر

از بس که او بر سندهای بخششِ خود مهر می‌زند، نگینِ انگشترش ساییده و نازک شده است.

نکته ادبی: اشاره به کثرتِ امضایِ فرمان‌هایِ بخشش.

گر بدخشان تمام لعل شود ناید از عهدهٔ دو هفته بدر

اگر تمامِ سنگ‌های بدخشان لعل شوند، باز هم ارزشِ بخشش‌های او را ندارند.

نکته ادبی: بدخشان کنایه از معدنِ لعل و ثروت است.

بحری از دانش است مالامال نه کنارش پدید و نه معبر

او دریایی از دانش است که نه ساحلی دارد و نه راهِ عبوری از آن.

نکته ادبی: تشبیه پادشاه به دریا برای وسعتِ علم.

جمله حالات گیتی اش در ذکر همه تاریخ عالمش از بر

تمامِ رویدادهای جهان را می‌داند و تاریخِ عالم در حافظه‌ی اوست.

نکته ادبی: از بر بودن کنایه از تسلطِ کاملِ علمی است.

سرو را نطفهٔ عدوی ترا نقش می بست دست صورتگر

طراحِ هستی، سرنوشتِ دشمنِ او را مانندِ نطفه‌ای بی‌آبرو نقش زده است.

نکته ادبی: صورتگر اشاره به خداوند به عنوانِ نقاشِ آفرینش است.

چشم تا می نگاشت نشتر بود به گلو چون رسید شد خنجر

دشمن در ابتدا قصدِ آسیب (نشتر) داشت، اما وقتی به گلوی شاه رسید، خود به خنجری علیه خودش تبدیل شد.

نکته ادبی: اشاره به بازگشتِ توطئه به سوی دشمن.

طرفه مرغی ست خصم یاوه درا بیضه آرد به دعوی گوهر

دشمنِ یاوه‌گو، مرغِ عجیبی است که تخمِ خودش را به عنوانِ جواهر معرفی می‌کند.

نکته ادبی: کنایه از بی‌ارزش بودنِ ادعاهای دشمن.

چه توان کرد می رسد او را آمده دعوی خودش باور

چه می‌توان کرد، او باور کرده است که ادعاهایش حقیقت دارد.

نکته ادبی: طنزِ تلخ نسبت به حماقتِ دشمن.

اینقدر خود چرا نمی داند که شما دیگرید و او دیگر

نمی‌داند که جایگاهِ او کجا و جایگاهِ پادشاه کجاست؛ این دو کاملاً متفاوتند.

نکته ادبی: دیگر بودن کنایه از تفاوتِ ماهوی و جوهری است.

کیست او قطره ایست بی مقدار بلکه از قطره پاره ای کمتر

او قطره‌ای بی‌ارزش است، بلکه از قطره هم کمتر است.

نکته ادبی: استعاره از حقارتِ دشمن در برابرِ پادشاه.

قطره ای را چه کار با عمان عرضی را چه بحث با جوهر

قطره را چه به دریا (عمان)؟ و موجودِ عرضی را چه به جوهرِ اصیل؟

نکته ادبی: اصطلاحاتِ فلسفی (عرض و جوهر) برای بیانِ تفاوتِ طبقاتی و ذاتی.

گوهر این بلند پروازی زانکه او نیست مرغ این منظر

این بلندپروازیِ او بی‌معناست، چرا که او پرنده‌ی این آسمان نیست.

نکته ادبی: منظر کنایه از جایگاهِ رفیعِ پادشاه است.

ماکیان تا به بام مزبله بیش نپرد گر چه بال دارد و پر

مرغِ خانگی تا پشتِ‌بامِ آشغال‌دانی بیشتر نمی‌تواند بپرد، هرچند بال و پر داشته باشد.

نکته ادبی: مزبله استعاره از جایگاهِ پستِ دشمن است.

امر و نهی ترا به کل امور هرکه نبود مطیع و فرمانبر

هرکس که مطیعِ امر و نهیِ تو نباشد، او را در دینِ خود راهی نیست.

نکته ادبی: امر و نهی نمادِ قدرتِ حکومتی است.

کافرش خوانم و کنم ثابت کافر است او به شرع پیغمبر

او را کافر می‌دانم و ثابت می‌کنم که بر اساسِ شرع، کافر است.

نکته ادبی: تکفیرِ دشمن به عنوانِ ابزاری برای طردِ سیاسی.

زانکه گر هست امر تو در نهی هست عین شریعت اطهر

چرا که اگر فرمانِ تو در جهتِ نهیِ بدی باشد، عینِ شریعتِ پاک است.

نکته ادبی: تطبیقِ قدرتِ پادشاه با شریعت.

هر که او تابع شریعت نیست هست درحکم شرع و دین کافر

هرکس که تابعِ شریعت نباشد، در حکمِ دین و شرع کافر است.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ اطاعت از حاکم به عنوانِ تکلیفِ دینی.

در حواشی دولتت شاها کرده از بس طهارت تو اثر

ای پادشاه، در حاشیه‌ی حکومتِ تو، پاکی و طهارتِ تو تأثیرِ عمیقی گذاشته است.

نکته ادبی: طهارت کنایه از منزه بودنِ فضای حکومتِ شاه است.

لب به سد احتیاط تر سازد مشک سقای کویت از کوثر

مشک‌سقایِ درگاهِ تو، از آبِ کوثر می‌نوشد و لب‌تشنه نمی‌ماند.

نکته ادبی: کنایه از پاکیزگی و برکتِ محیطِ دربار.

گر سکندر که آب حیوان جست نور رأی تو بودیش رهبر

اگر اسکندر هم به دنبالِ آبِ حیات بود، خردِ تو می‌توانست راهنمای او باشد.

نکته ادبی: اسکندر نمادِ جست‌وجوگری برای جاودانگی است.

روی شستی نه دست ز آب حیات لب تر داشتی نه دیدهٔ تر

او اگر تو را می‌دید، به جای آبِ حیات، از خردِ تو سیراب می‌شد.

نکته ادبی: تفضیلِ خردِ شاه بر آبِ حیات.

زنده بودی هنوز و پیش تو داشت دست بر سینه چون کمین چاکر

او زنده می‌ماند و مانندِ چاکری کمین، دست به سینه در پیشگاهِ تو می‌ایستاد.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ برترِ شاه نسبت به اسطوره‌ها.

اخذ می کرد از تو عز و شکوه کسب می کرد از تو علم و هنر

او از تو عزت و شکوه کسب می‌کرد و علم و هنر را از تو می‌آموخت.

نکته ادبی: پایان‌بندیِ ستایشی که شاه را منشأِ تمامِ فضایل می‌داند.

روغنی در چراغ بخت نداشت آب جست و نبودش آبشخور

در چراغِ اقبال و بختِ من روغنی نبود تا آن را روشن نگه دارد؛ به دنبالِ یافتنِ گشایشی بودم اما هیچ منبع و پناهگاهی برای رفعِ تشنگی‌ام پیدا نکردم.

نکته ادبی: روغنی در چراغ بخت داشتن کنایه از موفقیت و ثروت است.

زنده بودی و خدمتت کردی بودی ار بخت یار اسکندر

اگر بخت و اقبالِ اسکندر همراهِ من بود، زنده می‌ماندی و با جان و دل به تو خدمت می‌کردم.

نکته ادبی: اشاره به اسکندر به عنوان الگوی پادشاهی و بخت بلند.

چون نشینی و مسند آرایی و ز دو سو آن دو نامدار پسر

هنگامی که بر تخت می‌نشینی و تکیه می‌زنی، و در دو سوی تو آن دو پسرِ نامدار حضور دارند،

نکته ادبی: نشستن و مسند آرایی کنایه از استقرار در قدرت است.

چون سپهری ولی سپهر نهم که نشیند میان شمس و قمر

مانند سپهری، اما سپهرِ نهم که در میان خورشید و ماه قرار گرفته است.

نکته ادبی: اشاره به جایگاه رفیع پادشاه در میان بزرگان.

عنبر اندر مجالس خلقت خدمتی پیش برده بود مگر

آیا عنبر در مجالسِ آفرینش، خدمتی انجام داده بود که چنین مقام یافته؟

نکته ادبی: عنبر نماد خوش‌بویی و در اینجا کنایه از کسی است که سعی در خودنمایی دارد.

وقت فرصت به طیب خلق تو زد به طریقی که کس نیافت خبر

در فرصتِ پیش‌آمده، به واسطه خوش‌خویی‌ات، عنبر چنان کرد که هیچ‌کس متوجه نشد.

نکته ادبی: اشاره به داستان رمزیِ عنبر و ماهیتِ آن.

بوی غماز بود و پرده درید لاجرم روسیاه شد عنبر

بوی خوشِ عنبر، غماز بود و پرده‌دری کرد؛ سرانجام به خاطر همین فاش‌گویی، روسیاه شد.

نکته ادبی: بوی غماز استعاره از فاش شدن راز به واسطه ویژگی ذاتی است.

در زمان عدالت تو که هست شوهر شیر ماده آهوی نر

در دورانِ عدالتِ تو که آن‌قدر فراگیر است که شیرِ ماده، شوهرِ آهوی نر شده است (اشاره به امنیتِ کامل)،

نکته ادبی: پارادوکسِ شیر و آهو نشانه کمال عدل پادشاه است.

مادری کرد گرگ ماده و شد دایه بره های بی مادر

گرگِ ماده مادری کرده و دایه بره‌های بی‌مادر شده است.

نکته ادبی: تصویرِ صلحِ طبیعت در سایه عدالتِ شاه.

ظالمی بود نام او گردون خلق در دست ظلم او مضطر

ظالمی بود که نامش گردون (فلک/روزگار) بود و مردم در دستِ ظلمِ او گرفتار و مضطرب بودند.

نکته ادبی: گردون در اینجا نمادِ بختِ بد و ظلمِ زمانه است.

زو فقیران تمام در آزار زو اسیران تمام در آذر

فقیران از دستِ او همیشه در رنج بودند و اسیران در آتشِ بلا می‌سوختند.

نکته ادبی: آذر در اینجا استعاره از شدتِ رنج و سختی است.

در قرانهاش سد خطر ور غم در نظرهاش سد ضرر مضمر

در کتاب‌های او صدها خطر و در نگاهش صدها ضررِ پنهان وجود داشت.

نکته ادبی: قرآن‌ها در اینجا به معنای کتاب‌ها و دفاتر است.

سوختش آتش سیاست شاه دور دادش به باد خاکستر

آتشِ سیاست و تدبیرِ شاه او را سوزاند و خاکسترش را به دستِ باد سپرد.

نکته ادبی: سیاست به معنای تنبیه و تدبیر حکومتی است.

مجملا از وجود او نگذاشت غیرخاکستری و چند شرر

خلاصه اینکه از وجودِ او چیزی جز خاکستر و چند شراره آتش باقی نماند.

نکته ادبی: اشاره به نابودی کامل ظالم.

دهر زد جار کای ستمکاران ظلم آخر شود به این منجر

روزگار فریاد زد که ای ستمکاران، عاقبتِ هر ظلمی چنین خواهد بود.

نکته ادبی: دهر به معنای زمانه و روزگار است.

پند گیرید کاین زمان اینست آنکه دی چرخ بود دوش اختر

پند بگیرید که زمانه این‌گونه است؛ آن که دیروز پادشاه بود، امروز ممکن است هیچ باشد.

نکته ادبی: تضاد دی و امروز برای نشان دادن ناپایداری قدرت.

حبذا این دراز دستی عدل کش سر چرخ هست در چنبر

آفرین بر این قدرتِ عدالت که سرِ فلک نیز در بند و کمندِ آن است.

نکته ادبی: دراز دستی در اینجا به معنای قدرتِ عدل است.

سرظالم چو خاک کردی پست سر بلندیت باد ای سرور

همان‌طور که سرِ ظالم را به خاکِ مذلت کشیدی، ای سرور، سرت بلند باد.

نکته ادبی: تضادِ خاک و بلندی.

سایه دولت تو بر سر خلق سایهٔ پادشه ترا بر سر

سایه دولتِ تو بر سرِ مردم است و سایه پادشاهِ آسمانی بر سرِ تو باد.

نکته ادبی: تکرارِ سایه برای تأکید بر حمایتِ الهی.

ای ز تو روشنم چراغ سخن چون چراغ دریچهٔ خاور

ای کسی که چراغِ سخنِ من از نورِ تو روشن است، همانندِ چراغی که در دریچه شرق می‌تابد.

نکته ادبی: خاور کنایه از مشرق است.

هر چراغی که از تو افروزند شرق و غرب جهان کند انور

هر چراغی (شعری) که از نامِ تو روشن کنند، شرق و غربِ جهان را منور می‌کند.

نکته ادبی: انور صفت تفضیلی است به معنای روشن‌تر.

اندرین روزها که حضرت شاه تکیه فرموده بود بر بستر

در آن روزهایی که حضرتِ شاه بر بسترِ استراحت تکیه زده بود،

نکته ادبی: اشاره به موقعیتِ زمانیِ خواب و رویا.

یک شبم هیچگونه خواب نبود آمدم بر در دعای سحر

یک شب خواب به چشمانم نیامد، پس به درگاهِ دعا در سحرگاه رفتم.

نکته ادبی: دعای سحرگاه زمانِ استجابت است.

به نماز و نیاز رفتم پیش که وضو داشتم ز خون جگر

با نماز و نیاز به پیشگاهِ الهی رفتم، در حالی که وضوی من از خونِ جگر بود (از شدتِ غم).

نکته ادبی: وضو گرفتن از خونِ جگر کنایه از رنج و اخلاص است.

در میان نماز خوابم برد خواب دیدم که گنبد اخضر

در میانِ نماز خوابم برد و دیدم که گنبدِ سبزِ آسمان،

نکته ادبی: گنبد اخضر استعاره از آسمان است.

شق شد و دختری برون آمد گفتمش خیر مقدم ای دختر

شکافته شد و دختری از آن بیرون آمد، به او گفتم ای دختر خوش آمدی.

نکته ادبی: آغازِ رویا و تجسمِ الهام.

کیستی با چنین شمایل و شکل مرحبا ای نگار خوش منظر

گفتم تو کیستی با این شکل و شمایل؟ ای نگارِ زیبا، خوش آمدی.

نکته ادبی: نگار کنایه از زیباییِ اثرِ ادبی است.

پیکرتو کجاست گر جانی ما ندیدیم جان بی پیکر

اگر جانی در تن داری، پس پیکرت کجاست؟ ما تا به حال جانی بدون پیکر ندیده‌ایم.

نکته ادبی: پرسش از ماهیتِ مجردِ الهام.

گفت خود را بگو مبارک باد که شدت نام در زمانه سمر

گفت: به خودت تبریک بگو، چرا که نامت در جهان زبانزدِ خاص و عام شد.

نکته ادبی: سمر به معنای شهرت و داستان است.

همچو من دختری خدا دادت دختری مادر هزار پسر

خداوند دختری مثلِ من به تو داده است؛ دختری که مادرِ هزاران پسر (شعر) است.

نکته ادبی: مادرِ هزاران پسر کنایه از زایا بودنِ الهامِ شاعر است.

آنچنان دختری که تا سد قرن زو بماند بلند نام پدر

چنان دختری که تا صد سالِ دیگر، نامِ پدرش به واسطه او بلند باقی بماند.

نکته ادبی: اشاره به جاودانگیِ اثرِ هنری.

قلمت کو که گردد آبستن کآمدم تا بزایم از مادر

قلمت کجاست که آماده باروری شود؟ چرا که آمده‌ام تا از این مادر متولد شوم.

نکته ادبی: قلم و آبستن شدن کنایه از خلقِ اثر ادبی است.

ساعت سعد اختیار کنم به سر خویش در کشم چادر

ساعتِ خوشی را انتخاب می‌کنم و چادرِ خود را بر سر می‌کشم.

نکته ادبی: اختیار کردن ساعت سعد برای انجام کار بزرگ.

بروم تا حریم خلوت شاه در رخ آورده گوشهٔ معجر

به حریمِ خلوتِ شاه می‌روم و گوشه چادرم را بر چهره می‌آورم.

نکته ادبی: حریمِ شاه کنایه از مقامِ عالی ادبی است.

رو نهفته ز چشم نا محرم در روم بزم شاه را از در

در حالی که از چشمِ نامحرمان رو پوشانده‌ام، از در واردِ بزمِ شاه می‌شوم.

نکته ادبی: رو نهفته از نامحرم کنایه از حفظِ پاکیِ سخن است.

چون غلامان بیفتمش در پای چون کنیزان بگردمش بر سر

مانندِ غلامان در پایش می‌افتم و مانندِ کنیزان دورش می‌چرخم.

نکته ادبی: نشانه فروتنیِ هنرمند در برابرِ حامیِ هنر.

به کنیزی گرم قبول کند بکنم ناز بر مه و اختر

اگر مرا به کنیزی بپذیرد، بر ماه و ستاره ناز خواهم کرد.

نکته ادبی: ناز کردن بر اختر کنایه از مقامِ رفیعِ شعر است.

ور نه آنجا به خدمتی باشم هست آنجا چو من هزار دگر

و اگر نپذیرد، در خدمتِ او خواهم ماند، چرا که آنجا هزاران نفر مثلِ من هستند.

نکته ادبی: اشاره به کثرتِ هنرمندان در دربار.

می شنیدم ولی که می گفتند پیش از آن کیم اینطرف به سفر

می‌شنیدم که دیگران می‌گفتند، پیش از اینکه این‌طرف به سفر بیایم،

نکته ادبی: اشاره به ندای غیبی در رویا.

کای شفاء القلوب دل خوش دار که ترا نیست غیر از او شوهر

که ای درمان‌کننده دل‌ها، خوش‌حال باش که غیر از این پادشاه، شوهر (همدمی) برای تو نیست.

نکته ادبی: شوهر در اینجا به معنای هم‌کفو و ممدوح است.

زین نکاح آنقدر برانی کام که تو خود هم نیایدت باور

از این وصلت چنان لذتی می‌بری که خودت هم باورت نمی‌شود.

نکته ادبی: کام بردن کنایه از بهره‌مندی از حمایتِ ممدوح.

کام بخشا زتو مسم زر شد کار خود کرد کیمیای نظر

ای کام‌بخش، به لطفِ تو مس به طلا تبدیل شد؛ نگاهِ تو کارِ کیمیا را کرد.

نکته ادبی: کیمیای نظر استعاره از تحولِ روحی و مالیِ شاعر توسط شاه.

چه شناسند این سخن آنها که ندانند بصره را ز بصر

این سخن را آنانی که بصره (شهر) را از بصر (چشم/بینایی) تشخیص نمی‌دهند، نمی‌فهمند.

نکته ادبی: ایهام و طنز در کلماتِ مشابه.

تو شناسی که جوهری داند هنر و عیب و قیمت جوهر

تو می‌دانی که تنها جواهرشناس، ارزشِ هنر و عیب و قیمتِ گوهر را می‌شناسد.

نکته ادبی: جوهری به معنای گوهرشناس است.

چه برم آب این سخن بر آن کش مساویست اختر و اخگر

چرا این سخن را نزدِ کسی ببرم که برایش ستاره و آتشِ چوب (اخگر) یکسان است؟

نکته ادبی: استعاره از نااهلانی که فرقِ نور و تاریکی را نمی‌دانند.

حجره را گور اگر تماشاییست اندر او خواه لعل و خواه حجر

اگر حجره و اتاق، گور و قبر باشد، چه فرقی می‌کند در آن لعل باشد یا سنگ؟

نکته ادبی: کنایه از بی‌ارزش بودنِ هنر در نزدِ جاهلان.

گردن خر به در نیارایم گوهرست این سخن نه مهره خر

گردنِ خر را با جواهر نمی‌آرایم؛ این سخن گوهر است، نه مهره بی‌ارزشِ گردنِ خر.

نکته ادبی: اشاره به مثلِ معروفِ مروارید پیشِ گراز انداختن.

کاه باید نه زعفران خر را گاو را پنبه دانه به که درر

برای خر کاه مناسب است نه زعفران؛ برای گاو پنبه‌دانه بهتر از مروارید است.

نکته ادبی: تمثیل برای نشان دادن جایگاهِ متفاوتِ مخاطبان.

داورا رسم و عادت شعر است که اگر شان دهند سد کشور

ای پادشاه، رسم و عادتِ شاعران این است که اگر صد کشور را هم به آنها هدیه دهی،

نکته ادبی: اشاره به طمعِ احتمالیِ شاعرانِ دیگر.

همچنان کشوری دگر طلبند این چنینند شاعران اکثر

باز هم کشورِ دیگری طلب می‌کنند؛ بیشترِ شاعران این‌گونه‌اند.

نکته ادبی: انتقادِ شاعر از زیاده‌خواهیِ هم‌صنفانِ خود.

بنده هم شاعرم ولی ز شما صله چندان گرفته ام که اگر

من خود نیز شاعرم، اما چنان از جانب شما پاداش و صله دریافت کرده‌ام که اگر بخواهم...

نکته ادبی: واژه «صله» در متون کهن به معنای هدیه‌ای است که پادشاهان یا بزرگان به شاعران در ازای مدیحه‌سرایی می‌دادند.

در خور شکر آن سخن رانم بایدم طرح کرد سد دفتر

اگر بخواهم آن‌گونه که شایسته است قدردانی کنم، باید صد دفتر شعر در مدح تو بنویسم.

نکته ادبی: استفاده از عدد «سد» (صد) برای اغراق در حجمِ کلام و نشان دادنِ وسعتِ لطف ممدوح است.

خود نمی خواهم ار نه آماده ست هم مرا اسب و هم مرا نوکر

البته من تمایلی به این کار ندارم، وگرنه اسب و خدمتکار هم برای من مهیاست.

نکته ادبی: تکیه بر استغنای طبع شاعر؛ اشاره به اینکه شاعر با وجود فقر ظاهری، عزت نفس خود را دارد.

زانکه شاعر که اسب و نوکر یافت خویش را برد و کرد بر قنطر

زیرا وقتی شاعر به اسب و خدمتکار و مکنت می‌رسد، دچار خودباختگی و تکبر می‌شود.

نکته ادبی: قنطر در اینجا به استعاره به معنای پل یا گذرگاهی است که کنایه از تکیه بر اسب و مرکب و دچار غرور شدن است.

طیب الله ختم کن وحشی که به اطناب شد سخن منجر

ای وحشی (تخلص شاعر)، سخن را کوتاه کن؛ چرا که کلام به درازگویی و اطناب کشیده شد.

نکته ادبی: اطناب در علم معانی به معنای زیاده‌گویی و طولانی کردن کلام است؛ شاعر خود را به رعایت ایجاز دعوت می‌کند.

تا به دست طبیب قانونیست تن چون ساز و نبض همچو وتر

تا زمانی که پزشکِ ماهر در کار است و تن انسان مانند ساز و نبض او مانند تارِ آن ساز است...

نکته ادبی: تشبیه «تن به ساز» و «نبض به وتر (تار)» از زیباترین تشبیهات در وصف سلامت جسمانی است.

باد قانون صحت تو به ساز رگت ایمن ز زخمهٔ نشتر

امیدوارم قانون سلامتی‌ات همیشه برقرار باشد و رگ‌هایت از تیغ جراحی (نشتر) در امان بماند.

نکته ادبی: نشتر ابزاری فلزی و تیز برای حجامت یا جراحی در طب قدیم بود که در اینجا نماد بیماری و رنج است.

مجلس دلکشت به ساز و نوا ماه رقاص و زهره رامشگر

مجلس بزم تو همیشه پر از شور و موسیقی باشد، آن‌چنان که ماه برایت برقصد و زهره (سیاره‌ی موسیقی) برایت بنوازد.

نکته ادبی: اشاره اساطیری به «زهره» که در باور قدما سیاره‌ای است مرتبط با موسیقی و مطربی.