گزیده اشعار - قصاید

وحشی بافقی

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸ - قصیده

وحشی بافقی
ای فلک چند ز بیداد تو بینم آزار من خود آزرده دلم با دل خویشم بگذار
چند ما را ز جفای تو دود اشک به روی ما به روی تو نیاریم تو خود شرم بدار
از جفاگر غرضت ریختن خون من است پا کشیدم ز جهان تیغ بکش دست برآر
گشت بر عکس هر آن نقش مرادی که زدم جرم بازنده چه باشد که بد افتاد قمار
فلک از رشتهٔ تدبیر نگردد به مراد نافه را تار عناکب نتوان کرد مهار
داغ اندوه مرا باز مپرسید حساب نیست آن چیز کواکب که درآید به شمار
گر فلک مرهم زنگار کنم کافی نیست بسکه این سینه ز الماس نجوم است فکار
سنگباران شدم از دست غم دهر و هنوز بخت سر گشته ام از خواب نگردد بیدار
چند باشم به غم و غصهٔ ایام صبور چند گیرم به سر کوچهٔ اندوه قرار
می روم داد زنان بر در دارای زمان آنکه بر مقصد او دور فلک راست مدار
آصف ملک جهان خواجهٔ با نام و نشان سایهٔ مرحمت شاه سلیمان آثار
چرخ پیش نظر همت او پاره مسی ست که درین مهره گل گشته نهان در زنگار
آنکه چون گل به هواداری او خندان نیست که درین مهرهٔ گل گشته نهان در زنگار
آنکه چون گل به هواداری او خندان نیست هست با سبزه گلنار مدامش سر و کار
لیک زهری که بود در ته جامش سبزه لیک خونی که بود بر سر داغش گلنار
توسن قدر تو زان سوی فلک تا بجهد سدره اش رایض اندیشه کند میخ جدار
رشک احسان تو زد در دل دریا آتش هست دود دل دریا که شدش نام بخار
نیست سر برزده هر گوشه حباب از سر آب چشم بر راه کف جود تو دارند بحار
گر کمان یک جهت خصم بداندیش تو نیست از چه رو تیر دو شاخه کندش از سوفار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر با بیانی سرشار از اندوه و گله‌مندی از چرخش روزگار آغاز می‌شود، جایی که شاعر خود را در چنبره تقدیر گرفتار می‌بیند و از ناملایمات جهان شکوه سر می‌دهد. او فلک را مسئول رنج‌های بی‌پایان خود می‌داند و با لحنی معترضانه، از بیهودگی تلاش در برابر سرنوشت سخن می‌گوید.

در بخش دوم، لحن شعر دگرگون شده و به ستایش شخصیتی والامقام و بخشنده (ممدوح) بدل می‌شود. شاعر در این بخش، عظمت و بزرگی این شخصیت را چنان توصیف می‌کند که در برابر همت و کرامت او، فلک و تمام دارایی‌های جهان، ناچیز و بی‌مقدار جلوه می‌کنند و گویا تنها پناهگاه او برای رهایی از طوفان حوادث، پناه بردن به این حریم امن است.

معنای روان

ای فلک چند ز بیداد تو بینم آزار من خود آزرده دلم با دل خویشم بگذار

ای چرخ و روزگار، تا کی باید از ستم تو زجر بکشم؟ من خود از دست سرنوشتِ خویش آزرده‌خاطرم، پس تو مرا به حال خود رها کن.

نکته ادبی: خطاب به فلک (تشخیص) برای بیان استیصال و درخواست آزادی از بند رنج.

چند ما را ز جفای تو دود اشک به روی ما به روی تو نیاریم تو خود شرم بدار

تا کی به خاطر جفای تو اشک‌های خونین بر چهره‌ام جاری باشد؟ اگرچه من از روی حیا به تو شکایت نمی‌کنم، اما تو خود باید از این همه ستم شرمگین باشی.

نکته ادبی: اشاره به شرم‌آور بودنِ رفتارِ فلک در برابرِ انسانِ بی‌گناه.

از جفاگر غرضت ریختن خون من است پا کشیدم ز جهان تیغ بکش دست برآر

اگر غرض تو از این همه جفا، گرفتن جان من است، بدان که من از همه چیزِ این جهان دل بریده‌ام؛ پس شمشیر بکش و مرا راحت کن.

نکته ادبی: تمثیلِ پا کشیدن از جهان، کنایه از بی‌تعلق شدن و آمادگی برای مرگ است.

گشت بر عکس هر آن نقش مرادی که زدم جرم بازنده چه باشد که بد افتاد قمار

هر نقشه‌ای که برای رسیدن به هدف کشیدم، وارونه از آب درآمد. وقتی بازیِ روزگار بد است، بازنده (انسان) چه گناهی دارد؟

نکته ادبی: استفاده از واژه قمار و بازنده برای توصیف عدمِ اختیار انسان در برابر تقدیر.

فلک از رشتهٔ تدبیر نگردد به مراد نافه را تار عناکب نتوان کرد مهار

تقدیر با تدبیر و برنامه‌ریزی انسان به خواسته او نمی‌چرخد؛ همان‌طور که نمی‌توان مشک را با تارهای ظریف عنکبوت مهار کرد.

نکته ادبی: تمثیل نافه و تار عنکبوت برای نشان دادن ضعف ابزارهای انسانی در برابر قدرت روزگار.

داغ اندوه مرا باز مپرسید حساب نیست آن چیز کواکب که درآید به شمار

از اندازه رنج و اندوه من مپرس؛ چرا که غم من بیش از آن است که مانند ستارگان قابل شمارش باشد.

نکته ادبی: استفاده از مبالغه برای بیان بیکران بودنِ غم.

گر فلک مرهم زنگار کنم کافی نیست بسکه این سینه ز الماس نجوم است فکار

اگر آسمان را به عنوان مرهمِ زنگار (زداینده غم) به کار گیرم، کافی نیست؛ زیرا سینه‌ام از شدتِ هجومِ ستارگان که چون الماس تیزند، زخمی است.

نکته ادبی: استعاره از ستارگان به الماس، برای بیان تیزی و جراحتِ حاصل از ناملایمات آسمانی.

سنگباران شدم از دست غم دهر و هنوز بخت سر گشته ام از خواب نگردد بیدار

من زیر بار غم‌های روزگار مانند کسی هستم که سنگ‌باران می‌شود، و هنوز بخت و اقبالِ سرگردان من از خواب غفلت بیدار نمی‌شود.

نکته ادبی: کنایه از خواب بودن بخت برای بیانِ تداوم بدشانسی.

چند باشم به غم و غصهٔ ایام صبور چند گیرم به سر کوچهٔ اندوه قرار

تا کی باید در برابر غم‌ها و غصه‌های زمانه صبور باشم و تا کی باید در کوچه اندوه ساکن بمانم و تحمل کنم؟

نکته ادبی: پرسش انکاری برای نشان دادنِ به ستوه آمدن از وضعیت موجود.

می روم داد زنان بر در دارای زمان آنکه بر مقصد او دور فلک راست مدار

من با فریادخواهی به سوی کسی می‌روم که سرورِ این زمانه است؛ همان کسی که چرخش روزگار بر مدار اراده او می‌گردد.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ ممدوح که او را به عنوان تکیه‌گاهِ عدالت معرفی می‌کند.

آصف ملک جهان خواجهٔ با نام و نشان سایهٔ مرحمت شاه سلیمان آثار

او آصفِ زمانه است، خواجه‌ای نامدار و پرآوازه که سایه لطف و مرحمتش مانند حضرت سلیمان بر سر همگان گسترده است.

نکته ادبی: آصف در ادبیات فارسی نمادِ وزیرِ دانا و خردمندِ سلیمان است.

چرخ پیش نظر همت او پاره مسی ست که درین مهره گل گشته نهان در زنگار

چرخِ فلک در برابر همتِ بلند او، قطعه‌ای مسِ بی‌ارزش است که در این مهره‌دانِ هستی، به زنگار و کهنگی آلوده شده است.

نکته ادبی: تحقیرِ فلک در برابر عظمتِ ممدوح.

آنکه چون گل به هواداری او خندان نیست که درین مهرهٔ گل گشته نهان در زنگار

کسی که مانند گل در هواداری و دوستی با او خندان نیست، بهره‌ای از شادی نبرده است.

نکته ادبی: تشبیه به گل برای نشان دادنِ سرزندگی در پرتوِ لطفِ ممدوح.

آنکه چون گل به هواداری او خندان نیست هست با سبزه گلنار مدامش سر و کار

کسی که از همراهی با او سر باز می‌زند، همواره درگیرِ سختی و اندوه است.

نکته ادبی: اشاره به تضادِ بینِ یارانِ ممدوح و دشمنانِ او.

لیک زهری که بود در ته جامش سبزه لیک خونی که بود بر سر داغش گلنار

اگر در جامِ دشمنان او زهر است، در مقابل، برای دوستانش گلنارِ سرخِ شادی و نعمت فراهم است.

نکته ادبی: تقابلِ زهر و گلنار برای نشان دادنِ دو روی سکه برخورد ممدوح با دوستان و دشمنان.

توسن قدر تو زان سوی فلک تا بجهد سدره اش رایض اندیشه کند میخ جدار

اسبِ بلندمرتبه قدرِ تو آن‌چنان از آن سوی فلک می‌جهد که حتی نیروی اندیشه نمی‌تواند مانعِ آن شود.

نکته ادبی: توسنِ قدر استعاره از اسبِ سرکشِ سرنوشتِ ممدوح که فراتر از آسمان‌هاست.

رشک احسان تو زد در دل دریا آتش هست دود دل دریا که شدش نام بخار

غیرت و رشکِ دریا از احسانِ تو در دلش آتش افکنده و بخارِ دریا، در واقع دودِ همان دلِ سوخته از حسادت است.

نکته ادبی: تشخیصِ دریا و انتسابِ خصلتِ حسادت به آن برای بزرگ‌نماییِ بخشندگیِ ممدوح.

نیست سر برزده هر گوشه حباب از سر آب چشم بر راه کف جود تو دارند بحار

این حباب‌هایی که بر روی آب می‌بینی، سرِ از آب برآورده نیستند، بلکه چشم‌های دریا هستند که منتظرِ بخشش و دستِ یاری تو مانده‌اند.

نکته ادبی: تشخیص و استعاره در جهتِ مدح که حتی طبیعت نیز محتاجِ بخششِ ممدوح است.

گر کمان یک جهت خصم بداندیش تو نیست از چه رو تیر دو شاخه کندش از سوفار

اگر دشمنِ بداندیشِ تو کمانِ جنگی در دست ندارد، پس تیرِ دو شاخه را از کجا تهیه کرده است؟ (کنایه از اینکه او حریف تو نیست).

نکته ادبی: تحدی و به مبارزه طلبیدنِ دشمنِ فرضیِ ممدوح.

آرایه‌های ادبی

تشخیص (شخصیت‌بخشی) فلک، دریا

شاعر به فلک و دریا صفات انسانی (شرم‌گین بودن، حسادت کردن) نسبت داده تا مفاهیم انتزاعی را ملموس کند.

استعاره توسن قدر، سنگباران غم

قدر به اسب تشبیه شده و غم‌های روزگار به بارش سنگ، که شدتِ فشار را نشان می‌دهد.

مبالغه نیست آن چیز کواکب که درآید به شمار

بی‌شمار دانستنِ غم‌های شاعر در مقایسه با ستارگان، برای نشان دادن عمق فاجعه.

تلمیح آصف، سلیمان

اشاره به شخصیت‌های تاریخی و اسطوره‌ای برای اعتبار بخشیدن به ممدوح.