گزیده اشعار - قصاید

وحشی بافقی

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴ - در ستایش شاه غیاث الدین محمد میرمیران

وحشی بافقی
عقل و دولت ساعت سعدی نمودند اختیار ساعت سعدی هزارش سعد اکبر پیشکار
ساعتی کان ساعت از خوبی گلستان ارم در نخستین گام گردد باغ فردوست دچار
ساعتی کان ساعت ار آبی رود همراه ابر باز گردد قطره هایش گشته در شاهوار
ساعتی کان ساعت ار گشتی سکندر کامجوی یافتی سر چشمهٔ خضر از بن دندان مار
ساعتی کان ساعت ار طالع شود مهر از افق تا به شام روز محشر تابد از نصف النهار
ساعتی کان ساعت ار آید برون از بیضه بوم بر دمد پر همایش از یمین و از یسار
ساعتی کان ساعت ار سر بر زند تاج خروس گیرد از سیمرغ بروی شاهی مرغان قرار
ساعتی الحق چه ساعت ، ساعتی کثار آن زر برون ریز ز خارا گل برون آید ز خار
ساعتی الحق چه ساعت ساعت سعدی کزو سعد گردون دارد آثار سعادت مستعار
در چنین وقت همایونی و فرخ ساعتی زد به دولت خیمه بیرون داور جم اقتدار
خیمه ای زان عرصه گیتی پر از میخ و طناب منتهای طول و عرضش طول و عرض روزگار
خیمه ای کاندر میانش وهم را گر سر دهند پر بگردد لیک آخر ره نیاید بر کنار
خیمه ای کایمن شوند اهل قیامت ز آفتاب گر کسش در عرصهٔ محشر زند روز شعار
خیمه ای باید که باشد اینچنینش طول و عرض تا سپهر حشمت و شوکت در او گیرد قرار
زینت اقبال و دولت زیور فر و شکوه حلیهٔ ملک و ملک پیرایهٔ عز و وقار
شاه دریا دل غیاث الدین محمد کز کفش کان برآرد الامان و بحر گوید زینهار
در پناه پاس او روشن بماند سالها در میان آب همچون دیدهٔ ماهی شرار
هستی از عالم گریزد تا در ملک عدم گر ز جیش قهر او بر دهر تازد یک سوار
ایمنی در ملک تا حدیست کز انصاف او آشیان گیرند مرغان در میان رهگذار
گر ز رای روشن او پرتو افتد در جهان حامله خورشید زاید در سواد زنگبار
بسکه سر دارد تنفر در تن بدخواه او چون به پای دار عبرت جا کند آن نابکار
از زمین نارفته پایش بر سر کرسی هنوز سر بود از شوق رقصان بر فراز چوب دار
کوه را گر بر کمر زد از کمر افتاد کوه هست تیغ باطنش قائم مقام ذوالفقار
اطلس گردون به قد لامکان بودی بلند گر ز قدر همتت می بود او را پود و تار
آسمان گر داشتی دستی چو دست همتت بر سر قدر تو گوهرهای خود کردی نثار
می دهد عدل تو میلش از بروت شیر نر می کشد چون سرمه آهو بره اندر مرغزار
روضه فردوس بزم تست کاندر ساحتش هر چه در دل بگذرد حاضر شود بی انتظار
گر ز بزم خرمت بادی وزد در بوستان آورد گلبن به جای گل لب پر خنده بار
دفتر جود خداوندان احسان نزد کیست گو بیا و آنچه ارباب کرم دارد بیار
تا بیارم فصلی از جودت که دفتر را تمام ز آب پیشانی بشوید بسکه گردد شرمسار
پیش دست گوهر افشانت که فوق دستهاست وز گهرباریش پر در گشته دامان بحار
هست دریا کید و در یوزهٔ گوهر کند اینکه بعضی ابر می خوانندش و بعضی بخار
دین پناها داورا شاها رعیت پرورا باد بر دور تو یارب دور گیتی را مدار
رو به هر جانب که رخش عزم راند بخت تو کامران آنجا روی آیی از آنجا کامکار
می روی اندر سر راه وداعت مرد وزن پای در گل مانده اند از آب چشم اشکبار
گرنه در زنجیر بودندی ز موج آب چشم کس نماندی کز پیت نشتافتی دیوانه وار
خیمه تا بیرون زدی از شهر شهری کز خوشی بود چون دارالقراری گشت چون دارالبوار
از برونش برنخیزد جز غریو الحذر وز درونش برنیاید جز خروش الفرار
شد چنان آب و هوا موحش که نفرت می کند طایران از شاخسار و ماهیان از جویبار
گر جدار و سقف را بودی در او پای گریز این زمان در خانه ها نی سقف ماندی نی جدار
تو هنوز اندر کنار شهر و اینها در میان آه اگر از شهر یک منزل روی ای شهریار
حال شهر اینست حال ساکنانش را مپرس کارشان صعب است صبریشان دهد پروردگار
مضطرب، آشفته خاطر، تنگدل اندوهناک هم وضیع و هم شریف و هم صغیر و هم کبار
خود بفرما چون ضعیفان را نگردد دل دو نیم لاشه لنگ و شیشه دربار و گذر بر کوهسار
دست از تریاک کوتاه است و جان اندر خطر پا نهی تاریک شب چون بر در سوراخ مار
از پریشانی فرامش کرده مادر طفل خویش بلکه رفته شیر هم از یاد طفل شیرخوار
هر جماعت در خیالی هر گروه اندر غمی این که چون آرام گیرد وان که چون گیرد قرار
چون قوی زور آورد دارد ضعیفان را که پاس گر جهد بادی به دامان که آویزد غبار
گرگهای تیز دندان را که دندان بشکنند وین لگد زن استران را چون توان کردن جدار
مفلسان در غم که دیگر کیسه ها چون پر کنند اولا وحشی که پر می کرد سالی چند بار
آسمان قدرا بلند اقبال شاها، زانکه هست بر عنان توسنت دست مه و مهر استوار
زیر ران داری براق گرم بر عیوق تاز کز پی معراج دولت بر نشاندت کردگار
هر قدم طی کن سپهری تا فضای لامکان لامکان یعنی بساط بارگاه شهریار
تا ببینی کاندران ایوان که دارد جز تو قدر تا ببینی کاندران خلوت که دارد جز تو بار
تا ببینی سلطنت را کیست صاحب مشورت تا ببینی مملکت را کیست صاحب اختیار
تا تو باشی دیگری را کس نخواهد برد نام بود این اصل سخن کردم به این حرف اختصار
تا چنین باشد که باشد در شمار شهر و کوی چون شود بر روی صحرا خیمه ای چند استوار
شهر معموری شود هر جا که فرمایی نزول دولتش دروازه بان و حفظ یزدانش حصار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده در ستایش پادشاهی مقتدر و دادگر به نام غیاث‌الدین محمد سروده شده است. شاعر با بهره‌گیری از فضایی حماسی و فاخر، ابتدا فرخندگی و سعد بودنِ لحظه‌ای را که پادشاه برای آغاز کار (احتمالاً حرکت یا سفر) برگزیده، با اغراق‌های ادبی به تصویر می‌کشد و آن را با رویدادهای اساطیری و کیهانی پیوند می‌زند.

در بخش میانی، شاعر به ستایش قدرت، هیبت، عدالت و گشاده‌دستی پادشاه می‌پردازد و او را به عنوان تکیه‌گاهی برای ملک و ملت ترسیم می‌کند که اثرِ اراده‌اش در جای‌جای عالم مشهود است. در نهایت، لحن شعر از ستایشِ حماسی به سمت توصیفی واقع‌گرایانه از دشواری‌های سفر، سختی شرایطِ کوچ و اندوهِ مردم و ساکنانِ شهری که پادشاه از آن می‌گذرد یا از آن دور می‌شود، تغییر می‌کند.

معنای روان

عقل و دولت ساعت سعدی نمودند اختیار ساعت سعدی هزارش سعد اکبر پیشکار

عقل و بخت و طالعِ نیک، این ساعت را زمانی بسیار فرخنده برای آغاز کار تشخیص دادند؛ لحظه‌ای که حتی سعد اکبر (سیاره مشتری) نیز مطیع و پیشکارِ آن است.

نکته ادبی: سعد اکبر اصطلاحی نجومی برای سیاره مشتری است که در طالع‌بینی نماد خوش‌بختی است.

ساعتی کان ساعت از خوبی گلستان ارم در نخستین گام گردد باغ فردوست دچار

این ساعت چنان خجسته‌ است که اگر در نخستین گام در باغ فردوس (بهشت) باشد، آن را به گلستان ارم تبدیل می‌کند.

نکته ادبی: ارم و فردوس هر دو نمادهای بهشت هستند و استعاره از نهایت زیبایی است.

ساعتی کان ساعت ار آبی رود همراه ابر باز گردد قطره هایش گشته در شاهوار

ساعتی که اگر قطره‌های آبِ همراهِ ابر در آن زمان ببارند، همگی به مرواریدهای گران‌بها و درخشان تبدیل می‌شوند.

نکته ادبی: در شاهوار به معنای مروارید بزرگ و ارزشمند است.

ساعتی کان ساعت ار گشتی سکندر کامجوی یافتی سر چشمهٔ خضر از بن دندان مار

ساعتی که اگر اسکندرِ کام‌جو در آن وقت می‌بود، می‌توانست سرچشمه آب حیاتِ خضر را از دهان مار بیرون بکشد (به آن دست یابد).

نکته ادبی: تلمیحی به افسانه اسکندر و آب حیات دارد.

ساعتی کان ساعت ار طالع شود مهر از افق تا به شام روز محشر تابد از نصف النهار

ساعتی که اگر خورشید در آن از افق طلوع کند، تا شامِ روز قیامت از نصف‌النهار می‌تابد و غروب نمی‌کند.

نکته ادبی: اغراق در بقای نور و روشناییِ این ساعت.

ساعتی کان ساعت ار آید برون از بیضه بوم بر دمد پر همایش از یمین و از یسار

ساعتی که اگر در آن زمان پرنده‌ای (بوم) از تخم بیرون بیاید، پر و بالِ همای سعادت از سمت راست و چپ او رشد می‌کند.

نکته ادبی: بوم به معنای جغد است و بیضه به معنای تخم پرنده.

ساعتی کان ساعت ار سر بر زند تاج خروس گیرد از سیمرغ بروی شاهی مرغان قرار

ساعتی که اگر خروس در آن زمان تاج خود را برافرازد، اقتدار و پادشاهیِ مرغان را از سیمرغ می‌ستاند.

نکته ادبی: سیمرغ نماد پادشاهِ پرندگان است.

ساعتی الحق چه ساعت ، ساعتی کثار آن زر برون ریز ز خارا گل برون آید ز خار

راستی چه ساعتِ شگفت‌انگیزی است؛ ساعتی که در آن از سنگِ سخت، طلا و از خار، گل می‌روید.

نکته ادبی: خارا به معنای سنگ خارا و سخت است.

ساعتی الحق چه ساعت ساعت سعدی کزو سعد گردون دارد آثار سعادت مستعار

به راستی چه ساعتِ خجسته‌ای است، ساعتِ پادشاه که حتی گردشِ آسمان نیز آثار سعادتش را به صورت عاریتی از آن می‌گیرد.

نکته ادبی: مستعار به معنای عاریتی و غیر دائم است.

در چنین وقت همایونی و فرخ ساعتی زد به دولت خیمه بیرون داور جم اقتدار

در چنین وقت همایونی و فرخنده‌ای، پادشاهِ جم‌اقتدار، خیمه دولت و شکوه خود را در بیرون شهر برپا کرد.

نکته ادبی: جم اقتدار استعاره از پادشاهی با شکوهِ جمشید است.

خیمه ای زان عرصه گیتی پر از میخ و طناب منتهای طول و عرضش طول و عرض روزگار

خیمه‌ای که وسعتِ آن به اندازه‌ای است که گویی طول و عرضِ روزگار، تنها محدوده‌یِ آن را در بر می‌گیرد.

نکته ادبی: اغراق در بزرگی خیمه.

خیمه ای کاندر میانش وهم را گر سر دهند پر بگردد لیک آخر ره نیاید بر کنار

خیمه‌ای که اگر تصور و خیال بخواهد در آن سیر کند، هرچقدر هم پیش برود به پایانِ آن نمی‌رسد.

نکته ادبی: وهم در اینجا به معنای نیروی خیال‌پردازی است.

خیمه ای کایمن شوند اهل قیامت ز آفتاب گر کسش در عرصهٔ محشر زند روز شعار

خیمه‌ای که اگر کسی در عرصه محشر آن را برپا کند، اهل قیامت از حرارتِ سوزانِ آفتاب در امان می‌مانند.

نکته ادبی: اشاره به سایه افکنی خیمه در روز قیامت.

خیمه ای باید که باشد اینچنینش طول و عرض تا سپهر حشمت و شوکت در او گیرد قرار

چنین وسعت و عظمتی برای خیمه لازم است تا شکوه و جلالِ آسمانیِ پادشاه در آن جای گیرد.

نکته ادبی: تناسب میان عظمت پادشاه و وسعت خیمه.

زینت اقبال و دولت زیور فر و شکوه حلیهٔ ملک و ملک پیرایهٔ عز و وقار

خیمه‌ای که زینتِ اقبال و دولت، و زیورِ فرّ و شکوه است؛ آرایشی برای ملک و پیرایه‌ای برای عزّت و وقارِ پادشاه.

نکته ادبی: حلیه به معنای زیور و پیرایه است.

شاه دریا دل غیاث الدین محمد کز کفش کان برآرد الامان و بحر گوید زینهار

ای پادشاهِ دریا دل، غیاث‌الدین محمد که از کرم و بخششِ دست تو، معدن طلبِ امان می‌کند و دریا از ترسِ بخشش تو، پناه می‌جوید.

نکته ادبی: اغراق در کمال بخشندگی پادشاه.

در پناه پاس او روشن بماند سالها در میان آب همچون دیدهٔ ماهی شرار

در سایه حمایت و پاسداریِ تو، حتی آتش در میان آب می‌تواند سال‌ها روشن بماند (همانند چشمِ ماهی که در آب روشن است).

نکته ادبی: تشبیه بدیع برای امنیتِ دوران پادشاه.

هستی از عالم گریزد تا در ملک عدم گر ز جیش قهر او بر دهر تازد یک سوار

اگر تنها یک سوار از سپاهِ قهر تو بر دهر بتازد، هستی و موجودات از ترس به دیارِ نیستی (عدم) می‌گریزند.

نکته ادبی: اشاره به هیبت و قدرت نظامی پادشاه.

ایمنی در ملک تا حدیست کز انصاف او آشیان گیرند مرغان در میان رهگذار

امنیت در سرزمینِ تو چنان است که به دلیل عدالتِ تو، پرندگان در میانِ راه‌های پر رفت‌وآمد لانه می‌سازند.

نکته ادبی: کنایه از کمالِ امنیت در ملکِ پادشاه.

گر ز رای روشن او پرتو افتد در جهان حامله خورشید زاید در سواد زنگبار

اگر پرتوِ رای روشن تو به جهان بتابد، خورشید حتی در تاریکی‌های دوردست (زنگبار) نیز می‌تواند باردار شود (آبستنِ نور گردد).

نکته ادبی: استعاره از روشناییِ فکر پادشاه.

بسکه سر دارد تنفر در تن بدخواه او چون به پای دار عبرت جا کند آن نابکار

آن‌قدر تنفر در وجودِ بدخواهانِ تو نسبت به آن‌ها هست که گویی این نابکاران بر بالای دارِ عبرت قرار دارند.

نکته ادبی: دارِ عبرت کنایه از مجازات است.

از زمین نارفته پایش بر سر کرسی هنوز سر بود از شوق رقصان بر فراز چوب دار

هنوز پایش بر کرسیِ قدرت نرسیده، سرِ دشمن از شوقِ رقصیدن بر بالای چوبِ دار می‌رود.

نکته ادبی: طنز و کنایه از مجازاتِ سریعِ دشمنان.

کوه را گر بر کمر زد از کمر افتاد کوه هست تیغ باطنش قائم مقام ذوالفقار

اگر تیغِ باطنِ تو بر کمرِ کوه بخورد، کوه از هم می‌پاشد؛ این شمشیرِ تو جانشینِ ذوالفقاری است که در دستِ علی بود.

نکته ادبی: تلمیح به شمشیرِ ذوالفقار امام علی(ع).

اطلس گردون به قد لامکان بودی بلند گر ز قدر همتت می بود او را پود و تار

اگر همتِ بلندِ تو پود و تار (جنس) داشت، اطلسِ آسمان در برابرِ آن بلند و بی‌مکان به نظر نمی‌رسید (بلندای همت تو از آسمان بیشتر است).

نکته ادبی: اطلس گردون استعاره از فلک است.

آسمان گر داشتی دستی چو دست همتت بر سر قدر تو گوهرهای خود کردی نثار

اگر آسمان دستی همانندِ دستِ بخشنده‌ی تو داشت، تمامیِ گوهرهای خود را بر سرِ مقام و قدرِ تو نثار می‌کرد.

نکته ادبی: اغراق در مقامِ رفیعِ پادشاه.

می دهد عدل تو میلش از بروت شیر نر می کشد چون سرمه آهو بره اندر مرغزار

عدلِ تو چنان است که شیرِ نر از ترس آن، سبیلش (ابروتش) را جمع می‌کند و آهو بره در دشت به آسودگی سرمه می‌کشد.

نکته ادبی: نمادِ برقراریِ امنیت برای ضعیف و رام شدنِ قوی.

روضه فردوس بزم تست کاندر ساحتش هر چه در دل بگذرد حاضر شود بی انتظار

مجلسِ تو همچون باغِ بهشت است که در آن، هرچه در دل آرزو کنی، بی‌درنگ حاضر می‌شود.

نکته ادبی: روضه به معنای باغ و بهشت است.

گر ز بزم خرمت بادی وزد در بوستان آورد گلبن به جای گل لب پر خنده بار

اگر نسیمی از مجلسِ خرمِ تو به گلستان بوزد، گلبن به جای گل، لبی پرخنده به بار می‌آورد.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به گلبن و گل.

دفتر جود خداوندان احسان نزد کیست گو بیا و آنچه ارباب کرم دارد بیار

دفترِ بخشش و جودِ دیگر بزرگان نزد کیست؟ بگو بیاورند تا با بخششِ تو مقایسه کنند.

نکته ادبی: دعوت به مبارزه‌طلبیِ ادبی در مقامِ جود.

تا بیارم فصلی از جودت که دفتر را تمام ز آب پیشانی بشوید بسکه گردد شرمسار

تا من فصلی از جود و بخششِ تو را بنویسم که دفترِ تمامِ سخاوتمندان از آبِ پیشانی (عرقِ شرم) خیس و شرمنده شود.

نکته ادبی: آب پیشانی کنایه از عرق شرم است.

پیش دست گوهر افشانت که فوق دستهاست وز گهرباریش پر در گشته دامان بحار

در برابرِ دستِ گوهر افشانِ تو که برتر از همه دست‌هاست، دامنِ دریاها از بخششِ تو پر از مروارید شده است.

نکته ادبی: استعاره از فراوانیِ بخشش.

هست دریا کید و در یوزهٔ گوهر کند اینکه بعضی ابر می خوانندش و بعضی بخار

دریا که بعضی آن را ابر و بعضی بخار می‌نامند، در واقع گدایِ گوهرِ دستِ توست و از تو طلبِ بخشش می‌کند.

نکته ادبی: در یوزه به معنای گدایی و طلب کردن است.

دین پناها داورا شاها رعیت پرورا باد بر دور تو یارب دور گیتی را مدار

ای پناهِ دین، ای داور و پادشاه و ای پرورنده رعیت، خدا کند که گردشِ روزگار همیشه بر محورِ دورِ تو باشد.

نکته ادبی: دعا برای پایداریِ پادشاه.

رو به هر جانب که رخش عزم راند بخت تو کامران آنجا روی آیی از آنجا کامکار

به هر سمتی که اسبِ عزمِ تو حرکت کند، بختِ تو آنجا همراهت خواهد بود و هر جا بروی، کامروا و پیروز خواهی بود.

نکته ادبی: رخش در اینجا استعاره از اسبِ تیزپای پادشاه است.

می روی اندر سر راه وداعت مرد وزن پای در گل مانده اند از آب چشم اشکبار

هنگامِ وداع، مرد و زن بر سرِ راه تو ایستاده‌اند و از شدتِ گریه، پاهایشان در گلِ اشکِ چشم مانده است.

نکته ادبی: تصویری از اندوهِ مردم هنگامِ رفتنِ پادشاه.

گرنه در زنجیر بودندی ز موج آب چشم کس نماندی کز پیت نشتافتی دیوانه وار

اگر مردم به واسطه موجِ اشکِ چشم‌هایشان زنجیر نشده بودند، کسی باقی نمی‌ماند که دیوانه‌وار به دنبالِ تو ندود.

نکته ادبی: اغراق در شیفتگیِ مردم به پادشاه.

خیمه تا بیرون زدی از شهر شهری کز خوشی بود چون دارالقراری گشت چون دارالبوار

وقتی از شهر بیرون رفتی، شهری که از خوشی مانندِ دارالقرار (مکانِ امن) بود، به دارالبوار (مکانِ نابودی و هلاکت) تبدیل شد.

نکته ادبی: تضاد میان دارالقرار و دارالبوار.

از برونش برنخیزد جز غریو الحذر وز درونش برنیاید جز خروش الفرار

از بیرونِ شهر صدایی جز فریادِ «الحذر» (هشدار) شنیده نمی‌شود و از درونش جز خروشِ «الفرار» (گریز) چیزی برنمی‌آید.

نکته ادبی: توصیفِ اضطرابِ شهر.

شد چنان آب و هوا موحش که نفرت می کند طایران از شاخسار و ماهیان از جویبار

آب و هوا چنان ترسناک و موحش شده است که پرندگان از شاخسار و ماهیان از جویبار فرار می‌کنند.

نکته ادبی: موحش به معنای ترسناک و دلگیر است.

گر جدار و سقف را بودی در او پای گریز این زمان در خانه ها نی سقف ماندی نی جدار

اگر دیوار و سقفِ خانه‌ها قدرتِ فرار داشتند، اکنون در این شهر نه سقفی باقی می‌ماند و نه دیواری.

نکته ادبی: اغراق در شدتِ ترس و ویرانیِ شهر.

تو هنوز اندر کنار شهر و اینها در میان آه اگر از شهر یک منزل روی ای شهریار

تو هنوز در کنارِ شهر هستی و مردم این‌گونه در میانِ اضطراب‌اند، وای اگر یک منزل از شهر دورتر شوی، ای پادشاه.

نکته ادبی: تأکید بر وابستگیِ امنیتِ شهر به حضورِ پادشاه.

حال شهر اینست حال ساکنانش را مپرس کارشان صعب است صبریشان دهد پروردگار

حالِ شهر این است که می‌بینی، از حالِ ساکنانش مپرس که کارشان بسیار سخت است، خداوند به آن‌ها صبر عنایت کند.

نکته ادبی: بیانِ اندوهِ عمیق و استیصال.

مضطرب، آشفته خاطر، تنگدل اندوهناک هم وضیع و هم شریف و هم صغیر و هم کبار

همه مردم، چه شریف و چه پست، چه کودک و چه بزرگ، مضطرب، آشفته‌خاطر، تنگدل و اندوهگین هستند.

نکته ادبی: وضیع و شریف، صغیر و کبار (تضاد و فراگیریِ جمعیت).

خود بفرما چون ضعیفان را نگردد دل دو نیم لاشه لنگ و شیشه دربار و گذر بر کوهسار

خودت قضاوت کن که چگونه دلِ ضعیفان دو نیم نشود؛ در حالی که مرکبِ لنگ، بارِ شیشه‌ای و راه هم کوهستانی و صعب‌العبور است.

نکته ادبی: کنایه از دشواریِ سفر.

دست از تریاک کوتاه است و جان اندر خطر پا نهی تاریک شب چون بر در سوراخ مار

دسترسی به تریاک (برای تسکین) ممکن نیست و جان در خطر است؛ شبِ تاریک وقتی پا می‌گذاری، انگار به درِ سوراخِ مار می‌روی.

نکته ادبی: استعاره از خطرِ بسیار زیادِ مسیر.

از پریشانی فرامش کرده مادر طفل خویش بلکه رفته شیر هم از یاد طفل شیرخوار

از شدتِ پریشانی، مادر طفلِ خود را فراموش کرده، بلکه طفلِ شیرخوار هم شیرِ مادر را از یاد برده است.

نکته ادبی: اغراق در شدتِ ترس و آشفتگی.

هر جماعت در خیالی هر گروه اندر غمی این که چون آرام گیرد وان که چون گیرد قرار

هر دسته‌ای در خیالی است و هر گروهی در غم؛ یکی به فکرِ این است که چگونه آرام گیرد و دیگری چگونه قرار یابد.

نکته ادبی: تصویرِ سرگشتگیِ مردم.

چون قوی زور آورد دارد ضعیفان را که پاس گر جهد بادی به دامان که آویزد غبار

وقتی زورمندانِ قوی به ضعیفان فشار می‌آورند، چه کسی می‌تواند از آن‌ها پاسداری کند؟ مگر باد بتواند به دامانِ غبار آویزان شود.

نکته ادبی: تمثیل برای بی‌پناهیِ ضعیفان.

گرگهای تیز دندان را که دندان بشکنند وین لگد زن استران را چون توان کردن جدار

چگونه می‌توان با گرگ‌های تیزدندان مقابله کرد که دندانِ آن‌ها را بشکنیم؟ و این اسب‌های لگدزن را چگونه می‌توان مهار کرد؟

نکته ادبی: گرگ و اسب استعاره از عواملِ خطرناک و ستمگر.

مفلسان در غم که دیگر کیسه ها چون پر کنند اولا وحشی که پر می کرد سالی چند بار

مفلسان و تهی‌دستان در این غم‌اند که چگونه کیسه‌های خود را دوباره پر کنند، همان‌گونه که در روزهای خوش، سالی چند بار آن را پر می‌کردند.

نکته ادبی: اشاره به فقر و سختیِ معیشتِ مردم.

آسمان قدرا بلند اقبال شاها، زانکه هست بر عنان توسنت دست مه و مهر استوار

ای پادشاهی که آسمان‌مقام و بلنداقبال هستی، زیرا خورشید و ماه همچون غلامانی در رکاب تو هستند و عنان اسب تو را در دست دارند.

نکته ادبی: توسن در متون کهن به معنای اسب چموش و سرکش است، اما در اینجا استعاره از اسب راهوار و باشکوه پادشاه است.

زیر ران داری براق گرم بر عیوق تاز کز پی معراج دولت بر نشاندت کردگار

اسبی تیزتک و باشکوه همچون براق در اختیار داری که به سوی ستاره عیوق می‌تازد، چراکه خداوند برای رسیدن تو به اوج قدرت و تعالی، تو را بر آن سوار کرده است.

نکته ادبی: براق نام مرکب پیامبر در شب معراج است که در اینجا برای نشان دادن عظمت و مقدس بودن قدرت شاه به کار رفته است.

هر قدم طی کن سپهری تا فضای لامکان لامکان یعنی بساط بارگاه شهریار

هر گام که برمی‌داری، آسمانی را پشت سر می‌گذاری تا به فضای لامکان برسی؛ منظور از لامکان همان بارگاه باعظمت و حریم پادشاهی توست.

نکته ادبی: لامکان اصطلاحی عرفانی است به معنای جایگاه خداوند که از قید مکان خارج است؛ شاعر با جسارت ادبی آن را به دربار شاه نسبت داده است.

تا ببینی کاندران ایوان که دارد جز تو قدر تا ببینی کاندران خلوت که دارد جز تو بار

تا با چشمان خود ببینی که در آن ایوان بلندمرتبه، هیچ‌کس جز تو قدر و منزلتی ندارد و هیچ‌کس جز تو اجازه ورود به خلوتگاه خاص آن را ندارد.

نکته ادبی: بار گرفتن به معنای اجازه حضور یافتن در محضر بزرگان و پادشاهان است.

تا ببینی سلطنت را کیست صاحب مشورت تا ببینی مملکت را کیست صاحب اختیار

تا ببینی که در امر حکمرانی، هیچ‌کس جز تو مشاور و تصمیم‌گیرنده نیست و در اداره مملکت، اختیار تام تنها در دستان توست.

نکته ادبی: صاحب مشورت در اینجا به معنای کسی است که در امور سیاسی و مملکت‌داری حق رای و تصمیم‌گیری دارد.

تا تو باشی دیگری را کس نخواهد برد نام بود این اصل سخن کردم به این حرف اختصار

تا زمانی که تو حضور داری، هیچ‌کس جرأت ندارد نام دیگری را بر زبان آورد؛ این اصل و اساس حرف من بود که به همین کوتاه سخن اکتفا کردم.

نکته ادبی: اختصار در اینجا به معنای کوتاه کردن سخن و پرهیز از زیاده‌گویی است.

تا چنین باشد که باشد در شمار شهر و کوی چون شود بر روی صحرا خیمه ای چند استوار

تا آنجا که شهرها و مناطق در شمار و حساب می‌آیند، این وضع زمانی است که تو در بیابان خیمه‌ای برپا کنی و مستقر شوی.

نکته ادبی: استوار کردن خیمه کنایه از اقامت گزیدن و شروع به حکومت کردن در آن منطقه است.

شهر معموری شود هر جا که فرمایی نزول دولتش دروازه بان و حفظ یزدانش حصار

هر کجا که اراده کنی و خیمه فرود آوری، آن مکان به شهری آباد و باشکوه تبدیل می‌شود که دولت و ثروت نگهبان دروازه‌هایش و حفظ و عنایت خداوند حصار و باروی آن است.

نکته ادبی: معمور به معنای آباد و دایر است؛ تضاد میان بیابان و شهر در این بیت به وضوح دیده می‌شود.