گزیده اشعار - قصاید

وحشی بافقی

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳ - در ستایش میرمیران

وحشی بافقی
باد فرخنده عید و فصل بهار بر تو و شاهزاده های کبار
میر میران که روی خرم تست عید احرار و قبلهٔ ابرار
بر یمین و یسار تو چو روند آن دو شهزادهٔ فلک مقدار
اله اله چه رشکها که برند بر هم وقدر هم یمین و یسار
ای ترا آسمان جنیبت کش وی ترا آفتاب غاشیه دار
کوه را همچو برق سرعت داد هر کجا عزم تو نمود گذار
برق را همچو کوه ساکن ساخت هر کجا حلم تو گرفت قرار
مور با حفظ تو برون آید از ته پای پیل بی آزار
خصم بیهوده گردگو می کرد گرد بازار نکبت و ادبار
نه متاعی ست دولت و اقبال که فروشند بر سر بازار
باز بر نسر طایر اندازند بازداران تو ، به روز شکار
بر فلک نسر طایر ایمن نیست کبک خود چیست و بر سر کهسار
گر به دیوار بر کشد به مثل نقش خصم تو کلک نقش نگار
تن رود سرنگون که کوته چاه سر رود مضطرب که کو سردار
بد سگالت که مرد وخاکش خورد بلکه از خاک او نماند غبار
لحدش دیدمی به خواب که بود همچو سوراخ مار تیره و تار
پیکری اندر او ز دود جحیم پای تا سر سیاه گشته چو قار
دل پر زنگ کینه گر سوده مانده یک کف سیاهی زنگار
چشم در چشمخانه خاک شده مانده یک مشت نشتر و مسمار
قدرتت چون زبون نواز شده صولتت چون رود به دفع مضار
عجز بگریزد از جبلت مور زهر بگریزد از طبیعت مار
در کف استقامت رایت جز خط راست ناید از پر گار
آب حزمت گرش به روی زنند جهد از خواب صورت دیوار
داورا دادگسترا شاها ای جهان را به ذاتت استظهار
واجب العرض خود به خدمت تو گر اجازت بود کنم اظهار
به خدایی که لطف او بخشد سد گنه را به نیم استغفار
از خطایی چو کفر سجده بت بگذرد عفو او به یک اقرار
رقمی پیش طاق وحدت او لیس فی الدار غیره دیار
آنکه نسبت به بی نیازی او هست یکسان چه یار و چه اغیار
وانکه محتاج اوست هر کس هست خواه بدکار و خواه نیکوکار
آن کس اول ز چشم تو فکند هر کرا پیش خلق خواهد خوار
وانکه آخر کند غلام تواش هر کرا آفرید دولتیار
که به دارالعبادهٔ تکلیف مدتی قبل از آن که یابم بار
دم ازین خاندان زدم چون کرد اقتضای طبیعتم مختار
این کشش ذاتی است و هر ذاتی هست تا هست ذات را آثار
در میان عقیدهٔ من و غیر هست شاها تفاوت بسیار
من نمی خواهم از تو غیر از تو او نمی خواهد از تو جز دینار
همت هر کس از تو چیزی خواست غیر دینار جست و ما دیدار
من سگ این درم اگر دگران خادم این درند وخدمتکار
به خدا کز پی گدایی نیست اینکه مدح تو می کنم تکرار
از در مدح و زیور نامت می دهم زیب و زینت اشعار
چون بگویم گدا نیم ، هستم شاعران را گدایی است شعار
هنر من گدایی است و مرا از گدایی چگونه باشد عار
خاصه زینسان گداییی که گدا زان شود صاحب ضیاع و عقار
از چه کس از کسی که گوید چرخ که مرا هم گدای خویش شمار
آنقدر گویم ای که دست و دلت مایه بخش معادن است و بحار
که گدای توام نه از همه کس همه کس داند از صغار و کبار
فرقهٔ خود پسند کس مپسند همگی عجب و جملگی پندار
از پی جر و اخذ سر تا پای همه دست و زبان چو بید و چنار
آنچنان فرقه زیاده طلب که طلب می کنند پنج از چار
چه عجب گر ز بیم طامعه شان کور بنهد عصا و کل دستار
گر ز ابرامشان سخن راند قابض روح بر سر بیمار
خوش بمیرند خستگان آسان ندهد هیچ خسته جان دشوار
شکرلله کزین گروه نیم من و شکر و زبان شکر گزار
شکر کز نقد کنز لایفنی همتم پر نمود جیب و کنار
وحشی این شکر و این شکایت چیست تا کی و چند طی کن این تومار
در دعای دوام دولت شاه دست عجز و کف نیاز برآر
تا جهان را بهار و عیدی هست در جهان باشی ای جهان وقار
که جهان از رخ خجستهٔ تست خرم و خوش چو عید و فصل بهار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده در سبک فاخر مدحیه سروده شده و شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های اغراق‌آمیز، عظمت و شکوه ممدوح (شاه) و فرزندانش را در پرتو عدالت و قدرت الهی ترسیم می‌کند. فضای شعر میان ستایشِ اقتدارِ زمینی شاه و تذکر به مفاهیم والای عرفانی و اخلاقی در نوسان است؛ به‌طوری‌که شاعر، پیوند خود با ممدوح را فراتر از مناسبات مادی و کاسب‌کارانه می‌داند.

شاعر با تقبیحِ طمع‌ورزیِ سایرِ مدعیان و رقیبان، خود را یک ارادتمندِ اصیل معرفی می‌کند که هدفش از مدح، کسبِ دینار نیست، بلکه تبرک جستن به نام و جایگاه والای ممدوح است. در نهایت، شعر با ترسیم سرنوشت شومِ دشمنان و تأکید بر جاودانگیِ عدالتِ پادشاه و لطفِ الهی، به پایان می‌رسد و برتریِ منشِ شاعر را نسبت به کوته‌فکرانِ دنیاپرست اثبات می‌کند.

معنای روان

باد فرخنده عید و فصل بهار بر تو و شاهزاده های کبار

نسیم خوش‌یمن عید و فصل بهار، بر تو و شاهزادگان بزرگوار مبارک باد.

نکته ادبی: کبار: جمع کبیر، به معنای بزرگان و عالی‌رتبگان.

میر میران که روی خرم تست عید احرار و قبلهٔ ابرار

ای بزرگِ بزرگان که چهره خندان تو، عیدِ آزادگان و قبله‌گاهِ نیکان است.

نکته ادبی: میرِ میران: سرورِ سروران، عنوانی برای تعظیم ممدوح. احرار: جمع حُر، به معنای آزادگان.

بر یمین و یسار تو چو روند آن دو شهزادهٔ فلک مقدار

وقتی آن دو شاهزاده‌ که هم‌ترازِ آسمان‌اند، در سمت راست و چپ تو حرکت می‌کنند،

نکته ادبی: فلک‌مقدار: تشبیه به ارزش و جایگاه آسمان.

اله اله چه رشکها که برند بر هم وقدر هم یمین و یسار

خدا می‌داند که چه حسادتی (از سر غبطه) به آن‌ها و به موقعیتِ راست و چپِ آنان برده می‌شود.

نکته ادبی: اله اله: صوت و ندا برای ابراز شگفتی. رشک: غبطه و حسادت.

ای ترا آسمان جنیبت کش وی ترا آفتاب غاشیه دار

ای که آسمان همچون غلامی رکاب‌گیر برای توست و خورشید همچون کسی است که غاشیه (زین‌پوش) تو را حمل می‌کند.

نکته ادبی: جنیبت‌کش: کسی که اسب یدکیِ پادشاه را می‌کشد. غاشیه‌دار: کسی که پیشاپیش پادشاه می‌رود و پارچه‌ای زینتی (غاشیه) را حمل می‌کند.

کوه را همچو برق سرعت داد هر کجا عزم تو نمود گذار

هر کجا که اراده تو گذر کرد، کوه را سرعتی همچون برق بخشیدی (یعنی به اراده تو مسیرها کوتاه شد).

نکته ادبی: عزم: اراده و قصد. گذار: گذر و حرکت.

برق را همچو کوه ساکن ساخت هر کجا حلم تو گرفت قرار

هر کجا که حلم و بردباری تو قرار گرفت، برق را همچون کوه ساکن و آرام ساختی.

نکته ادبی: تضاد میان برق (سرعت) و کوه (سنگینی) برای نشان دادن قدرت کنترل ممدوح.

مور با حفظ تو برون آید از ته پای پیل بی آزار

به برکت حمایت تو، مورچه از زیر پای فیل بدون آسیب بیرون می‌آید.

نکته ادبی: مبالغه در حفظ و امنیت‌بخشی ممدوح.

خصم بیهوده گردگو می کرد گرد بازار نکبت و ادبار

دشمن بیهوده دورِ بازارِ بدبختی و ناکامی می‌چرخید.

نکته ادبی: ادبار: پشت کردن بخت و اقبال، ناکامی.

نه متاعی ست دولت و اقبال که فروشند بر سر بازار

دولت و اقبال، کالایی نیست که بتوان آن را در بازار خرید و فروش کرد.

نکته ادبی: اشاره به اینکه شکوه و مقام موروثی و الهی است، نه اکتسابی.

باز بر نسر طایر اندازند بازداران تو ، به روز شکار

شکارچیانِ تو در روز شکار، بازهای شکاری را به سوی پرنده نسر طایر (کرکس پرنده) رها می‌کنند.

نکته ادبی: نسر طایر: نام یکی از صورت‌های فلکی (عقاب).

بر فلک نسر طایر ایمن نیست کبک خود چیست و بر سر کهسار

وقتی در آسمان، عقاب از تیررس باز تو ایمن نیست، کبک بیچاره بر سر کوه چه جایگاهی دارد؟

نکته ادبی: کنایه از قدرتِ مطلقِ شکارِ ممدوح.

گر به دیوار بر کشد به مثل نقش خصم تو کلک نقش نگار

اگر نقاشِ روزگار بخواهد نقشِ دشمن تو را بر دیوار بکشد،

نکته ادبی: کلک: قلم. نقش‌نگار: نقاش.

تن رود سرنگون که کوته چاه سر رود مضطرب که کو سردار

بدنش سرنگون در چاه عمیق می‌افتد و سرش مضطرب به سرداری (دار آویخته) می‌رود.

نکته ادبی: توصیفِ کیفرِ دشمنان با ادبیاتِ تصویریِ خشن.

بد سگالت که مرد وخاکش خورد بلکه از خاک او نماند غبار

بدخواهت که مرگ و خاک او را بلعید، بلکه از خاکسترش هم غباری باقی نماند.

نکته ادبی: بدسگال: بدخواه. تاکید بر نابودیِ کاملِ دشمن.

لحدش دیدمی به خواب که بود همچو سوراخ مار تیره و تار

گور او را در خواب دیدم که مانند سوراخ مار، تیره و تاریک بود.

نکته ادبی: لحد: گور.

پیکری اندر او ز دود جحیم پای تا سر سیاه گشته چو قار

پیکری در آن گور از دود جهنم بود که سر تا پایش همچون قیر سیاه شده بود.

نکته ادبی: قار: قیر. تداعی‌کننده آتش دوزخ.

دل پر زنگ کینه گر سوده مانده یک کف سیاهی زنگار

قلبش از زنگار کینه چنان ساییده شده بود که تنها کفِ سیاهی از آن زنگار باقی مانده بود.

نکته ادبی: زنگار: زنگِ فلز، استعاره از آلودگیِ کینه.

چشم در چشمخانه خاک شده مانده یک مشت نشتر و مسمار

چشمش در گودیِ خاک فرو رفته و تنها مشتی نشتر و میخ از آن باقی مانده بود.

نکته ادبی: توصیفِ زوالِ اعضای بدنِ دشمن در قبر.

قدرتت چون زبون نواز شده صولتت چون رود به دفع مضار

قدرتت وقتی با درماندگان مواجه می‌شوی، نوازشگر می‌شود و صولت و هیبتت وقتی برای دفع بلاها به کار می‌رود، همچون رود خروشان است.

نکته ادبی: تضاد میان نوازشگری و هیبت در شخصیت ممدوح.

عجز بگریزد از جبلت مور زهر بگریزد از طبیعت مار

همان‌طور که عجز از سرشتِ مورچه فرار می‌کند، زهر نیز از طبیعتِ مار می‌گریزد.

نکته ادبی: تمثیل برای تبیینِ ذاتِ تغییرناپذیرِ موجودات.

در کف استقامت رایت جز خط راست ناید از پر گار

در دستِ تو که رایتِ (پرچم) پایداری است، جز خطِ مستقیم (عدالت) از پرگار بیرون نمی‌آید.

نکته ادبی: پرگار: نماد دقت و عدالت.

آب حزمت گرش به روی زنند جهد از خواب صورت دیوار

اگر آبِ حزم و دوراندیشیِ تو را به صورتِ دیوار بزنند، دیوار از خواب غفلت بیدار می‌شود.

نکته ادبی: حزم: احتیاط و تدبیر. مبالغه در هوشمندی ممدوح.

داورا دادگسترا شاها ای جهان را به ذاتت استظهار

ای دادگر، ای شاه، ای کسی که جهان به ذاتِ تو تکیه کرده است.

نکته ادبی: استظهار: پشتیبان گرفتن و تکیه کردن.

واجب العرض خود به خدمت تو گر اجازت بود کنم اظهار

اگر اجازه بدهی، سخنی را که واجب است عرضه کنم، بیان خواهم کرد.

نکته ادبی: ادبِ شاعر در کسب اجازه برای ستایش یا طرح سخن.

به خدایی که لطف او بخشد سد گنه را به نیم استغفار

قسم به خدایی که لطفش صد گناه را با نیم استغفار می‌بخشد.

نکته ادبی: اشاره به رحمت واسعه الهی.

از خطایی چو کفر سجده بت بگذرد عفو او به یک اقرار

اگر گناهی به بزرگیِ کفرِ سجده بر بت باشد، عفوِ او با یک اقرار از آن می‌گذرد.

نکته ادبی: اشاره به عظمتِ توبه و بخشش.

رقمی پیش طاق وحدت او لیس فی الدار غیره دیار

پیشِ طاقِ یگانگیِ او رقمی نوشته شده که: جز او کسی در خانه وجود ندارد.

نکته ادبی: اشاره به توحیدِ وجودی (وحدت وجود).

آنکه نسبت به بی نیازی او هست یکسان چه یار و چه اغیار

همان کسی که در برابرِ بی‌نیازیِ او، دوست و بیگانه یکسان‌اند.

نکته ادبی: بی‌نیازیِ مطلقِ خداوند.

وانکه محتاج اوست هر کس هست خواه بدکار و خواه نیکوکار

و همان کسی که هر موجودی، چه نیکوکار و چه بدکار، محتاجِ اوست.

نکته ادبی: فقرِ ذاتیِ مخلوقات در برابر غنای حق.

آن کس اول ز چشم تو فکند هر کرا پیش خلق خواهد خوار

خداوند ابتدا کسی را از چشمِ تو می‌اندازد که بخواهد او را پیشِ مردم خوار کند.

نکته ادبی: ارتباطِ جایگاهِ ممدوح با مشیتِ الهی.

وانکه آخر کند غلام تواش هر کرا آفرید دولتیار

و کسی را غلامِ تو می‌کند که خداوند او را از همان ابتدا یارِ دولتِ تو آفریده باشد.

نکته ادبی: دولت‌یار: کسی که به دولت و حکومتِ تو یاری می‌رساند.

که به دارالعبادهٔ تکلیف مدتی قبل از آن که یابم بار

چرا که در عبادتگاهِ تکلیف، مدتی پیش از آنکه به حضور تو برسم،

نکته ادبی: دارالعباده‌ی تکلیف: جهانِ مادی که محلِ تکلیفِ الهی است.

دم ازین خاندان زدم چون کرد اقتضای طبیعتم مختار

زمانی که اختیار و طبیعتم ایجاب کرد، لب به ستایش این خاندان گشودم.

نکته ادبی: انتخابِ آگاهانه شاعر در ارادت به خاندان ممدوح.

این کشش ذاتی است و هر ذاتی هست تا هست ذات را آثار

این کشش و جاذبه‌ای ذاتی است و هر ذاتی تا هست، آثارش نیز باقی است.

نکته ادبی: اشاره به اصالتِ ارادتِ قلبی شاعر.

در میان عقیدهٔ من و غیر هست شاها تفاوت بسیار

ای شاه، میان عقیده من و دیگران تفاوت بسیاری است.

نکته ادبی: تقابل میان انگیزه شاعر و انگیزه سایر مدح‌گویان.

من نمی خواهم از تو غیر از تو او نمی خواهد از تو جز دینار

من از تو چیزی جز خودِ تو (توجه و حضور تو) نمی‌خواهم، اما دیگران از تو جز پول (دینار) نمی‌خواهند.

نکته ادبی: تمایزِ عشق و طمع.

همت هر کس از تو چیزی خواست غیر دینار جست و ما دیدار

همتِ هر کس متناسب با خواسته‌اش بود؛ آنان دینار خواستند و من دیدار.

نکته ادبی: تضاد میان دینار و دیدار.

من سگ این درم اگر دگران خادم این درند وخدمتکار

اگر دیگران خادمِ این درگاه هستند، من سگِ این درم.

نکته ادبی: سگِ درگاه: کنایه از وفاداری و سرسپردگیِ محض.

به خدا کز پی گدایی نیست اینکه مدح تو می کنم تکرار

به خدا سوگند که این مدحِ تکراری من از روی گدایی نیست.

نکته ادبی: انکارِ طمعِ مادی در شعر.

از در مدح و زیور نامت می دهم زیب و زینت اشعار

من با استفاده از درِ مدح و زیورِ نامِ تو، به شعرهایم زینت می‌بخشم.

نکته ادبی: توجیهِ هنریِ مدح: شعر با نامِ ممدوح تزیین می‌شود.

چون بگویم گدا نیم ، هستم شاعران را گدایی است شعار

اگر بگویم گدا نیستم، دروغ است؛ زیرا گدایی (تکدیِ ادبی) پیشه همه شاعران است.

نکته ادبی: صراحتِ شاعر در پذیرشِ سنتِ تکدی‌گری در ادبیات درباری.

هنر من گدایی است و مرا از گدایی چگونه باشد عار

هنرِ من همین گدایی است و چگونه ممکن است که از این کار عار داشته باشم؟

نکته ادبی: افتخار به هنرِ شاعری حتی اگر به تکدی منجر شود.

خاصه زینسان گداییی که گدا زان شود صاحب ضیاع و عقار

به‌ویژه چنین گدایی که صاحبش را به مالکیتِ زمین و املاک می‌رساند.

نکته ادبی: ضیاع و عقار: زمین و مستغلات.

از چه کس از کسی که گوید چرخ که مرا هم گدای خویش شمار

از چه کسی؟ از کسی (شاه) که چرخِ روزگار می‌گوید: مرا هم گدای خود حساب کن.

نکته ادبی: اغراق در عظمتِ ممدوح که حتی چرخِ فلک محتاج اوست.

آنقدر گویم ای که دست و دلت مایه بخش معادن است و بحار

فقط همین‌قدر بگویم ای کسی که دست و دلت، منشأ بخششِ معادن و دریاهاست،

نکته ادبی: توصیفِ سخاوتِ بی‌کرانِ ممدوح.

که گدای توام نه از همه کس همه کس داند از صغار و کبار

که من گدایِ توام و نه گدایِ همگان؛ و این را همه، از کوچک و بزرگ، می‌دانند.

نکته ادبی: صغار و کبار: کوچک و بزرگ.

فرقهٔ خود پسند کس مپسند همگی عجب و جملگی پندار

هیچ‌کسِ خودپسند را دوست نداشته باش، که همه آنان دچارِ عجب و پندارند.

نکته ادبی: هشدار به شاه درباره اطرافیانِ مغرور.

از پی جر و اخذ سر تا پای همه دست و زبان چو بید و چنار

برای گرفتن و ستاندن، همه سراپا دست و زبانشان همچون بید و چنار (سست و پرگو) است.

نکته ادبی: تشبیه حرص به درختانی که همیشه در تکان و جنبش‌اند.

آنچنان فرقه زیاده طلب که طلب می کنند پنج از چار

چنان فرقه‌ای زیاده‌طلب هستند که از چهار، پنج می‌خواهند (بیش از حق خود طلب می‌کنند).

نکته ادبی: کنایه از طمعِ سیری‌ناپذیرِ بدخواهان و رقیبان.

چه عجب گر ز بیم طامعه شان کور بنهد عصا و کل دستار

جای تعجب نیست اگر افرادِ نابینا هم از ترس طمع و حرصِ شدیدِ این گروه، عصا و دستار خود را رها کنند و بگریزند.

نکته ادبی: طامعه: به معنای طمع‌کاران و حریصان است. در اینجا تصویری اغراق‌آمیز برای نشان دادن ترسناکی طمع به کار رفته است.

گر ز ابرامشان سخن راند قابض روح بر سر بیمار

اگر این افراد از روی اصرار و لجاجت با کسی سخن بگویند، حضورشان برای آن شخصِ بیمار، درست مانند رسیدنِ فرشته‌ی مرگ (عزرائیل) است.

نکته ادبی: ابرام: به معنای اصرار و پافشاری است. قابض روح: استعاره‌ای از عزرائیل است که نشان‌دهنده شدتِ آزردگی از صحبت با آن‌هاست.

خوش بمیرند خستگان آسان ندهد هیچ خسته جان دشوار

انسان‌های خسته و رنج‌دیده، مرگ برایشان آسان است؛ زیرا این افرادِ طمع‌کار، سختیِ بیشتری بر آن‌ها تحمیل نمی‌کنند و رنجشان پایان می‌یابد.

نکته ادبی: خسته: در متون کهن به معنای رنجور و مجروح نیز به کار می‌رود.

شکرلله کزین گروه نیم من و شکر و زبان شکر گزار

خدا را شکر می‌کنم که من از این گروه نیستم و دلم همواره با یاد خدا و شکرگزاری مشغول است.

نکته ادبی: شکرلله: شکری برای خداوند است که در آغاز جمله آمده تا تضادِ وضعیتِ شاعر با گروهِ پیشین را نشان دهد.

شکر کز نقد کنز لایفنی همتم پر نمود جیب و کنار

خدا را شکر که از گنجینه‌ی پایان‌ناپذیرِ معنوی، همت و وجودم را سرشار کرده‌ام.

نکته ادبی: نقد کنز لایفنی: به معنای ثروتِ معنوی و گنجِ پایان‌ناپذیر است که استعاره از قناعت و بی‎‌نیازی است.

وحشی این شکر و این شکایت چیست تا کی و چند طی کن این تومار

ای وحشی! این همه شکایت و این حرف‌های گلایه‌آمیز برای چیست؟ تا کی می‌خواهی این طومارِ گلایه را ادامه دهی؟

نکته ادبی: وحشی: تخلص شاعر است که خودش را مورد خطاب قرار می‌دهد (تخاطب با خویشتن).

در دعای دوام دولت شاه دست عجز و کف نیاز برآر

به جای این حرف‌ها، دستِ نیاز و عجزِ خود را به درگاه الهی بلند کن و برای پایداریِ حکومتِ پادشاه دعا کن.

نکته ادبی: دست عجز و کف نیاز: کنایه از دعا کردن و فروتنی در برابر قدرت پادشاه.

تا جهان را بهار و عیدی هست در جهان باشی ای جهان وقار

ای کسی که وقار و متانتِ جهانی، دعا می‌کنم تا زمانی که در این دنیا بهار و عید وجود دارد، تو نیز زنده و پایدار باشی.

نکته ادبی: جهان وقار: کسی که وقار و سنگینی‌اش به اندازه کل دنیاست (ترکیب وصفی).

که جهان از رخ خجستهٔ تست خرم و خوش چو عید و فصل بهار

زیرا جهان تنها به خاطر چهره‌ی خجسته و مبارکِ توست که مانند فصل بهار و روز عید، خرم و شاداب است.

نکته ادبی: رخ خجسته: صورتِ مبارک و فرخنده. تشبیه کلِ جهان به بهار و عید، مبالغه‌ای در مدحِ پادشاه است.