گزیده اشعار - قصاید

وحشی بافقی

قصیدهٔ شمارهٔ ۹ - در ستایش شاه طهماسب

وحشی بافقی
آنکه جان بخش و جان ستان باشد لطف و قهر خدایگان باشد
آفتابی که سایهٔ چترش بر سر شاه خاوران باشد
پادشاهی که ساحت بارش عرصهٔ ملک جاودان باشد
شاه تهماسب آنکه دست و دلش ضامن رزق انس وجان باشد
کبک را در پناه مرحمتش شهپر باز سایبان باشد
صعوه را در زمان معدلتش حلقهٔ مار آشیان باشد
از پی دفع و رفع هر منهی قاضی نهیش آنچنان باشد
که ز بیمش عروس نغمهٔ نی در پس پرده ها نهان باشد
گر شود آمر ، آمر نهیش ناهی خنده زعفران باشد
پنبه ایمن بود ز آتش اگر حفظش او را نگاهبان باشد
بود از گرگ میش باج ستان هر کجا عدل او شبان باشد
پیش نعل سمند او خارا همچو در پیش مه کتان باشد
ذات او جوهری که عالم ازو مخزن گنج شایگان باشد
وه چه گنجی که بر سرش مه و سال اژدر چرخ پاسبان باشد
نیست فرق از وجود تا به عدم قهرش آنجا که قهرمان باشد
همه ضرب عصای دربانش بر سر پادشاه و خان باشد
گرد قصرش کتابهٔ سیمین ثانی اثنین کهکشان باشد
ای که بر شقه های رایت تو رقم فتح جاودان باشد
غیر میزان بار انعامت کیست آن کز تو سرگران باشد
نبود لعل آتشین پیکر آنکه در جوف کان نهان باشد
بلکه از رشک معدن کف تو آتش اندر نهاد کان باشد
معطی رزق خلق گردد آز گر ترا زله بند خوان باشد
جوع گردد ز امتلا رنجور گر به خوان تو میهمان باشد
اهل مهمانسرای عالم را لطف عام تو میزبان باشد
خصم جاهت اگر ز فر همای طالب رفعت مکان باشد
به فلک خواهدش رساند همای لیک وقتی که استخوان باشد
در فضایی که بهر گوی زدن باد پای تو تک زنان باشد
چون غلامان به دوش ترک سپهر از مه عید صولجان باشد
به مثل آب خضر اگر طلبند در دیار تو رایگان باشد
در مقامی که شیر رایت را حمله بر گاو آسمان باشد
بر هوا گرد سرکشان سپاه قیروان تا به قیروان باشد
بسکه گرد از زمین رود بالا زیر پا آسمان عیان باشد
از سر تیغ گردن افرازان رخنه در فرق فرقدان باشد
در مقام وداع گردون را روبرو همچو توأمان باشد
آنکه از تیر در کمینگه رزم رود از جا زه کمان باشد
وانکه از خصم در گذرگه حرب بجهد ناوک یلان باشد
تن گردان ز غایت پیکان راست چون شاخ ارغوان باشد
خون سرگشته ای که در نگری همه در گردن سنان باشد
مرگ را پیش تیغ بی زنهار بانک زنهار بر زبان باشد
هر خدنگی که از کمان بجهد نایب مرگ ناگهان باشد
آن کز آن رزم جان برد بیرون افعی رمح سرکشان باشد
بر سر کشته با لباس سیاه زاغ را شیون و فغان باشد
ای خوش آن ابلق فلک سرعت که چو مهرت به زیر ران باشد
شعلهٔ خرمن جهان گردد آتشی کز سمش جهان باشد
از صدای صهیل خود گذرد هر کجا مطلق العنان باشد
بر سر آب ، همچو باد رود بر سر نار چون دخان باشد
که نه از نم بر او اثر یابند که نه از خوی بر او نشان باشد
بر تو از بهر دفع کید حسود آسمان ان یکاد خوان باشد
بر زمین فتنه ای که بود از آن باز گویند تا زمان باشد
نبود جز خط محیط افق که از آن فتنه بر کران باشد
بدن و جان بهم نپردازند بسکه آشوب در جهان باشد
از تو آواز القتال رسد وز عدو بانگ الامان باشد
ای که شکر تو بر زبان آرد هر کرا قوت بیان باشد
رایت مدحت تو افرازد هر کرا خامه در بنان باشد
تیره ابریست کلک من که مدام در ثنای تو در فشان باشد
برق معنی کز این سحاب جهد میل چشم مخالفان باشد
از مداد زبان خامهٔ من خصم را مهر بر دهان باشد
با چنان نظم مدعی خواهد که سخن ساز و نکته دان باشد
شعر استاد نظم خویش آرد کان چو اینست و این چو آن باشد
بوریا باف بین که می خواهد بوریا همچو پرنیان باشد
پیش بیننده لعل رمانی گر چه مانند ناردان باشد
لیک در حد ذات چون نگری فرق بسیار در میان باشد
کی به جای شکار شهبازان حد پرواز ماکیان باشد
خویش را جوهری شمارد لیک خزفش مایهٔ دکان باشد
بیت معمور من که در بامش کلک در پاش ناودان باشد
کی رسد وهم در نشیبش اگر طوبی و سدره نردبان باشد
جلوهٔ شاهد معانی از او جلوهٔ حور از جنان باشد
ساحت معنی وسیعش را که نه امکان امتحان باشد
تا مساحت کند ز کاهکشان در کف چرخ ریسمان باشد
قصر نظمی چنین بلند و مرا پستی خاک آستان باشد
رفتم از دست تا به چند کسی پایمال ره هوان باشد
نفع من سر به سر ضرر گردد سود من یک به یک زیان باشد
خصم در پیش من چو تیغ شود دوست پیش آید و فسان باشد
سد قران رفت نجم بخت مرا همچنان با ذنب قران باشد
مرئی از بخت من نشد خط عیش دیدهٔ بخت ناتوان باشد
با چنین غصه های جان فرسا من فرسوده را چه جان باشد
آهم از دل ز سرد مهری چرخ سرد چون باد مهر جان باشد
شاد باش از خزان غم وحشی که بهار از پی خزان باشد
شادی و غم به کس نمی ماند عاقل آنکس که شادمان باشد
همچو گل با دو روزه فرصت عمر به تماشای بوستان باشد
نقد هستی چو می رود باری صرف گلگشت گلستان باشد
در دعای گل حدیقهٔ ملک همه تن غنچه سان لسان باشد
تا الف جا کند به ضمن زمان علمت را ظفر ضمان باشد
تا نشانی بود ز پادشهی چاکرت پادشه نشان باشد
توسن کام زیر ران دائم شخص بخت تو کامران باشد
باد حکمت روان به خانهٔ چرخ تا بدن خانهٔ روان باشد
شمع رای جهانفروز ترا جرم خورشید شمعدان باشد
اثر عون شحنهٔ عضبت خنجر و حنجر عوان باشد
تا ز مرآت دیده عینک را صورت این اثرعیان باشد
که دهد چشم پیر را پرتو پردهٔ دیده جوان باشد
به نظر بازی تو پیر سپهر عینکش عین فرقدان باشد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده در ستایش شاه تهماسب سروده شده و در زمره اشعار مدیحه‌سرایی کلاسیک فارسی قرار دارد. شاعر با استفاده از زبان حماسی و سرشار از اغراق‌های شاعرانه، شاه را نه تنها به عنوان یک فرمانروای زمینی، بلکه به عنوان کانون عدالت، بخشندگی و قدرت مطلق در جهان هستی تصویر می‌کند. فضای کلی شعر، فضایی باشکوه و مقتدرانه است که در آن طبیعت، عناصر کیهانی و مفاهیم انتزاعی همگی در برابر عظمت و عدل شاه سر تعظیم فرود آورده‌اند.

در بخش‌های میانی، شاعر به توصیف قدرت نظامی و مهارت‌های جنگی شاه می‌پردازد و او را شکست‌ناپذیر و عامل هراس دشمنان می‌خواند. توصیف اسب شاه، میدان نبرد و کنایه‌هایی که به خورشید و ستارگان زده می‌شود، همگی در خدمتِ برجسته کردنِ هویتِ آسمانی و زمینیِ شاه هستند تا او را در جایگاهی بی‌بدیل قرار دهند.

معنای روان

آنکه جان بخش و جان ستان باشد لطف و قهر خدایگان باشد

آن پادشاهی که هم جان می‌بخشد و هم جان می‌گیرد، مظهر رحمت و خشم خدایی بر روی زمین است.

نکته ادبی: خدایگان در اینجا استعاره از خداوندگار و پادشاهی است که صفات الهی در او متجلی است.

آفتابی که سایهٔ چترش بر سر شاه خاوران باشد

خورشید به مثابه سایه‌ای برای چتر سلطنتی اوست که بر سر پادشاهان خاور گسترده شده است.

نکته ادبی: شاه خاور کنایه از حاکم مطلق سرزمین‌های شرقی است.

پادشاهی که ساحت بارش عرصهٔ ملک جاودان باشد

پادشاهی که گستره درگاه او، میدان وسیعی برای سلطنت جاویدانش است.

نکته ادبی: ساحت به معنای آستانه و فضای باز است.

شاه تهماسب آنکه دست و دلش ضامن رزق انس وجان باشد

شاه تهماسب کسی است که دست و دل‌بازی او، ضامن روزی‌رسانی به همه موجودات است.

نکته ادبی: رزق انس و جان استعاره از گستردگی بخشش او به تمام مردم است.

کبک را در پناه مرحمتش شهپر باز سایبان باشد

در زیر سایه حمایت او، پرنده کوچک (کبک) چنان امنیتی دارد که بال عقاب سایبانش می‌شود.

نکته ادبی: شهپر باز نماد قدرت و در عین حال مظهر امنیت در عدل شاه است.

صعوه را در زمان معدلتش حلقهٔ مار آشیان باشد

در دوران عدالت او، پرنده کوچک (صعوه) در لانه مار با امنیت و آرامش زندگی می‌کند.

نکته ادبی: صعوه پرنده‌ای کوچک است و تقابل آن با مار، نماد عدل مطلق شاه است.

از پی دفع و رفع هر منهی قاضی نهیش آنچنان باشد

برای دفع هرگونه کار ناپسند، قاضیِ دستورهای او چنان مقتدر است که مانع از هر خطا می‌شود.

نکته ادبی: نهی به معنای بازداشتن و منع کردن است.

که ز بیمش عروس نغمهٔ نی در پس پرده ها نهان باشد

چنان هراسی از دستور او در دل‌هاست که حتی نوای دل‌انگیز نی نیز در پس پرده پنهان می‌ماند.

نکته ادبی: کنایه از سکوت مطلق در برابر ابهت پادشاه است.

گر شود آمر ، آمر نهیش ناهی خنده زعفران باشد

اگر او فرمان دهد که بخندید، حتی خنده نیز مجبور است به رنگ زرد درآید و از فرمان او سرپیچی نکند.

نکته ادبی: خنده زعفران استعاره از خنده‌ای است که از سر ترس و نه رضایت باشد.

پنبه ایمن بود ز آتش اگر حفظش او را نگاهبان باشد

پنبه در میان آتش ایمن می‌ماند، اگر حمایت شاه نگهبان آن باشد.

نکته ادبی: اشاره به معجزه و قدرت فراتر از طبیعت پادشاه است.

بود از گرگ میش باج ستان هر کجا عدل او شبان باشد

هر جا که عدالت او حاکم باشد، میش از گرگ باج می‌گیرد.

نکته ادبی: تصویری پارادوکسیکال برای نشان دادن اوج امنیت و عدالت.

پیش نعل سمند او خارا همچو در پیش مه کتان باشد

سنگ‌های سخت در برابر نعل اسب او مانند پارچه نرم کتان می‌شوند.

نکته ادبی: خارا به معنای سنگ سخت و کتان نماد نرمی است.

ذات او جوهری که عالم ازو مخزن گنج شایگان باشد

وجود او چنان جوهری گرانبهاست که عالم از او همچون گنجینه‌ای ارزشمند پر شده است.

نکته ادبی: گنج شایگان اشاره به گنج‌های افسانه‌ای پادشاهان باستان است.

وه چه گنجی که بر سرش مه و سال اژدر چرخ پاسبان باشد

چه گنجینه عظیمی است که سالیان سال، اژدهای آسمان نگهبان آن است.

نکته ادبی: اژدر چرخ استعاره از صورت فلکی اژدها در آسمان است.

نیست فرق از وجود تا به عدم قهرش آنجا که قهرمان باشد

در جایی که قهر او حضور دارد، میان وجود و نیستی فرقی نیست و همه چیز نابود می‌شود.

نکته ادبی: اغراق در وصف شدت خشم شاه.

همه ضرب عصای دربانش بر سر پادشاه و خان باشد

ضربه عصای دربان او بر سر پادشاهان و خان‌ها فرود می‌آید.

نکته ادبی: نماد تحقیر قدرت‌های رقیب در برابر درگاه او.

گرد قصرش کتابهٔ سیمین ثانی اثنین کهکشان باشد

کتیبه نقره‌ای دور قصرش، گویی دومین کهکشان در آسمان است.

نکته ادبی: ثانی اثنین کنایه از همانندی با کهکشان است.

ای که بر شقه های رایت تو رقم فتح جاودان باشد

ای کسی که بر پرچم‌های تو، نشان پیروزی همیشگی نوشته شده است.

نکته ادبی: شقه به معنای تکه پارچه و رایت به معنای پرچم است.

غیر میزان بار انعامت کیست آن کز تو سرگران باشد

چه کسی به جز ترازوی بخشش تو، می‌تواند سنگین‌وزن و بزرگ‌منش باشد؟

نکته ادبی: سرگران بودن کنایه از تکبر یا بزرگی است.

نبود لعل آتشین پیکر آنکه در جوف کان نهان باشد

آن لعل آتشینی که در دل معدن پنهان است، در برابر جود تو ارزشی ندارد.

نکته ادبی: جوف کان به معنای درون معدن است.

بلکه از رشک معدن کف تو آتش اندر نهاد کان باشد

بلکه از حسادت به بخشندگی دست تو، آتش در نهادِ معدن شعله‌ور است.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی به معدن) برای بیان عظمت بخشش.

معطی رزق خلق گردد آز گر ترا زله بند خوان باشد

اگر سفره تو، حتی ذره‌ای از نان داشته باشد، آز و طمع نیز سیر می‌شود.

نکته ادبی: زله به معنای توشه یا بخشی از غذا است.

جوع گردد ز امتلا رنجور گر به خوان تو میهمان باشد

اگر گرسنگی مهمان سفره تو باشد، از کثرت نعمت تو رنجور می‌شود.

نکته ادبی: اغراق در کثرت نعمات پادشاه.

اهل مهمانسرای عالم را لطف عام تو میزبان باشد

لطف و بخشش همگانی تو، میزبان همه مردم دنیاست.

نکته ادبی: مهمانسرای عالم استعاره از جهان است.

خصم جاهت اگر ز فر همای طالب رفعت مکان باشد

اگر دشمنِ جاه و مقام تو، به دنبال بالارفتن از نردبان بزرگی باشد.

نکته ادبی: فر همای کنایه از اقبال بلند و سعادت است.

به فلک خواهدش رساند همای لیک وقتی که استخوان باشد

همای سعادت او را به آسمان می‌برد، اما تنها زمانی که او به استخوان (مرده) تبدیل شده باشد.

نکته ادبی: اشاره به اینکه دشمن تنها در مرگ به اوج می‌رسد.

در فضایی که بهر گوی زدن باد پای تو تک زنان باشد

در فضایی که تو برای بازی گوی و چوگان می‌تازی، باد نیز به دنبال تو می‌دود.

نکته ادبی: بادپا استعاره از سرعت اسب است.

چون غلامان به دوش ترک سپهر از مه عید صولجان باشد

مانند غلامانی که چوگان ماه عید را بر دوش می‌کشند.

نکته ادبی: صولجان به معنای چوگان بازی است.

به مثل آب خضر اگر طلبند در دیار تو رایگان باشد

اگر مردم به دنبال آب حیات خضر می‌گردند، در سرزمین تو رایگان یافت می‌شود.

نکته ادبی: آب خضر نماد جاودانگی و کمال است.

در مقامی که شیر رایت را حمله بر گاو آسمان باشد

در مقامی که شیرِ پرچم تو، بر گاوِ آسمان حمله می‌کند.

نکته ادبی: شیر و گاو اشاره به صور فلکی است که در اینجا نماد قدرت نظامی شاه است.

بر هوا گرد سرکشان سپاه قیروان تا به قیروان باشد

در هوا گرد و غبار سپاه تو از سرزمینی تا سرزمینی دیگر را می‌پوشاند.

نکته ادبی: قیروان نام شهر است، اینجا کنایه از گستردگی جغرافیایی است.

بسکه گرد از زمین رود بالا زیر پا آسمان عیان باشد

آنقدر گرد و خاک از زمین به هوا بلند می‌شود که آسمان گویی زیر پای سپاه توست.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن کثرت و قدرت سپاه.

از سر تیغ گردن افرازان رخنه در فرق فرقدان باشد

از تیزی شمشیر بزرگان سپاه تو، حتی بر قله ستارگان (فرقدان) شکاف می‌افتد.

نکته ادبی: فرقدان دو ستاره نزدیک قطب شمال هستند؛ کنایه از بلندی و تیزی شمشیر.

در مقام وداع گردون را روبرو همچو توأمان باشد

در هنگام وداع، گویی آسمان در برابر تو مانند یک همزاد ایستاده است.

نکته ادبی: توأمان به معنای همزاد است.

آنکه از تیر در کمینگه رزم رود از جا زه کمان باشد

آن کسی که در کمینگاه جنگ از تیر تو می‌ترسد، از شدت هراس، زه کمانش از جای خود در می‌رود.

نکته ادبی: اغراق در هول و هراس دشمن.

وانکه از خصم در گذرگه حرب بجهد ناوک یلان باشد

و کسی که در مسیر نبرد از تیرهای بلند تو می‌گریزد.

نکته ادبی: ناوک به معنای تیر و یلان به معنای پهلوانان است.

تن گردان ز غایت پیکان راست چون شاخ ارغوان باشد

بدن جنگجویان از شدت اصابت پیکان‌های تو، مانند شاخه ارغوان سرخ و خمیده می‌شود.

نکته ادبی: تشبیه پیکر مجروح به شاخه ارغوان.

خون سرگشته ای که در نگری همه در گردن سنان باشد

خونی که بر زمین می‌بینی، همه در نوک نیزه‌ها جمع شده است.

نکته ادبی: سنان به معنای نوک نیزه است.

مرگ را پیش تیغ بی زنهار بانک زنهار بر زبان باشد

مرگ در برابر شمشیر تو، خود فریادِ «امان» سر می‌دهد.

نکته ادبی: بی‌زنهار یعنی بدون رحم و پناه.

هر خدنگی که از کمان بجهد نایب مرگ ناگهان باشد

هر تیری که از کمان تو رها می‌شود، به مثابه مرگ ناگهانی است.

نکته ادبی: خدنگ به معنای تیر است.

آن کز آن رزم جان برد بیرون افعی رمح سرکشان باشد

آن کسی که از این جنگ جان سالم به در می‌برد، مانند ماری از نیزه سربازان تو گریخته است.

نکته ادبی: افعی رمح کنایه از خطرناک بودن نیزه‌هاست.

بر سر کشته با لباس سیاه زاغ را شیون و فغان باشد

بر سر کشته‌های جنگ، کلاغ‌ها با لباس سیاه خود شیون و زاری می‌کنند.

نکته ادبی: تصویرسازی سوگوارانه برای میدان نبرد.

ای خوش آن ابلق فلک سرعت که چو مهرت به زیر ران باشد

خوشا به حال آن اسب سیاه و سفید سریع که مانند خورشید زیر پای توست.

نکته ادبی: ابلق به اسب دورنگ گفته می‌شود.

شعلهٔ خرمن جهان گردد آتشی کز سمش جهان باشد

آن اسبی که از سرعت سم‌هایش، شعله‌ای برپا می‌شود که جهان را به آتش می‌کشد.

نکته ادبی: اغراق در سرعت و هیبت اسب.

از صدای صهیل خود گذرد هر کجا مطلق العنان باشد

از صدای شیهه او، هر کس که آزاد است و مهارش باز است، هراسان می‌شود.

نکته ادبی: مطلق‌العنان به معنای رها و آزاد است.

بر سر آب ، همچو باد رود بر سر نار چون دخان باشد

بر روی آب همچون باد می‌دود و بر روی آتش همچون دود می‌گذرد.

نکته ادبی: توصیف توانایی‌های خارق‌العاده اسب شاه.

که نه از نم بر او اثر یابند که نه از خوی بر او نشان باشد

نه آب بر او اثری می‌گذارد و نه عرقِ اسب نشانه‌ای از خستگی اوست.

نکته ادبی: نشان دادن قدرت استقامت اسب.

بر تو از بهر دفع کید حسود آسمان ان یکاد خوان باشد

برای دفع چشم‌زخم حسودان نسبت به تو، آسمان مدام سوره «إن یکاد» می‌خواند.

نکته ادبی: اشاره به آیه قرآنی برای دفع چشم‌زخم.

بر زمین فتنه ای که بود از آن باز گویند تا زمان باشد

و آن فتنه‌ای که بر زمین بود، دیگر تا ابد بازگو می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به قدرت شاه در پایان دادن به فتنه‌ها.

نبود جز خط محیط افق که از آن فتنه بر کران باشد

دیگر هیچ فتنه‌ای نیست مگر در خط افق که آن نیز از قلمرو تو به دور است.

نکته ادبی: کنایه از امن بودن سراسر کشور زیر سایه شاه.

بدن و جان بهم نپردازند بسکه آشوب در جهان باشد

آن‌قدر در جهان آشوب و بلواست که جان و تن انسان مجالی برای رسیدگی به یکدیگر ندارند.

نکته ادبی: پرداختن به چیزی کنایه از توجه و رسیدگی به آن است.

از تو آواز القتال رسد وز عدو بانگ الامان باشد

از جانب تو فرمان حمله صادر می‌شود و از سوی دشمن، بانگ فریاد و طلب امان به گوش می‌رسد.

نکته ادبی: القتال و الامان اصطلاحات حماسی برای توصیف میدان جنگ هستند.

ای که شکر تو بر زبان آرد هر کرا قوت بیان باشد

هر کس که توانایی بیان و سخنوری داشته باشد، شکر نعمت وجود تو را بر زبان می‌آورد.

نکته ادبی: قوت بیان به معنای قدرت فصاحت است.

رایت مدحت تو افرازد هر کرا خامه در بنان باشد

هر کسی که قلم در دست دارد، پرچم ستایش تو را برافراشته می‌کند.

نکته ادبی: رایت مدحت استعاره از گسترش ستایش است.

تیره ابریست کلک من که مدام در ثنای تو در فشان باشد

خامه و قلم من مانند ابری تیره است که پیوسته در ستایش تو گوهرافشانی می‌کند.

نکته ادبی: در فشانی کنایه از سخن نیکو و ارزشمند گفتن است.

برق معنی کز این سحاب جهد میل چشم مخالفان باشد

نورِ معنایی که از این ابر (قلم من) می‌جهد، همچون تیری به چشمان دشمنان فرو می‌رود.

نکته ادبی: برق معنی استعاره از تندی و تیزی کلام است.

از مداد زبان خامهٔ من خصم را مهر بر دهان باشد

از مرکبِ قلم من، دهان دشمنان بسته می‌شود و مهر خاموشی بر لب آنان می‌خورد.

نکته ادبی: مداد استعاره از مرکب و قلم است که ابزار سخن است.

با چنان نظم مدعی خواهد که سخن ساز و نکته دان باشد

با چنین نظم و شعری، مدعی (رقیب) باید هنرمند و نکته‌سنج باشد تا بتواند هماوردی کند.

نکته ادبی: سخن‌ساز به معنای شاعر و سخنور است.

شعر استاد نظم خویش آرد کان چو اینست و این چو آن باشد

شعر استاد نیز باید در ردیف این کلام باشد، چرا که این شعر با آن شعر شباهت ساختاری دارد.

نکته ادبی: اشاره به موازنه و مقایسه کیفی میان اشعار است.

بوریا باف بین که می خواهد بوریا همچو پرنیان باشد

به کار بوریا‌باف نگاه کن که می‌خواهد حصیر را به ظرافتِ پارچه ابریشمین جلوه دهد.

نکته ادبی: بوریا‌باف استعاره از شاعران سست‌سخن و بی‌هنر است.

پیش بیننده لعل رمانی گر چه مانند ناردان باشد

اگرچه در ظاهر مانند دانه‌های انار است، اما در نگاه بیننده، آن را به جای لعل گرانبها می‌گیرند.

نکته ادبی: ناردان (دانه انار) استعاره از چیزی است که در ظاهر شبیه گوهر است اما ارزش ندارد.

لیک در حد ذات چون نگری فرق بسیار در میان باشد

اما وقتی در ذات و حقیقت آن می‌نگری، تفاوت بسیاری میان آن دو وجود دارد.

نکته ادبی: تاکید بر تفاوت ماهوی میان اصل و بدل.

کی به جای شکار شهبازان حد پرواز ماکیان باشد

هرگز پرواز مرغ خانگی (ماکیان) به اندازه پرواز شاهبازان شکاری نخواهد بود.

نکته ادبی: تمثیلی برای نشان دادن تفاوت سطح هنری هنرمند واقعی و مقلد.

خویش را جوهری شمارد لیک خزفش مایهٔ دکان باشد

او خود را گوهرشناس می‌شمارد، در حالی که در دکانش چیزی جز سفال و مهره‌های بی‌ارزش نیست.

نکته ادبی: خزف به معنای سفال و کنایه از شعر سست و بی‌مایه است.

بیت معمور من که در بامش کلک در پاش ناودان باشد

شعر بی‌نقص من که در بام آن، قلم گوهر‌افشان همچون ناودان عمل می‌کند.

نکته ادبی: بیت معمور اشاره به جایگاهی رفیع در آسمان است که استعاره از شعر والای شاعر است.

کی رسد وهم در نشیبش اگر طوبی و سدره نردبان باشد

وهم و خیال هرگز به پایین‌ترین جایگاه شعر من نمی‌رسد، حتی اگر نردبان آن درخت طوبی و سدره باشد.

نکته ادبی: طوبی و سدره نمادهای درختی در بهشت هستند.

جلوهٔ شاهد معانی از او جلوهٔ حور از جنان باشد

جلوه‌ای که از معانی شعر من پیداست، مانند جلوه حوریان در بهشت است.

نکته ادبی: شاهد معانی به معنای زیبارویانِ دنیای خیال و اندیشه است.

ساحت معنی وسیعش را که نه امکان امتحان باشد

ساحت و گستره معنایی شعر من چنان وسیع است که مجال آزمایش و سنجش آن وجود ندارد.

نکته ادبی: امکان امتحان کنایه از این است که شعر در حد فهم و سنجش عامه نیست.

تا مساحت کند ز کاهکشان در کف چرخ ریسمان باشد

تا حدی که اگر بخواهد کهکشان را اندازه بگیرد، فلک در دستش مانند ریسمان است.

نکته ادبی: مساحت به معنای اندازه‌گیری و در اینجا کنایه از تسلط بر مفاهیم هستی است.

قصر نظمی چنین بلند و مرا پستی خاک آستان باشد

قصری از نظم چنین بلند و باشکوه ساخته‌ام، در حالی که خود در پستی خاک آستانه آن قرار دارم.

نکته ادبی: تواضع شاعرانه در برابر عظمت اثر خویش.

رفتم از دست تا به چند کسی پایمال ره هوان باشد

دیگر از دست رفته‌ام؛ تا کی باید این‌گونه خوار و پایمالِ راه باشم؟

نکته ادبی: هوان به معنای خواری و حقارت است.

نفع من سر به سر ضرر گردد سود من یک به یک زیان باشد

سود من یکسره تبدیل به ضرر می‌شود و هرچه منفعت دارم، پیوسته زیان است.

نکته ادبی: تضاد میان سود و زیان برای نشان دادن بدشانسی.

خصم در پیش من چو تیغ شود دوست پیش آید و فسان باشد

دشمن در برابر من چون تیغ برنده است و دوست نیز به جای کمک، همچون سوهان بر من زخم می‌زند.

نکته ادبی: فسان به معنای سوهان است که تیزی تیغ را بیشتر می‌کند.

سد قران رفت نجم بخت مرا همچنان با ذنب قران باشد

ستاره بخت من دچار سعد قران شده و همچنان با ذنب (دم اژدها/نحس) در مقارنه است.

نکته ادبی: اصطلاحات نجومی برای نشان دادن نحسی طالع.

مرئی از بخت من نشد خط عیش دیدهٔ بخت ناتوان باشد

از بخت من، خط خوشبختی دیده نشد و چشمِ بختم ضعیف و ناتوان است.

نکته ادبی: اشاره به علم نجوم و طالع‌بینی که در کف دست یا طالع فرد دیده می‌شود.

با چنین غصه های جان فرسا من فرسوده را چه جان باشد

با این‌همه غصه‌های جان‌فرسا، دیگر توانی در وجودِ فرسوده من باقی نمانده است.

نکته ادبی: جان‌فرسا صفت برای غصه‌هایی که جان را می‌کاهند.

آهم از دل ز سرد مهری چرخ سرد چون باد مهر جان باشد

آه من از دوری و سردیِ مهرِ فلک، همانند بادِ سردِ زمستانی است.

نکته ادبی: تشبیه آه به باد سرد.

شاد باش از خزان غم وحشی که بهار از پی خزان باشد

ای وحشی! از خزان غم شاد باش، چرا که بهار همیشه در پی خزان می‌آید.

نکته ادبی: تخلص شاعر (وحشی) و تضاد میان خزان و بهار.

شادی و غم به کس نمی ماند عاقل آنکس که شادمان باشد

شادی و غم برای کسی ماندگار نیست؛ عاقل کسی است که همواره شادمان باشد.

نکته ادبی: دعوت به خوش‌باشی و نگاه فلسفی به ناپایداری دنیا.

همچو گل با دو روزه فرصت عمر به تماشای بوستان باشد

همانند گل که فرصت عمرش کوتاه است، باید به تماشای گلستان پرداخت.

نکته ادبی: تشبیه عمر به گل.

نقد هستی چو می رود باری صرف گلگشت گلستان باشد

حالا که سرمایه زندگی به سرعت در حال گذر است، بهتر است صرف گشت و گذار در گلستان شود.

نکته ادبی: نقد هستی استعاره از عمر است.

در دعای گل حدیقهٔ ملک همه تن غنچه سان لسان باشد

در دعا برای گلِ بوستانِ پادشاهی، تمام وجودم مانند غنچه، زبان به دعا گشوده است.

نکته ادبی: غنچه سان لسان کنایه از کثرت دعا با تمام وجود است.

تا الف جا کند به ضمن زمان علمت را ظفر ضمان باشد

تا زمانی که حرف الف در زمانه جای دارد (همیشه)، پیروزی در جنگ‌ها ضمانتِ پرچم توست.

نکته ادبی: الف اشاره به حروف ابجد و ماندگاری دارد.

تا نشانی بود ز پادشهی چاکرت پادشه نشان باشد

تا زمانی که نشانی از پادشاهی در جهان هست، چاکر تو خود نشان و نماد پادشاهی است.

نکته ادبی: بازی لفظی با واژه نشان.

توسن کام زیر ران دائم شخص بخت تو کامران باشد

اسب مراد همواره زیر ران تو باد و بخت تو پیوسته کامروا باشد.

نکته ادبی: توسن کام استعاره از رسیدن به آرزوهاست.

باد حکمت روان به خانهٔ چرخ تا بدن خانهٔ روان باشد

حکمت الهی در خانه چرخ (آسمان) جاری باد، تا زمانی که بدن انسان، خانه روح است.

نکته ادبی: بدن خانه روان تمثیل عرفانی و فلسفی است.

شمع رای جهانفروز ترا جرم خورشید شمعدان باشد

برای شمعِ اندیشه و رایِ جهان‌افروز تو، جرم خورشید حکم شمعدان را دارد.

نکته ادبی: اغراق در وصف خرد پادشاه.

اثر عون شحنهٔ عضبت خنجر و حنجر عوان باشد

اثر یاری و نیروی بازوی تو، شمشیر و گلوی دشمنان را در اختیار دارد.

نکته ادبی: شحنه عضبت اشاره به نیروی بازوی پادشاه است.

تا ز مرآت دیده عینک را صورت این اثرعیان باشد

تا زمانی که صورت این اثر، از آینه دیده و عینک دیده شود.

نکته ادبی: اشاره به قدرت بینایی و درک بصیرت.

که دهد چشم پیر را پرتو پردهٔ دیده جوان باشد

که نور به چشم پیر می‌دهد و پرده دیده او را چون جوانان تازه می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به فواید عینک و بینایی.

به نظر بازی تو پیر سپهر عینکش عین فرقدان باشد

ای پیر سپهر (آسمان)، در نظر‌بازیِ تو، عینک تو همان دو ستاره فرقدان است.

نکته ادبی: فرقدان دو ستاره در صورت فلکی خرس کوچک هستند که در آسمان شبیه چشم دیده می‌شوند.