گزیده اشعار - قصاید

وحشی بافقی

قصیدهٔ شمارهٔ ۷ - در ستایش میرمیران

وحشی بافقی
شغلی که مطمح نظر کیمیاگر است تحصیل اتحاد صفات مس و زر است
این فعل پر شکوه نیاید ز هر گروه زان صنف خاص کاین عمل آید یکی خور است
فرعی ست این عمل ز اصول کمال خور وین اصل در جریده حکمت مقرر است
در چشم ظاهر است بزرگ این عمل ولی گر بنگری به دیدهٔ باطن محقر است
عرض زر از جبلت مس سهل صنعتی ست قلاب شهر نیز باین معرض اندر است
از کیمیا مراد نه اینست نزد عقل کن صنعت از قبیل عملهای دیگر است
تحقیق اگر ز من شنوی اصل کیمیا فیضی بود که در نظر شاه مضمر است
فیضی که جان پاک کند جسم خاک را کی با سرشت زیبق و گوگرد احمر است
این فیض کامل از نظری می کند ظهور کش چشم لطف و مرحمت شاه مظهر است
شاهی که با مشاهده اعتبار او هستی و نیستی دو گیتی برابر است
ماهی که در معامله مهرش آفتاب در ذروهٔ کمال خود از ذره کمتر است
یعنی غیاث دین محمد که درگهش جای تفاخر سر خاقان و قیصر است
اکسیر دولت ابدی در جناب اوست دولت در آن سر است که بر خاک این در است
طعنش رسد به ناصیهٔ نور پاش مهر آن جبهه کش سجود در او میسر است
از شخص آفرینش و از پیکر وجود در رتبه دیگران همه پایند و او سر است
آنجا که بحث منزلت پا و سر کند داند خرد کزین دو که لایق به افسر است
در خدمت ستارهٔ بخت بلند اوست گر سعد اصغر است و گر سعد اکبر است
با آب کرد آتش سوزان به عدل او صلحی چنان که بط همه جا با سمندر است
گر شیر در زمان بهار عدالتش بیند رخ غزاله که از لاله احمر است
از خوف تب کند که مبادا گمان برند کن سرخی از تپانچهٔ ظلم غضنفر است
آنجا که نفس نامیه را تربیت کند لطفش که ظل او همه جا فیض گستر است
رویاند از زمین فنا سبزهٔ بقا آبی که چشمه اش دم شمشیر و خنجر است
گر عرصهٔ عبور فتد خیل مور را آیینه ای که روشن از آن رای انور است
اعمی ز هم جدا کند اندر اشعه اش هر نقش پای مور که بر روی جوهر است
ای کز درر فشانی ابر عطای تست هر گوهری که در صدف بحر اخضر است
درویشخانه ای که جهان داشت پیش از این از بخشش تو رشک سرای توانگر است
هر بیوه ای که چرخی و دوکی نهاده پیش در شغل رشته تافتن عقد گوهر است
در حجله ای که حفظ تو مشاطگی کند ای کز تو نوعروس جهان غرق زیور است
چون شبنمی که بر رخ غنچه ست حلیه بند سیماب قطره زیور رخسار اخگر است
از شرم خاطر تو که نازیست بی دخان هرجا که شعله ایست رخش از عرق تر است
عدل تو قاضیی است که پیوسته بهر عقد در مجلس عروسی باز و کبوتر است
گوی سپهر مجمرهٔ تست و اندر او خورشید و ماه عنبر سوزان اخگر است
دور بقاست مجمره گردان مجلست روزش فروغ اخگر و شب دود مجمر است
جان عدو چو حملهٔ قهرت ز دور دید با جسم گفت وعده به صحرای محشر است
کی در مداد سر نهدش وصف ذات غیر کلکی که در زلال مدیحت شناور است
از لای منجلاب کجا می خورد فریب آن ماهیی که جلوه گهش آب کوثر است
احکام امر و نهی تو در انتفاع خلق نایب مناب قول خدا و پیمبر است
شکر حقوق وعد و وعید کلام تو بر ذمهٔ لسان مسلمان و کافر است
ای آنکه بهر خدمت در گاه قدر تست گر جنبش سپهر و گر سیر اختر است
شاهی و چهار حد جهان پایتخت تست اقطاع هفت چرخ ترا هفت کشور است
«الفقر فخری » است ترا در خطاب قدر آن خطبه ای که زینت نه پایه منبر است
رو زردی از کلاه گدای تو می کشد تاج زری که بر سر خورشید خاور است
کج نه کلاه گوشهٔ اقبال سرمدی مستغنیانه باش که این از تو درخور است
وحشی بلند شد سخنت بی ادب مباش کوتاه کن که این نه حد هر سخنور است
باشد همین دعا و ثنا از تو خوشنما زین هر دو چون گذشت سکوت از تو خوشتر است
گر چه ثنا خوش است ولی در دعا فزای کاین زینت اجابت و آن زیب دفتر است
تا هر چه جز خداست بود جوهر و عرض وز حکم عقل نسبت ایشان مقرر است
بادا امور کل جهان را به ذات تو آن نوع نسبتی که عرض را به جوهر است

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این چکامه‌ی ستایش‌آمیز، با رویکردی حکیمانه، تعریف سنتی کیمیاگری را دگرگون می‌کند. شاعر بر این باور است که تبدیلِ فلزات بی‌ارزش به طلا، هدفی فرعی و سطحی است و کیمیای حقیقی، آن فیض و توفیقی است که از نگاه و لطفِ پادشاه بر جانِ آدمیان می‌تابد و آنان را به کمال می‌رساند.

در بخش میانی، شاعر با بهره‌گیری از اغراق‌های ادبیِ معمول در مدح‌سرایی، پادشاه را مظهر عدل و بخشش و دارای جایگاهی رفیع می‌خواند. او تمامیِ نمودهای طبیعت و جهان را تحتِ تأثیرِ جلال و قدرت پادشاه می‌داند و در پایان، با فروتنیِ تمام، خود را ناتوان از ستایشِ درخورِ او دانسته و به دعا برای بقای سلطنتش بسنده می‌کند.

معنای روان

شغلی که مطمح نظر کیمیاگر است تحصیل اتحاد صفات مس و زر است

هدف و دغدغه‌ی اصلی کیمیاگر، رسیدن به اتحاد و یکی‌سازی ماهیت مس و طلاست.

نکته ادبی: مطمح نظر به معنای مورد توجه و چشم‌داشت است.

این فعل پر شکوه نیاید ز هر گروه زان صنف خاص کاین عمل آید یکی خور است

این کارِ بزرگ از عهده‌ی هر کسی برنمی‌آید؛ تنها گروه خاصی که به این فن آگاهند و در میان آنان، فردی به تندی و درخشش خورشید وجود دارد، قادر به انجام آن هستند.

نکته ادبی: خور به معنای خورشید است.

فرعی ست این عمل ز اصول کمال خور وین اصل در جریده حکمت مقرر است

این عملِ کیمیاگری در برابر اصول کمالِ خورشید (حقیقت)، موضوعی فرعی است و این اصلِ حقیقی در کتاب‌های حکمت ثبت و مقرر شده است.

نکته ادبی: جریده به معنای کتاب یا دفتر است.

در چشم ظاهر است بزرگ این عمل ولی گر بنگری به دیدهٔ باطن محقر است

در ظاهر، این کار کیمیاگری بزرگ به نظر می‌رسد، اما اگر با دیده‌ی بینش و باطن به آن بنگری، بی‌ارزش و کوچک است.

نکته ادبی: محقر به معنای کوچک و ناچیز است.

عرض زر از جبلت مس سهل صنعتی ست قلاب شهر نیز باین معرض اندر است

تبدیل مس به طلا از نظرِ ماهیتِ مس، کاری آسان و صنعتی ساده است؛ چنان‌که جاعلان و سکه‌سازان شهر نیز در این مسیر فعالیت می‌کنند.

نکته ادبی: جبلت به معنای سرشت و طینت است.

از کیمیا مراد نه اینست نزد عقل کن صنعت از قبیل عملهای دیگر است

از نظر عقلا، منظور از کیمیای حقیقی، این صنعتِ ظاهری نیست، بلکه کیمیای اصلی از نوع دیگری از اعمال است.

نکته ادبی: مراد به معنای هدف و قصد است.

تحقیق اگر ز من شنوی اصل کیمیا فیضی بود که در نظر شاه مضمر است

اگر به دنبال تحقیق هستی، حقیقت کیمیا آن فیضِ الهی است که در قلب و نظرِ شاه پنهان است.

نکته ادبی: مضمر به معنای پنهان و درونی است.

فیضی که جان پاک کند جسم خاک را کی با سرشت زیبق و گوگرد احمر است

آن فیضی که روح انسان را پاک می‌کند، هرگز با مواد فیزیکی همچون جیوه و گوگردِ سرخ (ابزار کیمیاگران) به دست نمی‌آید.

نکته ادبی: زیبق به معنای جیوه است.

این فیض کامل از نظری می کند ظهور کش چشم لطف و مرحمت شاه مظهر است

این فیضِ کامل، تنها از طریقِ نگاهی ظهور می‌کند که شاه، مظهرِ لطف و مرحمتِ آن نگاه است.

نکته ادبی: مظهر به معنای جایگاه ظهور و بروز است.

شاهی که با مشاهده اعتبار او هستی و نیستی دو گیتی برابر است

پادشاهی که با مشاهده‌ی اعتبارِ او، بودن و نبودنِ دو عالم برای آدمیان یکسان می‌شود (از عظمت او محو می‌شوند).

نکته ادبی: گیتی به معنای جهان است.

ماهی که در معامله مهرش آفتاب در ذروهٔ کمال خود از ذره کمتر است

شاهی که در معاملات و بخشش، خورشید در برابرِ بزرگیِ او، از یک ذره هم کمتر است.

نکته ادبی: ذروه به معنای اوج و قله است.

یعنی غیاث دین محمد که درگهش جای تفاخر سر خاقان و قیصر است

او غیاث‌الدین محمد است که درگاهش، محلِ افتخار برای پادشاهان بزرگی چون خاقان و قیصر است.

نکته ادبی: غیاث‌الدین محمد نام ممدوح است.

اکسیر دولت ابدی در جناب اوست دولت در آن سر است که بر خاک این در است

اکسیرِ خوشبختیِ ابدی در نزد اوست و دولت و سعادت در آن سری است که بر آستانِ درِ خانه او قرار دارد.

نکته ادبی: جناب به معنای درگاه و آستان است.

طعنش رسد به ناصیهٔ نور پاش مهر آن جبهه کش سجود در او میسر است

شکوهِ او به پیشانیِ درخشانِ خورشید طعنه می‌زند؛ همان پیشانی‌ای که سجده کردن در برابر آن برای مردم میسر است.

نکته ادبی: ناصیه به معنای پیشانی است.

از شخص آفرینش و از پیکر وجود در رتبه دیگران همه پایند و او سر است

در پیکرِ آفرینش، دیگران همچون پا هستند و او همچون سر (اصل و اساس) است.

نکته ادبی: پا و سر استعاره از جایگاه فرودست و فرادست است.

آنجا که بحث منزلت پا و سر کند داند خرد کزین دو که لایق به افسر است

آنجا که بحث بر سرِ ارزشِ پا و سر باشد، عقل می‌داند که کدام‌یک شایسته‌ی تاج‌گذاری و ریاست است.

نکته ادبی: افسر به معنای تاج است.

در خدمت ستارهٔ بخت بلند اوست گر سعد اصغر است و گر سعد اکبر است

چه سعد اصغر (زهره و عطارد) باشد و چه سعد اکبر (مشتری)، همگی در خدمتِ ستاره‌ی بختِ بلندِ او هستند.

نکته ادبی: اشاره به اصطلاحات نجومی دارد.

با آب کرد آتش سوزان به عدل او صلحی چنان که بط همه جا با سمندر است

در سایه‌ی عدلِ او، آتش و آب با هم به صلح رسیده‌اند؛ به گونه‌ای که پرنده‌ی آبزی (بط) با سمندر (موجود افسانه‌ای آتش‌زی) هم‌نشین شده است.

نکته ادبی: سمندر جانوری اساطیری است که در آتش می‌زید.

گر شیر در زمان بهار عدالتش بیند رخ غزاله که از لاله احمر است

اگر شیر در دورانِ عدلِ او رخِ آهو را ببیند که از زیبایی مثل لاله سرخ است...

نکته ادبی: غزاله به معنای آهو است.

از خوف تب کند که مبادا گمان برند کن سرخی از تپانچهٔ ظلم غضنفر است

از ترسِ اینکه مبادا گمان کنند این سرخیِ چهره از سیلیِ ظلمِ شیر است، تب می‌کند.

نکته ادبی: غضنفر به معنای شیر است.

آنجا که نفس نامیه را تربیت کند لطفش که ظل او همه جا فیض گستر است

در جایی که لطفِ او برای رشد و پرورشِ موجودات جاری است، سایه‌ی او فیض‌بخشِ همگان است.

نکته ادبی: نفس نامیه به معنای جانِ رشددهنده است.

رویاند از زمین فنا سبزهٔ بقا آبی که چشمه اش دم شمشیر و خنجر است

او از زمینِ نابودی، نهالِ جاودانگی می‌رویاند و این کار با آبی (قدرتی) انجام می‌شود که سرچشمه‌اش دمِ شمشیرِ تیزِ اوست.

نکته ادبی: استعاره از قدرت نظامی و عدل پادشاه.

گر عرصهٔ عبور فتد خیل مور را آیینه ای که روشن از آن رای انور است

اگر گله‌ای از مورچگان از منطقه‌ی عبورِ او رد شوند، رای و فکرِ روشنِ او همچون آینه‌ای برای آنان عمل می‌کند.

نکته ادبی: رای به معنای اندیشه و نظر است.

اعمی ز هم جدا کند اندر اشعه اش هر نقش پای مور که بر روی جوهر است

او با نورِ تدبیرش، حتی جای پای مورچه‌ای که بر روی جوهر است را از هم تشخیص می‌دهد (اشاره به دقتِ نظر شاه).

نکته ادبی: اعمی در اینجا به معنای کسی که بیناییِ دقیق دارد.

ای کز درر فشانی ابر عطای تست هر گوهری که در صدف بحر اخضر است

ای کسی که هر مرواریدی که در صدفِ دریاهای سبزِ جهان است، از بخشش و ابرِ کرمِ توست.

نکته ادبی: درر جمع دُر به معنای مرواریدها است.

درویشخانه ای که جهان داشت پیش از این از بخشش تو رشک سرای توانگر است

خانه‌ی درویشی که پیش از این فقیر بود، اکنون از بخششِ تو به غبطه‌ی خانه‌ی توانگران تبدیل شده است.

نکته ادبی: رشک به معنای حسد و غبطه است.

هر بیوه ای که چرخی و دوکی نهاده پیش در شغل رشته تافتن عقد گوهر است

هر زنِ بیوه‌ای که چرخ و دوک برای کار پیشِ رو دارد، شغلش تبدیل به بافتنِ مروارید (ثروت) شده است.

نکته ادبی: اشاره به رفاه اقتصادی در دوران شاه.

در حجله ای که حفظ تو مشاطگی کند ای کز تو نوعروس جهان غرق زیور است

در فضای امنی که حمایتِ تو آن را محافظت می‌کند، جهان همچون نوعروسی غرق در زیورآلات است.

نکته ادبی: مشاطه زنی است که عروس را آرایش می‌کند.

چون شبنمی که بر رخ غنچه ست حلیه بند سیماب قطره زیور رخسار اخگر است

چون شبنمی که بر صورتِ غنچه می‌نشیند، قطره‌ی جیوه زیورِ صورتِ آتش است.

نکته ادبی: تصویرسازی شاعرانه از درخشش.

از شرم خاطر تو که نازیست بی دخان هرجا که شعله ایست رخش از عرق تر است

از شرمِ حضورِ تو که همواره پرشور و بدون دود (تیرگی) است، هر شعله‌ای که هست، از عرقِ شرم تر است.

نکته ادبی: دخان به معنای دود است.

عدل تو قاضیی است که پیوسته بهر عقد در مجلس عروسی باز و کبوتر است

عدالتِ تو چنان قاضیِ عادلی است که در مجلسِ عروسی، کبوتر و بازی (موجودات متضاد) با هم در صلح‌اند.

نکته ادبی: اشاره به امنیت و عدالت فراگیر.

گوی سپهر مجمرهٔ تست و اندر او خورشید و ماه عنبر سوزان اخگر است

گویِ آسمان همچون منقلی برای تست و خورشید و ماه در آن، همچون زغال‌های گداخته‌ی معطر هستند.

نکته ادبی: مجمره به معنای منقل است.

دور بقاست مجمره گردان مجلست روزش فروغ اخگر و شب دود مجمر است

زمانه همچون کسی است که منقلِ تو را می‌چرخاند؛ روزش نورِ آتش است و شبش دودِ منقل.

نکته ادبی: تضاد میان روز و شب با عناصر آتش.

جان عدو چو حملهٔ قهرت ز دور دید با جسم گفت وعده به صحرای محشر است

جانِ دشمن وقتی حمله‌ی قهرِ تو را از دور دید، به جسمِ خود گفت که وعده‌ی دیدار ما در قیامت است.

نکته ادبی: کنایه از هلاکت دشمنان.

کی در مداد سر نهدش وصف ذات غیر کلکی که در زلال مدیحت شناور است

قلمی که در دریای ستایشِ تو شناور است، چگونه می‌تواند در نوشتن، وصفِ غیرِ تو را به زبان آورد؟

نکته ادبی: مداد به معنای مرکب است.

از لای منجلاب کجا می خورد فریب آن ماهیی که جلوه گهش آب کوثر است

آن ماهی‌ای که جایگاهِ جلوه‌گری‌اش آبِ کوثر است، چگونه می‌تواند فریبِ آبِ آلوده و لجن را بخورد؟

نکته ادبی: استعاره از پاکیِ شاه.

احکام امر و نهی تو در انتفاع خلق نایب مناب قول خدا و پیمبر است

دستوراتِ تو برای منفعتِ مردم، جایگزینِ کلامِ خدا و پیامبر است.

نکته ادبی: اشاره به مشروعیت و حقانیتِ دستورات پادشاه.

شکر حقوق وعد و وعید کلام تو بر ذمهٔ لسان مسلمان و کافر است

سپاسگزاری از وعده‌ها و هشدارهای کلامِ تو، بر عهده‌ی هر مسلمان و کافری است.

نکته ادبی: اشاره به گستردگیِ نفوذِ فرمانِ شاه.

ای آنکه بهر خدمت در گاه قدر تست گر جنبش سپهر و گر سیر اختر است

ای کسی که برای خدمت به درگاهِ تو، حتی حرکتِ آسمان و چرخشِ ستارگان در کارند.

نکته ادبی: اغراق در بزرگیِ شاه.

شاهی و چهار حد جهان پایتخت تست اقطاع هفت چرخ ترا هفت کشور است

تو پادشاهی و چهار گوشه‌ی جهان پایتختِ توست؛ هفت آسمان، اقطاع و قلمروِ تو محسوب می‌شوند.

نکته ادبی: اقطاع به معنای زمین‌های واگذاری است.

«الفقر فخری » است ترا در خطاب قدر آن خطبه ای که زینت نه پایه منبر است

حدیث «الفقر فخری» برای تو خطابِ افتخارآمیزی است؛ همان خطبه‌ای که زینت‌بخشِ منبر است.

نکته ادبی: اشاره به حدیث نبوی در ستایشِ فقرِ معنوی.

رو زردی از کلاه گدای تو می کشد تاج زری که بر سر خورشید خاور است

تاجِ زرینی که بر سرِ خورشیدِ مشرق است، از کلاهِ گداییِ درِ خانه‌ی تو زردی و درخشش وام می‌گیرد.

نکته ادبی: تشبیه هنریِ درخشش خورشید.

کج نه کلاه گوشهٔ اقبال سرمدی مستغنیانه باش که این از تو درخور است

کلاهِ اقبالِ همیشگی را کج بر سر بگذار و با بی‌نیازی رفتار کن که این رفتار برای تو شایسته است.

نکته ادبی: کلاه کج گذاشتن نشانه غرور و اقتدار است.

وحشی بلند شد سخنت بی ادب مباش کوتاه کن که این نه حد هر سخنور است

ای وحشی (تخلص شاعر)، سخنت بلند و طولانی شد، بی‌ادبی نکن و سخن را کوتاه کن که این حدِ هر گوینده‌ای نیست.

نکته ادبی: وحشی تخلص شاعر است.

باشد همین دعا و ثنا از تو خوشنما زین هر دو چون گذشت سکوت از تو خوشتر است

همین دعا و ستایش برای تو کافی و زیباست، بعد از این دو، سکوت کردن برای تو بهتر است.

نکته ادبی: توصیه به سکوت پس از مدح.

گر چه ثنا خوش است ولی در دعا فزای کاین زینت اجابت و آن زیب دفتر است

اگرچه ستایش زیباست، اما در دعا کردن بیشتر بکوش؛ چرا که دعا مایه‌ی اجابت است و ستایش فقط زینت‌بخشِ کتاب است.

نکته ادبی: تفاوت ارزشِ دعا و مدح.

تا هر چه جز خداست بود جوهر و عرض وز حکم عقل نسبت ایشان مقرر است

تا زمانی که هر چه غیر از خداست، جوهر و عرض است و رابطه‌ی آن‌ها در منطق تعیین شده است.

نکته ادبی: اشاره به مباحث فلسفیِ جوهر و عرض.

بادا امور کل جهان را به ذات تو آن نوع نسبتی که عرض را به جوهر است

خداوند برای تمام امورِ جهان، نسبتی که میان عرض و جوهر (وابستگی) است را به ذاتِ تو اختصاص دهد.

نکته ادبی: دعا برای برتری مطلقِ شاه بر جهان.

آرایه‌های ادبی

استعاره کیمیاگری

تبدیلِ مس به طلا استعاره از تحولِ روحی است که شاه در وجودِ انسان‌ها ایجاد می‌کند.

اغراق (مبالغه) اقطاع هفت چرخ ترا هفت کشور است

بزرگ‌نماییِ قلمروِ پادشاه تا حدِ کلِ آسمان‌ها و زمین برای نشان دادن قدرت او.

تضاد (طباق) هستی و نیستی

به کار بردنِ دو واژه‌ی متضاد برای نشان دادنِ قدرتِ مطلقِ شاه که هستی در برابرش هیچ است.

نماد سمندر و بط

نمادی برای نمایشِ صلحِ میان دو عنصرِ متضاد (آب و آتش) در سایه‌ی عدلِ پادشاه.

تلمیح الفقر فخری

اشاره به حدیثی از پیامبر اسلام (ص) برای تأکید بر زهد و والاییِ درونی پادشاه.