گزیده اشعار - قصاید

وحشی بافقی

قصیدهٔ شمارهٔ ۶ - در ستایش میرمیران

وحشی بافقی
بلبلی را که همین با گل بستان کار است بی گلش دیدن گلزار عجب دشوار است
غرض از بودن باغ است همین دیدن گل ورنه هر شوره زمینی که بود پر خار است
چمن و غیر چمن هر دو بر آن مرغ بلاست که غم هجر گلی دارد و در آزار است
خود چه فرق است از آن خار که بر چوب گل است تا از آن خار که پرچین سر دیوار است
زحمت خار بود راحت بلبل اما نه بهر فصل در آن فصل که گل در بار است
هر چه جز گل همه خار است چو بلبل نگرد اندکی غیرت اگر خود بودش مسمار است
گو خسک ریشه در آن دیده فرو بر که چو یار پا از آنجا بکشد سیرگه اغیار است
دارم از شش جهت آوازه حرمان در گوش همچنان در ره امید دو چشمم چار است
لن ترانی همه را دیدهٔ امید بدوخت ارنی گوی همان منتظر دیدار است
پرده ای نیست ولی تا که شود محرم راز کار موقوف به فرمان دل دلدار است
شرط عشق است که گر یار بگوید که مبین چشم خود را نهی انگشت که امر از یار است
هر که را جان به رضای دل یاریست گرو صبر بر ترک تمنای خودش ناچار است
آرزوها بزدا تا نگری جلوه حسن که دل بیغرض آیینه بی زنگار است
هست موقوف غرض رد و قبول و بد و نیک ورنه خوبست گر اقبال و گر ادبار است
جنس بازارچهٔ عشق نباشد مطلب دو بضاعت که یکی فخر و دگر یک عار است
مشرک عشق بود بلهوس کام پرست کمر دعوی عشقش به میان زنار است
هست در مذهب ما کافر از آن مرتد به که گهی قول وی اقرار و گهی انکاراست
من یکی گویم و جاوید بدین اقرارم مرتدی معنی انکار پس از اقرار است
اله اله چو یکی مظهر آثار دو کون کش متاع دو جهان ریزش یک ایثار است
میرمیران که کمین رایتش از آیت شان بهترین رکن فلک را پی استظهار است
در بنایی که کند جنبش از آن رای مصیب راستی لازمهٔ ذات خط پرگار است
پیش دستش که همه افسر عزت بخشد زر چه کرده ست ندانم که بدینسان خوار است
نقل حکمش نه همین مرکز کل دارد و بس به امانت قدری نیز بر کهسار است
لامکان نیست بجز عرصه گه مضماری گر همه جیش علو تو بدان مضمار است
کهکشان نیست بجز منتسخ تو ماری که همه وصف ضمیر تو بر آن تومار است
خیمه جاه ترا در خور اجزای طناب امتدادیست که آن لازمه مقدار است
قطره ای ریخت ز ابر اثر تربیتت اصل آن نشو و نما گشت که در اشجار است
سینهٔ صاف تو و آن دل پوشندهٔ راز طرفه جاییست که آیینه درو ستار است
قهرمانیست غضب پیشه جهان را سخطت گرهٔ ابروی او های هوالقهار است
از نهیب تو نه تنها سر ظالم شده نرم نرمی آنست که در گردن هر جبار است
چشمهٔ قهر تو را این یکی از بلعجبی است که همه ماهی او افعی آتشخوار است
در تن آن که فلک زهر عناد تو نهاد استخوان ریزه در او عقرب و شریان مار است
در کمانی که کشد تیر خلاف تو عدو رخنهٔ جستن پیکان دهن سوفار است
باز را خون خورد از صولت انصاف تو کبک رنگ خونش به همین واسطه در منقار است
بیخ آزار بدینگونه که انصاف تو کند عنقریب است که هر گل که دمد بی خار است
شاخ گل لرزد از این بیم که عدلت گوید غنچه از بهر چه مانند دل افکار است
چرخ گوید چه کشم پیش تو درهای نجوم در زوایای ضمیر تو از این بسیار است
دهر گوید منم و بحر وجودی کان بحر ابر احسان ترا مایه یک ادرار است
لامکان را پس ازین پرکند از منظر کاخ دهر را همت عالی تو گر معمار است
یا مرنجان به رکاب زر خود کابلق چرخ خوش بلند است ولیکن نه چنان رهوار است
خانه زادیست کهین قلزم احسان ترا در یکتا که بهین زادهٔ دریا بار است
آرزوی دل کس را به زبان نیست رجوع پیش رأی تو که مستغنی از استفسار است
در نظر حزم ترا آمده چون آتش طور نور آن آتش موهوم که در احجار است
نسخه خواهش دلهاست برات کرمت نقش انگشتر تو مهر لب اظهار است
داورا بلبل دستان زن معنی وحشی که خوش آهنگ ترین طایر این گلزار است
در ازل جز به دعای تو صفیری نکشید وین نوا تا ابدش تعبیه در منقار است
بود دایم به دعای تو و تا خواهد بود کارش اینست و جز این هر چه کند بیکار است
تا چنین است که بی پاس نماند محفوظ جنس آن خانه که همسایهٔ او طرار است
باد حزم تو نگهبان جهان کز پی ملک پاسبانیست که تا صبح ابد بیدار است

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در دو بخش مجزا سروده شده است؛ بخش نخست، روایتی عاشقانه و عرفانی است که در آن شاعر از رنج هجران، نیاز به تسلیم و صبر در برابر معشوق و پاک کردن دل از تعلقات دنیوی سخن می‌گوید تا به مقام شهود و دیدار یار برسد. در این ابیات، بلبل و گل نماد عاشق و معشوق هستند که فراتر از روابط معمول، استعاره‌ای از سالک و مطلوب ازلی به شمار می‌روند.

در بخش دوم، فضای شعر از تغزل به مدح و ستایش تغییر می‌یابد. شاعر به مدح ممدوح عالی‌مقامی می‌پردازد که عدالت، شکوه و درایت او، ضامن نظم و پایداری جهان است. در اینجا، خصلت‌های معنوی و اخلاقی ممدوح چنان با اقتدار او در هم آمیخته است که او را نه تنها یک حاکم زمینی، بلکه تکیه‌گاهی برای آسمان و زمین جلوه می‌دهد.

معنای روان

بلبلی را که همین با گل بستان کار است بی گلش دیدن گلزار عجب دشوار است

برای بلبلی که تمام توجه و هستی‌اش به گلِ گلستان وابسته است، تماشا کردنِ گلزار بدون حضور آن گل، کاری بسیار دشوار و تحمل‌ناپذیر است.

نکته ادبی: بلبل و گل در ادبیات کلاسیک نماد عاشق و معشوق هستند.

غرض از بودن باغ است همین دیدن گل ورنه هر شوره زمینی که بود پر خار است

هدف اصلی از وجود باغ، فقط دیدار گل است؛ وگرنه هر زمین شوره‌زاری که پر از خار باشد، چه ارزشی دارد؟

نکته ادبی: شوره‌زار به جای بی‌حاصل و نامرغوب استعاره از زندگیِ بی‌عشق است.

چمن و غیر چمن هر دو بر آن مرغ بلاست که غم هجر گلی دارد و در آزار است

برای آن پرنده‌ای که در غم دوری گل و در حال رنج و آزار است، چمنزار یا هر جای دیگر تفاوتی ندارد و همه جا برایش بلا و سختی است.

نکته ادبی: مرغ در اینجا نماد عاشق است.

خود چه فرق است از آن خار که بر چوب گل است تا از آن خار که پرچین سر دیوار است

چه فرقی است میان خاری که همراهِ ساقه گل است، با خاری که در پرچینِ سر دیوار برای محافظت روییده است؟

نکته ادبی: شاعر به تفاوت ماهوی خارها اشاره دارد؛ یکی همراهِ زیبایی است و دیگری مایه رنج.

زحمت خار بود راحت بلبل اما نه بهر فصل در آن فصل که گل در بار است

رنجِ خار برای بلبل گاهی راحت است، اما نه در هر فصلی؛ بلکه تنها در فصل بهار که گل شکوفا شده است این رنج قابل تحمل است.

نکته ادبی: بهره‌مندی از گل، خار را توجیه‌پذیر می‌کند.

هر چه جز گل همه خار است چو بلبل نگرد اندکی غیرت اگر خود بودش مسمار است

از نگاه بلبلِ عاشق، هر چیزی غیر از گل، خار است و اگر اندکی غیرت و تعصب در او باشد، وجود اغیار مانند میخی در چشم اوست.

نکته ادبی: مسمار به معنای میخ است و کنایه از رنجش و آزار است.

گو خسک ریشه در آن دیده فرو بر که چو یار پا از آنجا بکشد سیرگه اغیار است

ای خار، ریشه خود را در آن چشمی فرو کن که جایگاه یار است؛ زیرا هر کجا که یار پا بگذارد، آنجا جایگاه حضور غریبه‌ها و رقیبان نیست.

نکته ادبی: خسک به معنای خار کوچک است.

دارم از شش جهت آوازه حرمان در گوش همچنان در ره امید دو چشمم چار است

از شش جهتِ عالم، تنها صدای محرومیت و ناامیدی به گوشم می‌رسد، با این حال همچنان با اشتیاق بسیار در انتظار و امیدِ دیدارِ یار هستم.

نکته ادبی: چشم چار بودن کنایه از نهایتِ چشم‌انتظاری است.

لن ترانی همه را دیدهٔ امید بدوخت ارنی گوی همان منتظر دیدار است

نورِ «لن ترانی» (هرگز مرا نخواهی دید) چشمِ امیدِ همه را دوخته و کور کرده است، اما آن کسی که هنوز «ارنی» (خودت را به من نشان بده) می‌گوید، همچنان منتظر دیدار است.

نکته ادبی: اشاره به داستان حضرت موسی در کوه طور است.

پرده ای نیست ولی تا که شود محرم راز کار موقوف به فرمان دل دلدار است

در حقیقت پرده‌ای میان عاشق و معشوق وجود ندارد، اما تا زمانی که کسی محرمِ راز نشود، این دیدار وابسته به اراده و فرمانِ دلِ دلدار است.

نکته ادبی: اشاره به بی‌پرده بودنِ ذاتِ الهی در عینِ محجوب بودن برای اغیار.

شرط عشق است که گر یار بگوید که مبین چشم خود را نهی انگشت که امر از یار است

شرطِ عشق این است که اگر یار گفت نبین، انسان انگشت بر چشمانش بگذارد و آن‌ها را ببندد، چون فرمان، فرمانِ یار است.

نکته ادبی: نمادِ تسلیم محض در برابر اراده معشوق.

هر که را جان به رضای دل یاریست گرو صبر بر ترک تمنای خودش ناچار است

کسی که جان و هستی‌اش در گروِ رضایتِ یار است، ناچار است که از خواسته‌ها و تمناهای خود دست بشوید.

نکته ادبی: گرو بودن جان، استعاره از تعهدِ قلبی است.

آرزوها بزدا تا نگری جلوه حسن که دل بیغرض آیینه بی زنگار است

آرزوها را از دل پاک کن تا بتوانی جلوه زیبایی را ببینی؛ چرا که دلِ بدونِ غرض و ناخالصی، مانند آینه‌ای بدون زنگار است.

نکته ادبی: زنگار در آینه استعاره از غبارِ گناه و تعلقات دنیوی است.

هست موقوف غرض رد و قبول و بد و نیک ورنه خوبست گر اقبال و گر ادبار است

رد یا قبول و بد یا نیکِ کارها، همه وابسته به غرض‌های شخصی ماست؛ وگرنه در ذاتِ هستی، هم اقبال و هم ادبار، زیبا و مطلوب است.

نکته ادبی: اشاره به دیدگاهِ وحدت‌نگر و پذیرشِ قضا و قدر.

جنس بازارچهٔ عشق نباشد مطلب دو بضاعت که یکی فخر و دگر یک عار است

متاع و کالای بازارِ عشق، آن چیزی نیست که مردم می‌طلبند؛ این بازار دو نوع کالا دارد که یکی فخر و دیگری ننگ است.

نکته ادبی: اشاره به تضادِ ارزش‌های دنیوی با ارزش‌های معنوی.

مشرک عشق بود بلهوس کام پرست کمر دعوی عشقش به میان زنار است

کسی که بلهوس و کام‌پرست است، در مذهب عشق کافر و مشرک محسوب می‌شود و بستنِ کُمر به دعویِ عشق توسط او، مانند بستنِ زنار است.

نکته ادبی: زنار کنایه از تعلق به کفر و ریاکاری است.

هست در مذهب ما کافر از آن مرتد به که گهی قول وی اقرار و گهی انکاراست

در مسلک ما، کافر بهتر از فرد مرتد است؛ زیرا کافر تکلیفش روشن است، اما مرتد گاهی اقرار می‌کند و گاهی انکار، و این دوگانگی ناپسند است.

نکته ادبی: نکوهشِ نفاق و بی‌ثباتی در عقیده.

من یکی گویم و جاوید بدین اقرارم مرتدی معنی انکار پس از اقرار است

من این سخن را یک‌بار می‌گویم و همیشه بر آن تأکید دارم که مرتد بودن، به معنای انکارِ حقیقت پس از یک‌بار پذیرش و اقرار به آن است.

نکته ادبی: تأکید بر ثبات قدم در ایمان.

اله اله چو یکی مظهر آثار دو کون کش متاع دو جهان ریزش یک ایثار است

شگفتا از کسی که مظهرِ آثارِ دو عالم است و تمامِ داراییِ هر دو جهان در برابر یک بخششِ او، ناچیز و مانند ریگِ بیابان است.

نکته ادبی: مدحِ ممدوح با صفتِ سخاوتِ بی‌کران.

میرمیران که کمین رایتش از آیت شان بهترین رکن فلک را پی استظهار است

ای بزرگ‌بزرگان، که کوچک‌ترین نشانه‌ی قدرتت، دلیلِ شکوه توست؛ تو بهترین رکنِ این آسمان هستی که برای استواریِ عالم به آن نیاز است.

نکته ادبی: میرِمیران لقبی برای تجلیل از ممدوح است.

در بنایی که کند جنبش از آن رای مصیب راستی لازمهٔ ذات خط پرگار است

در هر بنایی که با تدبیر و اندیشه درست تو ساخته شود، راستی و درستی، لازمه‌ی ذاتیِ خطِ پرگارِ آن است.

نکته ادبی: اشاره به دقت و عدلِ ممدوح در امور.

پیش دستش که همه افسر عزت بخشد زر چه کرده ست ندانم که بدینسان خوار است

در برابرِ دستِ تو که به همه تاجِ عزت و بزرگی می‌بخشد، نمی‌دانم طلا چرا این‌قدر بی‌ارزش و خوار شده است.

نکته ادبی: تضاد میان بخششِ ممدوح و ارزشِ مادیِ زر.

نقل حکمش نه همین مرکز کل دارد و بس به امانت قدری نیز بر کهسار است

حکمِ تو تنها بر مرکزِ عالم جاری نیست، بلکه به عنوانِ امانتی، بخشی از آن بر کوه‌ها نیز تسلط دارد.

نکته ادبی: اغراق در نفوذِ فرمانِ ممدوح.

لامکان نیست بجز عرصه گه مضماری گر همه جیش علو تو بدان مضمار است

تمامِ عالمِ لامکان، چیزی جز عرصه‌ی مسابقه و تمرین برای تو نیست؛ اگر تمامِ لشکرِ بزرگِ تو در آنجا حضور داشته باشد.

نکته ادبی: مضمار به معنی میدانِ اسب‌دوانی و تمرین است.

کهکشان نیست بجز منتسخ تو ماری که همه وصف ضمیر تو بر آن تومار است

کهکشان چیزی نیست جز نوشته‌ای از تو بر روی طوماری که تمامِ صفاتِ ضمیر و فکرِ تو بر آن ثبت شده است.

نکته ادبی: توصیفِ عظمتِ فکری ممدوح با استعاره‌ کهکشان.

خیمه جاه ترا در خور اجزای طناب امتدادیست که آن لازمه مقدار است

خیمه‌ی جاه و مقامِ تو، به اندازه‌ی تناسبِ طناب‌هایش، دارای وسعتی است که لازمه‌ی آن جایگاهِ رفیعِ توست.

نکته ادبی: توصیفِ شکوهِ جلالتِ ممدوح.

قطره ای ریخت ز ابر اثر تربیتت اصل آن نشو و نما گشت که در اشجار است

قطره‌ای از ابرِ لطف و تربیتِ تو بر زمین ریخت و اصلِ آن رشد و نموی شد که اکنون در همه درختان مشاهده می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به تأثیرِ وجودیِ ممدوح در جهان.

سینهٔ صاف تو و آن دل پوشندهٔ راز طرفه جاییست که آیینه درو ستار است

سینه صاف و دلِ رازدارِ تو، جایگاه شگفت‌انگیزی است که در آن آینه، صفتِ ستار (پوشاننده عیوب) بودنِ خدا تجلی یافته است.

نکته ادبی: اشاره به صفتِ الهیِ ستارالعیوب بودن در ممدوح.

قهرمانیست غضب پیشه جهان را سخطت گرهٔ ابروی او های هوالقهار است

خشمِ تو برای دنیا یک قهرمانیِ سهمگین است؛ گره‌ای که بر ابروانت می‌افتد، فریادِ «هو القهار» (خداوندِ قهار) را تداعی می‌کند.

نکته ادبی: ترسیمِ هیبتِ ممدوح.

از نهیب تو نه تنها سر ظالم شده نرم نرمی آنست که در گردن هر جبار است

از ترسِ تو نه تنها سرِ ظالمان خم شده است، بلکه این سر فرود آوردن، خویِ گردنِ هر فردِ ستمکار و جبار است.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ بازدارنده ممدوح.

چشمهٔ قهر تو را این یکی از بلعجبی است که همه ماهی او افعی آتشخوار است

از شگفتی‌های خشمِ تو این است که در دریای قهرِ تو، حتی ماهی‌های آن هم به افعی‌های آتشین تبدیل می‌شوند.

نکته ادبی: اغراق در شدتِ قهر و هیبتِ ممدوح.

در تن آن که فلک زهر عناد تو نهاد استخوان ریزه در او عقرب و شریان مار است

در بدنِ کسی که فلک با او دشمن است، استخوان‌هایش مانند عقرب و رگ‌هایش همچون مارهای زهرآگین برایش عذاب‌آور است.

نکته ادبی: استعاره از شکنجه و عذابِ دشمنانِ ممدوح.

در کمانی که کشد تیر خلاف تو عدو رخنهٔ جستن پیکان دهن سوفار است

در آن کمانی که دشمن برای پرتابِ تیرِ مخالفت با تو می‌کشد، دهانه‌ی سوفار (جای قرار گرفتن تیر) جایی برای فرار و رسیدن به مقصد ندارد.

نکته ادبی: سوفار به انتهای تیر گفته می‌شود.

باز را خون خورد از صولت انصاف تو کبک رنگ خونش به همین واسطه در منقار است

از هیبتِ انصافِ تو، کبک از ترسِ شاهین (باز) خون می‌خورد و رنگِ سرخش در منقار، نشانه‌ی این وحشت است.

نکته ادبی: اشاره به نظمِ طبیعی که از عدلِ حاکم نشأت می‌گیرد.

بیخ آزار بدینگونه که انصاف تو کند عنقریب است که هر گل که دمد بی خار است

به دلیل عدل و انصافِ تو، ریشه‌ی آزار به زودی از بین می‌رود و نزدیک است که هر گلی که می‌روید، بدونِ خار باشد.

نکته ادبی: آرمان‌شهری که در سایه‌ی عدالتِ ممدوح شکل می‌گیرد.

شاخ گل لرزد از این بیم که عدلت گوید غنچه از بهر چه مانند دل افکار است

شاخه‌ی گل از این بیم می‌لرزد که نکند عدالتِ تو بپرسد: چرا غنچه مانندِ دلِ عاشق، زخمی و افکار است؟

نکته ادبی: افکار جمعِ فکر نیست، بلکه به معنای زخمی و آزرده است.

چرخ گوید چه کشم پیش تو درهای نجوم در زوایای ضمیر تو از این بسیار است

چرخِ فلک می‌گوید چرا باید درهای نجوم را به پیشگاهِ تو باز کنم؟ زیرا در گوشه‌ی ضمیرِ تو، از تمامِ این ستاره‌ها بسیار بیشتر وجود دارد.

نکته ادبی: اشاره به وسعتِ دانش و بینشِ ممدوح.

دهر گوید منم و بحر وجودی کان بحر ابر احسان ترا مایه یک ادرار است

روزگار می‌گوید من هستم و دریای وجودی که آن دریا، برای ابرِ بخششِ تو، تنها منبعِ یک بارشِ ناچیز است.

نکته ادبی: اغراق در جود و بخششِ ممدوح.

لامکان را پس ازین پرکند از منظر کاخ دهر را همت عالی تو گر معمار است

اگر همتِ بلندِ تو معمارِ جهان باشد، پس از این، عرصه لامکان را از قصرها و مناظرِ زیبا پر خواهد کرد.

نکته ادبی: ستایشِ همتِ بلندِ ممدوح.

یا مرنجان به رکاب زر خود کابلق چرخ خوش بلند است ولیکن نه چنان رهوار است

ای ممدوح، اسبِ ابلقِ چرخ را با زرِ خود نیازار؛ زیرا این اسب اگرچه بلندپرواز است، اما آن‌قدر که باید رهوار و مطیع نیست.

نکته ادبی: کنایه از بی‌وفاییِ روزگار.

خانه زادیست کهین قلزم احسان ترا در یکتا که بهین زادهٔ دریا بار است

کمترینِ خانه‌زادِ دریای احسانِ تو، همان مرواریدِ یکتایی است که بهترین فرزندِ دریا محسوب می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به گرانبها بودنِ مروارید در برابرِ سخاوتِ ممدوح.

آرزوی دل کس را به زبان نیست رجوع پیش رأی تو که مستغنی از استفسار است

آرزوهای مردم نیازی به بیان ندارد، زیرا پیشِ رأی و نظرِ تو که از استفسار و پرسش بی‌نیاز است، همه چیز روشن است.

نکته ادبی: اشاره به فراست و داناییِ ممدوح.

در نظر حزم ترا آمده چون آتش طور نور آن آتش موهوم که در احجار است

در نظرِ دوراندیشیِ تو، آن آتشِ طورِ سینا مانندِ نوری است که از سنگ‌ها زبانه می‌کشد (یعنی قدرتِ درکِ تو بسیار عمیق‌تر است).

نکته ادبی: اشاره به داستانِ موسی و کوه طور.

نسخه خواهش دلهاست برات کرمت نقش انگشتر تو مهر لب اظهار است

حکمِ بخششِ تو، نسخه برآورده شدنِ آرزوی دل‌هاست و نقشِ انگشترِ تو، مهرِ تأییدی بر لبِ اظهارِ نیازِ مردم است.

نکته ادبی: توصیفِ قدرتِ اجراییِ ممدوح.

داورا بلبل دستان زن معنی وحشی که خوش آهنگ ترین طایر این گلزار است

ای داور و حاکم، من بلبلِ خوش‌سخنِ این گلزار هستم که در این باغ، خوش‌آهنگ‌ترین پرنده محسوب می‌شوم.

نکته ادبی: تخلصِ شاعر و جایگاهِ او در دربار.

در ازل جز به دعای تو صفیری نکشید وین نوا تا ابدش تعبیه در منقار است

من از روزِ ازل جز ستایش و دعای تو نغمه‌ای سر ندادم و این نوا تا ابد در منقارِ من تعبیه شده است.

نکته ادبی: تأکید بر وفاداریِ ابدیِ شاعر به ممدوح.

بود دایم به دعای تو و تا خواهد بود کارش اینست و جز این هر چه کند بیکار است

کارِ من همیشه دعای تو بوده و خواهد بود؛ هر کارِ دیگری که انجام دهم، جز این، بیهوده و بیکار است.

نکته ادبی: اغراق در ستایشگری.

تا چنین است که بی پاس نماند محفوظ جنس آن خانه که همسایهٔ او طرار است

تا زمانی که چنین است، آن خانه‌ای که همسایه‌اش دزد (طرار) است، به واسطه‌ی پاسداری تو در امان و محفوظ می‌ماند.

نکته ادبی: طرار به معنی دزد و راهزن است.

باد حزم تو نگهبان جهان کز پی ملک پاسبانیست که تا صبح ابد بیدار است

بادِ دوراندیشیِ تو نگهبانِ جهان است؛ چرا که برای حفظِ مُلک، پاسبانی است که تا صبحِ قیامت بیدار و هشیار است.

نکته ادبی: حسن ختام در ستایشِ حزم و عدلِ ممدوح.

آرایه‌های ادبی

استعاره بلبل و گل

به کار بردن بلبل به عنوان نماد عاشق و گل به عنوان معشوق یا مطلوبِ اصلی.

تلمیح آتش طور، لن ترانی، ارنی

اشاره به داستانِ دیدارِ حضرت موسی با خداوند در کوه طور برای بیانِ شوقِ دیدار و حجاب‌های میانِ عاشق و معشوق.

تشخیص (انسان‌انگاری) چرخ گوید، دهر گوید

جان‌بخشی به آسمان و روزگار و به سخن درآوردن آن‌ها در ستایشِ ممدوح.

تضاد گل و خار

استفاده از تقابلِ این دو برای نشان دادنِ تفاوتِ زیبایی و رنج، یا مطلوب و ناپسند.

اغراق (مبالغه) تشبیهاتِ مربوط به قدرتِ ممدوح

بزرگ‌نماییِ قدرت و عدالتِ ممدوح در ابیاتِ بخش دوم که از ویژگی‌های بارزِ سبکِ مدیحه‌سرایی است.