گزیده اشعار - قصاید

وحشی بافقی

قصیدهٔ شمارهٔ ۱ - در ستایش غیاث الدین محمد میرمیران

وحشی بافقی
به میدان تاز و سر در آتشم ده باد جولان را پر از دود سپند جان من کن دور میدان را
بزن بر جانم آن تیر نگاه صید غافل کش که در شست تغافل بود و رنگین داشت پیکان را
کمان ناز اگر اینست و زور بازوی غمزه چه جای دل که روزن می کند در سینه سندان را
چه سرها کز بدن بیگانه سازد خنجر شوخی چه افتد آشنایی با میانت طرف دامان را
درستی در کدامین کوی دل ماند نمی دانم که آن مژگان کج می آزماید زخم چوگان را
سر سد جان خون آلود بر نوک سنان گردد کند چشم تو چون تعلیم لعب نیزه مژگان را
ز باران بهار حسن آبی بر گلستان زن که اندر مهر جان پر گل کند دیوار بستان را
ز روی خویش اگر نقشی گذاری بر درمشرق ز خجلت کس نبیند بعد ازین خورشید تابان را
شراب لعلی رنگ رخت در ساغر اول کباب خام سوز روی آتش می کند جان را
مگر نار خلیل است آن رخ رخشان تعالی الله که در بار است اندر هر شرارش سد گلستان را
چه استیلای حسن است این بمیرم پیش بیدادش که از لب بازگرداند به دل فریاد و افغان را
تبسم خونبها می آورد گو غمزه خنجر زن که همره کرده می آرد نگاه درد درمان را
چه خوبی اله اله در خور آنی که تا باشی روی اندر عنان بخت فرمان بخش دوران را
شه والا گهر بحر کرم شهزادهٔ اعظم که مثلش گوهری پیدا نشد دریای امکان را
بلند اقبال فرخ فر خلیل الله دریا دل که در تاج اقبال است ذاتش میرمیران را
پدر گو کج بنه تاج مرصع کاین در شاهی چو بر تاجی نشیند بر فروزد چار ارکان را
ز صلب بحر این در کوچو زد یک جنبش موجه توان دادن به هر یک قطره اش سد غوطه عمان را
غیاث الدین محمد آنکه جود باد دست او به ذلت خانه موری نهد تخت سلیمان را
نمک سالم برون آید ز آب و موم از آتش چو کار افتد به حفظ کامل او کسر و نقصان را
به دست عالم افتاده است از او سررشته کاری که شبها پاس دارد گرگ دوک و پشم چوپان را
نکردی بی اجازت سیل سر در خانه موری خواص عدل او همراه اگر می بود باران را
بجز نرگس که باد صبح از و شبنم فرو ریزد ندیده کس به عهد خرم او چشم گریان را
به عهد ضبط حفظش حاملان طبع انسانی به مخزون ضمایر پاسبان سازند نسیان را
اگر شبه درر باری نبودی درگه بارش سر اندر دیدهٔ خورشید بودی چوب دربان را
اگر می بود حفظ او حصار عصمت آدم نبودی رخنهٔ آمد شدن وسواس شیطان را
مگر کش آز را سر پر کند از پنبهٔ مرهم چو گوهر بار سازد بحر طبعش ابر احسان را
عجب بحری که چون در جنبش آرد باد اجلالش کند خلخال ساق عرش موج شوکت و شان را
چنین بحری بباید تا صدف رخشان دری زاید که آب او سیاهی شوید از رخسار کیوان را
نه رخشان در ، سهیلی در سپهر جان فروزنده که رنگ و روی آن آتش زند لعل بدخشان را
سوار عرصهٔ دولت که در جولان اقبالش نباشد راه جز در چشم اختر پای یکران را
جناب عالی جودش بلند افتاده تا حدی که آنجا کس به سقایی ندارد ابر نیسان را
به جای دانه در هر رشته سد گوهر کشد خوشه ز آب جود اگر یک رشحه بخشد کشت دهقان را
اگر اینست جذب همت امید بخش او به زور دست جود از کوه بیرون می کشد کان را
برآوردی ز توفان دود با یک شعلهٔ قهرش تنوری کو به عهد نوح شد فواره توفان را
عدو دارد ز خوف آن حسام مرگ خاصیت همان تبلرزه که اندر برف باشد شخص عریان را
زهی جایی رسیدهٔ پایه قدر تو کز عزت بود کحل الجواهر خاک پایت عین اعیان را
به یک تک درنوردد توسن عزم تو صحرایی که در گام نخستش ره شود کم حد و پایان را
اگر عزمت ز پای مور بند عجز بردارد به گامی طی کند گر قطع خواهد سد بیابان را
چو از حبس رحم بیرون نهد پا طفل بدخواهت نبیند هیچ جا بیش از زمین و سقف زندان را
پی زخم آزمایی سینه خصم تو را جوید نهد چون مرگ بر نوک سنان فتنه سوهان را
برای دار عبرت نخل عمر دشمنت جوید اجل چون آزماید اره های تیز دندان را
کند کاه سبک در وزن با کوه گران دعوی اگر از عدل و انصاف تو باشد کفه میزان را
ز بیم آنکه جودت قفلش از گنجینه نگشاید کلید گنج اندر زیر دندانست ثعبان را
چنان پیشش کشی کش بشکند سد جای پیشانی کنی چون بر میان کوه محکم دست فرمان را
سخندان داورا وحشی که خضر طبع جانبخشش ز رشک خامه دارد در سیاهی آب حیوان را
فکنده کشتیش در قلزم فیض ثنای تو که سازد موجهٔ او کان گوهر جیب و دامان را
چه گوهرها که گردون را اگر درجی ازین بودی مرصع ساختی تاج زر خورشید تابان را
سزد در موقف ایثار او درهای پر قیمت اگر لطف تو در زر گیرد این طبع درافشان را
الا تا عاشق و معشوق در هر گفتن و دیدن کند خاطرنشان خویش سد لطف نمایان را
سپهرت عاشقی بادا که گر چشمت بر او افتد نویسد در حساب خویشتن سد لطف پنهان را

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در قالب قصیده سروده شده است و با مقدمه‌ای غنایی (تغزل) آغاز می‌شود که در آن شاعر با زبانی سرشار از تصویرسازی‌های پیچیده سبک هندی، به توصیف شور و حال عاشقانه، قدرت دلفریب معشوق و استیصال عاشق در برابر زیبایی و جفای او می‌پردازد. فضا در این بخش، آمیخته به اضطراب، کشمکش و ستایش اغراق‌آمیز از توانایی‌های معشوق است.

در بخش دوم، شعر به مدحِ شخصیتی عالی‌مقام به نام «غیاث‌الدین محمد» تغییر جهت می‌دهد. شاعر با استفاده از مفاهیم حماسی، عرفانی و اسطوره‌ای، وی را به عنوان حاکمی عادل، بخشنده و مقتدر معرفی می‌کند که تدبیر و جود او فراتر از قوانین طبیعی و حتی فراتر از افسانه‌های پیشین است. لحن شاعر در این بخش، ستایش‌آمیز و مملو از تعظیم و تکریم است.

معنای روان

به میدان تاز و سر در آتشم ده باد جولان را پر از دود سپند جان من کن دور میدان را

به میدان عشق بیا و مرا با آتش اشتیاق خود درگیر کن و شعله‌ای برافروز؛ وجود مرا همچون دانه‌های سپند در میان آتش عشق، پر از دود و غوغا کن تا در این میدان جولان دهم.

نکته ادبی: «سپند» استعاره از جانِ عاشق است که در آتش عشق می‌سوزد.

بزن بر جانم آن تیر نگاه صید غافل کش که در شست تغافل بود و رنگین داشت پیکان را

آن تیر نگاهی را که صیدِ غافل را از پا در می‌آورد بر جان من بزن؛ همان تیری که در کمانِ بی‌اعتنایی تو پنهان بود و سرِ آن به خون آلوده و رنگین گشته است.

نکته ادبی: «شست تغافل» اشاره به انگشت‌دانه یا ابزاری است که با آن زه کمان را می‌کشند، در اینجا کنایه از بی‌اعتنایی و بی‌خبریِ معشوق است.

کمان ناز اگر اینست و زور بازوی غمزه چه جای دل که روزن می کند در سینه سندان را

اگر کمان ناز تو چنین قدرتی دارد و زور بازوی غمزه تو چنین است، دلی در سینه باقی نمی‌ماند؛ چرا که این تیرها حتی سندان سخت را در سینه سوراخ می‌کنند.

نکته ادبی: «سندان» نماد سختی و صلابت است که در برابر تیر نازِ معشوق، نفوذپذیر جلوه داده شده است.

چه سرها کز بدن بیگانه سازد خنجر شوخی چه افتد آشنایی با میانت طرف دامان را

خنجرِ شوخی و ناز تو چه سرها را که از بدن جدا نمی‌کند؛ اما شگفت آنکه میان تو، با عاشق آشنایی و پیوند دارد.

نکته ادبی: «طرف دامان» کنایه از لباس و میانِ معشوق است که تضاد میان کشتن با خنجر و آشناییِ دل را به تصویر می‌کشد.

درستی در کدامین کوی دل ماند نمی دانم که آن مژگان کج می آزماید زخم چوگان را

نمی‌دانم راستی و درستی در کدام گوشه دل باقی مانده است، چرا که آن مژگانِ کجِ تو، به جای تیر، حتی ضربه چوگان را (برای زخم زدن) آزمایش می‌کند.

نکته ادبی: «چوگان» در اینجا ابزارِ بازی و زخم زدن است که به مژگانِ معشوق نسبت داده شده است.

سر سد جان خون آلود بر نوک سنان گردد کند چشم تو چون تعلیم لعب نیزه مژگان را

هنگامی که چشمان تو، مژگان را مانندِ نیزه‌بازان تعلیم می‌دهد، صد جانِ خون‌آلود بر نوکِ سنانِ (نیزه) مژگان تو می‌نشیند.

نکته ادبی: «لعب نیزه» اشاره به فنونِ رزمیِ با نیزه دارد که به حرکتِ مژگان نسبت داده شده است.

ز باران بهار حسن آبی بر گلستان زن که اندر مهر جان پر گل کند دیوار بستان را

با بارانِ بهاریِ زیبایی‌ات، طراوتی به این گلستان (عاشق) ببخش، که در فصلِ عشق، جان را همچون باغی پر از گل می‌کنی.

نکته ادبی: «مهر جان» به معنای موسمِ عشق و محبت است.

ز روی خویش اگر نقشی گذاری بر درمشرق ز خجلت کس نبیند بعد ازین خورشید تابان را

اگر تصویری از چهره خود را بر درِ مشرق بگذاری، خورشیدِ تابان از شرمِ زیبایی تو دیگر جرئتِ ظاهر شدن نخواهد داشت.

نکته ادبی: «نقش» در اینجا به معنای تمثال و چهره‌نگاری است.

شراب لعلی رنگ رخت در ساغر اول کباب خام سوز روی آتش می کند جان را

شرابِ لعل‌فامِ چهره‌ات در اولین ساغرِ دیدار، جانِ مرا همچون کبابی که بر آتش می‌سوزد، به کامِ نیستی می‌کشاند.

نکته ادبی: تشبیه رنگ چهره به شرابِ لعل، از تشبیهاتِ رایجِ ادبیاتِ غنایی است.

مگر نار خلیل است آن رخ رخشان تعالی الله که در بار است اندر هر شرارش سد گلستان را

آیا آن چهره درخشان، آتشِ نمرود بر ابراهیم (آتش خلیل) است؟ شگفتا که در هر شراره‌اش، صد گلستانِ زیبایی نهفته است.

نکته ادبی: اشاره به داستان حضرت ابراهیم که آتش بر او گلستان شد.

چه استیلای حسن است این بمیرم پیش بیدادش که از لب بازگرداند به دل فریاد و افغان را

این چه تسلطِ بی‌حد و حصرِ زیبایی است که حتی در برابر ستمِ آن، آرزوی مرگ دارم؛ زیبایی تو فریاد و فغانِ عاشق را به سکوتِ درونی تبدیل می‌کند.

نکته ادبی: «استیلا» به معنای غلبه و تسلط است.

تبسم خونبها می آورد گو غمزه خنجر زن که همره کرده می آرد نگاه درد درمان را

لبخندِ تو خون‌بهای کشتگانِ عشق است؛ پس بگو غمزه تو خنجر بزند، که نگاه تو هم درد می‌آورد و هم درمانِ آن است.

نکته ادبی: پارادوکس (تناقض)ِ درد و درمان در نگاه معشوق.

چه خوبی اله اله در خور آنی که تا باشی روی اندر عنان بخت فرمان بخش دوران را

عجب زیباییِ شگرفی داری؛ چنان شایسته‌ای که تا هستی، بخت و اقبالِ زمانه باید گوش به فرمانِ تو باشد.

نکته ادبی: «عنان بخت» کنایه از کنترل سرنوشت است.

شه والا گهر بحر کرم شهزادهٔ اعظم که مثلش گوهری پیدا نشد دریای امکان را

آن شاهزاده بزرگوار و دریای بخشش که در تمامِ دریای امکان (جهان)، گوهری مانند او پیدا نشده است.

نکته ادبی: «دریای امکان» کنایه از عالم هستی است.

بلند اقبال فرخ فر خلیل الله دریا دل که در تاج اقبال است ذاتش میرمیران را

او دارای اقبالِ بلند، فرّ و شکوهِ شاهانه و دلی دریایی همچون خلیل‌الله است که ذاتش در تاجِ افتخار، امیرِ امیران است.

نکته ادبی: «فرخ‌فر» به معنای دارای شکوه و جلال است.

پدر گو کج بنه تاج مرصع کاین در شاهی چو بر تاجی نشیند بر فروزد چار ارکان را

ای پدر! به او بگو که تاجِ جواهرنشان را با غرور بر سر نهد، چرا که وقتی این گوهرِ شاهی (پسر) بر تخت و تاجی بنشیند، چهار رکنِ عالم را نورانی می‌کند.

نکته ادبی: «چهار ارکان» اشاره به عناصر اربعه (آب، باد، خاک، آتش) یا جهات چهارگانه دارد.

ز صلب بحر این در کوچو زد یک جنبش موجه توان دادن به هر یک قطره اش سد غوطه عمان را

از وجودِ این گوهرِ دریای کرم، تنها با یک حرکتِ موج، می‌توان صد بار اقیانوس را به تلاطم انداخت.

نکته ادبی: اغراق در وصفِ بخشش و جودِ ممدوح.

غیاث الدین محمد آنکه جود باد دست او به ذلت خانه موری نهد تخت سلیمان را

غیاث‌الدین محمد که بخشندگیِ دستانش چنان است که تختِ سلیمان را در برابر جودِ او، به اندازه خانه مورچه‌ای بی‌ارزش می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به داستان سلیمان و مورچه؛ اغراق در عظمتِ بخشش.

نمک سالم برون آید ز آب و موم از آتش چو کار افتد به حفظ کامل او کسر و نقصان را

وقتی کار به دستِ تدبیرِ کاملِ او می‌افتد، حتی قوانین طبیعت تغییر می‌کند؛ چنان‌که نمک از آب خالص بیرون می‌آید و موم در آتش نمی‌سوزد.

نکته ادبی: اشاره به کرامات و تواناییِ فوق‌العاده‌ی ممدوح در اصلاح امور.

به دست عالم افتاده است از او سررشته کاری که شبها پاس دارد گرگ دوک و پشم چوپان را

سررشته‌ی امورِ جهان چنان به دست اوست که گویی شب‌ها خود شخصاً نگهبانِ گرگ و گوسفند (گرگِ دوک و پشمِ چوپان) است تا ظلمی صورت نگیرد.

نکته ادبی: نمادی از امنیتِ کامل در زمانِ حکومتِ او.

نکردی بی اجازت سیل سر در خانه موری خواص عدل او همراه اگر می بود باران را

اگر عدالتِ او همراهِ باران نبود، باران هرگز بدون اجازه بر خانه مورچه‌ای نمی‌بارید (و به آن آسیب نمی‌رساند).

نکته ادبی: اشاره به نهایتِ دلسوزی و عدلِ ممدوح برای ضعیف‌ترین موجودات.

بجز نرگس که باد صبح از و شبنم فرو ریزد ندیده کس به عهد خرم او چشم گریان را

در دورانِ حکومتِ شادمانِ او، هیچ‌کس چشمِ گریان ندیده است؛ مگر گلِ نرگس که از اشکِ شبنمِ صبحگاهی، همواره گریان است.

نکته ادبی: نرگس به دلیل شکلِ خاص و شبنم‌زدگی، در ادبیات نمادِ چشمِ خمار یا گریان است.

به عهد ضبط حفظش حاملان طبع انسانی به مخزون ضمایر پاسبان سازند نسیان را

در زمانِ نظارتِ دقیقِ او، انسان‌ها چنان در امنیت و نظم هستند که حتی فراموشی را در مخزنِ ذهنشان پاسبانی می‌کنند (تا چیزی را فراموش نکنند).

نکته ادبی: «ضبط» به معنای محافظت و نظارت است.

اگر شبه درر باری نبودی درگه بارش سر اندر دیدهٔ خورشید بودی چوب دربان را

اگر در درگاهِ او گوهرهای ارزشمند باریده نمی‌شد، خورشید مجبور بود دربانِ این درگاه باشد و سر در برابر او خم کند.

نکته ادبی: «درر» جمعِ دُر (مروارید) است که نمادِ بخششِ ممدوح است.

اگر می بود حفظ او حصار عصمت آدم نبودی رخنهٔ آمد شدن وسواس شیطان را

اگر محافظت و حفظِ او حصارِ عصمتِ آدم بود، وسوسه شیطان هرگز نمی‌توانست به حریمِ او راه پیدا کند.

نکته ادبی: اشاره به داستانِ هبوطِ آدم و پاکیِ ممدوح.

مگر کش آز را سر پر کند از پنبهٔ مرهم چو گوهر بار سازد بحر طبعش ابر احسان را

وقتی طبعِ دریایی‌اش ابرها را به بخشش وامی‌دارد، گویی حرص و آزِ دنیا را با پنبه‌ی مرهم درمان می‌کند.

نکته ادبی: «پنبه مرهم» کنایه از تسکینِ آلام و حرص.

عجب بحری که چون در جنبش آرد باد اجلالش کند خلخال ساق عرش موج شوکت و شان را

عجب دریایی است! که وقتی بادِ شکوهِ او به جنبش در می‌آید، موجِ قدرتِ او تا ساقِ عرش می‌رسد و خلخالِ ساقِ عرش می‌شود.

نکته ادبی: اغراقِ بسیار شدید در عظمت و بزرگیِ ممدوح.

چنین بحری بباید تا صدف رخشان دری زاید که آب او سیاهی شوید از رخسار کیوان را

چنین دریایی باید تا گوهری درخشان بزاید که سیاهیِ چهره‌ی فلک (کیوان) را با آبِ خود بشوید و پاک کند.

نکته ادبی: «کیوان» در اینجا نمادِ فلکِ هفتم و تیرگی است.

نه رخشان در ، سهیلی در سپهر جان فروزنده که رنگ و روی آن آتش زند لعل بدخشان را

او گوهری نیست که فقط بدرخشد، بلکه ستاره‌ای در آسمانِ جان است که درخششِ او لعلِ بدخشان را بی‌رنگ و بی‌ارزش می‌کند.

نکته ادبی: «سهیل» ستاره‌ای درخشان است که شاعر، ممدوح را به آن تشبیه کرده.

سوار عرصهٔ دولت که در جولان اقبالش نباشد راه جز در چشم اختر پای یکران را

او سوارِ میدانِ دولت است که در حرکتِ اقبالش، هیچ چیز (حتی ستاره‌ها) یارای دیدنِ سمِ اسبِ او را ندارد.

نکته ادبی: «یکران» به معنای اسبِ تندرو است.

جناب عالی جودش بلند افتاده تا حدی که آنجا کس به سقایی ندارد ابر نیسان را

بخشندگیِ او چنان بالاست که حتی ابرِ نیسان (که نمادِ بارانِ پربرکت است) در برابر او حرفی برای گفتن ندارد.

نکته ادبی: «ابر نیسان» نمادِ سخاوتِ طبیعی است که در اینجا ممدوح از آن برتر دانسته شده.

به جای دانه در هر رشته سد گوهر کشد خوشه ز آب جود اگر یک رشحه بخشد کشت دهقان را

اگر قطره‌ای از آبِ جودِ او به کشتزارِ کشاورز برسد، به جای هر دانه، صد گوهر از خوشه بیرون می‌آید.

نکته ادبی: تشبیه حاصلِ بخشش به گوهر.

اگر اینست جذب همت امید بخش او به زور دست جود از کوه بیرون می کشد کان را

اگر جذبِ همتِ او چنین باشد، با قدرتِ دستانش می‌تواند حتی معدن (کان) را از دلِ کوه بیرون بکشد.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ تسخیرِ طبیعت توسطِ همتِ ممدوح.

برآوردی ز توفان دود با یک شعلهٔ قهرش تنوری کو به عهد نوح شد فواره توفان را

با یک شعله‌ی قهرِ تو، تنوری چنان توفانی برپا می‌شود که یادآورِ تنورِ طوفانِ نوح است.

نکته ادبی: اشاره به داستانِ طوفان نوح و تنوری که آب از آن جوشید.

عدو دارد ز خوف آن حسام مرگ خاصیت همان تبلرزه که اندر برف باشد شخص عریان را

دشمن از ترسِ شمشیرِ او چنان می‌لرزد که انسانِ عریان در برف و سرما می‌لرزد.

نکته ادبی: «حسام» به معنای شمشیرِ تیز است.

زهی جایی رسیدهٔ پایه قدر تو کز عزت بود کحل الجواهر خاک پایت عین اعیان را

ای کسی که به چنان مقامِ والایی رسیده‌ای که خاکِ پایت سرمه‌ی چشمِ بزرگانِ روزگار است.

نکته ادبی: «کحل الجواهر» کنایه از ارزشمندترین سرمه.

به یک تک درنوردد توسن عزم تو صحرایی که در گام نخستش ره شود کم حد و پایان را

اسبِ عزمِ تو در یک قدم چنان صحرایی را طی می‌کند که در گامِ نخست، پایانِ آن دیده نمی‌شود.

نکته ادبی: «توسن» به معنای اسبِ سرکش و تندرو است.

اگر عزمت ز پای مور بند عجز بردارد به گامی طی کند گر قطع خواهد سد بیابان را

اگر عزمِ تو اراده کند، پای مورچه را از بندِ ناتوانی رها می‌کند و به یک گام صد بیابان را طی می‌کند.

نکته ادبی: استعاره از تواناییِ ممدوح در گشایشِ کارها.

چو از حبس رحم بیرون نهد پا طفل بدخواهت نبیند هیچ جا بیش از زمین و سقف زندان را

وقتی طفلِ بدخواهت از رحمِ مادر به دنیا می‌آید، هیچ چیز جز زمین و سقفِ زندان را نخواهد دید.

نکته ادبی: کنایه از سرکوبیِ سریعِ دشمن.

پی زخم آزمایی سینه خصم تو را جوید نهد چون مرگ بر نوک سنان فتنه سوهان را

نوکِ سنانِ تو برای آزمایشِ سینه دشمن است و فتنه را همچون سوهان بر نوکِ نیزه می‌نشاند.

نکته ادبی: تصویرسازیِ خشن برای القای قدرتِ رزمی.

برای دار عبرت نخل عمر دشمنت جوید اجل چون آزماید اره های تیز دندان را

وقتی مرگ می‌خواهد اره‌های تیزِ دندانِ خود را آزمایش کند، نخلِ عمرِ دشمنت را برای دارِ عبرت انتخاب می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه مرگ به موجودی با دندان‌های تیز.

کند کاه سبک در وزن با کوه گران دعوی اگر از عدل و انصاف تو باشد کفه میزان را

اگر عدالتِ تو در کفه ترازو باشد، کاهِ ناچیز با کوه گران‌سنگ در وزن برابری می‌کند.

نکته ادبی: تأکید بر اهمیتِ عدل در سنجشِ ارزش‌ها.

ز بیم آنکه جودت قفلش از گنجینه نگشاید کلید گنج اندر زیر دندانست ثعبان را

مار (ثعبان) از ترسِ اینکه تو گنجینه‌اش را با جودِ خود نستانی، کلیدِ گنج را زیر دندان‌هایش مخفی کرده است.

نکته ادبی: تصویرسازیِ طنزآمیز و اغراق‌آمیز از عظمتِ بخشندگیِ ممدوح.

چنان پیشش کشی کش بشکند سد جای پیشانی کنی چون بر میان کوه محکم دست فرمان را

وقتی فرمانِ خود را بر کوه محکم می‌کنی، چنان کوه را در پیشِ خود خوار می‌کنی که پیشانی‌اش صد بار می‌شکند.

نکته ادبی: تشبیه شکستنِ کوه به پیشانیِ سجده‌کننده در برابرِ قدرتِ ممدوح.

سخندان داورا وحشی که خضر طبع جانبخشش ز رشک خامه دارد در سیاهی آب حیوان را

ای داورِ سخن‌شناس، وحشی (شاعر) که طبعِ خضرگونه‌اش حیات‌بخش است، از حسادت به خامه (قلم) تو، آبِ حیات را در سیاهیِ مرکب دارد.

نکته ادبی: اشاره به تخلص شاعر (وحشی) و تلمیح به خضر (نماد عمر جاویدان) و آب حیات.

فکنده کشتیش در قلزم فیض ثنای تو که سازد موجهٔ او کان گوهر جیب و دامان را

کشتیِ شعرِ من در دریای بخششِ تو افتاده است که موج‌هایش جیب و دامنِ مرا پر از گوهر می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به امیدوار بودنِ شاعر به صله و پاداشِ ممدوح.

چه گوهرها که گردون را اگر درجی ازین بودی مرصع ساختی تاج زر خورشید تابان را

چه گوهرهای (اشعاری) که اگر آسمان ظرفی برای آن داشت، تاجِ زرینِ خورشید را با آن مرصع می‌کرد.

نکته ادبی: اغراق در ارزشِ هنریِ اشعارِ شاعر.

سزد در موقف ایثار او درهای پر قیمت اگر لطف تو در زر گیرد این طبع درافشان را

سزاوار است که در لحظه‌ی ایثار، اگر لطفِ تو شاملِ حالِ این طبعِ درافشانِ من شود، آن را با طلا بپوشانی.

نکته ادبی: درخواستِ صله و پاداش با زبانی فاخر.

الا تا عاشق و معشوق در هر گفتن و دیدن کند خاطرنشان خویش سد لطف نمایان را

تا وقتی که عاشق و معشوق در گفت‌وگو و دیدار هستند، صد لطفِ پنهان را در خاطرِ یکدیگر ثبت می‌کنند.

نکته ادبی: دعایی برای پایداریِ عشق و لطف.

سپهرت عاشقی بادا که گر چشمت بر او افتد نویسد در حساب خویشتن سد لطف پنهان را

فلک عاشقِ تو باشد که اگر چشمانت بر آن بیفتد، صد لطفِ پنهانی که دارد را در حسابِ خود بنویسد.

نکته ادبی: حسنِ ختامِ شعر با دعایِ خیر برای ممدوح.

آرایه‌های ادبی

تلمیح نار خلیل

اشاره به ماجرای گلستان شدن آتش بر حضرت ابراهیم که در اینجا به درخشش رخ معشوق نسبت داده شده است.

مبالغه کند خلخال ساق عرش موج شوکت و شان را

اغراق بسیار شدید در قدرت و شکوه ممدوح که موجِ حرکت او به آسمان‌ها می‌رسد.

استعاره کمان ناز

تشبیه نازِ معشوق به کمان که تیرهای آن (نگاه) عاشق را هدف قرار می‌دهد.

پارادوکس درد درمان

جمع بستنِ درد و درمان در نگاه معشوق، که تناقضی هنری برای بیانِ لذتِ ناشی از رنجِ عشق است.