دیوان اشعار - ترکیبات

سنایی

شمارهٔ ۴ - در مدح عمادالدین سیف‌الحق ابوالمفاخر محمدبن منصور

سنایی
ای دل ار جانانت باید منزل اندر جان مکن دیده در گبری مدار و تکیه بر ایمان مکن
ور ز رعنایی هنوز از جای رایت آگهیست جای این مردان مگیر و رای این میدان مکن
گرت باید تا بمانی در صفات خود ممان ور بخواهی تا نیفتی گرد خود جولان مکن
گوی شو یکبارگی اندر خم چوگان یار خویش را چون زلف او گه گوی و گه چوگان مکن
از برای نام و بانگی چون لب خاموش او نیست را پیدا میار و هست را پنهان مکن
از جمال و روی جانان جز نگارستان مساز وز خیال چشم او جز دیده نرگسدان مکن
گر جهان دریا شود چون عشق او همراه تست زحمت کشتی مخواه و یاد کشتیبان مکن
با تو گر جانان حدیث دل کند مردانه باش جان به شکرانه بده بر خویشتن تاوان مکن
آتش او هر زمان جان دگر بخشد ترا با چنین آتش حدیث چشمهٔ حیوان مکن
چون شفای دلربا از خستگی و درد تست خسته را مرهم مساز و درد را درمان مکن
در قبیلهٔ عاشقی آیین و رسم قبله نیست گر قبولی خواهی اینجا قبله آبادان مکن
نزد تو شاهست مهمان آمده از راه دور شاه را در کلبهٔ ادبار در زندان مکن
مطل دارالملک تن را گوهر افسر مساز نقد دارالضرب دل را نقش شادروان مکن
در مراعات بقا جز در خرد عاصی مشو در خرابات فنا جز عشق را فرمان مکن
آنچه او گوید بگو، ار چه دروغست آن بگوی و آنچه او گوید مکن، ار چه نمازست آن مکن
علم عشق از صدر دین آموز زان پس همچنو تکیه بر دانا مدار و خطبه بر نادان مکن
زان که عشق و عاشق و معشوق بیرون زین صفات یک تنند ای بی خرد نز روی نفس از روی ذات
ای سنایی دم درین عالم قلندروار زن خاک در چشم هوسناکان دعوی دار زن
تا کی از تردامنیها حلقه در مسجد زنی خوی مردان گیر و یک چندی در خمار زن
حد می خوردن به عمری تاکنون بر تن زدی حد ناخوردن کنون بر جان زیرک سار زن
از برای آبروی عاشقان بردار عشق عقل رعنا را برآر و آتش اندر دار زن
این جهان در دست روحست آن جهان در دست عقل پای همت بر قفای هر دو ده سالار زن
هفت چرخ و چار طبع و پنج حس محرم نیند خیمهٔ عشرت برون زین هفت و پنج و چار زن
در میان عاشقان بی آگهی چشم و دهان اشک عاشق وار پاش و نعره عاشق وار زن
گر همی خواهی که گردی پیشوای عاشقان شو نوای بیخودی چون ساز موسیقار زن
سنگ در قندیل طالب علم عالم جوی کوب چنگ در فتراک صاحب درد دردی خوار زن
گر ز چاه جاه خواهی تا برآیی مردوار چنگ در زنجیر گوهردار عنبربار زن
تا تو بر پشت ستوری بار او بر جان تست چون به ترک خر بگفتی آتش اندر بار زن
از برای آنکه گل شاگرد رنگ روی اوست گر هزارت بوسه باشد بر سر یک خار زن
ور همی دندان ما را از لطف خواهی شکرین یاد آب لب گیر و بوسی بر دهان مار زن
چهره چون دینار گردان در سرای ضرب دوست پس به نام مفخر دین مهر بر دینار زن
چون قبول مفخر دین بلمفاخر یافتی آتش اندر لاف دی و کفر و فخر و عار زن
شیخ الاسلام و جمال دین و مفتی المشرقین سیف حق تاج خطیبان شمع شرع اقضی القضات
آنکه از شمشیر شرع اندر مصاف کفر و شر رایت همنام خود را کرد همانم پدر
آنکه پیش رای و لفظش گویی اندر کار دین روشنی گوهر فرامش کرد و شیرینی شکر
آن نکو نامی که بیرون برد چون همنام خویش رخت عشق از هشت باغ و هفت بام و پنج در
آنکه بهر ارغوانی رنگش از ایثار نور کرد خالی بر درخت ارغوان کیسهٔ قمر
کاذبات را حلم او چون صبح کاذب پرده وار صادقان را علم او چون صبح صادق پرده در
هست پیش مدعی و مدعا از روی عدل آفتاب سایه دار و سایهٔ خورشیدفر
گر قضا دریای ژرف آمد از آن او را چه باک آفتاب و سایه را هرگز نکردست آب تر
شد ز نور رای او چشم بداندیشان چو سیم گشت از فضل علومش کار ملت همچو زر
هر که بر وی دوزبانی کرد چون پرگار و کلک و آنکه در صدرش دورویی کرد چون تیغ و تبر
آن چو تیغ کند کرد اول دل اندر کار تن وین چو کلک سست کرد آخر تن اندر کار سر
رتبت سامیش چون بسم الله آمد نزد عقل ز آنکه آن تاج سور گشتست و این تاج صور
او و بسم الله تو گویی دو درند از یک صدف او و بسم الله تو گویی دو برند از یک شجر
این دو عالم علم دارد در نهاد منتخب وان جهانی رمز دارد در حروف مختصر
کنیت و نام وی و نام پدرش اکنون ببین حرف آن و این گرت باور نیاید بر شمر
نوزده حرفست این و نوزده حرفست آن هر یکی زین حرف امان از یک عوان اندر سقر
گر ندانی این چنین رمزی که گفتم گوش دار ور بدانی گوش من زی تست هان ای خواجه هات
تا نقاب از چهرهٔ جان مقدس بر گرفت هر که صاحب دیده بود آنجا دل از دل بر گرفت
حسن عقلش آب و آتش بود و این کس را نبود کاتش از بام اندر آمد آب راه در گرفت
عیسی اندر دور او ناید که او اندر جهان ناوک اندر دیدهٔ دجال و گوش خر گرفت
مهره ای کش می ندید اندر هه دریا سپهر یک صدف بگشاد و کشورها همه گوهر گرفت
آنهمه نوری که عقل و جان نمود از وی نمود آنقدر برگی که شاخ تر گرفت زو برگرفت
عقل کاری داشت در سر لیکن اندر خدمتش چون سر و کاری بدینسان دید کار از سر گرفت
بود شاگرد خرد یک چند لیک اکنون چو باد همتش ز استاد برتر شد دکان برتر گرفت
از سخای بی قیاسش مدح ناخوانده تمام کلک او چون شخص خود مداح را در زر گرفت
رفت عشقش در ترقی تا به طوافان عرش هم وداعیشان بکرد و راه پیشی در گرفت
لاجرم در دور او هر دم همی گویند این: یاد باد آنشب که یار ما ز منزل برگرفت
چون درین عالم به صورت نام پیغمبرش بود رفت از آن عالم به سیرت خوی پیغمبر گرفت
نفس را چونان مخالف شد که نفس از بهر عز هر کرا بر سر گرفت اندر زمان سر بر گرفت
او ز حکمت صدهزاران رمز دید و دم نزد حاسدش از صورتی بادی چنین در سر گرفت
برد آب روی بد دینان صفای رای او تا دل ایشان ازین غم شعلهٔ آذر گرفت
لیکن اندر جنب آن آبی که ناگه یافت خضر باد بود آن خاکدانی چند کاسکندر گرفت
آفتاب از طارم نیلوفری در عاشقی از برای راه و رویش رنگ نیلوفر گرفت
باد جسمانیست کامد جاذب خاک سیاه عشق روحانیست کامد قابل آب حیات
چون گرفت اندر نظر تیغ یمانی در یمین بر نهد مر خصم را داغ غلامی بر جبین
گه ز صدقش چون هوا عزلی دگر بیند گمان گه ز حذقش چون خرد ملکی دگر گیرد یقین
تا امام اندر خراسان بلمفاخر شد کنون با خراسانی جز آسانی نباشد همنشین
کنیتش با این لقب ز آنگونه در خورشید هست این و آن ده حرف اکنون خواهی آن و خواه این
آسمان دانست چندین گه که هست ارواح را این چنین دردی در اجزای چنین خاکی دفین
خاکبیزی از پی آن کرد چندین سال و ماه تا چنین دری به دست آورد ناگه بر زمین
گرت باید تا هم اندر خطهٔ کون و فساد نفس کلی را ببینی نفس جزیی را ببین
شاد باش ای شرع بی تو همچو موسا بی عصا دیر زی ای علم بی تو چون سلیمان بی نگین
اندوه و شادیت چو ز آرام و جنبش برترست کی تواند کرد طبعت شاد و چرخ اندوهگین
جنبش از نور ملک داری نه از نار فلک عادت از ماء معین داری نه از ماء مهین
چون به کرسی برشوی خوانند بر جانت همی «قل اعوذ» و «آیة الکرسی» به جنت حور عین
چون تو دامنهای در پاشی بدانگه عقل را از شتاب در چدن گردد گریبان آستین
زهره در چرخ سیم تا شد مریدت زین سپس زهره را بی سبحه ننگارد همی نقاش چین
روح قدسی را ترقی نیست زان منزل که هست ورنه از پند تو کروبی شدی روح الامین
تا تو سلمانی دگر گشتی مرا در مدح تو بوذر دیگر همی خواند کرام الکاتبین
تو چو سلمان در عطا هرگز نگشتی گرد «لا» من چو بوذر در ثنا هرگز نگردم گرد لات
ای ز عصمت بر تو هر ساعت نگهبانی دگر وز بر ما هر زمان فضلی و احسانی دگر
ای ترا از روی همت هم درین ایوان صدر از ورای آفرینش صدر و ایوانی دگر
جز به تعلیم تو اندر عالم ایمان که ساخت هر زمان نو خاتم از بهر سلیمانی دگر
هر که چون شب دامن اقبال تو بگرفت سخت چاک زد چون صبح هر روزی گریبانی دگر
سیف حقی رو که تا تایید حق افسان تست حاجتت ناید به افسون و به افسانی دگر
تا ترا صدر خراسان خواند سلطان عراق شد خراسان بر زمین زین فخر سلطانی دگر
بهر آن تا زین شرف خالی نماند عقل و روح نام کردند آسمان ها را خراسانی دگر
در حق خود هم ز حق تشریف او چون می رسد هر زمان از حضرت سلطانت فرمانی دگر
خاطر تیز تو تا در دین پدید آمد نماند نیز مر روح القدس را هیچ پنهانی دگر
اندرین میدان مر این گوی سیاه و سبز را نیست گویی جز اشارات تو چوگانی دگر
تا بدان ایوان رسانیدت که کیوان را نمود میخ نعل مرکب جاه تو کیوانی دگر
از ورای پرده های کن فکان در علم عشق گوهری آری همی هر ساعت از کانی دگر
هست در نفس طبیعی روح حیوانیت را از برای قرب حق هر لحظه قربانی دگر
تا کنون از استواری علت اولا نیافت زندگانی را چو ترکیب تو زندانی دگر
جاودان زی کز برای عمرت از درگاه روح نامزد باشد همی هر ساعتی جانی دگر
رو که اندر عالم آرام و جنبش تا ابد تنت بی جنبش نخواهد بود و جانت بی ثبات
ای به همت بوده بی سعی سپهر و آفتاب خشکسال خاطر دریاب ما را فتح باب
ای مرا در روضهٔ فضل آوریده بعد از آنک دیده بودم در دو ماه از ده فضولی صد عذاب
گاهم این گفتی تو مردم نیستی از بهر آنک با خران هم صحبتت بینم همیشه چو ذباب
گر نه ای از ما چو عیسا چون نپری بر هوا ور ز مایی همچو ما چون خر نرانی در خلاب
گاهم آن گفتی چه مرغی کز برای حس و جسم سر به مر داری فرو ناری و هستی چون عقاب
گاهم آن گفتی سنایی نیستی ار هستیی دلت مشغول ثنایستی نه مشغول ثواب
گویم ار تو هم بدین مشغول باشی به بود زان که به سازد خرف را گرم دار دار خضاب
تشنه چون قانع بود دیرش به پای آرد بحار باز چون طامع بود زودش به دست آرد سراب
گاهم این گفتی که در تو هیچ حکمت نیست زانک چون حکیمانت نبینم ساعتی مست و خراب
گویم او را بل که تا من خر بوم بس بی خرد خاک بر سر حکمتی را کو نیاید بی شراب
گر تو بشناسی حکیم آن مالداری را که او پاسبان خویش را ندهد همی داروی خواب
پس حکیمی هم بدانم جامه شویی را که او رو زدی خورشید را ز ابر سیه سازد نقاب
نظم من زین یافه گویان تا کنون افسرده بود وین عجب نبود که از سردی فسرده گردد آب
ور کنون از رای تو بگشاد هم نبود عجب زان که چون آتش کلید آب بستست آفتاب
مدح گفتن جز ترا از چون منی باشد خطا مکرمت کردن ترا با مادحت باشد صواب
زین پس اکنون در نهاد کهتری و مهتری در ثنا و در عطا از تو صلات از من صلات
ای به تو روشن دو موضع هم سرای و هم سریر وی به تو جامع دو جامع هم صغیر و هم کبیر
عزم را سلطان نهادی حزم را شیطان فریب حلم را خاکی مزاجی علم را پاکی پذیر
قابل مدحی نداری چون خط اول همال قایل مدحم ندارم چون دم آخر نظیر
نه ز بد شعری به هر صدری ندارم اختلاط لیک بی معنی همی در پیش هر خر خیر خیر
از برای پاره ای نان برد نتوان آبروی وز برای جرعه ای می رفت نتوان در سعیر
عقل آزادم بنگذارد همی چون دیگران از پی نانی به دست فاسقی باشم اسیر
حرص گوید: چون نگردی گرد خمر و قمر و رمز عقل گوید: رو بخوان «قل فیهما اثم کبیر»
اهل دنیا بیشتر همچون کمانند از کژی بد نپنداریدم ار من راست باشم همچو تیر
چون کریمان یک درم ندهندم از روی کرم تا ندارندم دو سال از انتظار اندر زحیر
سرمهٔ بخشش چه سود آنرا که دیدهٔ مدح گوی کرده باشد انتظار وعدهٔ صلت ضریر
تا ابد هرگز نگشتی محترق از آفتاب گر عطارد یک نفس در صدر تو بودی دبیر
ای بلند اصلی که کم زادست چون تو خاک پست وی جوانبختی که کم دیدست چون تو چرخ پیر
روی زی صدرت نهادم بادل امیدوار پشت چفته چون کمان از بیم تیز زمهریر
چون ترا کردم به دل بر دیگران «نعم البدل» ور بدیشان بازگردم ز ابلهی «بس المصیر»
حاجت از تو خواست باید من چه جویم از خسان در ز دریا جست باید من چه جویم از غدیر
از غرور هر سراب اکنون نجستم چون تراب قلزم و سیحون و جیحون دجله و نیل و فرات
تا همی زاید ازل زو قسم سرت سور باد تا همی پاید ابد زو قسم عمرت نور باد
سیرتت را چون بقای بارنامهٔ صورتست سیرتت را زندگی چون بارنامهٔ صور باد
آب دستت در دماغ یافه گویان مشک گشت خاک پایت در مزاج کافران کافور باد
خانهٔ حاسد چو قلب نامت و نام پدرت زیر و بالا باد و در نام محن محصور باد
در دوام بی نیازی بر مثال عقل و نفس جسمت از آرامش و جانت ز جنبش دور باد
آنکه آخرتر ز انواع تو با توقیع باد و آنکه سابق تر به ابداع تو با منشور باد
نز برای آنکه تو در بند شعر و شاعری از پی تشریف شاعر سعی تو مشکور باد
ای سرور میوهٔ دلهای اهل روزگار طبع من از خلعتت چون جان تو مسرور باد
نقش لفظ جانفزایت گوشوار روح باد گرد صحن حلقه جایت توتیای حور باد
تا به روز عدل دارالحکمة از تاثیر عدل همچو دارالملک انصاف عمر معمور باد
مجلس حکمت ز ناپاکان عالم پاک باد منبر علمت ز مهجوران دین مهجور باد
هر که از دل بر سریر حکم تو بوسه دهد تا ابد چون جان ز ایمان مومن مسرور باد
گر چه نزد دوستان نامت محمد به ولیک بر عدو نام تو چون نام پدر منصور باد
عزمت از نفس ارادی سال و مه مختار باد حزمت از روح طبیعی روز و شب مجبور باد
هفت آبا بهر تایید تو بر چار امهات همچنان کت بود و هست از بعد این مامور باد
همچو خاک و باد و آب و آتشت در هر صفت عمر باد و امر باد و لطف باد و نور باد
تا بدان روزی که باشی قاضی حسن القضا در جهان دین تو باشی مفتی و اقضی القضات
ای بی وفا ای پاسبان، آشوب کم کن یکزمان چندین چرا داری فغان ای بی وفا ای پاسبان
گر خود نخسبی یکزمان ای کافر نامهربان افتاد کار من به جان ای بی وفا ای پاسبان
همراه عاشق گشته ای با عاشق سرگشته ای هم یار دیرین گشته ای ای بی وفا ای پاسبان
از بانگ های و هوی تو کمتر شدم در کوی تو گشت این تنم چون موی تو ای بی وفا ای پاسبان
آرام گیر و کم خروش آخر به خون ما مکوش در خون دل ما را مجوش ای بی وفا ای پاسبان
آخر نه من زار توام در درد بسیار توام زار و گرفتار توام ای بی وفا ای پاسبان
خاک درت را بنده ام دایم ترا جوینده ام هستم بدین تا زنده ام ای بی وفا ای پاسبان
بر ما چنین پستی مکن تندی و بد مستی مکن جور و زبردستی مکن ای بی وفا ای پاسبان
زان قد علم نالم همی در خون دل پالم همی از او بدین حالم همی ای بی وفا ای پاسبان
از تو سنایی خسته شد درد دلش پیوسته شد بر جان او این بسته شد ای بی وفا ای پاسبان
ای سنگدل ای پاسبان کمتر این بانگ و فغان تا خواب مانم یک زمان ای سنگدل ای پاسبان
هر دو خروشانم چو تو گردان و گریانم چو تو با داغ هجرانم چو تو ای سنگدل ای پاسبان
آواز کم کن ساعتی بر چشم ما کن رحمتی بر جان من نه منتی ای سنگدل ای پاسبان
آخر هم آواز توام با داغ دمساز توام آخر نه همراز توام ای سنگدل ای پاسبان
معشوق خود را بنده ام در عالمش جوینده ام هستم برین تا زنده ام ای سنگدل ای پاسبان
از من ستانی رشوتی تا من بباشم ساعتی نزدیک حورا صورتی ای سنگدل ای پاسبان
من روز و شب گریان ترم وز عشق با افغانترم در درد تو حیرانترم ای سنگدل ای پاسبان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

ای دل ار جانانت باید منزل اندر جان مکن دیده در گبری مدار و تکیه بر ایمان مکن

ای دل، اگر به دنبال رسیدن به جانان هستی، در خانه جان خود (خودبینی) ساکن مشو؛ نه به ظواهر دینی دل ببند و نه بر ایمانِ سطحیِ خود تکیه کن.

نکته ادبی: تضاد میان گبری (کفر) و ایمان برای نشان دادن بی‌اعتباری این عناوین در برابر حقیقتِ عشق است.

ور ز رعنایی هنوز از جای رایت آگهیست جای این مردان مگیر و رای این میدان مکن

و اگر هنوز از روی غرور و خودپسندی، فکر می‌کنی در میدانِ عشق جایگاهی داری، وارد این میدان نشو که این جایگاه، مخصوصِ مردانِ راه است.

نکته ادبی: رعنایی به معنای ناز و غرور و خودپسندی است.

گرت باید تا بمانی در صفات خود ممان ور بخواهی تا نیفتی گرد خود جولان مکن

اگر می‌خواهی به بقای حقیقی برسی، در صفات انسانی خود باقی نمان؛ و اگر می‌خواهی در وادی عشق سقوط نکنی، گردِ نفس خود نچرخ.

نکته ادبی: تکرارِ نفی و اثبات برای تأکید بر سیر از خود به سوی اوست.

گوی شو یکبارگی اندر خم چوگان یار خویش را چون زلف او گه گوی و گه چوگان مکن

مانند گوی در خمِ چوگانِ یار تسلیم باش؛ خودت را مانند زلفِ او گاهی گوی و گاهی چوگان مکن (دوگانگی را کنار بگذار).

نکته ادبی: استعاره از فنا و تسلیم در برابر اراده الهی.

از برای نام و بانگی چون لب خاموش او نیست را پیدا میار و هست را پنهان مکن

برای شهرت و آوازه، مانند لبِ خاموشِ او باش؛ نیستیِ خود را آشکار نکن و هستیِ حقیقی (خداوند) را پنهان مکن.

نکته ادبی: تضاد هست و نیست در سیاق عرفانی.

از جمال و روی جانان جز نگارستان مساز وز خیال چشم او جز دیده نرگسدان مکن

از چهره‌ی جانان برای خود نگارخانه‌ای در خیال نساز، و چشمِ او را نیز به دیده نرگس (که تشبیهی معمول است) محدود مکن.

نکته ادبی: اشاره به اینکه جمالِ مطلق فراتر از خیال‌پردازی‌های شاعرانه است.

گر جهان دریا شود چون عشق او همراه تست زحمت کشتی مخواه و یاد کشتیبان مکن

اگر جهان همچون دریایی پرخطر شود، وقتی عشقِ او همراه توست، نگرانِ سختیِ کشتی نباش و به فکرِ ناخدا و کشتی‌بان مباش.

نکته ادبی: تکیه بر قدرتِ عشق به عنوان تنها منجی.

با تو گر جانان حدیث دل کند مردانه باش جان به شکرانه بده بر خویشتن تاوان مکن

اگر جانان با تو سخن از دل گفت، مردانه استقامت کن؛ جانت را به عنوان شکرانه فدا کن و به خاطرِ این فداکاری بر خود منت مگذار و تاوان نخواه.

نکته ادبی: اشاره به ترکِ هرگونه معامله‌گری در عشق.

آتش او هر زمان جان دگر بخشد ترا با چنین آتش حدیث چشمهٔ حیوان مکن

آتشِ عشقِ او هر لحظه جانی تازه به تو می‌بخشد؛ با چنین آتشِ حیات‌بخشی، دیگر از چشمه‌ی آب حیات سخن نگو.

نکته ادبی: برتری عشق بر جاودانگیِ جسمانی.

چون شفای دلربا از خستگی و درد تست خسته را مرهم مساز و درد را درمان مکن

چون شفا در گروِ درد و رنجِ عاشق است، این درد را با مرهم‌های عادی درمان مکن، زیرا دردِ عشق، خودِ کمال است.

نکته ادبی: پارادوکس (متناقض‌نما) در موردِ لذت‌بخش بودنِ دردِ عشق.

در قبیلهٔ عاشقی آیین و رسم قبله نیست گر قبولی خواهی اینجا قبله آبادان مکن

در مذهبِ عاشقان، قبله‌ی مشخصی وجود ندارد؛ اگر به دنبالِ مقبولیت در درگاهِ الهی هستی، به دنبال ساختنِ قبله‌ی ظاهری نباش.

نکته ادبی: نفیِ صورت‌گرایی و تأکید بر باطن.

نزد تو شاهست مهمان آمده از راه دور شاه را در کلبهٔ ادبار در زندان مکن

پادشاهِ حقیقت نزدِ تو به مهمانی آمده است؛ او را در کلبه‌ی تاریک و تنگِ جسم و دنیا زندانی مکن.

نکته ادبی: استعاره از حضورِ روح یا خداوند در کالبد انسانی.

مطل دارالملک تن را گوهر افسر مساز نقد دارالضرب دل را نقش شادروان مکن

در مملکتِ تن، به دنبالِ تزیینِ ظاهری مباش؛ و آنچه را که در دل داری (نقدِ جان)، صرفِ شادمانی‌های دنیوی مکن.

نکته ادبی: کنایه از دوری از تجملاتِ روحانی.

در مراعات بقا جز در خرد عاصی مشو در خرابات فنا جز عشق را فرمان مکن

در مسیرِ بقای روح، جز از عقلِ (عاشقانه) پیروی نکن؛ و در وادیِ فنایِ نفس، جز فرمانِ عشق را اطاعت مکن.

نکته ادبی: خرابات فنا، جایگاهی است که در آن خودی باقی نمی‌ماند.

آنچه او گوید بگو، ار چه دروغست آن بگوی و آنچه او گوید مکن، ار چه نمازست آن مکن

هرچه او (معشوق/مرشد) گفت بگو، حتی اگر از نظر ظاهر خلافِ حقیقت باشد؛ و هرچه او گفت نکن، حتی اگر نماز باشد (باید به اشارتِ او عمل کرد).

نکته ادبی: تأکید بر مرجعیتِ مطلقِ ولی و مرشد.

علم عشق از صدر دین آموز زان پس همچنو تکیه بر دانا مدار و خطبه بر نادان مکن

علمِ عشق را از صدرِ دین بیاموز؛ پس از آن دیگر به دانایانِ ظاهری تکیه نکن و خطبه‌ی آنان را مپذیر.

نکته ادبی: صدرِ دین لقبی است برای مرشد و مراد.

زان که عشق و عاشق و معشوق بیرون زین صفات یک تنند ای بی خرد نز روی نفس از روی ذات

زیرا عشق و عاشق و معشوق، ورای این توصیفات و صفات، در حقیقت یکی هستند، ای بی‌خرد، این وحدت از روی نفس نیست، بلکه از روی ذاتِ الهی است.

نکته ادبی: بیانِ عریانِ اصل وحدتِ وجود.

ای سنایی دم درین عالم قلندروار زن خاک در چشم هوسناکان دعوی دار زن

ای سنایی، در این عالم مانند قلندران رفتار کن؛ و با حقیقتِ خود، چشمِ هواپرستانِ مدعی را کور کن.

نکته ادبی: قلندروار زیستن نمادِ بی‌اعتنایی به آدابِ متشرعانِ خشک‌مغز است.

تا کی از تردامنیها حلقه در مسجد زنی خوی مردان گیر و یک چندی در خمار زن

تا کی می‌خواهی با آلودگی و گناه، به مسجد بروی و ادایِ زهد در بیاوری؟ خویِ آزادگیِ مردانِ راه را بگیر و مدتی در مستیِ عشق باش.

نکته ادبی: خمار در اینجا به معنایِ مستیِ معنوی است.

حد می خوردن به عمری تاکنون بر تن زدی حد ناخوردن کنون بر جان زیرک سار زن

اگر عمری حدِ شراب خوردن بر تن زدی، اکنون حدِ ترکِ دنیا و لذت را بر جانِ آگاهِ خود بزن.

نکته ادبی: کنایه از انتقال از لذتِ جسمانی به ریاضتِ روحانی.

از برای آبروی عاشقان بردار عشق عقل رعنا را برآر و آتش اندر دار زن

برای حفظ آبروی عاشقان، عقلِ (مصلحت‌اندیشِ) خود را بردار و به آتشِ عشق بسپار.

نکته ادبی: نفیِ عقلِ جزئی در برابر عشقِ کلی.

این جهان در دست روحست آن جهان در دست عقل پای همت بر قفای هر دو ده سالار زن

این دنیا در دستِ روح و آن دنیا در دستِ عقل است؛ تو با همتِ بلندِ خود، بر هر دویِ این‌ها پیروز شو.

نکته ادبی: تعالی از ثنویتِ دنیا و آخرت.

هفت چرخ و چار طبع و پنج حس محرم نیند خیمهٔ عشرت برون زین هفت و پنج و چار زن

هفت آسمان و عناصر چهارگانه و پنج حس، محرمِ اسرارِ الهی نیستند؛ خیمه‌ی شادیِ خود را بیرون از این دایره برپا کن.

نکته ادبی: اشاره به عالمِ لاهوت و فراتر از عالمِ ناسوت.

در میان عاشقان بی آگهی چشم و دهان اشک عاشق وار پاش و نعره عاشق وار زن

در میانِ عاشقان که از خود بی‌خبرند، اشکِ عاشقانه بریز و فریادِ عاشقانه سر بده.

نکته ادبی: تأکید بر حالِ بیخودی و بی‌خویشتنی.

گر همی خواهی که گردی پیشوای عاشقان شو نوای بیخودی چون ساز موسیقار زن

اگر می‌خواهی پیشوایِ عاشقان باشی، نوایِ بی‌خودی و فنا را مانندِ سازِ موسیقار بنواز.

نکته ادبی: موسیقار سازی است که به نی‌انبان شباهت دارد و نمادِ ناله‌یِ عاشق است.

سنگ در قندیل طالب علم عالم جوی کوب چنگ در فتراک صاحب درد دردی خوار زن

سنگِ تردید را بر شیشه‌یِ علمِ عالمِ صورت بشکن و دست به دامنِ صاحب‌دردانِ واقعی بزن.

نکته ادبی: فتراک نمادِ وابستگی و ارادت است.

گر ز چاه جاه خواهی تا برآیی مردوار چنگ در زنجیر گوهردار عنبربار زن

اگر می‌خواهی مردانه از چاهِ ریاست و شهرت بیرون بیایی، دست به دامنِ حقایقِ والا بزن.

نکته ادبی: چاهِ جاه استعاره از سقوطِ معنوی در پیِ قدرت.

تا تو بر پشت ستوری بار او بر جان تست چون به ترک خر بگفتی آتش اندر بار زن

تا زمانی که مرکب‌سوارِ این دنیایی، بارهایت بر جانِ تو سنگینی می‌کند؛ وقتی از این مرکب پیاده شدی، آتش به این بارها بزن.

نکته ادبی: خر استعاره از نفسِ اماره.

از برای آنکه گل شاگرد رنگ روی اوست گر هزارت بوسه باشد بر سر یک خار زن

از آنجا که گل، شاگردِ رنگِ رویِ معشوق است، اگر هزار خار بر سرِ راهت بود، آن‌ها را ببوس.

نکته ادبی: همه چیز در این هستی، نشانی از جمالِ محبوب است.

ور همی دندان ما را از لطف خواهی شکرین یاد آب لب گیر و بوسی بر دهان مار زن

اگر دندانِ ما را از لطفِ خود شیرین می‌خواهی، به لبِ معشوق فکر کن و بوسه بر دهانِ مارِ خطرناک بزن (خطر را به جان بخر).

نکته ادبی: استعاره از پذیرشِ خطرات در راهِ عشق.

چهره چون دینار گردان در سرای ضرب دوست پس به نام مفخر دین مهر بر دینار زن

چهره‌ات را در کارگاهِ هستیِ دوست همچون سکه‌ای ارزشمند کن و سپس مهرِ او را بر این دینارِ جان بزن.

نکته ادبی: دینار نمادِ ارزشِ وجودیِ انسان است.

چون قبول مفخر دین بلمفاخر یافتی آتش اندر لاف دی و کفر و فخر و عار زن

چون موردِ قبولِ آن بزرگِ دین واقع شدی، همه‌یِ ادعاهایِ پوچ و کفر و افتخار را آتش بزن.

نکته ادبی: پذیرشِ مرشد، پایانِ دورانِ خودبینی است.

شیخ الاسلام و جمال دین و مفتی المشرقین سیف حق تاج خطیبان شمع شرع اقضی القضات

او شیخ‌الاسلام، جمالِ دین، مفتیِ مشرقین، شمشیرِ حق، تاجِ سخنوران و شمعِ شریعت و قاضیِ قضاوت‌کنندگان است.

نکته ادبی: ستایشِ القابِ ممدوح که همگی نشان از مقامِ علمی و دینی او دارد.

آنکه از شمشیر شرع اندر مصاف کفر و شر رایت همنام خود را کرد همانم پدر

او کسی است که با شمشیرِ شرع در میدانِ نبرد با کفر، نامِ خود را به عنوانِ پدر و راهبرِ هم‌نامانِ خویش جاودانه کرد.

نکته ادبی: اشاره به نقشِ جهادی و اعتقادیِ ممدوح.

آنکه پیش رای و لفظش گویی اندر کار دین روشنی گوهر فرامش کرد و شیرینی شکر

آنکه در برابرِ منطق و سخنش، گویی که در کارِ دین، روشنیِ گوهر و شیرینیِ شکر ناچیز است.

نکته ادبی: برتریِ کلامِ او بر مادیات.

آن نکو نامی که بیرون برد چون همنام خویش رخت عشق از هشت باغ و هفت بام و پنج در

آن انسانِ خوش‌نامی که همچون خودش، عشق را از همه‌یِ باغ‌ها و مراتبِ وجودیِ عالم بیرون برد.

نکته ادبی: تلمیح به هشت بهشت و مراتبِ هستی.

آنکه بهر ارغوانی رنگش از ایثار نور کرد خالی بر درخت ارغوان کیسهٔ قمر

کسی که برایِ رنگِ ارغوانیِ خونِ شهیدان، از شدتِ سخاوت، کیسه‌یِ ماه را بر درختِ ارغوان خالی کرد.

نکته ادبی: استعاره‌ای بسیار پیچیده از ایثار و بخشش.

کاذبات را حلم او چون صبح کاذب پرده وار صادقان را علم او چون صبح صادق پرده در

بردباریِ او همچون صبحِ کاذب، دروغ‌گویان را رسوا می‌کند و دانشِ او همچون صبحِ صادق، پرده از حقیقت برمی‌دارد.

نکته ادبی: تضادِ صبحِ صادق و کاذب برای تبیینِ جایگاهِ علمی و اخلاقی.

هست پیش مدعی و مدعا از روی عدل آفتاب سایه دار و سایهٔ خورشیدفر

در پیشگاهِ او، مدعی و مدعا، به دلیلِ عدالتِ وی، همچون خورشید و سایه هستند که جایگاهِ یکدیگر را می‌دانند.

نکته ادبی: استعاره از قضاوتِ عادلانه.

گر قضا دریای ژرف آمد از آن او را چه باک آفتاب و سایه را هرگز نکردست آب تر

اگر سرنوشت همچون دریایی عمیق باشد، او ترسی به دل ندارد، زیرا آب نمی‌تواند حقیقتِ او را خیس و دگرگون کند.

نکته ادبی: کنایه از استواری و نفوذناپذیریِ شخصیتِ ممدوح.

شد ز نور رای او چشم بداندیشان چو سیم گشت از فضل علومش کار ملت همچو زر

از نورِ اندیشه‌یِ او، چشمِ حسودان نقره‌ای (کم‌فروغ) شد و از علمِ فراوانش، کارِ ملت همچون طلا ارزشمند گشت.

نکته ادبی: سیم (نقره) به معنای رنگ‌پریدگی از روی حسادت است.

هر که بر وی دوزبانی کرد چون پرگار و کلک و آنکه در صدرش دورویی کرد چون تیغ و تبر

هر کس با او دو‌زبانی و دورویی کرد، همچون پرگار و قلم در دستِ او خوار شد.

نکته ادبی: کنایه از مغلوب شدنِ دشمنان در برابرِ او.

آن چو تیغ کند کرد اول دل اندر کار تن وین چو کلک سست کرد آخر تن اندر کار سر

آنکه همچون تیغِ کند بود، خود را نابود کرد و آنکه همچون قلمِ سست بود، در پایان رسوا شد.

نکته ادبی: استعاره از سرنوشتِ شومِ بدخواهان.

رتبت سامیش چون بسم الله آمد نزد عقل ز آنکه آن تاج سور گشتست و این تاج صور

رتبه و جایگاهِ بلندِ او نزدِ عقل همچون بسم‌الله است، چرا که آن تاجِ کلام است و این تاجِ معناست.

نکته ادبی: تأکید بر تقدسِ جایگاهِ ممدوح.

او و بسم الله تو گویی دو درند از یک صدف او و بسم الله تو گویی دو برند از یک شجر

او و نامِ خدا (بسم‌الله) گویی دو مروارید از یک صدف‌اند یا دو شاخه از یک درخت.

نکته ادبی: تشبیه برای نشان دادنِ پیوندِ وثیقِ میانِ ممدوح و ذاتِ الهی.

این دو عالم علم دارد در نهاد منتخب وان جهانی رمز دارد در حروف مختصر

این دو جهان علمِ نهفته در وجودِ او هستند و آن جهان، رمزی است که در حروفِ کوتاه و مختصرِ او پنهان است.

نکته ادبی: اشاره به علمِ لدنی.

کنیت و نام وی و نام پدرش اکنون ببین حرف آن و این گرت باور نیاید بر شمر

نام و نشانِ او و پدرش را اکنون بشمار، اگر باور نداری، حروفِ آن را بشمار.

نکته ادبی: اشاره به بازی‌هایِ عددی (جمل) که در تذکره‌ها رایج بود.

نوزده حرفست این و نوزده حرفست آن هر یکی زین حرف امان از یک عوان اندر سقر

نوزده حرف است این و نوزده حرف است آن؛ هر کدام از این حروف، امانی از یک نگهبانِ دوزخ است.

نکته ادبی: اشاره به عددِ نوزده که در قرآن (سوره مدثر) ذکر شده است.

گر ندانی این چنین رمزی که گفتم گوش دار ور بدانی گوش من زی تست هان ای خواجه هات

اگر این رمز را نمی‌دانی گوش کن، و اگر می‌دانی، این پیام برای توست ای خواجه.

نکته ادبی: دعوت به درکِ باطنِ کلام.

تا نقاب از چهرهٔ جان مقدس بر گرفت هر که صاحب دیده بود آنجا دل از دل بر گرفت

از آن لحظه که او نقاب از چهره‌یِ جانِ مقدس برداشت، هر کس اهلِ معرفت بود، دل و جانش را به او سپرد.

نکته ادبی: حسنِ ختام و تأکید بر تأثیرِ معنویِ ممدوح.

حسن عقلش آب و آتش بود و این کس را نبود کاتش از بام اندر آمد آب راه در گرفت

شگفتیِ خردِ او در تضادِ آب و آتش نهفته است، امری که دیگران از آن بی‌بهره‌اند؛ گویی آتشِ خردِ او از بامِ آسمان نازل شد و آبِ دانشش راه بر هر جاهلی بست.

نکته ادبی: آب و آتش کنایه از تقابل و در عین حال جمع میان اضداد در ذهن ممدوح است.

عیسی اندر دور او ناید که او اندر جهان ناوک اندر دیدهٔ دجال و گوش خر گرفت

جایگاهِ او چنان رفیع است که عیسی مسیح نیز به دوره‌ی او نمی‌رسد؛ چرا که او با تیرِ بینش، دیدهٔ دجال و گوشِ خرافه‌پرستان (خر) را نشانه گرفته است.

نکته ادبی: اشاره به دجال و خر دجال در روایات که استعاره از کفر و نادانی است.

مهره ای کش می ندید اندر هه دریا سپهر یک صدف بگشاد و کشورها همه گوهر گرفت

او مرواریدی بود که در دریایِ بی‌کرانِ آسمان دیده نمی‌شد، اما با یک اشاره (گشودنِ صدف)، تمامیِ کشورها را به گوهرِ وجودش آراست.

نکته ادبی: صدف استعاره از عالم و گوهر استعاره از وجودِ شریفِ ممدوح.

آنهمه نوری که عقل و جان نمود از وی نمود آنقدر برگی که شاخ تر گرفت زو برگرفت

تمامِ نوری که عقل و جانِ بشری از خود نشان داد، بازتابی از او بود؛ درست همان‌طور که برگ‌های درخت تنها از تغذیهٔ شاخهٔ تر است که پدید می‌آیند.

نکته ادبی: تمثیل شاخ و برگ برای نشان دادنِ سرچشمه بودنِ ممدوح.

عقل کاری داشت در سر لیکن اندر خدمتش چون سر و کاری بدینسان دید کار از سر گرفت

عقل در ذهنِ خود به دنبالِ هدفی بود، اما وقتی خدمتگزاریِ او را دید، شیفته شد و از همان ابتدا کارش را آغاز کرد.

نکته ادبی: کار از سر گرفتن به معنای شروعِ دوباره با جدیت.

بود شاگرد خرد یک چند لیک اکنون چو باد همتش ز استاد برتر شد دکان برتر گرفت

خرد مدتی شاگردِ او بود، اما اکنون همچون باد پیشی گرفته و همتِ او از استاد بالاتر رفته و دکانِ دانشِ برتری باز کرده است.

نکته ادبی: دکان گرفتن استعاره از به پا کردنِ دستگاهِ دانش و استدلال است.

از سخای بی قیاسش مدح ناخوانده تمام کلک او چون شخص خود مداح را در زر گرفت

از بخششِ بی‌کرانش، مدحِ نکرده هم تمام است؛ قلمِ او همچون خودش، مداحان را نیز با بخششِ طلا بی‌نیاز می‌کند.

نکته ادبی: کلک به معنای قلم.

رفت عشقش در ترقی تا به طوافان عرش هم وداعیشان بکرد و راه پیشی در گرفت

عشقِ او تا طوافِ عرشِ الهی پیش رفت، حتی با همراهانش وداع کرد و راهِ پیش‌تازی در پیش گرفت.

نکته ادبی: طوافِ عرش استعاره از تعالیِ معنوی است.

لاجرم در دور او هر دم همی گویند این: یاد باد آنشب که یار ما ز منزل برگرفت

ناچار در دورانِ او، همه دائماً یادآورِ آن شبی هستند که یارِ ما از خانه رخت بربست و عروج کرد.

نکته ادبی: اشاره به هجرت یا تغییرِ مقامِ ممدوح که برای اطرافیان حسرت‌بار است.

چون درین عالم به صورت نام پیغمبرش بود رفت از آن عالم به سیرت خوی پیغمبر گرفت

چون در این عالم از نظرِ صورت و ظاهر شبیه به پیغمبر بود، از آن عالم به بعد، از نظر سیرت و خوی نیز به پیامبر تأسی کرد.

نکته ادبی: اشاره به کمالِ ظاهری و باطنی ممدوح.

نفس را چونان مخالف شد که نفس از بهر عز هر کرا بر سر گرفت اندر زمان سر بر گرفت

با نفسِ اماره چنان دشمنی ورزید که هر کس را که می‌خواست بر سرِ مردم فخر بفروشد، به زانو درآورد.

نکته ادبی: سر برداشتن کنایه از تکبر و غرور است.

او ز حکمت صدهزاران رمز دید و دم نزد حاسدش از صورتی بادی چنین در سر گرفت

او از حکمت صدهزار رمز دید و دم نزد، اما حسودِ او با تصوراتِ پوچِ خود، دچارِ وهم و غرور شد.

نکته ادبی: بادی در سر گرفتن کنایه از دچارِ تکبر و خیالات شدن.

برد آب روی بد دینان صفای رای او تا دل ایشان ازین غم شعلهٔ آذر گرفت

صفایِ اندیشهٔ او آبرویِ بددینان را برد، به حدی که قلبشان از این اندوه در آتشِ حسرت سوخت.

نکته ادبی: آبِ روی بردن کنایه از بی‌اعتبار کردن.

لیکن اندر جنب آن آبی که ناگه یافت خضر باد بود آن خاکدانی چند کاسکندر گرفت

اما در برابرِ آن آبی (معنوی) که خضر یافت، آن دارایی‌هایی که اسکندر با آن همه تکاپو به دست آورد، تنها مشتی خاک بود.

نکته ادبی: اشاره به داستانِ خضر و اسکندر؛ تضاد میانِ حکمتِ حقیقی و قدرتِ مادی.

آفتاب از طارم نیلوفری در عاشقی از برای راه و رویش رنگ نیلوفر گرفت

آفتاب از شدتِ عاشقی در آسمان، برای همراهی و الگوبرداری از مسیرِ حرکتِ او، رنگِ نیلوفری (آبی آسمانی) به خود گرفت.

نکته ادبی: طارمِ نیلوفری استعاره از آسمانِ نهم یا فلکِ افلاک.

باد جسمانیست کامد جاذب خاک سیاه عشق روحانیست کامد قابل آب حیات

باد ویژگی جسمانی دارد که خاکِ سیاه را به حرکت درمی‌آورد، اما عشق ویژگی روحانی دارد که پذیرایِ آبِ حیات است.

نکته ادبی: اشاره به تضاد میان ماده (باد و خاک) و روح (عشق و آب حیات).

چون گرفت اندر نظر تیغ یمانی در یمین بر نهد مر خصم را داغ غلامی بر جبین

چون شمشیرِ پیروزی را در دست می‌گیرد، دشمنان را چنان مقهور می‌کند که داغِ غلامی بر پیشانی‌شان نقش می‌بندد.

نکته ادبی: تیغِ یمانی استعاره از شمشیرِ برنده و پیروز.

گه ز صدقش چون هوا عزلی دگر بیند گمان گه ز حذقش چون خرد ملکی دگر گیرد یقین

گاهی از شدتِ صداقتش، آسمان را در برابش حقیر می‌بینند و گاهی از زیرکی‌اش، خرد به یقین می‌رسد که او ملکی دیگر را تسخیر کرده است.

نکته ادبی: حذق به معنای مهارت و زیرکی.

تا امام اندر خراسان بلمفاخر شد کنون با خراسانی جز آسانی نباشد همنشین

اکنون که امام در خراسان به فخر و افتخار رسیده است، دیگر برای خراسانیان جز آسایش و آرامش چیزی همنشین نیست.

نکته ادبی: جناسِ اشتقاقی میانِ خراسان و آسانی.

کنیتش با این لقب ز آنگونه در خورشید هست این و آن ده حرف اکنون خواهی آن و خواه این

کُنیه و لقبِ او چنان با خورشید همخوانی دارد که گویی ده حرفِ نامِ او، همان ده حرفِ نورِ خورشید است.

نکته ادبی: اغراق در کمالاتِ نام و القابِ ممدوح.

آسمان دانست چندین گه که هست ارواح را این چنین دردی در اجزای چنین خاکی دفین

آسمان سال‌ها می‌دانست که چنین گنجینه‌ای از ارواحِ پاک در اجزایِ این خاکِ زمینی پنهان است.

نکته ادبی: خاک اینجا کنایه از عالمِ مادی است.

خاکبیزی از پی آن کرد چندین سال و ماه تا چنین دری به دست آورد ناگه بر زمین

آسمان سال‌ها خاک‌بیزی کرد تا سرانجام توانست چنین مرواریدِ گران‌بهایی را بر زمین نمایان کند.

نکته ادبی: خاک‌بیزی استعاره از گذرِ زمان و غربالگریِ تاریخ.

گرت باید تا هم اندر خطهٔ کون و فساد نفس کلی را ببینی نفس جزیی را ببین

اگر می‌خواهی در همین دنیایِ گذرا (کون و فساد)، حقیقتِ کل را ببینی، به نفسِ این انسانِ کامل بنگر.

نکته ادبی: کون و فساد اصطلاحِ فلسفی برای عالمِ تغییر و زوال.

شاد باش ای شرع بی تو همچو موسا بی عصا دیر زی ای علم بی تو چون سلیمان بی نگین

ای شرع، شاد باش که بدونِ این فرد، مانندِ موسایِ بدونِ عصا بی‌قدرتی، و ای علم، پاینده باش که بدونِ او چون سلیمانِ بی‌نگین هستی.

نکته ادبی: تمثیل‌های اسطوره‌ای برای ضرورتِ وجودِ ممدوح.

اندوه و شادیت چو ز آرام و جنبش برترست کی تواند کرد طبعت شاد و چرخ اندوهگین

اندوه و شادیِ تو فراتر از آرامش و جنبشِ فلک است؛ پس چگونه چرخِ روزگار می‌تواند تو را شاد یا اندوهگین کند؟

نکته ادبی: تأکید بر استغنایِ روحانیِ ممدوح از وقایعِ دنیوی.

جنبش از نور ملک داری نه از نار فلک عادت از ماء معین داری نه از ماء مهین

حرکتِ تو از نورِ پادشاهی است نه از آتشِ فلک، و اصالتِ تو از آبِ گوارایِ معرفت است نه از نطفهٔ ناچیز.

نکته ادبی: ماء معین (آبِ روان و گوارا) مقابلِ ماء مهین (نطفه).

چون به کرسی برشوی خوانند بر جانت همی «قل اعوذ» و «آیة الکرسی» به جنت حور عین

زمانی که به مسندِ قضاوت تکیه می‌زنی، فرشتگان و حوریان در بهشت برایِ جانِ تو آیة‌الکرسی می‌خوانند تا از چشم‌زخم در امان باشی.

نکته ادبی: تکریمِ مقامِ ممدوح با پیوند زدن به امورِ قدسی.

چون تو دامنهای در پاشی بدانگه عقل را از شتاب در چدن گردد گریبان آستین

آن‌گاه که تو گوهرهایِ سخن می‌پاشی، خرد از سرعتِ درکِ آن چنان به تکاپو می‌افتد که گریبانِ آستینش پاره می‌شود.

نکته ادبی: تصویرسازیِ اغراق‌آمیز برای بیانِ والاییِ سخنانِ ممدوح.

زهره در چرخ سیم تا شد مریدت زین سپس زهره را بی سبحه ننگارد همی نقاش چین

از وقتی زهره در آسمان مریدِ تو شد، دیگر هیچ نقاشِ چینی زهره را بدونِ تسبیح ترسیم نمی‌کند.

نکته ادبی: زهره نمادِ موسیقی و زیبایی؛ تسبیح نمادِ ذکر و بندگی.

روح قدسی را ترقی نیست زان منزل که هست ورنه از پند تو کروبی شدی روح الامین

روحِ قدسی از آن مرتبه‌ای که دارد بالاتر نمی‌رود، وگرنه از اندرزهایِ تو، روح‌الامین نیز به مرتبه‌ای بالاتر می‌رسید.

نکته ادبی: روح‌الامین لقبِ جبرئیل است؛ اغراق در جایگاهِ علمیِ ممدوح.

تا تو سلمانی دگر گشتی مرا در مدح تو بوذر دیگر همی خواند کرام الکاتبین

تا تو مانندِ سلمانِ فارسی شدی، من نیز در مدحِ تو چنان شدم که کرام‌الکاتبین نامِ بوذر (ابوذر) دیگری برایم برگزیده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به سلمان و ابوذر به عنوان صحابهٔ مخلصِ پیامبر.

تو چو سلمان در عطا هرگز نگشتی گرد «لا» من چو بوذر در ثنا هرگز نگردم گرد لات

تو مانندِ سلمان هرگز گردِ انکار (لا) نگشتی، و من مانندِ ابوذر هرگز به گردِ بت‌ها (لات) نخواهم گشت.

نکته ادبی: جناس میانِ لا (انکار) و لات (بت)؛ تأکید بر موحد بودن.

ای ز عصمت بر تو هر ساعت نگهبانی دگر وز بر ما هر زمان فضلی و احسانی دگر

ای که به خاطرِ پاکی‌ات، هر لحظه نگهبانی از سویِ خدا بر تو گمارده است و از طرفِ تو نیز، هر لحظه بخششی به ما می‌رسد.

نکته ادبی: عصمت کنایه از پاکی و مصونیت از گناه.

ای ترا از روی همت هم درین ایوان صدر از ورای آفرینش صدر و ایوانی دگر

ای که از دیدگاهِ بلند‌همتی، در همین ایوانِ صدرنشینی‌ات، ایوانِ دیگری در ورایِ عالمِ آفرینش داری.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ معنویِ فراتر از عالمِ مادی.

جز به تعلیم تو اندر عالم ایمان که ساخت هر زمان نو خاتم از بهر سلیمانی دگر

جز به تعلیمِ تو، در عالمِ ایمان چه کسی می‌تواند هر زمان خاتمِ (انگشترِ) جدیدی برایِ سلیمانیِ دیگر بسازد؟

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ سلیمان که در انگشترش بود؛ استعاره از نبوغِ ممدوح.

هر که چون شب دامن اقبال تو بگرفت سخت چاک زد چون صبح هر روزی گریبانی دگر

هر کس مانندِ شب دامنِ اقبالِ تو را محکم گرفت، هر روز صبح گریبانش از شدتِ نور و شادی چاک خورد.

نکته ادبی: صبح کنایه از گشایش و چاک زدن گریبان کنایه از شادی و آزادی.

سیف حقی رو که تا تایید حق افسان تست حاجتت ناید به افسون و به افسانی دگر

ای سیفِ حق! چنان کن که تأییدِ الهی داستانِ تو باشد، تا دیگر به افسون و افسانه‌های دیگران نیازی نداشته باشی.

نکته ادبی: سیفِ حق لقبِ ممدوح؛ تأییدِ حق کنایه از حمایتِ الهی.

تا ترا صدر خراسان خواند سلطان عراق شد خراسان بر زمین زین فخر سلطانی دگر

از وقتی سلطانِ عراق تو را صدرِ خراسان خواند، خراسان بر زمین به خاطرِ این فخر، سلطانی دیگر یافت.

نکته ادبی: مبالغه در عظمتِ مقامِ ممدوح.

بهر آن تا زین شرف خالی نماند عقل و روح نام کردند آسمان ها را خراسانی دگر

برای اینکه عقل و روح از این افتخار محروم نمانند، آسمان‌ها را خراسانی دیگر نامیدند.

نکته ادبی: تصویرسازیِ کیهانی برایِ بیانِ شکوهِ ممدوح.

در حق خود هم ز حق تشریف او چون می رسد هر زمان از حضرت سلطانت فرمانی دگر

چون تشریفاتِ الهی در حقِ تو می‌رسد، هر لحظه از حضرتِ سلطانی فرمانی تازه صادر می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ ولایت یا استجابتِ دعا.

خاطر تیز تو تا در دین پدید آمد نماند نیز مر روح القدس را هیچ پنهانی دگر

از وقتی هوشِ سرشارِ تو در دین نمایان شد، دیگر چیزی بر روح‌القدس پوشیده نماند.

نکته ادبی: اغراق در کمالِ علمیِ ممدوح.

اندرین میدان مر این گوی سیاه و سبز را نیست گویی جز اشارات تو چوگانی دگر

در این میدانِ هستی، برایِ این گوی‌های سیاه و سبز (شب و روز)، چوگانی جز اشاراتِ تو وجود ندارد.

نکته ادبی: میدان و چوگان نمادِ تسلط و قدرت.

تا بدان ایوان رسانیدت که کیوان را نمود میخ نعل مرکب جاه تو کیوانی دگر

تا آنجا که به جایگاهِ کیوان رسیدی، میخِ نعلِ اسبِ جاه و جلالِ تو، کیوانی دیگر آفرید.

نکته ادبی: کیوان نمادِ اوجِ آسمان و ثبات.

از ورای پرده های کن فکان در علم عشق گوهری آری همی هر ساعت از کانی دگر

تو در پسِ پرده‌های عالمِ غیب، هر لحظه گوهری از معدنی دیگر می‌آوری.

نکته ادبی: اشاره به کشف و شهودِ عرفانی.

هست در نفس طبیعی روح حیوانیت را از برای قرب حق هر لحظه قربانی دگر

در نفسِ طبیعی‌ات، برایِ تقرب به خدا، هر لحظه قربانی‌ای از روحِ حیوانی‌ات تقدیم می‌کنی.

نکته ادبی: نفسِ حیوانی کنایه از تمایلاتِ مادی که باید قربانی شود.

تا کنون از استواری علت اولا نیافت زندگانی را چو ترکیب تو زندانی دگر

از زمانِ آفرینش، طبیعت نتوانسته است زندگانی‌ای را همچون ترکیبِ وجودِ تو، زندانیِ دیگر برایِ حقیقت بسازد.

نکته ادبی: اشاره به جسم به عنوانِ زندانِ روح.

جاودان زی کز برای عمرت از درگاه روح نامزد باشد همی هر ساعتی جانی دگر

جاودانه بزی که برایِ عمرِ تو، از درگاهِ الهی هر لحظه جانی تازه نامزد و مهیاست.

نکته ادبی: اشاره به فیضِ مداومِ الهی.

رو که اندر عالم آرام و جنبش تا ابد تنت بی جنبش نخواهد بود و جانت بی ثبات

برو که در عالمِ آرامش و جنبش تا ابد، بدنِ تو بدونِ جنبش و جانت بدونِ ثبات نخواهد بود.

نکته ادبی: تضاد میانِ ثباتِ جان و جنبشِ بدن.

ای به همت بوده بی سعی سپهر و آفتاب خشکسال خاطر دریاب ما را فتح باب

ای که بدونِ هیچ تلاشی بر سپهر و آفتاب برتری، در این خشکسالیِ معرفت، دری از حکمت به رویِ ما بگشا.

نکته ادبی: فتحِ باب کنایه از گشودنِ راهِ دانش.

ای مرا در روضهٔ فضل آوریده بعد از آنک دیده بودم در دو ماه از ده فضولی صد عذاب

ای که مرا پس از آن همه رنج و عذاب که از نادانان کشیده بودم، به گلستانِ فضلِ خود آوردی.

نکته ادبی: روضهٔ فضل استعاره از مجلسِ علم و دانشِ ممدوح.

گاهم این گفتی تو مردم نیستی از بهر آنک با خران هم صحبتت بینم همیشه چو ذباب

برخی به من می‌گویند تو مردِ میدانِ حقیقت نیستی، چرا که تو را مدام در کنار افراد نادان و فرومایه می‌بینم که مانند مگس بر گردِ آلودگی جمع می‌شوند.

نکته ادبی: «ذباب» در لغت به معنای مگس است و در ادبیات کلاسیک نمادِ آلودگی و نشستن بر پلیدی‌هاست.

گر نه ای از ما چو عیسا چون نپری بر هوا ور ز مایی همچو ما چون خر نرانی در خلاب

اگر از ما و اهلِ حقیقت نیستی، پس چرا مانند عیسی به آسمان‌ها پرواز نمی‌کنی؟ و اگر از ما هستی، چرا مانند خر در گِل و لای (دنیای مادی) غوطه‌وری؟

نکته ادبی: اشاره به عروجِ حضرت عیسی و تقابلِ آسمانی/زمینی.

گاهم آن گفتی چه مرغی کز برای حس و جسم سر به مر داری فرو ناری و هستی چون عقاب

گاهی به من می‌گویند تو چه مرغی هستی که به خاطرِ لذت‌های جسمانی و حسی، سرت را به زیر نمی‌اندازی (تواضع نمی‌کنی) و مانند عقاب بلندپروازی می‌کنی؟

نکته ادبی: استعاره از عقاب برای نشان دادنِ بلندهمتیِ روحی شاعر.

گاهم آن گفتی سنایی نیستی ار هستیی دلت مشغول ثنایستی نه مشغول ثواب

گاهی می‌گویند سنایی، تو شاعرِ حقیقی نیستی؛ اگر هستی، چرا دلت به جای ثنای حق و اشتغال به ثواب (معنویت)، مشغولِ ستایشِ دیگران است؟

نکته ادبی: ایهام در واژه «ثواب» که هم می‌تواند به معنای پاداشِ اخروی باشد و هم در تقابل با «ثنا» (مدحِ ممدوح).

گویم ار تو هم بدین مشغول باشی به بود زان که به سازد خرف را گرم دار دار خضاب

در پاسخ می‌گویم: اگر خودِ تو هم مشغولِ چنین کارهایی باشی بهتر است، زیرا برای کسی که خرفت و نادان است، رنگ کردنِ موها (خضاب) برای پنهان کردنِ پیری، کارِ سازگارتری است.

نکته ادبی: «خضاب» به معنای رنگ کردن مو است و اینجا کنایه از تظاهر به جوانی یا امری بیهوده برای پوشاندنِ نقص.

تشنه چون قانع بود دیرش به پای آرد بحار باز چون طامع بود زودش به دست آرد سراب

فردِ تشنه اگر قانع باشد، دریا به سراغش می‌آید؛ اما فردِ طمع‌کار، به زودی سراب را به دست می‌آورد (و سرانجامش ناامیدی است).

نکته ادبی: تضاد میان دریا (حقیقت) و سراب (مجاز).

گاهم این گفتی که در تو هیچ حکمت نیست زانک چون حکیمانت نبینم ساعتی مست و خراب

گاهی می‌گویند در تو هیچ حکمتی نیست، زیرا حکیمان را نمی‌بینم که دمی مست و خراب باشند (چرا تو مستی می‌کنی؟).

نکته ادبی: واژه «مست و خراب» در عرفانِ سنایی اغلب استعاره از بی‌خودی و سکرِ الهی است.

گویم او را بل که تا من خر بوم بس بی خرد خاک بر سر حکمتی را کو نیاید بی شراب

به او می‌گویم: اتفاقاً من آن‌قدر نادان و بی‌خرد هستم که می‌گویم خاک بر سرِ آن حکمتی که بدونِ مستی (سکر الهی) حاصل شود.

نکته ادبی: استفاده از لحنِ طنزآمیز و تند برای ردِ منتقدانِ خشک‌مغز.

گر تو بشناسی حکیم آن مالداری را که او پاسبان خویش را ندهد همی داروی خواب

اگر حکیم کسی است که آن مالدارِ خسیس را می‌شناسد که حتی به پاسبانِ خود هم داروی خواب نمی‌دهد (تا همیشه بیدار و هشیار باشد)،

نکته ادبی: اشاره به سخت‌گیریِ اربابانِ دنیا.

پس حکیمی هم بدانم جامه شویی را که او رو زدی خورشید را ز ابر سیه سازد نقاب

پس حکیم کسی است که جامه شویی را بشناسد که می‌تواند با مهارتِ خود، چهره‌ی خورشید را از میانِ ابرهای سیاه نمایان کند (و آن را مثل نقاب کنار بزند).

نکته ادبی: تمثیل برای نشان دادنِ قدرتِ تشخیص و بینشِ تیزبینانه.

نظم من زین یافه گویان تا کنون افسرده بود وین عجب نبود که از سردی فسرده گردد آب

شعرِ من به خاطرِ این یافه‌گویان (سخن‌سنجانِ نادان) تا کنون افسرده و بی‌رونق بود؛ و عجیب نیست که آب به دلیلِ سرما منجمد شود.

نکته ادبی: تشبیه شعری که نادیده گرفته شده به آبِ یخ‌زده.

ور کنون از رای تو بگشاد هم نبود عجب زان که چون آتش کلید آب بستست آفتاب

و اگر اکنون با توجهِ تو رونقی گرفته، جای تعجب نیست؛ زیرا خورشید (تو) کلیدِ گشایشِ آب‌های یخ‌بسته است.

نکته ادبی: استعاره از خورشید برای ممدوح که گرما‌بخشِ هنرِ شاعر است.

مدح گفتن جز ترا از چون منی باشد خطا مکرمت کردن ترا با مادحت باشد صواب

ستایش کردنِ کسی جز تو، از شاعری چون من خطاست؛ اما بزرگ‌منشی کردنِ تو نسبت به مدیحه‌گویِ خود، کارِ درست و شایسته‌ای است.

نکته ادبی: اشاره به رابطه متقابلِ شاعر و ممدوح در ساختارِ مدح.

زین پس اکنون در نهاد کهتری و مهتری در ثنا و در عطا از تو صلات از من صلات

از این پس، در جایگاهِ کهتری و مهتری، قرار بر این باشد که از تو بخشش و عطا باشد و از من ستایش و صلوات.

نکته ادبی: «صلات» در اینجا ایهام دارد: هم به معنای درود و دعا و هم به معنای پاداش و بخشش (در برخی متون).

ای به تو روشن دو موضع هم سرای و هم سریر وی به تو جامع دو جامع هم صغیر و هم کبیر

ای کسی که با حضورِ تو هم خانه (سرای) و هم تختِ پادشاهی (سریر) روشن است و ای کسی که هم خُردان و هم بزرگان را با خود همراه کرده‌ای.

نکته ادبی: صنعتِ تضاد و ایجاز در توصیفِ عظمتِ ممدوح.

عزم را سلطان نهادی حزم را شیطان فریب حلم را خاکی مزاجی علم را پاکی پذیر

تو برای عزم و اراده، سلطان هستی و برای حزم و دوراندیشی، فریبِ شیطان را نمی‌خوری. در حلم (بردباری) خاکی‌مزاج و فروتنی، و در علم، پذیرای پاکی‌ها هستی.

نکته ادبی: برشمردن صفاتِ اخلاقی ممدوح با استفاده از آرایه‌های متقابل.

قابل مدحی نداری چون خط اول همال قایل مدحم ندارم چون دم آخر نظیر

تو در خورِ مدح هستی چون در این زمانه همتایی نداری، و من نیز در گفتنِ مدح در خورِ تو هستم، چرا که در این کار بی‌پایان، نظیری ندارم.

نکته ادبی: اغراقِ شاعرانه در توانمندیِ خویش و بزرگیِ ممدوح.

نه ز بد شعری به هر صدری ندارم اختلاط لیک بی معنی همی در پیش هر خر خیر خیر

من به خاطرِ شعرِ بد، با هر بزرگی همنشین نمی‌شوم؛ اما افسوس که در برابرِ هر نادانی (خر)، سخنانِ بی‌معنی و بیهوده می‌گویند.

نکته ادبی: گلایه از رواجِ شعرِ سست در برابرِ افرادِ فرومایه.

از برای پاره ای نان برد نتوان آبروی وز برای جرعه ای می رفت نتوان در سعیر

برای به دست آوردنِ تکه‌ای نان نمی‌توان آبرو را فدا کرد و برای یک جرعه شراب هم نمی‌توان خود را به آتشِ دوزخ (سعیر) انداخت.

نکته ادبی: اشاره به عزت‌نفسِ شاعر در برابرِ طمعِ دنیوی.

عقل آزادم بنگذارد همی چون دیگران از پی نانی به دست فاسقی باشم اسیر

عقلِ آزاده‌ی من اجازه نمی‌دهد که مانند دیگران، برای به دست آوردنِ نانی، اسیرِ دستِ فردی فاسق و نادان باشم.

نکته ادبی: عقل به عنوانِ نیروی بازدارنده از ذلت.

حرص گوید: چون نگردی گرد خمر و قمر و رمز عقل گوید: رو بخوان «قل فیهما اثم کبیر»

حرص و طمع به من می‌گوید که چرا به دنبالِ لذت‌ها و زیبایی‌ها نمی‌روی؟ اما عقل به من می‌گوید برو قرآن بخوان که می‌گوید «در این‌ها گناهی بزرگ نهفته است».

نکته ادبی: اشاره به آیه ۲۱۹ سوره بقره درباره حرمتِ خمر و قمار.

اهل دنیا بیشتر همچون کمانند از کژی بد نپنداریدم ار من راست باشم همچو تیر

اهلِ دنیا اغلب مانند کمان کج‌رفتارند؛ پس اگر من مانند تیر، راست و مستقیم هستم، مرا بد گمان نکنید (به کژی متهم نکنید).

نکته ادبی: تمثیلِ کمان و تیر برای تضادِ راستیِ شاعر با کژیِ مردم.

چون کریمان یک درم ندهندم از روی کرم تا ندارندم دو سال از انتظار اندر زحیر

وقتی کریمان از روی کرم حتی یک درهم به من نمی‌دهند، انتظار نداشته باشند که من دو سال در صفِ انتظارِ آن‌ها بمانم (و در رنج و زحمت باشم).

نکته ادبی: انتقاد از بخلِ مدعیانِ کرم.

سرمهٔ بخشش چه سود آنرا که دیدهٔ مدح گوی کرده باشد انتظار وعدهٔ صلت ضریر

بخشیدنِ هدیه چه سودی دارد برای کسی که چشمانش از بس در انتظارِ وعده‌ی بخشش مانده، ضعیف و بیمار (ضریر) شده است؟

نکته ادبی: ایهام در واژه «سرمه» (بخشش) که هم به معنای دارو برای چشم است و هم کنایه از عطا.

تا ابد هرگز نگشتی محترق از آفتاب گر عطارد یک نفس در صدر تو بودی دبیر

هرگز (عطارد) از آفتاب نمی‌سوخت، اگر یک لحظه در صدر و جایگاهِ تو دبیری و نویسندگی می‌کرد.

نکته ادبی: اشاره به جایگاهِ نجومیِ عطارد (دبیرِ فلک) که در نزدیکیِ خورشید می‌سوزد.

ای بلند اصلی که کم زادست چون تو خاک پست وی جوانبختی که کم دیدست چون تو چرخ پیر

ای کسی که اصالتِ بلندی داری و جهانِ پست، فردی چون تو را کم به خود دیده است؛ و ای جوان‌بختی که چرخِ پیرِ روزگار، کسی چون تو را ندیده است.

نکته ادبی: تقابلِ جوان‌بختیِ ممدوح با پیریِ روزگار.

روی زی صدرت نهادم بادل امیدوار پشت چفته چون کمان از بیم تیز زمهریر

با دلی امیدوار به سوی درگاهت آمدم، در حالی که از ترسِ سرمایِ سختِ روزگار، پشتم مانند کمان خمیده شده است.

نکته ادبی: «زمهریر» استعاره از سختی‌های معیشت یا سردیِ زمانه.

چون ترا کردم به دل بر دیگران «نعم البدل» ور بدیشان بازگردم ز ابلهی «بس المصیر»

چون تو را در دلم «بهترین جایگزین» برای دیگران یافتم، اگر دوباره به سوی آنان برگردم، از نادانی است و «بدترین سرانجام» را خواهم داشت.

نکته ادبی: استفاده از عباراتِ قرآنی «نعم البدل» و «بئس المصیر» برای تاکید بر انتخابِ درست.

حاجت از تو خواست باید من چه جویم از خسان در ز دریا جست باید من چه جویم از غدیر

حاجت را باید از تو خواست؛ من چرا باید از فرومایگان بخواهم؟ آب را باید از دریا جست، چرا باید از گودالِ آب (غدیر) طلب کنم؟

نکته ادبی: تمثیلِ دریا برای ممدوح و غدیر برای فرومایگان.

از غرور هر سراب اکنون نجستم چون تراب قلزم و سیحون و جیحون دجله و نیل و فرات

من از غرورِ هر سرابی دست کشیدم و اکنون به دنبالِ رودخانه‌های بزرگ (سیحون، جیحون، نیل و فرات) هستم (به سوی تو آمدم).

نکته ادبی: اشاره به رودهای بزرگ به عنوان نمادِ بزرگی و بخششِ ممدوح.

تا همی زاید ازل زو قسم سرت سور باد تا همی پاید ابد زو قسم عمرت نور باد

تا زمانی که ازل زاینده است، قسمتی از عمرت نورانی باشد، و تا ابد پایدار است، بخشی از عمرت سرور و شادی باشد.

نکته ادبی: دعای خیر برای ممدوح با استفاده از مفاهیمِ ازل و ابد.

سیرتت را چون بقای بارنامهٔ صورتست سیرتت را زندگی چون بارنامهٔ صور باد

سیرت و رفتارِ تو، مانندِ بقای نامه‌ها، صورتِ حقیقت است؛ زندگیِ سیرتت مانند بارنامه‌ی هستی‌ها باد.

نکته ادبی: اشاره به ماندگاریِ نامِ نیکِ ممدوح.

آب دستت در دماغ یافه گویان مشک گشت خاک پایت در مزاج کافران کافور باد

آبِ دستت در ذهنِ یاوه‌گویان (مخالفان) مشکِ خوش‌بو و خاکِ پایت در مزاجِ کافران، همچون کافورِ سرد و ناگوار باشد.

نکته ادبی: دعای خیر برای ممدوح و نفرین برای دشمنان.

خانهٔ حاسد چو قلب نامت و نام پدرت زیر و بالا باد و در نام محن محصور باد

خانه و درونِ حسود، همچون قلبِ نامِ تو و پدرت، زیر و رو شود و در میانِ رنج‌ها و سختی‌ها محصور باشد.

نکته ادبی: نفرینِ بدگویانِ ممدوح.

در دوام بی نیازی بر مثال عقل و نفس جسمت از آرامش و جانت ز جنبش دور باد

در دوامِ بی‌نیازی، مانندِ عقل و جان، جسمت از آرامشِ مطلق و جانت از هرگونه جنبشِ رنج‌آور دور باد.

نکته ادبی: دعای سکون و آرامش برای ممدوح.

آنکه آخرتر ز انواع تو با توقیع باد و آنکه سابق تر به ابداع تو با منشور باد

آن کسی که آخرتر از انوعِ توست با فرمانِ تو باشد و آن کسی که سابق‌تر در ابداع است، با منشورِ تو همراه باد.

نکته ادبی: اشاره به جایگاهِ فرماندهی و قانونیِ ممدوح.

نز برای آنکه تو در بند شعر و شاعری از پی تشریف شاعر سعی تو مشکور باد

نه تنها برای اینکه تو در بندِ شعر و شاعری هستی، بلکه برای تشویقِ شاعر، سعی و تلاشِ تو ستوده باد.

نکته ادبی: قدردانی از حمایتِ ممدوح از شاعر.

ای سرور میوهٔ دلهای اهل روزگار طبع من از خلعتت چون جان تو مسرور باد

ای سرورِ میوه و حاصلِ دل‌های مردمِ روزگار، طبع و قریحه من از هدیه و خلعتِ تو، همچون جانت مسرور و شاد باد.

نکته ادبی: دعای شادی برای ممدوح.

نقش لفظ جانفزایت گوشوار روح باد گرد صحن حلقه جایت توتیای حور باد

نقشِ کلماتِ جان‌فزای تو، گوشواره‌ی روح و جایگاهِ تو، توتیای چشمِ حوریانِ بهشتی باد.

نکته ادبی: استعاره‌سازی برای اوجِ کلامِ ممدوح.

تا به روز عدل دارالحکمة از تاثیر عدل همچو دارالملک انصاف عمر معمور باد

تا روزی که عدالت در دارالحکمه (مرکزِ خرد) برقرار است، عمرِ تو همچون مرکزِ انصافِ جهان، آباد و معمور باد.

نکته ادبی: پیوند زدنِ عمرِ ممدوح با بقای عدالت.

مجلس حکمت ز ناپاکان عالم پاک باد منبر علمت ز مهجوران دین مهجور باد

مجلسِ حکمت از ناپاکانِ عالم پاک باشد و منبرِ دانشِ تو از افرادِ مهجور و بی‌دین، دور باد.

نکته ادبی: دعایِ تطهیرِ محیطِ حکومتِ ممدوح.

هر که از دل بر سریر حکم تو بوسه دهد تا ابد چون جان ز ایمان مومن مسرور باد

هر کس که از صمیمِ دل بر جایگاهِ حکمِ تو بوسه زند، تا ابد همچون ایمانِ مؤمنان، شاد و مسرور باد.

نکته ادبی: تشبیه وفاداری به ممدوح به ایمانِ دینی.

گر چه نزد دوستان نامت محمد به ولیک بر عدو نام تو چون نام پدر منصور باد

اگرچه نزدِ دوستان نامت «محمد» است، اما برای دشمنان، نامِ تو همچون نامِ پدرت (منصور) پیروزمندانه باشد.

نکته ادبی: اشاره به تفاوتِ برخورد با دوست و دشمن (لطف و قهر).

عزمت از نفس ارادی سال و مه مختار باد حزمت از روح طبیعی روز و شب مجبور باد

اراده و عزمِ تو در تمامِ سال و ماه مختار باشد و دوراندیشیِ تو در شب و روز، مجبور و استوار باد.

نکته ادبی: توصیفِ کمالِ ممدوح در اراده و تدبیر.

هفت آبا بهر تایید تو بر چار امهات همچنان کت بود و هست از بعد این مامور باد

هفت آسمان (آبا) برای تاییدِ تو بر چهار عنصرِ زمین (امهات) مامور باشند، همان‌طور که تاکنون بوده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به کیهان‌شناسیِ قدیم (هفت فلک و چهار عنصر).

همچو خاک و باد و آب و آتشت در هر صفت عمر باد و امر باد و لطف باد و نور باد

همچون خاک و باد و آب و آتش که در هر صفتی هستند، عمرِ تو و امرِ تو و لطفِ تو و نورِ وجودت برقرار باد.

نکته ادبی: تمثیل به عناصرِ چهارگانه برای ابدیت.

تا بدان روزی که باشی قاضی حسن القضا در جهان دین تو باشی مفتی و اقضی القضات

تا آن روزی که تو قاضیِ عادلِ هستی، در جهانِ دین، تو مفتی و بزرگ‌ترین قاضیِ قضات باشی.

نکته ادبی: آرزویِ جایگاهِ رفیعِ قضایی و دینی برای ممدوح.

ای بی وفا ای پاسبان، آشوب کم کن یکزمان چندین چرا داری فغان ای بی وفا ای پاسبان

ای پاسبانِ بی‌وفا، این آشوب و هیاهو را برای لحظه‌ای کم کن؛ چرا این‌قدر فریاد می‌زنی ای پاسبانِ بی‌وفا؟

نکته ادبی: این ابیات احتمالاً خطاب به پاسبانِ مجلس یا یک شخصیتِ استعاری است.

گر خود نخسبی یکزمان ای کافر نامهربان افتاد کار من به جان ای بی وفا ای پاسبان

حتی اگر یک لحظه هم نخوابی ای کافرِ نامهربان، کارِ من به جان رسیده است، ای پاسبانِ بی‌وفا.

نکته ادبی: لحنِ تند و گلایه‌آمیزِ عاشقانه/عرفانی.

همراه عاشق گشته ای با عاشق سرگشته ای هم یار دیرین گشته ای ای بی وفا ای پاسبان

همراهِ عاشق گشته‌ای و با عاشقِ سرگشته همنشین شده‌ای و یارِ دیرینِ ما گشته‌ای، ای پاسبانِ بی‌وفا.

نکته ادبی: تکرارِ «ای بی وفا ای پاسبان» به عنوانِ ردیف.

از بانگ های و هوی تو کمتر شدم در کوی تو گشت این تنم چون موی تو ای بی وفا ای پاسبان

از فریادها و غوغای تو چنان ناتوان و رنجور شده‌ام که دیگر تاب ایستادن ندارم و جسمِ من به باریکیِ مویِ تو درآمده است؛ ای پاسبانِ بی‌وفا.

نکته ادبی: تشبیه جسم به مو، کنایه از لاغری و ناتوانیِ ناشی از رنج است.

آرام گیر و کم خروش آخر به خون ما مکوش در خون دل ما را مجوش ای بی وفا ای پاسبان

آرام بگیر و این‌همه هیاهو مکن؛ بیش از این مرا در خونِ دل غرق مساز و به دنبالِ نابودیِ ما نباش؛ ای پاسبانِ بی‌وفا.

نکته ادبی: استفاده از 'خونِ دل' برای نشان دادن شدتِ رنج و اندوه.

آخر نه من زار توام در درد بسیار توام زار و گرفتار توام ای بی وفا ای پاسبان

در نهایت، مگر من گرفتار و زارِ تو نیستم؟ من در میانِ درد و رنج‌هایِ بسیارِ تو اسیر شده‌ام؛ ای پاسبانِ بی‌وفا.

نکته ادبی: تکرار صفت‌های 'زار' و 'گرفتار' بر شدتِ وابستگیِ عاشق تأکید دارد.

خاک درت را بنده ام دایم ترا جوینده ام هستم بدین تا زنده ام ای بی وفا ای پاسبان

من بنده و خاکسارِ درگاهِ تو هستم و تا زمانی که زنده‌ام، همواره در جستجویِ تو خواهم بود؛ ای پاسبانِ بی‌وفا.

نکته ادبی: عبارت 'خاکِ درت' استعاره‌ای برای نهایتِ خضوع و بندگی است.

بر ما چنین پستی مکن تندی و بد مستی مکن جور و زبردستی مکن ای بی وفا ای پاسبان

این‌چنین بر من ستم و پستی مکن، تندی و بدرفتاری را کنار بگذار و زورگویی نکن؛ ای پاسبانِ بی‌وفا.

نکته ادبی: استفاده از افعالِ نهی برای نشان دادنِ اعتراضِ عاشق به وضعیتِ موجود.

زان قد علم نالم همی در خون دل پالم همی از او بدین حالم همی ای بی وفا ای پاسبان

به خاطرِ قامتِ رعنایِ تو است که ناله می‌کنم و در خونِ دلِ خود فشرده و غرق می‌شوم؛ تمامِ حالِ من به خاطرِ اوست؛ ای پاسبانِ بی‌وفا.

نکته ادبی: در اینجا 'قد علم' به معنای قامتِ موزون و بلند است.

از تو سنایی خسته شد درد دلش پیوسته شد بر جان او این بسته شد ای بی وفا ای پاسبان

از دستِ تو سنایی به ستوه آمده و دردِ دلش پایانی ندارد؛ این رنج بر جانِ او گره خورده است؛ ای پاسبانِ بی‌وفا.

نکته ادبی: اشاره مستقیمِ شاعر به تخلصِ خود (سنایی) برای تأکید بر رنجِ شخصی.

ای سنگدل ای پاسبان کمتر این بانگ و فغان تا خواب مانم یک زمان ای سنگدل ای پاسبان

ای سنگدلِ پاسبان، این بانگ و فریاد را کمتر کن تا بتوانم لحظه‌ای به خواب و آرامش برسم؛ ای سنگدلِ پاسبان.

نکته ادبی: واژه 'سنگدل' استعاره از بی‌رحمی و عدمِ درکِ احوالِ عاشق است.

هر دو خروشانم چو تو گردان و گریانم چو تو با داغ هجرانم چو تو ای سنگدل ای پاسبان

من هم مانندِ تو خروشان و بی‌قرارم، مانندِ تو سرگردان و گریانم و به همان داغِ دوری دچارم؛ ای سنگدلِ پاسبان.

نکته ادبی: تأکید بر شباهتِ احوالِ عاشق و معشوق (یا پاسبان) در دردِ مشترک.

آواز کم کن ساعتی بر چشم ما کن رحمتی بر جان من نه منتی ای سنگدل ای پاسبان

ساعتی آوازت را کم کن، به چشمانِ گریانِ من رحم کن و بر جانِ من منتی بگذار و آرامم بدار؛ ای سنگدلِ پاسبان.

نکته ادبی: طلبِ ترحم از پاسبان که در اینجا نمادی از مانعِ عرفانی است.

آخر هم آواز توام با داغ دمساز توام آخر نه همراز توام ای سنگدل ای پاسبان

آخر من با تو هم‌آوا هستم و با این داغِ هجران، دمسازِ تو هستم؛ مگر من محرمِ رازِ تو نیستم؟ ای سنگدلِ پاسبان.

نکته ادبی: استفاده از کلمه 'دمساز' به معنای همدل و همراه.

معشوق خود را بنده ام در عالمش جوینده ام هستم برین تا زنده ام ای سنگدل ای پاسبان

من بنده و جوینده‌یِ معشوقِ خود در این عالم هستم و تا زنده هستم بر این عهد باقی می‌مانم؛ ای سنگدلِ پاسبان.

نکته ادبی: اشاره به ثباتِ قدم در راهِ عشق.

از من ستانی رشوتی تا من بباشم ساعتی نزدیک حورا صورتی ای سنگدل ای پاسبان

آیا از من رشوه‌ای می‌گیری تا بگذاری ساعتی در نزدیکیِ آن زیبارویِ بهشتی‌صفت باشم؟ ای سنگدلِ پاسبان.

نکته ادبی: استعاره‌ی 'حورا صورتی' برای توصیفِ کمالِ زیباییِ معشوق.

من روز و شب گریان ترم وز عشق با افغانترم در درد تو حیرانترم ای سنگدل ای پاسبان

من شب و روز گریان‌ترم، به خاطرِ عشق فغانِ بیشتری دارم و در دردِ تو سرگشته‌ترم؛ ای سنگدلِ پاسبان.

نکته ادبی: استفاده از صفت‌های تفضیلی (گریان‌تر، افغان‌تر) برای نشان دادنِ اوجِ رنج.