دیوان اشعار - ترکیبات

سنایی

شمارهٔ ۳ - ترکیب بند در مدح مکین‌الدین

سنایی
ای سنایی بگذر از جان در پناه تن مباش چون فرشته یار داری جفت اهریمن مباش
همچو شانه بستهٔ هر تارهٔ مویی مشو همچو آیینه درون تاری برون روشن مباش
هر زمان از قیل و قال هر کسی از جا مشو گر زمانه همچو سندان شد تو چون ارزن مباش
همچو طوطی هر زمانی صدرهٔ دیبا مپوش پیش ناکس همچو قمری طوق در گردن مباش
گر سر نیکی نداری پایت از بدها بکش تاج را گر زر نباشی بند را آهن مباش
پیش دانگانه همه سر چشم چون سوزن مشو بندهٔ هر بنده نام آزاد چون سوسن مباش
عاشق جانی به گرد حجرهٔ جانان مگرد با جعل خو کرده ای رو، طالب گلشن مباش
صحبت آن سینه خواهی نرم شو همچون حریر طاقت پیکان نداری سخت چون جوشن مباش
مکمن قرآن به جز صدر مکین الدین مدان تا همی ممکن شود جز در پی ممکن مباش
سید آل نظیری آن امام راستین پیشوای راستان صاحب کلام راستین
ای دل اندر راه عشق عاشقی هشیار باش عقل را یکسو نه و مر یار خود را یار باش
چند گویی از قلندر وز طریق و رسم او یا حدیث او فرونه یا قلندروار باش
یا بسان بلبل و قمری همه گفتار شو یا چنان چون باز و شاهین سر به سر کردار باش
یا بیا کن دل ز خون چون نار و نفع خلق شو ورنه رخ را رنگ ده بی نفع چون گلنار باش
گرت خوی شیر و زور پیل و سهم مار نیست همچو مور و پشه و روباه کم آزار باش
ور همی خواهی که دو عالم مسلم باشدت یک زمان بر وفق صاحب عور و صاحب عار باش
با صفای دل چه اندیشی ز حس و طبع و نفس یار در غارست با تو غار گو پر مار باش
سینهٔ فرزانگان را کین چه گردی مهر گرد دیدهٔ دیوانگان را گل چه باشی، خار باش
ای سنایی گرت قصد آسمان چارمست همچو عیسا پیش دشمن یک زمان بر دار باش
مدح خواجه ست این قصیده اندرین دعوی مکن خواجه این معنی نکو داند تو زیرک سار باش
آفتاب اهل فضل و آسمان شاعری قرة العین جهان صاحب قران شاعری
ای دل ار بند جانانی حدیث جان مکن صحبت رضوان گزیدی خدمت دربان مکن
زلف او دیدی صفات ظلمت کفران مگوی روی او دیدی حدیث لذت ایمان مکن
کفر و ایمان هر دو از راهند جانان مقصدست بر در کعبه حدیث عقبهٔ شیطان مکن
چون عطارد گر نخواهی هر زمانی احتراق چون بنات النعش جز در گرد خود جولان مکن
گر زحیزی خیره گردی روی زی نادان میار چون بضاعت زیره داری روی زی کرمان مکن
سر این معنی ندانی گرد این دعوی مگرد راستی بوذر نداری دوستی سلمان مکن
مل چو زان لب خواستی جز سینه مجلسگه مساز گل چو زان رخ یافتی جز دیده نرگسدان مکن
بر یمین و بر یسار تو دو دیو کافرند چون فرشته خو شدی این هر دو را فرمان مکن
اندرین ره با تو همراه ست پیری راست گوی هر چه گوید آن مکن، ز نهار زنهار آن مکن
صحبت حور ارت باید کینهٔ رضوان مجوی تخت ری خواهی خلاف تاج اصفاهان مکن
تا چنو تاجی بود بر فرق اصفاهان مدام چون خرد در سر، درو سازند پس شاهان مقام
آنکه مر صدر عرب را اوست اکنون کدخدای آنکه مر اهل عجم را اوست حالی رهنمای
هست هم خلق کسی کز مهر او آمد به دست هست هم نام کسی کز بهر او دارد به پای
هشت خلد و هفت کوکب شش جهات و پنج حس چار طبع و هر سه نفس و هر دو عالم یک خدای
زو گزیده تر نبیند هیچ کس معنی گزین زو ستوده تر نیابد هیچ کس مردم ستای
شعر او پرورده باشد همچو ابروی چگل قافیتها دلربای و تنگ همچون چشم فای
مادح و ممدوح را چون او ندیدم در جهان در سخن معنی طراز و در سخا معنی فزای
نیست گردد بی گمان از خاطر او حشو و لحن آب گردد استخوان ناچار در حلق همای
شعر او بینی جهانی آید اندر چشم تو همچنین بودست آن جامی که بد گیتی نمای
معنی و الفاظ او همچون کبابست و شراب این یکی قوت فزای و آن یکی انده زدای
خوش نباشد با تکلف شعر ناخوش چون دواج شعر او بس چابکست و بی تکلف چون قبای
شعرهای ما نه شعرست ار چنان کان شاعریست شاعری دیگر بود نزدیک من آن ساحریست
دی در آن تصنیف خواجه ساعتی کردم نظر لفظها دیدم فصیح و نکته ها دیدم غور
عالمی آمد به چشم من مزین وندر او لشکر تازی و دهقان در جدل با یکدگر
در یکی رو رودکی و عنصری با طعن و ضرب وز دگر سو بو تمام و بحتری در کر و فر
اخطل و اعشی در آن جانب شده صاحب نفیر شاکر و جلاب ازین جانب شده صاحب نفر
از قفای بحتری از حله در تا قیروان بر وفای رودکی از دجله در تا کاشغر
مرکبانش وافر و کامل، سریع و منسرح ساختهاشان وافر و سالم، صحیح و معتبر
معنی اندر جوشن لفظ آمده پیش مصاف خود بر سر همچو کیوان تیغ در کف همچو خور
از نهیب شوکت ایشان ز چرخ آبگون زهره و مریخ مانده کام خشک و دیده تر
هر زمان گفتی خرد زین دو سپاه بیکران مر کرا باشد ظفر یا خود که دارد زین خبر
مر خرد را خاطر من در زمان دادی جواب من ندانم خواجه داند تا کرا باشد ظفر
آنکه اندر هر دو صف دارد مجال سروری بیش ازین هرگز کرا باشد کمال سروری
شعر او همچون سلامت عالم آراید همی نکتهٔ او چون سعادت شادی افزاید همی
نکته و معنی که از انشاء و طبع او رود گویی از فردوس اعلا جبرییل آید همی
مادر بد مهر گفتستند عالم را و من این نگویم ز آنکه چونین من خلف زاید همی
کس نیدی اندر سخن شیرین سخنتر زو ولیک هجو او چون زهر افعی زود بگزاید همی
هر که مدح او ببیند گر چه خصم او بود از میان جان و دل گوید چنین باید همی
سر فرازان جماعت گر چه بدگوی منند مر مرا باری بدیشان دل ببخشاید همی
آب روی و آتش طبع مرا زان چه زیان گر به خیره بادپایی خاک پیماید همی
زین شگفتی من خود از اندیشه حیران مانده ام تا چرا معنی بدینسان روی بنماید همی
گر مرا نادان بنستاید چه عیب آید از آن چون به عالم هر که دانایست بستاید همی
در سعادت همچنین آسوده بادی سال و ماه از بزرگان و ز بزرگی مر ترا اقبال و جاه

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این مجموعه اشعار که در سبک تعلیمی و عرفانی سروده شده است، بر تزکیه نفس، دوری از وابستگی‌های دنیوی و رسیدن به کمال معنوی تأکید دارد. شاعر با استفاده از تمثیل‌های متنوع، مخاطب را به هوشیاری و پرهیز از ظاهربینی دعوت می‌کند و راه دستیابی به حقیقت را در گرو رهایی از بندهای تن و نفس اماره می‌داند.

در بخش‌های پایانی، کلام شاعر رنگ و بوی مدح و ستایش به خود می‌گیرد که در کنار آن، به نقد ادبی و ستایش فصاحت و بلاغت ممدوح می‌پردازد. این بخش‌ها نشان‌دهنده احاطه شاعر بر دانش ادب و جایگاه والای خرد و منطق در کلام است که در نهایت، فضایل اخلاقی و توانمندی‌های ذهنی را در ستایش یک شخصیت برجسته گرد می‌آورد.

معنای روان

ای سنایی بگذر از جان در پناه تن مباش چون فرشته یار داری جفت اهریمن مباش

ای سنایی، دلبستگی به تن را رها کن و در بند جسم مباش؛ چرا که با داشتن جوهره‌ای ملکوتی، شایسته نیست که هم‌نشین اهریمن و پلیدی باشی.

نکته ادبی: در اینجا تن نماد وابستگی‌های مادی و فرشته نماد حقیقتِ والای انسانی است.

همچو شانه بستهٔ هر تارهٔ مویی مشو همچو آیینه درون تاری برون روشن مباش

مانند شانه، اسیر پیچ و خم هر مویی (کارهای بیهوده و ظاهری) مباش؛ و مثل آینه نباش که تنها بیرون را روشن می‌نماید اما درونش از حقیقت خالی و تاریک است.

نکته ادبی: آینه در ادب کلاسیک نماد کسی است که ظاهرش فریبنده اما باطنش خالی از معناست.

هر زمان از قیل و قال هر کسی از جا مشو گر زمانه همچو سندان شد تو چون ارزن مباش

هر لحظه با حرف و سخن بیهوده دیگران آشفته مشو؛ اگر روزگار سخت و کوبنده همچون سندان شد، تو مانند ارزن ناچیز و سست نباش.

نکته ادبی: سندان استعاره از سختی‌های روزگار و ارزن استعاره از حقارت و ضعف در برابر مشکلات است.

همچو طوطی هر زمانی صدرهٔ دیبا مپوش پیش ناکس همچو قمری طوق در گردن مباش

مانند طوطی که هر لحظه لباس‌های رنگارنگ می‌پوشد (تقلید کورکورانه) مباش، و در برابر افراد فرومایه، مانند قمری که طوقی به گردن دارد، بنده و مطیع نباش.

نکته ادبی: طوق در گردن کنایه از بردگی و اسارت است.

گر سر نیکی نداری پایت از بدها بکش تاج را گر زر نباشی بند را آهن مباش

اگر قصد انجام کار نیک نداری، حداقل پایت را از انجام کارهای بد بیرون بکش؛ اگر ارزش تاج را نداری، لااقل در بند و زنجیرِ گناهان گرفتار نشو.

نکته ادبی: تضاد بین تاج و بند به ارزش و ذلت اشاره دارد.

پیش دانگانه همه سر چشم چون سوزن مشو بندهٔ هر بنده نام آزاد چون سوسن مباش

در برابر افراد دون‌مایه و کم‌ارزش، کوچک و باریک‌بین مباش، و اگرچه بنده خدا هستی، اما مانند سوسن که آزاد به نظر می‌رسد ولی در بند گل‌گلدان است، ادای آزادگی درنیاور.

نکته ادبی: سوسن در اینجا نماد آزادی ظاهری است که در حقیقت محدود است.

عاشق جانی به گرد حجرهٔ جانان مگرد با جعل خو کرده ای رو، طالب گلشن مباش

ای کسی که عاشق جان هستی، بیهوده به گرد خانه جانان نگرد؛ تو که به بودن با حشرات (پلیدی‌ها) خو گرفته‌ای، طالبِ بوستانِ حقیقت مباش.

نکته ادبی: جعل (سوسک سرگین‌غلتان) استعاره از دلبستگی به دنیای پست و مادی است.

صحبت آن سینه خواهی نرم شو همچون حریر طاقت پیکان نداری سخت چون جوشن مباش

اگر خواهان هم‌نشینی با پاکان هستی، نرم‌خو باش، و اگر طاقتِ آسیب دیدن نداری، مانند زره سخت و نفوذناپذیر مباش.

نکته ادبی: حریر نماد نرم‌خویی و تواضع و جوشن نماد خشونت و قساوت است.

مکمن قرآن به جز صدر مکین الدین مدان تا همی ممکن شود جز در پی ممکن مباش

محل نزول قرآن را جز در وجود کسی که استوار در دین است ندان، و تا زمانی که امکانِ رسیدن به او فراهم نشده، به دنبال غیر او مباش.

نکته ادبی: مکمن قرآن به شخصیت عالم دینی اشاره دارد.

سید آل نظیری آن امام راستین پیشوای راستان صاحب کلام راستین

او پیشوای حقیقی و برگزیده‌ای از خاندانِ راستین است؛ پیشوایی برای حقیقت‌جویان که صاحب سخنانِ درست و حق است.

نکته ادبی: این بیت آغاز مدح ممدوح است.

ای دل اندر راه عشق عاشقی هشیار باش عقل را یکسو نه و مر یار خود را یار باش

ای دل، در مسیر عشق هشیار باش؛ عقلِ سرد و حسابگر را کنار بگذار و یارِ واقعیِ معشوق خود باش.

نکته ادبی: دعوت به تسلیم در برابر عشق در برابر عقل مصلحت‌اندیش.

چند گویی از قلندر وز طریق و رسم او یا حدیث او فرونه یا قلندروار باش

چرا این‌همه از قلندری و رسم‌ و رسوم آن دم می‌زنی؟ یا این حرف‌ها را رها کن و یا واقعاً مثل قلندران بی‌قید و آزاد باش.

نکته ادبی: قلندر در اینجا نماد بی‌باکی و رهایی از قید و بندهای ریاکارانه است.

یا بسان بلبل و قمری همه گفتار شو یا چنان چون باز و شاهین سر به سر کردار باش

یا مانند بلبل و قمری فقط نغمه‌سرایی کن (اهل سخن باش)، و یا مانند باز و شاهین، در عمل و رفتار قوی و جسور باش.

نکته ادبی: تقابل میان گفتار و کردار در این بیت مشهود است.

یا بیا کن دل ز خون چون نار و نفع خلق شو ورنه رخ را رنگ ده بی نفع چون گلنار باش

یا قلبت را مانند انار از خون پُر کن (رنج بکش) و برای مردم سودمند باش، وگرنه مانند گلنار باش که فقط رنگ زیبایی دارد اما نفعی برای کسی ندارد.

نکته ادبی: تشبیه به گلنار برای نشان دادن بی‌فایده بودنِ صرفِ زیبایی ظاهری.

گرت خوی شیر و زور پیل و سهم مار نیست همچو مور و پشه و روباه کم آزار باش

اگر خوی شیر و زور پیل و زهر مار را نداری، حداقل مانند مور و پشه و روباه باش که برای کسی آزار و آسیبی ندارند.

نکته ادبی: دعوت به پرهیز از آسیب‌رسانی اگر توانِ کارهای بزرگ را نداریم.

ور همی خواهی که دو عالم مسلم باشدت یک زمان بر وفق صاحب عور و صاحب عار باش

اگر می‌خواهی که هر دو عالم (دنیا و آخرت) در اختیار تو باشد، لحظه‌ای بر طبقِ خواستِ صاحبِ فقر و فروتنی (عور و عار در اینجا به معنای تجرد از تعلقات) عمل کن.

نکته ادبی: عور و عار استعاره از رهایی از زرق و برق‌های دنیوی است.

با صفای دل چه اندیشی ز حس و طبع و نفس یار در غارست با تو غار گو پر مار باش

با صفا و خلوص دل، چرا از حواس و نفس می‌ترسی؟ خداوند همراهِ توست؛ حتی اگر غارِ زندگی‌ات پر از مارِ خطرناک باشد، نگران نباش.

نکته ادبی: اشاره به داستان هجرت پیامبر و همراهی خداوند با انسان مؤمن در سختی‌ها.

سینهٔ فرزانگان را کین چه گردی مهر گرد دیدهٔ دیوانگان را گل چه باشی، خار باش

برای دانایان مانند مِهر و محبت باش نه کینه، و برای دیوانگان (دنیاپرستان) اگر نمی‌توانی گل باشی، حداقل خار نباش (آزار نرسان).

نکته ادبی: تضاد بین مهر و کین، و گل و خار برای تبیین نوع تعامل با دیگران.

ای سنایی گرت قصد آسمان چارمست همچو عیسا پیش دشمن یک زمان بر دار باش

ای سنایی، اگر قصد رسیدن به مقامات بلند (آسمان چهارم) را داری، مانند عیسی باش که برای عقیده‌اش بر بالای دار رفت و مقاومت کرد.

نکته ادبی: اشاره اساطیری/تاریخی به به عروج عیسی مسیح و ایستادگی بر سر ایمان.

مدح خواجه ست این قصیده اندرین دعوی مکن خواجه این معنی نکو داند تو زیرک سار باش

این قصیده در ستایشِ خواجه است، ادعای دیگری نکن؛ خواجه خود این نکته را خوب درک می‌کند، تو باهوش باش و حد خود را بدان.

نکته ادبی: توصیه به هوشمندی در برابر بزرگان.

آفتاب اهل فضل و آسمان شاعری قرة العین جهان صاحب قران شاعری

او خورشیدِ دانایان و آسمانِ شاعری است؛ مایه روشنی چشمِ جهان و صاحب‌کرانِ عرصه سخنوری است.

نکته ادبی: صاحب‌قران اصطلاحی نجومی و استعاره از قدرت و کمال مطلق در یک حوزه است.

ای دل ار بند جانانی حدیث جان مکن صحبت رضوان گزیدی خدمت دربان مکن

ای دل، اگر به دنبال جانان هستی، از جان و مادیات سخن نگو؛ اگر بهشت (رضوان) را برگزیدی، دیگر به دنبال خدمتِ دربان (دنیا) نباش.

نکته ادبی: تقابل میان رضوان (غایت) و دربان (واسطه و دون).

زلف او دیدی صفات ظلمت کفران مگوی روی او دیدی حدیث لذت ایمان مکن

اگر زلفِ یار را دیدی، آن را به کفر و تاریکی تعبیر نکن؛ و اگر چهره‌اش را دیدی، از ایمان و لذتِ درونی سخن نگو (بلکه تسلیم شو).

نکته ادبی: ایهام در مفاهیم کفر و ایمان در بستر عرفان.

کفر و ایمان هر دو از راهند جانان مقصدست بر در کعبه حدیث عقبهٔ شیطان مکن

کفر و ایمان هر دو راهی هستند که به جانان می‌رسند؛ بر درِ کعبه (مقام قرب) از وسوسه‌ها و عقبه‌های شیطانی سخن نگو.

نکته ادبی: دیدگاه وحدت‌گرایانه عرفانی که کفر و ایمان را در نهایت به یک مقصد می‌بیند.

چون عطارد گر نخواهی هر زمانی احتراق چون بنات النعش جز در گرد خود جولان مکن

اگر مانند عطارد نمی‌خواهی همیشه در حال احتراق (سوختن در مسیر) باشی، مانند دب اصغر (بنات‌النعش) باش که فقط به دور خود می‌گردد.

نکته ادبی: اشارات نجومی برای توصیف حالات روحی و مسیر سلوک.

گر زحیزی خیره گردی روی زی نادان میار چون بضاعت زیره داری روی زی کرمان مکن

اگر دچار نادانی شدی به سمت جاهلان مرو؛ و مانند کسی که زیره دارد، به شهر کرمان (که معدن زیره است) نرو (یعنی هنر خود را پیش استاد مبر).

نکته ادبی: ضرب‌المثل زیره به کرمان بردن که به بی‌جا بودن عرضه کالا اشاره دارد.

سر این معنی ندانی گرد این دعوی مگرد راستی بوذر نداری دوستی سلمان مکن

اگر حقیقتِ این معنی را نمی‌دانی، به دنبال ادعای آن نگرد؛ اگر در راستی مانند ابوذر نیستی، ادعای دوستیِ سلمان را نکن.

نکته ادبی: اشاره به شخصیت‌های تاریخی؛ مقایسه ترازِ ایمانیِ فرد با صحابه پیامبر.

مل چو زان لب خواستی جز سینه مجلسگه مساز گل چو زان رخ یافتی جز دیده نرگسدان مکن

وقتی از آن لب، شراب (مل) خواستی، جز سینه جای دیگری را مجلسِ آن قرار مده؛ و چون از آن چهره زیبایی یافتی، جز دیده، جایگاه دیگری برای آن مپندار.

نکته ادبی: استعاره‌های عرفانی برای محل دریافت تجلیات الهی.

بر یمین و بر یسار تو دو دیو کافرند چون فرشته خو شدی این هر دو را فرمان مکن

در سمت راست و چپ تو دو دیو (نفس و شیطان) هستند؛ وقتی خوی فرشته پیدا کردی، دیگر از آن دو پیروی نکن.

نکته ادبی: اشاره به نیروهای وسوسه‌گر درونی.

اندرین ره با تو همراه ست پیری راست گوی هر چه گوید آن مکن، ز نهار زنهار آن مکن

در این راه، پیری همراه توست که راست می‌گوید؛ اما هر چه گفت، به نادانی گوش مکن و با احتیاط از او پیروی کن.

نکته ادبی: تأکید بر لزوم هوشمندی حتی در پیروی از پیر.

صحبت حور ارت باید کینهٔ رضوان مجوی تخت ری خواهی خلاف تاج اصفاهان مکن

اگر هم‌نشینی با حوریان بهشت را می‌خواهی، به دنبال کینه نباش؛ اگر به دنبالِ تختِ پادشاهی هستی، با تاج و قدرتِ اصفهان مخالفت نکن.

نکته ادبی: اشاره به سیاستِ زمانه و ارادت به حاکمِ وقت.

تا چنو تاجی بود بر فرق اصفاهان مدام چون خرد در سر، درو سازند پس شاهان مقام

تا زمانی که چنین تاجی بر سرِ اصفهان هست، خردمندان در آن شهر جایگاه خود را دارند و پس از آنان شاهان جایگزین می‌شوند.

نکته ادبی: مدحِ اصفهان و شکوهِ آن.

آنکه مر صدر عرب را اوست اکنون کدخدای آنکه مر اهل عجم را اوست حالی رهنمای

او که هم‌اکنون کدخدای عرب است و راهنمای اهل عجم؛ کسی که سرپرستی امور را بر عهده دارد.

نکته ادبی: اشاره به مقام بالای ممدوح در قلمرو اسلامی.

هست هم خلق کسی کز مهر او آمد به دست هست هم نام کسی کز بهر او دارد به پای

او کسی است که با مهر و محبتش دل‌ها را به دست آورده و نامش چنان است که به خاطر آن، پایداری و استقامت در امور برقرار است.

نکته ادبی: توصیفِ شخصیتِ کاریزماتیکِ ممدوح.

هشت خلد و هفت کوکب شش جهات و پنج حس چار طبع و هر سه نفس و هر دو عالم یک خدای

او به تمامِ ابعادِ هستی (هشت بهشت، هفت ستاره، شش جهت، پنج حس، چهار طبع، سه نفس و هر دو عالم) آگاه است و به خدای یگانه اعتقاد دارد.

نکته ادبی: شمارشِ عناصر کیهانی و فلسفی برای نشان دادنِ کمالِ ممدوح.

زو گزیده تر نبیند هیچ کس معنی گزین زو ستوده تر نیابد هیچ کس مردم ستای

هیچ‌کس مانند او حقیقت را نمی‌بیند و هیچ‌کس مانند او ستایشگرِ مردم (و مردم‌دوست) نیست.

نکته ادبی: تأکید بر کمالِ بینش و منشِ ممدوح.

شعر او پرورده باشد همچو ابروی چگل قافیتها دلربای و تنگ همچون چشم فای

شعر او همچون ابروانِ زیبارویانِ چگل پرورش‌یافته است؛ قافیه‌هایش دلربا و زیبا هستند.

نکته ادبی: تشبیه شعر به زیبایی‌های ظاهری معشوق.

مادح و ممدوح را چون او ندیدم در جهان در سخن معنی طراز و در سخا معنی فزای

در جهان نه مداحی چون او دیده بودم و نه ممدوحی؛ او در سخن، طرازِ معناست و در بخشندگی، معنای سخاوت را می‌افزاید.

نکته ادبی: اغراق در ستایش ممدوح.

نیست گردد بی گمان از خاطر او حشو و لحن آب گردد استخوان ناچار در حلق همای

بی‌شک از کلامِ او حشو و غلط پاک می‌شود؛ همان‌گونه که استخوان در گلوی همای (پرنده اساطیری) لاجرم ذوب می‌شود.

نکته ادبی: تشبیه قوتِ کلام ممدوح به خاصیتِ گوارشیِ افسانه‌ایِ همای.

شعر او بینی جهانی آید اندر چشم تو همچنین بودست آن جامی که بد گیتی نمای

وقتی شعر او را می‌بینی، گویی جهانی در برابر چشمانت پدیدار می‌شود؛ درست مانند آن جامِ افسانه‌ای که گیتی را نشان می‌داد.

نکته ادبی: اشاره به جام جم که تمام جهان را نشان می‌داد.

معنی و الفاظ او همچون کبابست و شراب این یکی قوت فزای و آن یکی انده زدای

معنی و الفاظِ او مانند کباب و شراب است؛ یکی قوت‌بخش است و دیگری اندوه را از بین می‌برد.

نکته ادبی: استعاره برای تأثیرِ جسمی و روحیِ سخنِ ممدوح.

خوش نباشد با تکلف شعر ناخوش چون دواج شعر او بس چابکست و بی تکلف چون قبای

شعر ناخوش که با تکلف گفته شود، مثل لباس ضخیم است؛ شعر او چابک و بدون تکلف است، مانند قبایی خوش‌دوخت و راحت.

نکته ادبی: نقد ادبیِ شعرِ متکلفانه در برابر شعرِ فصیح.

شعرهای ما نه شعرست ار چنان کان شاعریست شاعری دیگر بود نزدیک من آن ساحریست

اگر آنچه دیگران می‌سرایند شعر است، پس شعرِ من نیست؛ از نظر من شاعری واقعی، چیزی فراتر از این‌ها و نوعی سحر و جادو است.

نکته ادبی: ادعای تفاوت و برتریِ شاعریِ راستین با شاعریِ سطحی.

دی در آن تصنیف خواجه ساعتی کردم نظر لفظها دیدم فصیح و نکته ها دیدم غور

دیروز ساعتی در نوشته‌های خواجه تأمل کردم؛ کلمات را فصیح و نکته‌ها را عمیق و پرمغز یافتم.

نکته ادبی: تحسینِ قدرتِ بیان و عمقِ اندیشه ممدوح.

عالمی آمد به چشم من مزین وندر او لشکر تازی و دهقان در جدل با یکدگر

جهانی در چشمانم مجسم شد که در آن لشکر شاعران عرب و عجم در حال جدل و رقابت با یکدیگر بودند.

نکته ادبی: تصویرسازی از فضای رقابتِ ادبی میان شاعران بزرگ.

در یکی رو رودکی و عنصری با طعن و ضرب وز دگر سو بو تمام و بحتری در کر و فر

در یک سو رودکی و عنصری با شعرشان به طعنه و ضربه مشغول بودند و در سوی دیگر بوشکور و بحتری در حال کر و فر بودند.

نکته ادبی: نام بردن از شاعران بزرگِ تاریخ برای نشان دادنِ گستره دانشِ ادبی.

اخطل و اعشی در آن جانب شده صاحب نفیر شاکر و جلاب ازین جانب شده صاحب نفر

اخطل و اعشی در آن سو با صدای بلند فریاد می‌زدند و شاکر و جلاب در این سو به رقابت برخاسته بودند.

نکته ادبی: اشاره به شاعران تازی‌گوی و فارسی‌گوی.

از قفای بحتری از حله در تا قیروان بر وفای رودکی از دجله در تا کاشغر

از قفای بحتری (شاعر عرب) تا قیروان، و از وفای رودکی تا کاشغر، شهرت آن‌ها گسترده بود.

نکته ادبی: استفاده از مکان‌های جغرافیایی برای نشان دادن وسعتِ قلمرو شعر.

مرکبانش وافر و کامل، سریع و منسرح ساختهاشان وافر و سالم، صحیح و معتبر

مرکب‌های شعری آن‌ها وافر، کامل و سریع بود؛ ساختار اشعارشان سالم، صحیح و معتبر بود.

نکته ادبی: استفاده از اصطلاحاتِ عروض و قافیه برای توصیف استحکامِ اشعار شاعران بزرگ.

معنی اندر جوشن لفظ آمده پیش مصاف خود بر سر همچو کیوان تیغ در کف همچو خور

معنا، همچون زرهی بر تنِ الفاظِ او نشسته و در میدان نبرد آماده است؛ خود بر سرش همچون سیاره کیوان و تیغ در دستش همچون خورشید می‌درخشد.

نکته ادبی: تشبیهاتِ حماسی برای توصیف قدرت و شکوهِ سخنِ ممدوح.

از نهیب شوکت ایشان ز چرخ آبگون زهره و مریخ مانده کام خشک و دیده تر

از شدتِ هیبت و عظمتِ لشکریان تو، حتی در آسمانِ نیلگون، ستارگانی همچون زهره و مریخ، از ترس، دهانشان خشک شده و چشمانشان گریان است (کنایه از کمالِ ترس و وحشت از شکوه لشکر ممدوح).

نکته ادبی: «چرخ آبگون» به معنای آسمانِ نیلگون است. استعاره از ترسِ ستارگان، بیانگر مبالغه در اوج قدرت و هیبت است.

هر زمان گفتی خرد زین دو سپاه بیکران مر کرا باشد ظفر یا خود که دارد زین خبر

خِرد و اندیشه در هر لحظه از خود می‌پرسد که در این دو سپاهِ بی‌کران، پیروزی نهایی نصیب چه کسی خواهد شد و چه کسی از نتیجه این نبرد باخبر است؟

نکته ادبی: «مر کرا باشد ظفر» به معنای پیروزی نصیب چه کسی است، پرسشی است که دلالت بر وسعت و عظمت دو سپاه دارد.

مر خرد را خاطر من در زمان دادی جواب من ندانم خواجه داند تا کرا باشد ظفر

عقل و هوش من بی‌درنگ به من پاسخ می‌دهد که من از نتیجه نبرد بی‌خبرم، اما تو (ای ممدوحِ بزرگوار) بهتر می‌دانی که پیروزی نصیب چه کسی خواهد شد.

نکته ادبی: «خواجه» در متون کهن به معنای سرور، بزرگ و ممدوح است. شاعر در اینجا بر دانایی و فراستِ ممدوح تأکید می‌کند.

آنکه اندر هر دو صف دارد مجال سروری بیش ازین هرگز کرا باشد کمال سروری

کسی که در هر دو لشکر، مقامِ فرماندهی و سروری دارد، آیا کسی جز تو می‌تواند به چنین کمالی از سروری رسیده باشد؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تأکید بر یگانگی و برتریِ ممدوح در امرِ رهبری و سروری به کار رفته است.

شعر او همچون سلامت عالم آراید همی نکتهٔ او چون سعادت شادی افزاید همی

شعرِ تو مانندِ سلامتی و تندرستی، عالم را می‌آراید و نکاتِ ظریفِ سخنِ تو، شادی و سرور را دوچندان می‌کند.

نکته ادبی: «عالم‌آرایی» به معنای زیبایی بخشیدن به جهان است که در اینجا به تأثیرِ مثبتِ کلامِ شاعر (ممدوح) اشاره دارد.

نکته و معنی که از انشاء و طبع او رود گویی از فردوس اعلا جبرییل آید همی

نکته‌سنجی‌ها و مفاهیمی که از ذهن و طبعِ تو جاری می‌شود، گویی پیامی است که فرشته وحی (جبرئیل) از بهشتِ برین آورده است.

نکته ادبی: اشاره به «فردوس اعلا» و «جبرئیل» برای قدسی دانستن و آسمانی جلوه دادنِ سخنانِ ممدوح است.

مادر بد مهر گفتستند عالم را و من این نگویم ز آنکه چونین من خلف زاید همی

مردم می‌گویند روزگار مادری نامهربان و بدذات است، اما من چنین اعتقادی ندارم، زیرا اگر روزگار بدذات بود، فرزندی چنین شایسته و والا (اشاره به ممدوح) را به دنیا نمی‌آورد.

نکته ادبی: «خلف» به معنای فرزندِ شایسته و صالح است. شاعر در اینجا به سنتِ ادبیِ بدگویی از روزگار، با منطقِ خود پاسخ می‌دهد.

کس نیدی اندر سخن شیرین سخنتر زو ولیک هجو او چون زهر افعی زود بگزاید همی

اگرچه کسی در شیرین‌سخنی به پای تو نمی‌رسد، اما باید دانست که هجو و بدگویی‌های تو نیز مانند زهرِ افعی، بسیار کشنده و سوزنده است.

نکته ادبی: تضاد میان شیرینیِ بیان و تلخیِ هجو، نشان‌دهنده قدرتِ کلامِ ممدوح در هر دو جنبهِ مدح و ذم است.

هر که مدح او ببیند گر چه خصم او بود از میان جان و دل گوید چنین باید همی

هر کسی که مدح و ستایشِ تو را بخواند، حتی اگر از دشمنانِ تو باشد، از صمیمِ قلب اعتراف می‌کند که حق همین است که تو می‌گویی و می‌نویسی.

نکته ادبی: اشاره به تأثیرِ نافذ و حقانیتِ کلامِ ممدوح که حتی مخالفان را نیز به اعتراف وا می‌دارد.

سر فرازان جماعت گر چه بدگوی منند مر مرا باری بدیشان دل ببخشاید همی

هرچند بزرگانِ این جماعت، بدگویانِ من هستند، اما من (به بزرگواری) نسبت به آنان بخشندگی دارم و دل بر آن‌ها می‌سوزانم.

نکته ادبی: «بدگوی» به معنای کسی است که پشت سر یا درباره کسی سخن بد می‌گوید. شاعر موضعِ اخلاقیِ برترِ خود را بیان می‌کند.

آب روی و آتش طبع مرا زان چه زیان گر به خیره بادپایی خاک پیماید همی

اگر افرادِ سبک‌سر و عجول بی‌دلیل در پیِ تخریبِ من هستند، آبرو و اصالتِ طبعِ مرا چه زیانی می‌رسانند؟ (هیچ لطمه‌ای نمی‌زنند).

نکته ادبی: «بادپایی» استعاره از کسانی است که شتاب‌زده و بدون تعقل رفتار می‌کنند. «خاک پیمودن» کنایه از بیهوده کوشیدن و دویدن است.

زین شگفتی من خود از اندیشه حیران مانده ام تا چرا معنی بدینسان روی بنماید همی

من خود از این شگفتی در حیرتم که چگونه مفاهیم و معانی با چنین زیبایی و روانی بر زبانِ من جاری می‌شوند.

نکته ادبی: بیانِ حیرتِ شاعر از ذوقِ ذاتی و روانیِ طبعِ خویشتن.

گر مرا نادان بنستاید چه عیب آید از آن چون به عالم هر که دانایست بستاید همی

اگر نادان و بی‌خردی مرا ستایش نکند، هیچ عیب و نقصی برای من نیست؛ چرا که هر کس در این جهان اهلِ دانش و خرد است، مرا ستایش می‌کند.

نکته ادبی: شاعر تفاوتِ ارزشِ ستایشِ جاهلان و خردمندان را گوشزد می‌کند.

در سعادت همچنین آسوده بادی سال و ماه از بزرگان و ز بزرگی مر ترا اقبال و جاه

همواره در سعادت و آسودگی روزگار بگذران و امیدوارم از جانبِ بزرگان و بر اثرِ بزرگیِ خودت، اقبال و جایگاهِ بلند نصیبِ تو شود.

نکته ادبی: دعای پایانی که معمولاً در پایانِ قصایدِ مدحی برای دوامِ عمر و عزتِ ممدوح آورده می‌شود.