دیوان اشعار - ترکیبات

سنایی

شمارهٔ ۲ - ترکیب بند در مدح ایرانشاه

سنایی
گر چه شاخ میوه دار آرایش بستان شود هم دی اصل چشم زخم ملک تابستان شود
از کمال هیچ چیزی نیست شادی عقل را زان که کامل بهر آن شد چیز تا نقصان شود
شاخها از میوه ها گر گشت چون بی زه کمان غم مخور ماهی دگر چون تیر بی پیکان شود
چون چنان شد بر فلک خورشید کز نیروی فعل بیم آن باشد که شیر و خوشه زو بریان شود
دل ز نور و نار او آن وقت مگسل بهر آنک سخته بخشد نار و نور آنگه که در میزان شود
دشتها عریان همی گردند ز اسباب بهشت تا همی شمع روان زی خوشهٔ گردان شود
گر به سوی خوشه آدم وار خورشید آمدست از چه معنی شاخ چون آدم همی عریان شود
تا به سامان بود بستان شاخ در وی ننگریست چون همی هنگام آن آمد که بی سامان شود
از برای آنکه تا پرده ش ندرد باد مهر هر زمان بر صحن او از شاخ زر باران شود
شاخ پنداری بدان ریزد همی بی طمع زر تا چو ایرانشه مگر آرایش بستان شود
تا در ایران خواجه باید خواجه ایران شاه باد حکم او چون آسمان بر اهل ایران شاه باد
گاه آن آمد که باد مهرگان لشکر کشد دست او پیراهن اشجار از سر برکشد
باغها را داغهای عبریان بر بر زند شاخها را چادر نسطوریان بر سر کشد
زان که سیسنبر چو نمامست و نرگس شوخ چشم هر دو بدخو را همی در زر و در زیور کشد
افسر زرین همی بر تارک نرگس نهد گوشوار زمردین در گوش سیسنبر کشد
باز نیلوفر که زاهد روی و صوفی کسوتست چون دل او سوی شاه و شمع هفت اختر کشد
از پی آن تا ببیند چهرهٔ شاهد درو چادر سیمابگون در روی نیلوفر کشد
سخت نیک آمد که پیش از کینه توزی باد مهر گل بسان خار پشت از بیم روی اندر کشد
سوی میزان شد برای سختن زر آفتاب زان که روی باغ را گردون به میزان در کشد
با فراوان سیم و زر خورشید هنگام سخا یا به دلوی سیم بخشد یا به میزان زر کشد
خواجه را بین کز کمال رادمردی زر و سیم نه بپیماید به کیل و نز ترازو بر کشد
از برای بخشش آموزی چو اقبال و خرد آفتاب از اوج خود شاگرد این درگاه باد
آنکه تا چون دست موسا طبع را پر نور کرد ملک ایران را چو هنگام تجلی طور کرد
یک جهان ایدر بسان جذر کر بودند و کور چشمشان را خاطرش چون ذات جان پر نور کرد
جود کاندر طبع چون خورشید او مختار بود از دوام عادتش چون آسمان مجبور کرد
گرچه نا ممکن بود لیکن به خاطر در حساب نیمهٔ پنجش صحیح بیست را مکسور کرد
عین جوهر را ندید اندر جهان یک فلسفی وهمش از روی گهر پردهٔ عرض را دور کرد
در هوای ربع مسکون شیمت انصاف او باز را هنگام کوشش دایهٔ عصفور کرد
همچو پردهٔ عالم علوی برآسود از فساد عالمی کان را سخا و جود او معمور کرد
دلبران را مهر او از دلستانی توبه داد جانبران را کین او از جان بری معذور کرد
هر که بر فتراک امرش یک زمان خود را ببست خویشتن را در دو گیتی چون خرد مشهور کرد
شاعران گنجور و مدحش دست و مالش گنج او گنج خود را پای رنج دست هر گنجور کرد
پس چو چونین ست بهر نام نیکش خلق را مدح او چون مدح روح و عقل در افواه باد
میل را بر تخته چون گاه رقم گردان کند تیر گردون را به صنعت عاجز و حیران کند
از مجسم گر بترسد خصمش اندر ساعتی طول و عرض و سمت آن از نقطه ای برهان کند
جذر و کعبی را که نگشاد ایچ کس از بستگی حل کند در یک زمان گر طبع او جولان کند
گر چه دشوارست برهان کردن هیئت ولیک هیئت چرخ ار مثلث افتدی آسان کند
مشکل صد کسر را در یک مجنس حل کند مرتبه «یعطی ولا» در یک نظر یکسان کند
لیک با چندین کفایت هم در آخر عاجزست در حساب آن که روزی با کسی احسان کند
ویحک او را بر عطای خویش چندین عشق چیست کو بدین برهان چنویی را همی حیران کند
غفلتی دارد به گاه لقمه دادن چون کرام گرچه طبعش گاه حکمت نسبت از لقمان کند
همتش را نقطهٔ وهمی اگر صورت کند قطری از گردون به زیر ناخنی پنهان کند
عقل و جان گر روز و شب در تحت فرمان ویند پس عجب نبود که چاکر خواجه را فرمان کند
هر که خاک درگهش را گاه سازد هفته ای همچو کیوان آسمان هفتمینش گاه باد
دوستانش در فنای دهر دورند از فنا دشمنانش در رجای خوف پاکند از رجا
گر چه اصل کیمیا ترکیب خاص آمد ولیک هر که او را بود مفرد یافت اصل کیمیا
هر کجا تمکینش آمد، پشت بنماید زوال وان کجا تحسینش آمد، روی بنماید بقا
علم و اشکال حساب اندر پناه حفظ او ایمن و روشن بماند از بند نسیان و خطا
در حساب او آن تفحص کرد کز روی وقوف نیست با معلوم رایش جمع و تفریق هبا
از برای بغض «لا» و مهر «یعطی» را همی جذر بستاند برای خانهٔ «یعطی» ز «لا»
مادر ایام اگر چه از فنا آبستن ست چرخ بهر عمر اوش افگانه کردست از فنا
گاه مردی و سخا یک تن قفای او ندید خود ندیدست آفتاب آسمان را کس قفا
عاقل از غافل جدا کردن ندانست ایچ کس تا نیامد در میان کلکش چو خط استوا
گر شمال خشم او بر دایرهٔ گردون زند پر شکن گردد سپهر آبگون چون بوریا
ور نسیم فعل او بر مرکز خاکی وزد زیر پای خلق سرگردان شود چون آسیا
از بخار معده بر سر آب نارد چشم آنک دیده را سازد ز گرد خاکپایش توتیا
چون ز کلک و تیغ می باشد تن و جان را نظام روز رزم و بزم دیوان با کفت همراه باد
ای که از همت ورای چرخ اعظم گاه تست کیمیای خواجگی در بندگی درگاه تست
آفتاب اندر فلک شاگرد ذهن و رای تست مشتری در حسرت رخسارهٔ چون ماه تست
مشتری در طالعت با زهره دایم همبرست زان که او در حال سعد و خرمی همراه تست
هیچ حقی نیست یک مخلوق را در حق تو کانچه داری در دل و جان خلقت الله تست
منت سعیی ندارد بر تو چرخ از بهر آنک خود قوام چرخ پیر از دولت برناه تست
جاه و مقدار تو در رتبت بدان موضع رسید کاسمان عقل و جان در تحت قدر و جاه تست
چون تو بر صحرای جان از علم لشگرگه زدی عقل کلی خاکروب گرد لشکرگاه تست
روی پاداشی نبیند هرگز از اعمال نیک هر که روزی یا شبی در بند باد افراه تست
گام در میدان کام خویش زن مردانه وار خوش خور و مندیش چون اقبال نیکوخواه تست
هر کسی بر حسب خودکامی براند اندر جهان نوبت ایشان گذشت اکنون تو ران چون گاه تست
همچنین و بعد ازین تا در جهان گردد زمان دولتت را حکم باد و عشترتت را گاه باد
با نفاذ حکم خود چون نامه در عنبر زنی گرد تقدیر فنا صد سد اسکندر زنی
در مه آذر ز آذر گل برآری ساعتی قطره ای آب ار ز روی لطف بر آذر زنی
اختران را نیست آبی با تو کاندر زیرکی گر بخواهی خاک در چشم هزار اختر زنی
چون نفاذ حکم ایزد روز کوشش مردوار با طبایع پای داری با کواکب سر زنی
بی سخن گردد زبانها در دهنها چون بروز آتش اندر گوهر تیغ زبان آور زنی
تیرت از جرم ثریا رشتهٔ گوهر شود بر دم گاو سپهر ار تیر ناگه بر زنی
بر دم ماهی بدوزی در زمان شاخ بره گر سنایی روز کین بر چرخ پهناور زنی
صورت اقبال را مانی که از نیروی فعل بر جهانی بر زنی گر در جهانی بر زنی
باز در ایوان چو گیری کلک زرین در بنان نار و نور بیم و طمع اندر دل لشکر زنی
لیک روی عالم آنگه برفروزد چون نبید گر همه خود را بدزدی چنگ در ساغر زنی
اندر آن فرخنده مجلس مطربت ناهید چرخ آفتابت باده، جام باده جرم ماه باد
چون به طبع پر دلان افزون بود بر صلح جنگ چون به نزد بد دلان بهتر بود از نام ننگ
از قوی دستی اجل گردد امل را پای سست وز سبکباری قضا گردد قدر را تیز چنگ
چون ثریا پشت در پشت آورند از روی مهر چون دو پیکر روی در روی آورند از بهر جنگ
در دو صف آتش ز طبع و آبروی یکدگر می برند از خنجر آتش مزاج آب رنگ
گه به هر سر عقل را سایه کند تیغ یمان گه بهر دل در غم سفته کند تیر خدنگ
گه به تف تیغ پر دل سنگ گردد همچو موم گه ز آه سرد بد دل موم گردد همچو سنگ
بی مزاج گرمی و سردی شود چون باد و خاک جان بی شخص از شتاب و شخص بی جان از درنگ
گر کلنگ آنجا بپرد گردد از سهم و نهیب گرد سم باد پایان بر هوا دام کلنگ
ناگهان تنها برون تازی چو بر چرخ آفتاب بر فراز کوه رنگی همچو اندر کوه رنگ
آن زمانت گر در آن هیئت فلک بیند، شود نجم بر روی فلک چون نقطه بر پشت پلنگ
تا کهن گردد ز ماه نو بقای آدمی عمر تو چون ماه نو بالنده و دلخواه باد
بگذر و بگذار گیتی را بدین سیرت مدام گاه در میدان به تیغ و گاه در مجلس به جام
تات گاهی چرخ چون ناهید بیند در طرب تات گاهی دهر چون بهرام بیند با حسام
گه به میدان زیر رانت باره ای کز گرد نعل روی خورشید درخشان را کند بس تیره وام
گه به دیوان همچو تیر اندر بنانت کلک تیز خامه ای کو پخت کاری را که ماند از بخت خام
آن ولی را گاه بخشش همچو دولت دستیار و آن عدو را گاه کوشش همچو محنت پایدام
زرد گشت از قوت اندیشه و نبود عجب گر کسی زاندیشهٔ بسیار گردد زرد فام
شخص و فرقش دارد از صفرا و از سودا اثر زان بود چون هر دو گوهر گاه تند و گاه رام
او میان بربسته و چون او به پیشت چرخ و دهر او زبان بگشاده و چون او به مدحت خاص و عام
خاصه این بنده کز آب نظم مدحت ناگهان شد چو دریای محیط از در مدحت با نظام
کز سرشت مدحت از قوت نروید زین سپس جز حروف مدح تو بر جای هر موی از مسام
چون ترا دیدم نگردم گرد این و آن از آنک چون به دست آید معانی کس نگردد گرد نام
چون تو در بخشش به هفت اقلیم عالم در کجاست چون تو ممدوحی سزای معنوی شعرم کدام
جاه و مقدار تو از زینت بدان موضع رسید کاسمان عقل و جان در تحت چونین جاه باد
ای از آن کم عمرتر بد گویت از روی نهاد از چراغ بی حجاب اندر بیابان روز باد
هر که از اطراف عالم بار کرد امیدوار چون بدین حضرت رسید آن بار خویش اینجا گشاد
در زمان مکرمت چون تو کجا باشد کریم در جهان مردمی هرگز نباشد چون تو راد
هر چه در گیتی حکیمی بود یک یک سوی تو آمد و برخواند شعر و صله بستد رفت شاد
گر سوی صدرت چو ایشان آمدم نشگفت از آنک هم نشیند گه گهی بر آشیانهٔ باز خاد
مدحتی گفتم ترا چونان که کس، کس را نگفت خلعتی ده مر مرا چونان که کس ، کس را نداد
من ثناگوی توام زیرا نژادم نیست بد خود نکو گوی تو نبود هر که باشد بد نژاد
از سبک روحی که هستی دانم اندیشی به دل کاین گران قواد ناگه سوی ما چون اوفتاد
این کریمی کی فرامش گرددم کز روی لطف بارها ز آزادمردی کردی از من بنده یاد
از فعال شاعران خر تمیز بی ادب وز خصال خواجگان گاوریش بدنهاد
دولتی بود از تو کان آزاد و فارغ بودیم از محالات فلان شاگرد و بهمان اوستاد
خویشتن را در تو مهتر چون بپیوستم ز بیم رحمتی کن بر چو من شاعر که رحمت بر تو باد
در زمان بادت به نیکو سیرتی عمر دراز در ازای عمر تو دست زمان کوتاه باد
از برای خدمتت را صف زده همچون خدم تیغ داران با وشاح و با کمر همچون قلم
خاصه بهر خلعت ذات ترا بود آنکه زد علم تقدیر ازل در عالم صورت علم
از برای خدمتت بود آنکه آمد در وجود از برای رتبتت بود آنکه رفت اندر عدم
تختهٔ خاکی بدین گیتی و گردون هندسی مردمان همچون رقمهای کسور اندر قدم
در شگفتی مانده بودم کین تبه کردن چراست این رقمهای چنین شایسته را از باد دم
تاکنون معلوم من شد حکمت ایزد که بود از برای چون تو جمعی محو این چندین رقم
هر که ناقص بود لابد کرد نامش نقص پاک چون تو جمعی زنده ماندی تا قیامت لاجرم
آب را گر چه سوی بالا برد ابر از نشیب هم سوی دریا گراید از هوا دایم دیم
تا زبانهٔ صبح نارد چشمها را جز ضیا تا دهانهٔ شام نارد دیده ها را جز ظلم
تا ز آب و باد و خاک و آتش از بهر صلاح گرمی و خشکی و سردی و تری باشد به هم
صبح احباب ترا هرگز مبادا شامگاه شام اعدای ترا هرگز مبادا صبحدم
عز تو جاوید باد و دولتت پیوسته باد بخت تو بر تخت عز و ناز شاهنشاه باد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

گر چه شاخ میوه دار آرایش بستان شود هم دی اصل چشم زخم ملک تابستان شود

اگرچه شاخه‌های پربار، موجب زیبایی باغ هستند، اما همین باروری در پایان تابستان، نشانه‌ی آغازِ زوال و چشم‌زخمِ نابودیِ باغ است.

نکته ادبی: چشم‌زخم در اینجا استعاره از آفتی است که موجبِ زوال زیبایی می‌شود.

از کمال هیچ چیزی نیست شادی عقل را زان که کامل بهر آن شد چیز تا نقصان شود

عقلِ انسان از رسیدن به کمالِ هیچ چیزی خوشحال نمی‌شود، زیرا به محض اینکه چیزی به کمالِ خود می‌رسد، فرآیندِ کاهش و نقصِ آن آغاز می‌گردد.

نکته ادبی: بحثی فلسفی درباره‌ی کمال و زوال که از اصول اندیشه‌ی کلامی است.

شاخها از میوه ها گر گشت چون بی زه کمان غم مخور ماهی دگر چون تیر بی پیکان شود

اگر شاخه‌های درخت به دلیل سنگینیِ میوه مانند کمانِ بدونِ زه خمیده شدند، غصه نخور؛ چرا که این میوه‌ها مانند تیرِ بی‌پر (که نشانهٔ رها شدن است) به زمین می‌افتند.

نکته ادبی: تضاد میان پر بودنِ شاخه و بی‌باریِ تیر، تصویری از ریزشِ میوه است.

چون چنان شد بر فلک خورشید کز نیروی فعل بیم آن باشد که شیر و خوشه زو بریان شود

وقتی خورشید در آسمان به گونه‌ای قرار می‌گیرد که از شدتِ حرارت و تابشِ آن، بیمِ سوختنِ خوشه‌های انگور (نمادِ گیاهان) می‌رود.

نکته ادبی: شیر و خوشه به صور فلکی اسد و سنبله اشاره دارد.

دل ز نور و نار او آن وقت مگسل بهر آنک سخته بخشد نار و نور آنگه که در میزان شود

در آن هنگام (که خورشید در میزان است)، دلت را از نور و حرارتِ او جدا نکن؛ زیرا او (خورشید) در زمانِ تعادل، نور و حرارت را به اندازه و سنجیده می‌بخشد.

نکته ادبی: سخته به معنای سنجیده و معین است.

دشتها عریان همی گردند ز اسباب بهشت تا همی شمع روان زی خوشهٔ گردان شود

دشت‌ها از میوه‌های بهشتی عریان می‌شوند تا زمین برای گردشِ دوبارهٔ خورشید و روییدنِ نو به نو آماده شود.

نکته ادبی: اشاره به چرخهٔ فصل‌ها و گردشِ افلاک.

گر به سوی خوشه آدم وار خورشید آمدست از چه معنی شاخ چون آدم همی عریان شود

اگر خورشید مانندِ آدمیان به سوی صورتِ فلکیِ خوشه (سنبله) آمده است، پس چرا شاخه‌های درختان نیز مانند انسان‌ها عریان و بی‌برگ شده‌اند؟

نکته ادبی: آدم‌وار در اینجا به معنایِ تشبیه رفتارِ خورشید به حرکتِ انسان است.

تا به سامان بود بستان شاخ در وی ننگریست چون همی هنگام آن آمد که بی سامان شود

تا زمانی که باغ در نظم و سامان بود، شاخه‌های درختان در آن زیبایی نمی‌دیدند؛ اکنون که هنگامِ بی‌نظمی و خزان است، به دنبالِ شکوهِ پیشین هستند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه قدرِ عافیت زمانی دانسته می‌شود که از دست می‌رود.

از برای آنکه تا پرده ش ندرد باد مهر هر زمان بر صحن او از شاخ زر باران شود

برای اینکه بادِ پاییزی (بادِ مهرگان) پردهٔ آبرویِ درخت را ندَرَد، شاخه‌ها هر لحظه مانندِ بارانی از زر، برگ‌های زرد خود را نثارِ صحنِ باغ می‌کنند.

نکته ادبی: تشبیه ریزش برگ‌های زرد به بارشِ زر.

شاخ پنداری بدان ریزد همی بی طمع زر تا چو ایرانشه مگر آرایش بستان شود

گویی شاخه بی‌طمع، زرِ خود (برگ‌های زرد) را می‌ریزد تا شاید مانندِ باغِ ایران‌شاه، آرایشِ تازه‌ای یابد.

نکته ادبی: ایرانشه کنایه از قلمروِ پادشاهیِ ایران است.

تا در ایران خواجه باید خواجه ایران شاه باد حکم او چون آسمان بر اهل ایران شاه باد

تا زمانی که خواجه در ایران است، باید پادشاهِ ایران باشد؛ چرا که حکمِ او همچون تقدیرِ آسمانی بر مردمِ ایران جاری است.

نکته ادبی: تکرارِ ایران شاه برای تأکید بر اقتدارِ ممدوح.

گاه آن آمد که باد مهرگان لشکر کشد دست او پیراهن اشجار از سر برکشد

زمان آن رسیده است که بادِ پاییزی (مهرگان) لشکرکشی کند و دستِ این باد، لباسِ برگ را از تنِ درختان بیرون آورد.

نکته ادبی: استعارهٔ دستِ باد برای برهنه کردنِ شاخه‌ها.

باغها را داغهای عبریان بر بر زند شاخها را چادر نسطوریان بر سر کشد

بادِ پاییز بر تنِ باغ، داغ‌های سرخ و زرد می‌زند و بر سرِ شاخه‌ها، چادری از رنگ‌های پاییزی می‌کشد.

نکته ادبی: نسطوریان به معنایِ مسیحیان است که در اینجا به رنگِ پوششِ درختان تشبیه شده است.

زان که سیسنبر چو نمامست و نرگس شوخ چشم هر دو بدخو را همی در زر و در زیور کشد

زیرا سیسنبر (گیاهی خوش‌بو) مانندِ آدمِ سخن‌چین (نمام) است و نرگسِ شوخ‌چشم، هر دو را که بدخو هستند، به زینت و زیور آراسته است.

نکته ادبی: سیسنبر نام گیاهی است که در اینجا به نمام تشبیه شده.

افسر زرین همی بر تارک نرگس نهد گوشوار زمردین در گوش سیسنبر کشد

بادِ پاییز بر سرِ نرگس افسری از زر می‌نهد و در گوشِ سیسنبر گوشواره‌ای از زمرد (رنگِ سبزِ آن) قرار می‌دهد.

نکته ادبی: توصیفِ تغییر رنگِ گل‌ها در پاییز به جواهرات.

باز نیلوفر که زاهد روی و صوفی کسوتست چون دل او سوی شاه و شمع هفت اختر کشد

اما نیلوفر که چهره‌ای زاهدانه و لباسی صوفیانه دارد، دلش به سوی شاه و خورشید (هفت اختر) متمایل است.

نکته ادبی: نیلوفر به دلیلِ پیوستگی‌اش به خورشید، به زاهد تشبیه شده است.

از پی آن تا ببیند چهرهٔ شاهد درو چادر سیمابگون در روی نیلوفر کشد

نیلوفر برای اینکه چهرهٔ معشوق (خورشید) را ببیند، چادری به رنگِ سیماب (نقره‌ای) بر روی خود می‌کشد.

نکته ادبی: سیمابگون کنایه از رنگِ مهتابی یا خاکستری است.

سخت نیک آمد که پیش از کینه توزی باد مهر گل بسان خار پشت از بیم روی اندر کشد

بسیار نیکوست که گل‌ها پیش از آنکه بادِ پاییز به دشمنی برخیزد، خود را مانندِ خارپشت (جمع و جور) از ترس پنهان کرده‌اند.

نکته ادبی: تشبیه گل به خارپشت برای تداعیِ جمع شدنِ گلبرگ‌ها.

سوی میزان شد برای سختن زر آفتاب زان که روی باغ را گردون به میزان در کشد

خورشید برای سنجیدنِ زر به برجِ میزان (ترازو) رفت، زیرا آسمان، باغِ طبیعت را در ترازویِ خویش قرار داده است.

نکته ادبی: اشاره به صورتِ فلکیِ میزان و اعتدالِ پاییزی.

با فراوان سیم و زر خورشید هنگام سخا یا به دلوی سیم بخشد یا به میزان زر کشد

خورشید هنگامِ بخشش، با سیم و زرِ فراوان، یا با دلو (سطلِ آب) نقره‌ای می‌بخشد یا زر را در ترازو وزن می‌کند.

نکته ادبی: بازی با واژگانِ نجومیِ دلو و میزان.

خواجه را بین کز کمال رادمردی زر و سیم نه بپیماید به کیل و نز ترازو بر کشد

خواجه را ببین که از شدتِ بخشندگی، زر و سیمِ خود را نه با پیمانه اندازه می‌گیرد و نه با ترازو وزن می‌کند.

نکته ادبی: کنایه از بذل و بخششِ بی‌حساب.

از برای بخشش آموزی چو اقبال و خرد آفتاب از اوج خود شاگرد این درگاه باد

خورشید برای آموختنِ بخشش، از اوجِ آسمان به عنوانِ شاگرد به این درگاه آمده است.

نکته ادبی: اوج در اینجا هم به معنایِ جایگاهِ بلند و هم اصطلاحِ نجومی است.

آنکه تا چون دست موسا طبع را پر نور کرد ملک ایران را چو هنگام تجلی طور کرد

او کسی است که مانندِ دستِ حضرتِ موسی طبعِ دنیا را پر از نور کرد و سرزمینِ ایران را هنگامِ ظهورِ شکوهش به طورِ سینا تبدیل کرد.

نکته ادبی: اشاره به داستانِ حضرتِ موسی (یدِ بیضا) و تجلیِ طور.

یک جهان ایدر بسان جذر کر بودند و کور چشمشان را خاطرش چون ذات جان پر نور کرد

جهانیان پیش از او چون ریشه‌یِ کر (ناقص) بودند و چشمِ بصیرتشان کور بود، اما او با خردِ خویش، چشمشان را بینا کرد.

نکته ادبی: جذرِ کر (کره) استعاره از ریشه یا هستهٔ بی‌اثر.

جود کاندر طبع چون خورشید او مختار بود از دوام عادتش چون آسمان مجبور کرد

بخشش که در طبعِ او مانندِ خورشیدِ مختار بود، از بس که تکرار شد، به عادتی مجبور (اجتناب‌ناپذیر) تبدیل گشت.

نکته ادبی: تضادِ مختار و مجبور در بیانِ کثرتِ جود.

گرچه نا ممکن بود لیکن به خاطر در حساب نیمهٔ پنجش صحیح بیست را مکسور کرد

اگرچه غیرممکن می‌نمود، اما او با قدرتِ تفکرِ خود، حسابِ نیمهٔ پنج (۲/۵) را به بیستِ مکسور رساند.

نکته ادبی: اشاره به مهارتِ ممدوح در ریاضیات.

عین جوهر را ندید اندر جهان یک فلسفی وهمش از روی گهر پردهٔ عرض را دور کرد

هیچ فیلسوفی در جهان نتوانست حقیقتِ جوهر را درک کند، اما او با قدرتِ وهم و خرد، پردهٔ عرض (ظواهر) را کنار زد و به حقیقت رسید.

نکته ادبی: اشاره به اصطلاحاتِ فلسفیِ جوهر و عرض.

در هوای ربع مسکون شیمت انصاف او باز را هنگام کوشش دایهٔ عصفور کرد

در قلمروِ ربعِ مسکون، عدالتِ او چنان است که بازِ شکاری را هنگامِ شکار، همچون دایه‌یِ گنجشک کرد (مانعِ ظلم شد).

نکته ادبی: ربعِ مسکون اصطلاحی جغرافیایی برای بخشِ قابل سکونتِ زمین.

همچو پردهٔ عالم علوی برآسود از فساد عالمی کان را سخا و جود او معمور کرد

دنیایی که سخاوتِ او آبادش کرد، همچون عالمِ بالا (علوی) از فساد و تباهی در امان ماند.

نکته ادبی: عالمِ علوی در فلسفه جایگاهِ افلاک و عقول است.

دلبران را مهر او از دلستانی توبه داد جانبران را کین او از جان بری معذور کرد

مهرِ او دلبریِ عاشقان را به توبه واداشت و کینه‌اش دشمنان را از جان‌فشانی بازداشت.

نکته ادبی: تضاد میان مهر و کین و اثرِ آن بر جان.

هر که بر فتراک امرش یک زمان خود را ببست خویشتن را در دو گیتی چون خرد مشهور کرد

هر کس که لحظه‌ای خود را به بندِ اطاعتِ او بست، در هر دو جهان مانندِ خرد، مشهور و بلندآوازه شد.

نکته ادبی: فتراک بندِ زین اسب است که برای بستنِ شکار استفاده می‌شود.

شاعران گنجور و مدحش دست و مالش گنج او گنج خود را پای رنج دست هر گنجور کرد

شاعران گنجورِ کلام‌اند و ممدوح گنجورِ ثروت؛ او گنجِ خویش را با رنجِ دست به گنجوران (شاعران) بخشید.

نکته ادبی: بازی با واژهٔ گنجور به معنایِ خزانه‌دار و شاعر.

پس چو چونین ست بهر نام نیکش خلق را مدح او چون مدح روح و عقل در افواه باد

پس چون چنین است، باید نامِ نیکِ او در میانِ مردم، مانندِ یادِ روح و عقل بر زبان‌ها جاری باشد.

نکته ادبی: افواه جمعِ فو است به معنایِ دهان‌ها.

میل را بر تخته چون گاه رقم گردان کند تیر گردون را به صنعت عاجز و حیران کند

وقتی ممدوح قلم را بر صفحه می‌چرخاند، ستاره‌شناسان و محاسبانِ آسمان را از دقتِ کارش حیران می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به دقتِ ممدوح در نجوم و هندسه.

از مجسم گر بترسد خصمش اندر ساعتی طول و عرض و سمت آن از نقطه ای برهان کند

اگر دشمن از ابعادِ هندسی بترسد، او می‌تواند طول و عرضِ آن را از یک نقطه اثبات کند.

نکته ادبی: اشاره به تواناییِ ممدوح در هندسه.

جذر و کعبی را که نگشاد ایچ کس از بستگی حل کند در یک زمان گر طبع او جولان کند

مسئله‌های پیچیدهٔ ریاضی (جذر و کعب) را که هیچ‌کس نتوانست حل کند، او در یک لحظه با جولانِ طبعِ خویش حل می‌کند.

نکته ادبی: کعب در اینجا به معنایِ توانِ سوم در ریاضی است.

گر چه دشوارست برهان کردن هیئت ولیک هیئت چرخ ار مثلث افتدی آسان کند

اگرچه اثباتِ مسائلِ هیئت (نجوم) دشوار است، اما اگر چرخِ گردون مثلثی باشد، او به آسانی حلش می‌کند.

نکته ادبی: هیئت در اینجا به معنایِ علمِ نجوم است.

مشکل صد کسر را در یک مجنس حل کند مرتبه «یعطی ولا» در یک نظر یکسان کند

صد مشکلِ پیچیده را در یک دسته‌بندی حل می‌کند و مقامِ بخشندگیِ او (یعطی) را با یک نگاه یکسان می‌سازد.

نکته ادبی: اشاره به احادیث یا صفاتِ الهی در بخشندگی.

لیک با چندین کفایت هم در آخر عاجزست در حساب آن که روزی با کسی احسان کند

با این همه هوش، او در محاسبه‌یِ پاداشِ نیکی‌هایی که در حقِ دیگران می‌کند، عاجز می‌ماند.

نکته ادبی: ایهام به تواضعِ ممدوح در برابرِ نیکی‌های خودش.

ویحک او را بر عطای خویش چندین عشق چیست کو بدین برهان چنویی را همی حیران کند

ای عجب که او به بخششِ خویش چنان عشق می‌ورزد که با این استدلال‌ها، دیگران را در حیرت می‌گذارد.

نکته ادبی: ویحک به معنایِ وای بر تو یا ابرازِ شگفتی است.

غفلتی دارد به گاه لقمه دادن چون کرام گرچه طبعش گاه حکمت نسبت از لقمان کند

او در هنگامِ نیکی کردن، مانندِ بزرگان غفلتی (تواضعی) دارد، هرچند که در حکمت، طبعش شبیه به لقمان است.

نکته ادبی: کرام به معنایِ بخشندگان و بزرگان.

همتش را نقطهٔ وهمی اگر صورت کند قطری از گردون به زیر ناخنی پنهان کند

اگر همتِ او را با نیرویِ وهم تصور کنی، تمامِ قطرِ آسمان را زیرِ ناخنِ خویش پنهان می‌کند.

نکته ادبی: کنایه از بلندیِ همت و قدرتِ بی‌کرانِ اندیشه.

عقل و جان گر روز و شب در تحت فرمان ویند پس عجب نبود که چاکر خواجه را فرمان کند

عقل و جان که همیشه فرمان‌بردارِ اویند، پس عجیب نیست که چاکرِ او نیز مطیعِ امرِ خواجه باشد.

نکته ادبی: تأکید بر حاکمیتِ ممدوح بر قوا.

هر که خاک درگهش را گاه سازد هفته ای همچو کیوان آسمان هفتمینش گاه باد

هر کس که یک هفته خاکِ درگاهِ او را ببوسد، مانندِ کیوان (زحل) به آسمانِ هفتم دست می‌یابد.

نکته ادبی: کیوان بالاترین فلک در هیئتِ قدیم بوده است.

دوستانش در فنای دهر دورند از فنا دشمنانش در رجای خوف پاکند از رجا

دوستانش در حالی که دنیا فانی است، از فنا در امان‌اند و دشمنانش در میانِ ترس و امید، از امید پاک شده‌اند.

نکته ادبی: تضادِ فنا و بقا در کلامِ شاعر.

گر چه اصل کیمیا ترکیب خاص آمد ولیک هر که او را بود مفرد یافت اصل کیمیا

اگرچه اصلِ کیمیاگری ترکیبِ عناصر است، اما هر کس ممدوح را یافت، خودِ اصلِ کیمیا را یافته است.

نکته ادبی: کیمیا نمادِ تبدیلِ مس به طلا و تعالی است.

هر کجا تمکینش آمد، پشت بنماید زوال وان کجا تحسینش آمد، روی بنماید بقا

هر جا که ممدوح تکیه کند، زوال و نابودی عقب‌نشینی می‌کند و هر جا او را ستایش کنند، بقا و جاودانگی نمایان می‌شود.

نکته ادبی: تمکین و زوال تقابلِ میانِ ثبات و ناپایداری است.

علم و اشکال حساب اندر پناه حفظ او ایمن و روشن بماند از بند نسیان و خطا

دانش و محاسباتِ پیچیده در پناهِ حافظهٔ او، از خطرِ فراموشی و خطا در امان می‌مانند.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ ذهنِ ممدوح.

در حساب او آن تفحص کرد کز روی وقوف نیست با معلوم رایش جمع و تفریق هبا

در حساب‌کتابِ او چنان دقتی است که با واقعیتِ امور، هیچ تفاوتی ندارد و همه چیز دقیق است.

نکته ادبی: وقوف به معنایِ آگاهیِ کامل.

از برای بغض «لا» و مهر «یعطی» را همی جذر بستاند برای خانهٔ «یعطی» ز «لا»

او برایِ نفیِ ظلم (لا) و اثباتِ بخشندگی (یعطی)، ریشه‌یِ عدل را از نفیِ بدی‌ها استخراج می‌کند.

نکته ادبی: بازیِ زبانی با مفاهیمِ منطقی برایِ ستایشِ اخلاقِ ممدوح.

مادر ایام اگر چه از فنا آبستن ست چرخ بهر عمر اوش افگانه کردست از فنا

اگرچه دنیا مانند مادری است که روزگار از دل نیستی متولد شده، اما چرخِ گردون نیز سرنوشتِ آن را فنا و نابودی قرار داده است.

نکته ادبی: آبستن به معنای حامله است و در اینجا استعاره از پیدایش است. فنا و آبستن تضاد معنایی ظریفی دارند.

گاه مردی و سخا یک تن قفای او ندید خود ندیدست آفتاب آسمان را کس قفا

هیچ‌کس پشتِ سرِ مردِ بزرگ و بخشنده را ندیده است، همان‌طور که هیچ‌کس نمی‌تواند پشتِ خورشیدِ آسمان را ببیند (چون شکوه او همواره در برابر است).

نکته ادبی: استعاره از آشکار بودن همیشگیِ جلال و بزرگی ممدوح.

عاقل از غافل جدا کردن ندانست ایچ کس تا نیامد در میان کلکش چو خط استوا

تا زمانی که عدالتِ تو مانند خط استوا در میان نیامد، هیچ‌کس نمی‌توانست حق را از باطل و عاقل را از غافل تشخیص دهد.

نکته ادبی: خط استوا تمثیلی از عدالت و راستی است که جهان را به دو بخشِ روشن و تاریک تقسیم می‌کند.

گر شمال خشم او بر دایرهٔ گردون زند پر شکن گردد سپهر آبگون چون بوریا

اگر خشمِ تو همچون بادِ شمال بر آسمان بوزد، آن سپهرِ نیلگون در برابر هیبتِ تو همچون حصیر، درهم شکسته و بی‌ارزش می‌شود.

نکته ادبی: سپهر آبگون به معنای آسمان آبی است. تشبیه آسمان به بوریا نشان‌دهنده عظمتِ خشم ممدوح است.

ور نسیم فعل او بر مرکز خاکی وزد زیر پای خلق سرگردان شود چون آسیا

و اگر نسیمِ لطفِ تو بر این مرکزِ خاکی بوزد، مردمان چنان از شوق سرگردان و به حرکت درمی‌آیند که گویی چرخشِ سنگِ آسیاست.

نکته ادبی: تضاد میانِ قدرتِ ویرانگر و نیروی حیات‌بخشِ ممدوح.

از بخار معده بر سر آب نارد چشم آنک دیده را سازد ز گرد خاکپایش توتیا

کسی که از روی تکبر و غرور، گردِ خاکِ پای تو را توتیای چشمِ خود نمی‌کند، بیناییِ حقیقت‌بین نخواهد داشت.

نکته ادبی: توتیا سنگی معدنی بوده که برای تقویت چشم استفاده می‌شده است.

چون ز کلک و تیغ می باشد تن و جان را نظام روز رزم و بزم دیوان با کفت همراه باد

از آنجا که نظمِ جان و تنِ مردم به قلم و شمشیرِ تو وابسته است، امیدوارم در میدانِ جنگ و محفلِ بزم، همواره پیروز و موفق باشی.

نکته ادبی: کلک و تیغ دو ابزار اصلی حکومت‌داری (قلم و شمشیر) هستند.

ای که از همت ورای چرخ اعظم گاه تست کیمیای خواجگی در بندگی درگاه تست

ای کسی که همتِ تو فراتر از آسمانِ اعظم است، اکسیرِ بزرگی و آقایی در بندگیِ درگاهِ تو نهفته است.

نکته ادبی: کیمیای خواجگی اشاره به دستاوردهای بزرگی دارد که از خدمت به او حاصل می‌شود.

آفتاب اندر فلک شاگرد ذهن و رای تست مشتری در حسرت رخسارهٔ چون ماه تست

خورشید در آسمان، شاگردِ اندیشه و رایِ روشنِ توست و سیاره مشتری در حسرتِ چهره‌ی چون ماهِ توست.

نکته ادبی: اغراق در جایگاهِ والای عقلانیِ ممدوح.

مشتری در طالعت با زهره دایم همبرست زان که او در حال سعد و خرمی همراه تست

سیاره مشتری در طالعِ تو همواره با زهره همراه است، زیرا زهره از بودن در کنارِ تو سعادتمند و خرم است.

نکته ادبی: اصطلاحات نجومی برای نشان دادنِ خوش‌یمنیِ طالع ممدوح.

هیچ حقی نیست یک مخلوق را در حق تو کانچه داری در دل و جان خلقت الله تست

هیچ‌کس حقی بر گردنِ تو ندارد، زیرا تمامِ آنچه در جان و دلِ مردم است، مخلوقِ خداوند است (و تو نیز بنده او هستی).

نکته ادبی: اشاره به توحید و نفیِ سلطه دیگران بر ممدوح.

منت سعیی ندارد بر تو چرخ از بهر آنک خود قوام چرخ پیر از دولت برناه تست

چرخِ فلک هیچ منتی بر تو ندارد، چرا که استواریِ همین آسمانِ کهن نیز به دولت و اقبالِ تو وابسته است.

نکته ادبی: برناه در لغت به معنای سیاره ناهید (زهره) است که در اینجا نماد دولت و اقبال است.

جاه و مقدار تو در رتبت بدان موضع رسید کاسمان عقل و جان در تحت قدر و جاه تست

جایگاه و مقامِ تو به قدری رفیع است که آسمانِ عقل و جان، در زیرِ نفوذِ اقتدارِ تو قرار گرفته‌اند.

نکته ادبی: اغراقِ حماسی در مورد جایگاهِ ممدوح.

چون تو بر صحرای جان از علم لشگرگه زدی عقل کلی خاکروب گرد لشکرگاه تست

هنگامی که تو در صحرای جان، لشکرِ دانشِ خود را برپا می‌کنی، عقلِ کلی مانند جاروکشی ساده در گردِ سپاهِ توست.

نکته ادبی: خاکروب به معنای جارو کننده، استعاره از کوچک بودنِ عقلِ در برابرِ بزرگیِ ممدوح.

روی پاداشی نبیند هرگز از اعمال نیک هر که روزی یا شبی در بند باد افراه تست

هر کس که یک روز یا شب در بندِ دشمنی با تو باشد، هرگز پاداشِ اعمالِ نیکِ خود را نخواهد دید.

نکته ادبی: افراه در لغت به معنای کیفر و عقوبت است.

گام در میدان کام خویش زن مردانه وار خوش خور و مندیش چون اقبال نیکوخواه تست

مردانه در میدانِ آرزوهای خود قدم بگذار، خوش بگذران و نگران نباش، چرا که اقبال و بختِ نیک همواره حامیِ توست.

نکته ادبی: خطابِ خیرخواهانه به ممدوح برای بهره‌مندی از زندگی.

هر کسی بر حسب خودکامی براند اندر جهان نوبت ایشان گذشت اکنون تو ران چون گاه تست

هر کس در این جهان بر اساسِ میلِ خود فرمان راند، اما نوبتِ آن‌ها گذشته است؛ اکنون زمانِ توست، پس فرمانروایی کن.

نکته ادبی: اشاره به گذرا بودنِ تاریخ و حقِ حکومتِ ممدوح در زمانِ حال.

همچنین و بعد ازین تا در جهان گردد زمان دولتت را حکم باد و عشترتت را گاه باد

همچنان که تاکنون بوده، از این پس نیز تا زمان در جهان گردش دارد، حکمِ تو بر دولت و جشن‌هایت جاری باشد.

نکته ادبی: دعای خیر و تداومِ سلطنت.

با نفاذ حکم خود چون نامه در عنبر زنی گرد تقدیر فنا صد سد اسکندر زنی

زمانی که حکمِ نافذِ خود را مانند نامه‌ای معطر می‌نویسی، در برابرِ تقدیرِ فنا، سدهای استواری چون سدِ اسکندر بنا می‌کنی.

نکته ادبی: سد اسکندر نمادِ استحکام و شکست‌ناپذیری.

در مه آذر ز آذر گل برآری ساعتی قطره ای آب ار ز روی لطف بر آذر زنی

اگر در ماهِ آذر (زمستان) قطره‌ای آب از سرِ لطف بر آتش بریزی، آن آتش در همان لحظه به گلستان تبدیل می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ معجزه‌آسایِ لطفِ ممدوح.

اختران را نیست آبی با تو کاندر زیرکی گر بخواهی خاک در چشم هزار اختر زنی

ستارگان در برابرِ زیرکیِ تو ارزشی ندارند، چرا که اگر بخواهی، می‌توانی خاکِ مذلت در چشمِ هزاران ستاره بپاشی.

نکته ادبی: خاک در چشم زدن کنایه از تحقیر و شکست دادن است.

چون نفاذ حکم ایزد روز کوشش مردوار با طبایع پای داری با کواکب سر زنی

هنگامِ نبرد، آنگاه که حکمِ تو جاری می‌شود، در برابرِ سرنوشت و ستارگانِ آسمان، ایستادگی می‌کنی.

نکته ادبی: استقامت و شکست‌ناپذیری در برابرِ مقدراتِ آسمانی.

بی سخن گردد زبانها در دهنها چون بروز آتش اندر گوهر تیغ زبان آور زنی

زبان‌ها در دهان‌ها لال می‌شوند؛ آنگاه که تو آتشِ فصاحت و کلامِ برنده را در سخنِ خود جاری می‌کنی.

نکته ادبی: توصیفِ قدرتِ بیان و هیبتِ کلامِ ممدوح.

تیرت از جرم ثریا رشتهٔ گوهر شود بر دم گاو سپهر ار تیر ناگه بر زنی

اگر ناگهان تیری پرتاب کنی، آن تیر از جرمِ ستاره ثریا می‌گذرد و رشته‌های آن را مانند گردنبندِ جواهر از هم می‌گسلد.

نکته ادبی: تصویرسازیِ اغراق‌آمیز از دقت و قدرتِ تیراندازی.

بر دم ماهی بدوزی در زمان شاخ بره گر سنایی روز کین بر چرخ پهناور زنی

اگر روزِ جنگ بر آسمانِ پهناور بتازی، می‌توانی دمِ ماهی (صورت فلکی حوت) را به شاخِ بره (صورت فلکی حمل) بدوزی.

نکته ادبی: اشاره به تواناییِ فوقِ بشری در تغییرِ جایگاهِ صور فلکی.

صورت اقبال را مانی که از نیروی فعل بر جهانی بر زنی گر در جهانی بر زنی

تو خودِ تصویرِ اقبال و بختِ نیک هستی که از نیروی کارِ خود، به هر جهانی که اراده کنی، پیروزی هدیه می‌کنی.

نکته ادبی: ممدوح مظهرِ مجسمِ خوش‌بختی است.

باز در ایوان چو گیری کلک زرین در بنان نار و نور بیم و طمع اندر دل لشکر زنی

وقتی در ایوانِ قصر، قلمِ زرین به دست می‌گیری، ترس و امید را در دلِ لشکریان می‌افکنی.

نکته ادبی: قلم نمادِ فرمان و دستورِ حکومتی است که سرنوشتِ لشکر را تعیین می‌کند.

لیک روی عالم آنگه برفروزد چون نبید گر همه خود را بدزدی چنگ در ساغر زنی

اما رویِ عالم آنگاه مانند شراب می‌درخشد و زیبا می‌شود که تو دست از جنگ برداری و به باده‌نوشی بپردازی.

نکته ادبی: تضادِ میانِ روزهای جنگ و صلح و آرامش.

اندر آن فرخنده مجلس مطربت ناهید چرخ آفتابت باده، جام باده جرم ماه باد

در آن مجلسِ فرخنده، ستاره ناهید برایت می‌نوازد، خورشید باده می‌شود و ماهِ آسمان جامِ شرابِ تو می‌گردد.

نکته ادبی: استعاره‌های آسمانی برای توصیفِ مجلل بودنِ بزمِ ممدوح.

چون به طبع پر دلان افزون بود بر صلح جنگ چون به نزد بد دلان بهتر بود از نام ننگ

آنگاه که در طبعِ دلاوران، جنگ بر صلح برتری می‌یابد و نزدِ بزدلان، ننگ از هر چیزی بدتر می‌شود.

نکته ادبی: مقایسه روان‌شناختیِ شجاعان و بزدلان در میدانِ نبرد.

از قوی دستی اجل گردد امل را پای سست وز سبکباری قضا گردد قدر را تیز چنگ

از شدتِ قدرت، آرزوها سست می‌شوند و از سبکی و سرعتِ قضا (سرنوشت)، قدرت و توانایی تیزچنگ می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به تقابلِ قدرتِ انسانی و سرنوشت.

چون ثریا پشت در پشت آورند از روی مهر چون دو پیکر روی در روی آورند از بهر جنگ

هنگامی که ستارگان پشتِ سرِ هم برای دوستی می‌آیند یا هنگامِ جنگ با هم روبرو می‌شوند.

نکته ادبی: استعاره از آرایشِ نظامیِ سپاهیان با استفاده از صور فلکی.

در دو صف آتش ز طبع و آبروی یکدگر می برند از خنجر آتش مزاج آب رنگ

در دو صفِ نبرد، از طبعِ آتشینِ خنجرها، رنگِ آبیِ آب را به سرخیِ خون تبدیل می‌کنند.

نکته ادبی: آب‌رنگ کنایه از خون‌ریزی و دگرگونیِ وضعیت است.

گه به هر سر عقل را سایه کند تیغ یمان گه بهر دل در غم سفته کند تیر خدنگ

گاه شمشیرِ یمانی سایه بر سرِ عقل می‌افکند و گاه تیرِ خدنگ، دلِ دشمن را می‌شکافد.

نکته ادبی: توصیفِ ابزارهای جنگی و تأثیرِ آن‌ها.

گه به تف تیغ پر دل سنگ گردد همچو موم گه ز آه سرد بد دل موم گردد همچو سنگ

گاه از حرارتِ شمشیرِ شجاعان، سنگ چون موم نرم می‌شود و گاه از ترسِ بزدلان، موم چون سنگ سخت می‌گردد.

نکته ادبی: استعاره از دگرگونیِ ماهیتِ اشیا در میدانِ نبرد.

بی مزاج گرمی و سردی شود چون باد و خاک جان بی شخص از شتاب و شخص بی جان از درنگ

جان بدونِ جسم بر اثرِ شتابِ حرکت، و جسم بدونِ جان بر اثرِ درنگ و تأمل، مانند باد و خاک می‌شوند.

نکته ادبی: بیانِ فلسفیِ رابطه روح و بدن و زمان.

گر کلنگ آنجا بپرد گردد از سهم و نهیب گرد سم باد پایان بر هوا دام کلنگ

اگر کلنگ در آن میدان پرواز کند، از ترس و وحشت، گردِ سمِ اسبانِ تیزرو، دامی در هوا برای او می‌سازد.

نکته ادبی: اغراق در کثرت و سرعتِ سپاهیان.

ناگهان تنها برون تازی چو بر چرخ آفتاب بر فراز کوه رنگی همچو اندر کوه رنگ

ناگهان مانند خورشید که در آسمان تنهاست، تو بر فرازِ کوه ظاهر می‌شوی، همچون کوهی رنگارنگ در میانِ کوه‌ها.

نکته ادبی: تشبیه ممدوح به خورشید.

آن زمانت گر در آن هیئت فلک بیند، شود نجم بر روی فلک چون نقطه بر پشت پلنگ

در آن لحظه اگر فلک تو را در آن هیبت ببیند، ستاره بر روی آسمان همچون نقطه‌ای بر پشتِ پلنگِ خالدار به نظر می‌رسد.

نکته ادبی: کوچک شمردنِ کلِ ستارگان در برابرِ عظمتِ ممدوح.

تا کهن گردد ز ماه نو بقای آدمی عمر تو چون ماه نو بالنده و دلخواه باد

تا زمانی که ماهِ نو در آسمان باقی است، عمرِ تو نیز مانند ماهِ نو، رو به رشد و دلخواه باشد.

نکته ادبی: دعای طولِ عمر و بالندگی.

بگذر و بگذار گیتی را بدین سیرت مدام گاه در میدان به تیغ و گاه در مجلس به جام

از این جهان گذر کن و آن را با همین روشِ همیشگی سپری کن: گاه در میدانِ نبرد با شمشیر و گاه در بزم با جامِ شراب.

نکته ادبی: توصیه به تعادل میانِ کار و تفریح.

تات گاهی چرخ چون ناهید بیند در طرب تات گاهی دهر چون بهرام بیند با حسام

تا گاهی روزگار تو را چون ستاره ناهید در طرب ببیند و گاه چون سیاره بهرام با شمشیر (حسام) مشاهده کند.

نکته ادبی: اشاره به دوگانه بودنِ شخصیتِ ممدوح (اهلِ صلح و اهلِ جنگ).

گه به میدان زیر رانت باره ای کز گرد نعل روی خورشید درخشان را کند بس تیره وام

گاه در میدان، سوار بر اسبی هستی که از گرد و غبارِ نعلش، چهره‌ی درخشانِ خورشید تیره و تار می‌شود.

نکته ادبی: اغراقِ حماسی در قدرتِ سواره‌نظام.

گه به دیوان همچو تیر اندر بنانت کلک تیز خامه ای کو پخت کاری را که ماند از بخت خام

گاه در دیوانِ حکومتی، قلمِ تیز در دست داری که کارهایی را به سرانجام می‌رساند که از بختِ ناشیان ناتمام مانده است.

نکته ادبی: اشاره به تدبیرِ سیاسی.

آن ولی را گاه بخشش همچو دولت دستیار و آن عدو را گاه کوشش همچو محنت پایدام

آن دوست را هنگامِ بخشش، دولت یاری می‌کند و آن دشمن را هنگامِ کوشش، رنج و محنتِ ابدی همراه است.

نکته ادبی: تضادِ سرنوشتِ دوست و دشمنِ ممدوح.

زرد گشت از قوت اندیشه و نبود عجب گر کسی زاندیشهٔ بسیار گردد زرد فام

چهره‌ات از شدتِ اندیشه زرد شده است و عجیب نیست اگر کسی از اندیشه‌ی بسیار زرد‌رنگ شود.

نکته ادبی: اشاره به کثرتِ تفکراتِ راهبردیِ ممدوح.

شخص و فرقش دارد از صفرا و از سودا اثر زان بود چون هر دو گوهر گاه تند و گاه رام

شخصیت و هویتِ تو از صفرا و سودا تأثیر می‌پذیرد، به همین دلیل است که گاه تندخو و گاه آرام هستی.

نکته ادبی: اشاره به طبایعِ چهارگانه در طبِ قدیم و تأثیر آن بر اخلاق.

او میان بربسته و چون او به پیشت چرخ و دهر او زبان بگشاده و چون او به مدحت خاص و عام

تو میان بسته‌ای (آماده کاری) و چرخ و روزگار چون تو در برابرِ تو ایستاده‌اند؛ تو زبان گشوده‌ای و چرخ و روزگار به مدحِ خاص و عامِ تو مشغول‌اند.

نکته ادبی: تشبیه هماهنگیِ چرخِ فلک با اراده‌ی ممدوح.

خاصه این بنده کز آب نظم مدحت ناگهان شد چو دریای محیط از در مدحت با نظام

به‌ویژه این بنده (شاعر) که از آبِ نظم و شعر، ناگهان دریایی از مدحِ تو را با نظم و ترتیب پدید آورده است.

نکته ادبی: تخلصِ شاعر و اشاره به قدرتِ شاعریِ خود.

کز سرشت مدحت از قوت نروید زین سپس جز حروف مدح تو بر جای هر موی از مسام

چرا که از سرشتِ مدحِ تو، دیگر چیزی جز حروفِ ستایشِ تو بر جای‌جایِ وجودم و هر موی من نخواهد رویید.

نکته ادبی: اغراقِ نهایی در شیفتگی و وفاداریِ شاعر به ممدوح.

چون ترا دیدم نگردم گرد این و آن از آنک چون به دست آید معانی کس نگردد گرد نام

از آن لحظه که حقیقتِ وجودی تو را دریافتم، دیگر به هیچ‌کس و هیچ‌چیزِ دیگری توجه نمی‌کنم؛ زیرا وقتی انسان به اصل و حقیقت دست یابد، دیگر به دنبال نام و شهرتِ ظاهری نمی‌رود.

نکته ادبی: استفاده از واژه 'معانی' در تقابل با 'نام' بیانگر تقابل میان حقیقت و ظاهر است که در حکمت و عرفان کاربرد فراوان دارد.

چون تو در بخشش به هفت اقلیم عالم در کجاست چون تو ممدوحی سزای معنوی شعرم کدام

در تمامِ هفت اقلیمِ جهان کسی نیست که در سخاوت و بخشندگی به پای تو برسد؛ بنابراین، شایسته‌تر از تو برای اینکه در شعرهای پُر معنا و حکیمانه‌ی من ستوده شوی، کیست؟

نکته ادبی: هفت اقلیم کنایه از تمام جهان است.

جاه و مقدار تو از زینت بدان موضع رسید کاسمان عقل و جان در تحت چونین جاه باد

مقام و منزلتِ تو به چنان درجه‌ای از کمال رسیده است که حتی آسمانِ عقل و جان نیز باید در برابرِ چنین عظمتی سر تعظیم فرود آورد.

نکته ادبی: آسمان عقل و جان استعاره از مقامِ شامخِ عقلی و معنوی ممدوح است.

ای از آن کم عمرتر بد گویت از روی نهاد از چراغ بی حجاب اندر بیابان روز باد

دشمنِ تو از لحاظِ شأن و منزلت چنان بی‌مایه است که عمرش باید از نورِ ضعیفِ چراغی که در بیابان در روز روشن است، کوتاه‌تر باشد.

نکته ادبی: تشبیه مرکب برای بیانِ بی‌اثر بودن و زوالِ سریع دشمن.

هر که از اطراف عالم بار کرد امیدوار چون بدین حضرت رسید آن بار خویش اینجا گشاد

هر کس از هر گوشه‌ی جهان با امید به سوی تو آمد، وقتی به درگاهِ تو رسید، بارِ نیاز و حاجتِ خود را بر زمین نهاد و به مقصود دست یافت.

نکته ادبی: حضرت در اینجا به معنای درگاه و پیشگاه است.

در زمان مکرمت چون تو کجا باشد کریم در جهان مردمی هرگز نباشد چون تو راد

در این روزگارِ بخشندگی، کسی همچون تو کریم یافت نمی‌شود و در دنیای جوانمردی و مردمی، هرگز کسی به اندازه تو بخشنده و رادمرد نیست.

نکته ادبی: راد به معنای آزاده و بخشنده است.

هر چه در گیتی حکیمی بود یک یک سوی تو آمد و برخواند شعر و صله بستد رفت شاد

هر حکیم و دانشمندی که در گیتی بود، یک‌به‌یک به سوی تو آمدند، شعرهای خود را برایت خواندند و با دریافتِ پاداش، شادمان بازگشتند.

نکته ادبی: اشاره به سنتِ دیرینه‌ی صله گرفتنِ شاعران از ممدوحان.

گر سوی صدرت چو ایشان آمدم نشگفت از آنک هم نشیند گه گهی بر آشیانهٔ باز خاد

اگر من نیز همچون آنان به درگاهِ تو آمدم، جای شگفتی نیست؛ چرا که گاهی اوقات کلاغ نیز بر آشیانه‌ی باز می‌نشیند.

نکته ادبی: تواضعِ شاعرانه با استفاده از تمثیل برای نشان دادن جایگاه خود در کنار بزرگان.

مدحتی گفتم ترا چونان که کس، کس را نگفت خلعتی ده مر مرا چونان که کس ، کس را نداد

تو را چنان ستایشی کردم که تا به حال هیچ‌کس برای هیچ‌کس نگفته است؛ پس تو نیز خلعت و پاداشی به من بده که تا به حال به هیچ‌کس نداده‌ای.

نکته ادبی: تأکید بر منحصربه‌فرد بودنِ ستایش و درخواستِ پاداشِ متناسب.

من ثناگوی توام زیرا نژادم نیست بد خود نکو گوی تو نبود هر که باشد بد نژاد

من تو را می‌ستایم زیرا خودم نیز اصیل و نژاده هستم؛ زیرا کسی که خودش بدذات باشد، نمی‌تواند به‌درستی از خوبی‌های کسی دیگر سخن بگوید.

نکته ادبی: اشاره به این نکته که مدحِ نیکان از عهده‌ی نیکان برمی‌آید.

از سبک روحی که هستی دانم اندیشی به دل کاین گران قواد ناگه سوی ما چون اوفتاد

می‌دانم از آنجا که روحیه‌ای سبک و وارسته داری، در دلت فکر می‌کنی که این آدمِ گران و پرتوقع، ناگهان چگونه سر و کله‌اش نزد ما پیدا شد؟

نکته ادبی: سبک‌روحی در اینجا به معنای طبع بلند و آزاده‌گی است.

این کریمی کی فرامش گرددم کز روی لطف بارها ز آزادمردی کردی از من بنده یاد

این بزرگواریِ تو هرگز از یادم نمی‌رود که چطور از روی لطف و آزادگی، بارها به یادِ منِ بنده بودی.

نکته ادبی: استفاده از 'بنده' برای نشان دادن تواضع در برابرِ ممدوح.

از فعال شاعران خر تمیز بی ادب وز خصال خواجگان گاوریش بدنهاد

خسته‌ام از دستِ شاعرانِ بدطینت و بی‌ادب و بیزارم از خصلت‌های اربابانِ کوتاه‌فکر و بدنهادی که خود را بزرگ می‌پندارند.

نکته ادبی: تضاد میان شاعرانِ بی‌ادب و خواجگانِ بدنهاد با جایگاهِ والای ممدوح.

دولتی بود از تو کان آزاد و فارغ بودیم از محالات فلان شاگرد و بهمان اوستاد

دولت و سعادتی بود که در کنارِ تو از قیدِ بندِ این شاگردان و استادانِ بی‌مایه و مزاحم، آزاد و فارغ‌بال بودیم.

نکته ادبی: اشاره به آرامشِ ذهنی در سایه‌ی حمایتِ ممدوح.

خویشتن را در تو مهتر چون بپیوستم ز بیم رحمتی کن بر چو من شاعر که رحمت بر تو باد

وقتی از روی ناچاری، خود را به تو که بزرگتر از منی متصل کردم، از سرِ لطف بر شاعری چون من رحم کن که رحمتِ الهی همواره بر تو باد.

نکته ادبی: دعا در حقِ ممدوح برای جلبِ عطوفتِ او.

در زمان بادت به نیکو سیرتی عمر دراز در ازای عمر تو دست زمان کوتاه باد

در این روزگار، عمرت به دلیلِ داشتنِ سیرتِ نیکو دراز باد و در مقابلِ عمرِ طولانیِ تو، دستِ روزگار از آسیب رساندن به تو کوتاه باد.

نکته ادبی: آرزوی طولِ عمر و دوری از حوادثِ بد روزگار.

از برای خدمتت را صف زده همچون خدم تیغ داران با وشاح و با کمر همچون قلم

تیغ‌دارانِ مسلح و کمر‌بسته، همچون قلمی در دستِ تو، برای خدمت‌گزاری صف کشیده‌اند.

نکته ادبی: تشبیه سپاهیان به قلم که نشان‌دهنده‌ی مطیع بودنِ آن‌هاست.

خاصه بهر خلعت ذات ترا بود آنکه زد علم تقدیر ازل در عالم صورت علم

به‌ویژه برای بخشیدنِ خلعت، وجودِ تو همان کسی است که تقدیرِ ازلی، نقشِ آن را در عالمِ صورت و واقعیت ترسیم کرد.

نکته ادبی: اشاره به قضا و قدرِ الهی در آفرینشِ وجودِ ممدوح.

از برای خدمتت بود آنکه آمد در وجود از برای رتبتت بود آنکه رفت اندر عدم

آن‌کس که به دنیا آمد، برای خدمتِ تو بود و آن‌کس که از دنیا رفت، برای رتبه و جایگاهِ تو بود.

نکته ادبی: باورِ شاعر به اینکه جهان حولِ محورِ ممدوح می‌چرخد.

تختهٔ خاکی بدین گیتی و گردون هندسی مردمان همچون رقمهای کسور اندر قدم

این زمین همچون صفحه‌ای است و آسمان همچون هندسه‌دانی که انسان‌ها را در آن مانندِ ارقامِ کوچک و بی‌مقدار در کنار هم می‌چیند.

نکته ادبی: تشبیه دنیا به صفحه‌ی حساب و آدمیان به اعدادِ کوچک.

در شگفتی مانده بودم کین تبه کردن چراست این رقمهای چنین شایسته را از باد دم

در شگفتی بودم که چرا خداوند این ارقام و اعدادِ زیبا (انسان‌ها) را این‌گونه نابود می‌کند و از بین می‌برد.

نکته ادبی: اشاره به پدیده‌ی مرگ و زوالِ آدمیان.

تاکنون معلوم من شد حکمت ایزد که بود از برای چون تو جمعی محو این چندین رقم

تا اینکه حکمتِ خداوند بر من آشکار شد که این همه انسان‌ها از بین می‌روند تا وجودِ بی‌نظیری چون تو باقی بماند.

نکته ادبی: توجیهِ فلسفی برای برتریِ مطلقِ ممدوح بر سایرِ آدمیان.

هر که ناقص بود لابد کرد نامش نقص پاک چون تو جمعی زنده ماندی تا قیامت لاجرم

هر که ناقص بود، ناچار نقصِ او باعثِ نابودی‌اش شد، اما تو چون جمعی کاملی، لاجرم تا قیامت زنده و باقی خواهی ماند.

نکته ادبی: تقابلِ 'ناقص' و 'جمع' (کامل) به عنوانِ دلیلِ بقا.

آب را گر چه سوی بالا برد ابر از نشیب هم سوی دریا گراید از هوا دایم دیم

اگرچه ابر آب را از پستی به آسمان می‌برد، اما باز هم آن آب از هوا به سمتِ دریا سرازیر می‌شود (طبیعتِ هر چیز به اصلِ خود بازمی‌گردد).

نکته ادبی: تمثیل برای بازگشتِ امور به سرچشمه‌ی اصلی.

تا زبانهٔ صبح نارد چشمها را جز ضیا تا دهانهٔ شام نارد دیده ها را جز ظلم

تا زمانی که صبح با زبانه (نور) خود چشم‌ها را روشن می‌کند و شامگاه با دهانه‌ی تاریکِ خود دنیا را در ظلمت فرو می‌برد.

نکته ادبی: اشاره به تقابلِ ابدیِ نور و ظلمت.

تا ز آب و باد و خاک و آتش از بهر صلاح گرمی و خشکی و سردی و تری باشد به هم

تا زمانی که عناصرِ چهارگانه (آب و باد و خاک و آتش) برای بقای جهان، گرما و سرما و خشکی و تری را به هم پیوند می‌دهند.

نکته ادبی: اشاره به طبایعِ چهارگانه‌ی عناصر در فلسفه‌ی قدیم.

صبح احباب ترا هرگز مبادا شامگاه شام اعدای ترا هرگز مبادا صبحدم

صبحِ دوستانِ تو هرگز به شامگاه نرسد و شامگاهِ دشمنانِ تو هرگز رنگِ صبحدم را نبیند.

نکته ادبی: آرزوی همیشگی برای شادیِ دوستان و اندوهِ دشمنان.

عز تو جاوید باد و دولتت پیوسته باد بخت تو بر تخت عز و ناز شاهنشاه باد

عزتِ تو جاویدان و دولتِ تو پیوسته باد و بختِ تو بر تختِ عزت و نازِ شاهنشاهی استوار بماند.

نکته ادبی: دعای پایانی برای استمرارِ قدرت و سعادتِ ممدوح.