دیوان اشعار - ترکیبات

سنایی

شمارهٔ ۱ - ترکیب بند موشح در مدح خواجه امام محمد بن محمد

سنایی
آتش عشق بتی برد آبروی دین ما سجدهٔ سوداییان برداشت از آیین ما
لن ترانی نقش کرد از نار بر اطراف روی لاابالی داغ کرد از کبر بر تمکین ما
شربت عشقش هنی کردست بر ما عیش تلخ مایهٔ مهرش عطا دادست ما را کین ما
یک جهان شیرین شدند از عشق او فرهاد او او ز ناگه شد ز بخت نیک ما شیرین ما
خط شبرنگش معطر کرد مغز عقل را لعل خوش رنگش چو گوهر کرد حجلهٔ دین ما
آن گهرهائی که بر وی بست مشاطهٔ مزاج لولو لالاست قسم چشم عالم بین ما
لابد این زیبد نثار فرق ما کز راه دین هم به ساعت کرد کفر عاشقان تلقین ما
می در افکند از طریق عاشقی در رطل و جام کرد گرد پای مستان جهان بالین ما
آتش می درزد اندر عالم زهد و صلاح لشکرش را غارتی بر ساخت ز اسب و زین ما
مجلسی برخاست زینسان پس به پیش ننگ و نام ضرب کرد آخر شعار جنبش و تسکین ما
عشق خوبان این چنین باشد نه مه داند نه سال هر کجا عشق آمد آنجا نه خرد ماند نه مال
آبروی ما فراق ماهرویی باد کرد حسن او ما را ز بند عشق خویش آزاد کرد
لعل رخسار از برای آن شدم کز بهر ما یاد او بر مسند اقبال ما را یاد کرد
رای هجران از پی آن کرد تا از گفتگوی وقت ما را چون نهاد حسن خویش آباد کرد
یار کرد از ناز عین عشق را با غین غم تا بدین یک مصلحت کو دید ما را شاد کرد
سنگ بر قندیل ما زد تا به هنگام صلاح جان ما را از خرد عریان مادر زاد کرد
نعمتی بود آنکه ما را دوست ناگه زین بلا در جهان روز کوری حجره ای بنیاد کرد
جوهر خودکامگی زینگونه از ما یافت کام دولت بیدولتی زینگونه با ما داد کرد
مهرش اندر شهر ما را پاکبازی چست کرد عشقش اندر دهر ما را جانفروشی راد کرد
این نه بس ما را ز عشقش کز پی یک حقشناس لحن او در بلخ ما را شاعری استاد کرد
لفظ بر ما خلعتی بخشید بهر چاکری یادگار عمر خواجه بصره و بغداد کرد
آفتاب شرق و غرب آن سرور نیکو نهاد کز جمال روی خوب او بود مه را جمال
شمسهٔ دنیا و شمس دین ز تاثیرش منیر آنکه چون شمسش نیابی در همه عالم نظیر
روی او دل را چنان چون پیر را در دست قوت لفظ او جان را چنان چون طفل را در کام شیر
عز او خواهد ز ایزد مرغ از آن سازد نوا مدح او راند به کاغذ کلک از آن دارد صریر
عون او عیش پدر را چون روان دارد هنی وعظ او جان جهان را چون خرد دارد خطیر
تیغ و خشمش چون به زخم آید جهان گردد جدید لطف و حلمش چون به کار آید حجر گردد حریر
شاد گشت از مهر او زان بینی آب اندر بحار یار شد با کین او زان یابی آتش در اثیر
رای را در وقت کوشش چشم بخشد شاخ شاخ مال را در وقت بخشش دل چشاند خیر خیر
فاضلان را از عطا عمر کهنشان کرد نو حاسدان را از عنا عمر جوانشان کرد پیر
الف دارد جان برو زان ذات جان دارد قرار مهر دارد دل برو زان چشم دل باشد قریر
لاف ما از چاکریش این بس که اندر هیچ وقت دشمنش را کس علی هرگز نخواند بی صفیر
نیک وقت از نام او شد صبح و شام و روز و شب نیک بخت از عمر او شد حین و وقت و ماه و سال
یاد او از عمر شیرین تر کند ایام را بخت او ز آغاز او خالی کند فرجام را
مهتر راه شریعت اوست کاکنون چون سراج نور او روشن همی دارد ره همنام را
تیغ خشمش تا به خون لعل دشمن یافت راه مایهٔ خونی نماند اندر جگر ضرغام را
ضبط کرد احکام دین چندان که زو تا روز حشر حاصل آمد با بقای او بقا احکام را
یک خصال از وی به غزنین عقل بر من کرد یاد من چنان گشتم که در من ره نماند آرام را
آمدم ز آن بیش دیدم خلق و رفق و حلم او دولتی مردم اگر یابم ز جودش کام را
لاله یاقوتین برآرد فر او بر طرف که تا که او که را نماید لعل گوهر فام را
سایهٔ او روز کوشش خاره گرداند چو موم همت او روز بخشش صبح بخشد شام را
لاف عز و چاکری او میزند هر جا جهان اینت اقبال تمام از چاکریش ایام را
مایهٔ فضلش به دست آورد تیر چرخ را رایت رایش شکست آرد کمان سام را
زآنکه بر چرخ چهارم بهر خدمت آفتاب پیش روی همچو بدرش پشت خم آمد هلال
فر او گاه وزیدن گر به سنگ آرد نسیم یک سخندان را ز یک معطی نه زر باید نه سیم
خیر ازو زینت همی سازد چو اجسام از لباس فضل از او قوت همی گیرد چو ارواح از نسیم
روی او در چشم ما همچون به دور اندر صدور یاد او در شعر ما همچون کلیم اندر گلیم
آب حلمش در گران رفتن بگرید بر فرات آتش خشمش ز کم سوزی بخندد بر جحیم
لعنت دینست گوش بدسگالش را نصیب لعبت چینست چشم نیکخواهش را ندیم
سیم بخشد شاعران را همتش بی گفتگوی دوست دارد زایران را سیرتش بی ترس و بیم
نور داد از جود او تا عکس بر گیتی فکند جور چون دین شد غریب و بخل چون در شد یتیم
تافته هرگز نبینی میم و را و دال را یک زمان در چاکریش از بهر دال و را و میم
شاید ار بر جان او لرزان شود هر شیخ و شاب کاسمان هرگز نیارد بر زمین چون او کریم
چون دلش را در سلامت دین ز دلها یافت پیش نیز یک دل را نخواهد جز دل ما را سلیم
آنچنان دل دارد اندر بر که نبود هرگزش نه به کسب مال میل و نه ز کار دین ملال
ای همیشه بوده راه دین احمد را قوام همچنان چون پیش ازین ملک ملکشه را نظام
عفو تو خط درکشد هر جا که بیند یک خطا اسم تو گردن نهد آنجا که بیند یک تمام
آسیای فتنه فرق دشمنت را کرد آس روزگار پخته کار حاسدت را کرد خام
لوح قسمت را ز نقش سیرتت بفزود جاه ابر طوفان را ز بذل وافرت کم گشت نام
دوستان خاص ما را از تو هست اسباب قوت عامیان شهر ما را از تو هست انعام عام
یافه گویان را ز راه لطف بدهی آب و نان مهرجویان را ز روی جودسازی کار و کام
جود چون دست تو بیند پوشد از حیرت لباس یمن چون پای تو گیرد یابد از دولت مقام
نکتهٔ یک دانشت را مشتری سازد کلاه وعدهٔ یک بخششت را آسمان باشد غلام
وقت بار اصفیا رضوان که پیش آید ترا لفظش این باشد که: پیش آی ای امام بن امام
رو که چرخ پیر نیز از بهر نفع عام و خاص یک جوان هرگز چو تو بیرون نیارد والسلام
در دها و در سخا و در حیا و در وفا در جمال و در کمال و در مقال و در خصال
ای چو گل در باغ دین خشبوی و نورانی جمال لفظ تو چون حاسدت بشنید شد چون لاله لال
لشکر خلق تو تا آورد سوی خلق رخ یمن در اسم صبا شد یسر در نام شمال
همتت را در نیابد گر فلک گردد بساط فکرتت را برنتابد گر جهان گیرد سوال
دیر پاید ز ایران را با نوالت کار و بار یافه باشد شاعران را بی قبولت قیل و قال
تا ذکاء سیرتت فارغ شد از محو صفات آفتاب دولتت بیرون شد از خط زوال
ا زجمال نام تو نشگفت اگر از مهر باز سیم بد زرین شود از میم و حاء و میم و دال
لعنتت بر دشمنان چون وام باشد بر گدا همتت بر حاسدان چون سنگ باشد بر سفال
یافتی علمی چو نفس ذات کلی بی کران اینت علمی بی نهایت وینت فضلی با کمال
از تو بگریزد خطا چونان که درویش از نیاز در تو آویزد عطا چونان که عاشق در وصال
لعل رخسار از پی آنی که آب روی تو گوهرت را از سواد سود شست و میل مال
لاجرم هر جا که دست زر فشانت روی داد بخل بربندد نقاب و حرص بگشاید جمال
دل نگیرد بوی ایمان تا نباشد آن تو لب نیاید بوی جنت تا نیابد خوان تو
وقتها آنروز خوش گردد که بخرامی به درس یک جهان در گیرد از یک لفظ در باران تو
لون دشمن همچو زر گردد به غزنین چون به بلخ لولو شکر نثار جان کند مرجان تو
تیرگی هرگز نبیند جانش از گرد فنا آنکه روشن دیده گشت از گرد شادروان تو
یافه از کین تو ماند جرم چرخ و جسم ماه روشن از مهر تو باشد جسم ما چون جان تو
نجم دینی لیکن از مهر تو بر چارم سپهر مهر چون ماه نوست از غیرت دربان تو
تا قیامت ماند باقی زان که اندر مدحتت دفتر از جان ساختست امروز مدحت خوان تو
ای محمد خلق یوسف خلقت اندر صدر تو حسن خلقت کرد چون ما چرخ را ز احسان تو
جام احسان تو تا گردان شد اندر وقت تو مست احسان تو و خوان تواند اخوان تو
این شرفمان در دو گیتی بس که ناگاهان طمع یافت ما را در غریبی یک زمان مهمان تو
هم کنون بینی که آوازه درافتد در جهان کان فلان را از در بهمان گشن شد پر و بال
لوح انعام تو خواند هر چه در عالم نبیل داغ احسان تو دارد هر که در گیتی اصیل
فهمهای زیر کان کندست با تو گاه علم گفتهای قایلان سستست بی تو گاه قیل
رخ که گرد سم اسبت یافت گردد مقتدا لب که بوی مدح خلقت یافت گردد سلسبیل
یافت عز دین کسی کز خاک پایت شد عزیز یافت ذل تن کسی کز رشک دستت شد ذلیل
قاعدهٔ کارت محمدوار باشد خلق خوب آیت مدحت همی بر سدره خواند جبرییل
یک جمال از جودت و صد فرق خاکی بر مراد یک شراب از لطفت و صد ربع مسکون پر غلیل
نعمت دنیا نباشد چون تو بخشی مستعار راحت کلی نباشد گر تو گویی مستحیل
آفت دوران ز سعی دولتت یابد رفات عرصهٔ گردون به چشم همتت باشد قلیل
بد سگالت را ز تاثیر قضا از درد زخم یافت چشمش رود نیل و گشت جسمش کان نیل
وقتهای روشنت را هست بی طمعی قرین وعده های صادقت را هست بی صبری دلیل
اینهمه حشمت ز یک تاثیر صبح بخت تست باش تا خورشید جاهت را فزون گردد جلال
ای که تا طبع سنایی نامهٔ مدحت بخواند لولو مدح ترا بر ساحت گردون نشاند
لب نهال قوت جانداشت گویی آن زمان کانچه گوش از لب همی بگرفت بر جانها فشاند
مادحان را بس تو نیکو دار کز بهر کرم نیز در عالم فلک را چون تو فرزندی نماند
فتح باب جودت اندر خشکسال آز و طمع موج احسان ترا بر مرکز کیوان رساند
اینک از بهر چنین نامی سنایی را ز شهر روز نیک و طبع خوب و بخت خوش سوی تو راند
خواند اینک لاجرم شعری که از روی شگفت آسمان اندر شمار ساحران نامش براند
رحمتی کن تا نگوید دشمنی کاندر دلش عقل را بر تارک اندیشه بی حکمت نشاند
محنت و راحت همی در حضرتت بازند نرد من چنان دانم که محنت چون همه مردان نماند
حرص آن معنی که تا در حضرت غزنین و بلخ ابتدا جامهٔ تو پوشد کابتدا مدح تو خواند
این چنین شعری تراکاول ز روی فال گفت فالش از خلعت نکو گردان که نیکت باد فال
دیده را دایم ضیا از نور دیدار تو باد لعل را پیوسته از عکس رخسار تو باد
بوی عنبر همتک اخلاق خوشبوی تو شد بار شکر همره الفاظ در بار تو باد
نعمت گیتی بهر وقتی چو نیکودار تست رحمت ایزد بهر حالی نگهدار تو باد
مشتری را سعد کلی از نثار نظم تست آسمان را قدر کلی هم ز گفتار تو باد
حفظ ایزد سال و مه بر ساقهٔ کام تو باد عون گردون روز و شب در کوکبهٔ کار تو باد
مسند اقبال دنیای برون از ملک دین هر چه افسردار دارد زیر افسار تو باد
در غریبی از برای پادشاهی نام و ننگ بر سر و فرق سنایی تاج و دستار تو باد
جان او از این قبل پیوسته اندر روز و شب آرزوی حضرت عالی و دیدار تو باد
عقل او زان پس برای شکر چندین موهبت نقش بند نام نیک و خلق و کردار تو باد
لعبت چین را حیات از لطف گفتار تو بود هیئت دین را بقا از خیر بسیار تو باد
یار دنیا نیستی پس بهر دین در آخرت احمد مرسل شفیع و فضل حق یار تو باد
دولت و اقبال دنیایی و دینی را مدام تا قیامت با تو بادا اتفاق و اتصال

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

آتش عشق بتی برد آبروی دین ما سجدهٔ سوداییان برداشت از آیین ما

آتشِ عشق آن یار زیبا، آبروی دین‌داری ما را برد و سجده‌های عارفانه و بی‌قرارِ ما را جایگزینِ آیینِ ظاهری و مرسوم کرد.

نکته ادبی: سودایی به معنای کسی است که دچار سودا یا جنون عشق است؛ اشاره به تضاد بین شریعت ظاهری و عشق باطنی دارد.

لن ترانی نقش کرد از نار بر اطراف روی لاابالی داغ کرد از کبر بر تمکین ما

او با نگاهش که گویی می‌گوید «مرا هرگز نخواهی دید» (لن ترانی)، بر چهره‌ام داغی از آتش نهاد و با بی‌اعتنایی، نشانِ افتادگی و تسلیم را بر وجودم حک کرد.

نکته ادبی: لن ترانی اشاره تلمیحی به آیه قرآنی و داستان حضرت موسی دارد.

شربت عشقش هنی کردست بر ما عیش تلخ مایهٔ مهرش عطا دادست ما را کین ما

نوشیدنِ شربتِ عشقش، سختی‌ها و تلخی‌های زندگی را بر ما گوارا کرده است و در واقع لطف و عطایِ او، همان بلایی است که به جان ما افتاده است.

نکته ادبی: هنی به معنای گوارا و کین به معنای تقابل یا همان بلا و سختی است که در عرفان عین نعمت است.

یک جهان شیرین شدند از عشق او فرهاد او او ز ناگه شد ز بخت نیک ما شیرین ما

جهانی از سرِ عشقِ او به فرهاد بدل شدند و گرفتار او گشتند، اما بخت بلند من باعث شد که او در نهایت «شیرینِ» من شود.

نکته ادبی: آرایه تضاد و ایهام در کلمه شیرین؛ به معنای نام معشوق و صفت معشوق.

خط شبرنگش معطر کرد مغز عقل را لعل خوش رنگش چو گوهر کرد حجلهٔ دین ما

خطِ سیاهِ چهره‌اش هوش و خرد را معطر و مست کرد و لبان سرخ‌رنگش، حجله‌گاهِ ایمان و دین مرا همچون جواهری گرانبها آراست.

نکته ادبی: شبرنگ صفتی است برای موی یا خط صورت که به رنگ سیاه است.

آن گهرهائی که بر وی بست مشاطهٔ مزاج لولو لالاست قسم چشم عالم بین ما

آن درّهایی که مشاطه (آرایشگرِ) طبیعت بر چهره او نشانده، در واقع مرواریدهای درخشانی هستند که نصیبِ چشمانِ بینایِ ما شده‌اند.

نکته ادبی: مشاطه در اینجا استعاره از قدرتِ آفرینش یا طبیعت است.

لابد این زیبد نثار فرق ما کز راه دین هم به ساعت کرد کفر عاشقان تلقین ما

به ناچار این زیبایی‌ها سزاوار آن است که فدایِ جان ما شود؛ چرا که همان دم، کفرِ عاشقان را به جایِ دین تلقین کرد.

نکته ادبی: در عرفان، کفر عاشقان گاهی برتر از دینِ زاهدان شمرده می‌شود.

می در افکند از طریق عاشقی در رطل و جام کرد گرد پای مستان جهان بالین ما

او شرابِ عشق را در جامِ عاشقی ریخت و گردِ پایِ مستانِ جهان را بالین و محل استراحتِ ما قرار داد.

نکته ادبی: رطل و جام نمادِ ابزارهای عیش و مستی در عرفان هستند.

آتش می درزد اندر عالم زهد و صلاح لشکرش را غارتی بر ساخت ز اسب و زین ما

آتشِ مستی، خرمنِ زهد و پارسایی را در جهان به آتش می‌کشد و لشکرِ این عشق، تمامِ وجودِ ما را غارت می‌کند.

نکته ادبی: لشکر استعاره از سپاهِ عشق است که به قلعه‌یِ دین حمله می‌کند.

مجلسی برخاست زینسان پس به پیش ننگ و نام ضرب کرد آخر شعار جنبش و تسکین ما

مجلسی از این حال به پا شد که در برابرِ ننگ و نامِ دنیا، سرانجام شور و سکونِ ما را به بازی گرفت.

نکته ادبی: ننگ و نام در اینجا به معنایِ اعتبار و آبرویِ دنیوی است.

عشق خوبان این چنین باشد نه مه داند نه سال هر کجا عشق آمد آنجا نه خرد ماند نه مال

عشقِ خوبان قید و بند نمی‌شناسد و زمان و مکان ندارد؛ هرکجا عشق پا بگذارد، عقل و داراییِ دنیوی دیگر جایی ندارند.

نکته ادبی: تاکید بر بی‌خردیِ عاشقانه در مقابلِ عقلِ مصلحت‌بین.

آبروی ما فراق ماهرویی باد کرد حسن او ما را ز بند عشق خویش آزاد کرد

فراقِ آن ماهرو آبرویِ ما را بر باد داد، اما زیباییِ او در عوض، ما را از بندِ عشقِ خودمان آزاد کرد.

نکته ادبی: تضاد میانِ آبرو رفتن و آزاد شدن از بندِ عشق.

لعل رخسار از برای آن شدم کز بهر ما یاد او بر مسند اقبال ما را یاد کرد

اگر لبِ سرخِ او را طلب کردم برای آن بود که یادِ او بر مسندِ عزتِ ما، نامِ ما را زنده و گرامی کند.

نکته ادبی: مسندِ اقبال کنایه از جایگاهِ رفیعِ انسان است.

رای هجران از پی آن کرد تا از گفتگوی وقت ما را چون نهاد حسن خویش آباد کرد

او جدایی را پیش گرفت تا ما را از گفتگوهایِ بیهوده دور کند و وقتی حسنِ او در ما جلوه کرد، وجودِ ما را آباد ساخت.

نکته ادبی: رای به معنایِ تدبیر و تصمیم است.

یار کرد از ناز عین عشق را با غین غم تا بدین یک مصلحت کو دید ما را شاد کرد

یار با ناز، عینِ عشق را با غینِ غم آمیخت تا از این راه ما را شاد و خرسند کند.

نکته ادبی: اشاره به اختلافِ حرف عین و غین که بسیار ظریف است؛ تضاد میان عشق و غم.

سنگ بر قندیل ما زد تا به هنگام صلاح جان ما را از خرد عریان مادر زاد کرد

او سنگی به قندیلِ جانِ ما زد تا به هنگامِ صلح، جانِ ما را از خردِ مکتسبه عریان و به همان سادگیِ روزِ تولد بازگرداند.

نکته ادبی: قندیل استعاره از جایگاهِ نورانیِ جان است.

نعمتی بود آنکه ما را دوست ناگه زین بلا در جهان روز کوری حجره ای بنیاد کرد

چه نعمت بزرگی بود که دوست، ناگهان ما را در این جهانِ کور و تاریک، با بلا و سختی مواجه کرد و برایمان خانه‌ای بنا نهاد.

نکته ادبی: روزکوری کنایه از جهل و تاریکیِ دنیاست.

جوهر خودکامگی زینگونه از ما یافت کام دولت بیدولتی زینگونه با ما داد کرد

خودکامگی و غرورِ عشق، از ما به خواسته‌اش رسید و این بی‌دولتی (از دست دادنِ دنیا) را به عنوانِ دولتی بزرگ به ما بخشید.

نکته ادبی: تناقضِ دولت و بی‌دولتی برای بیانِ وارستگی.

مهرش اندر شهر ما را پاکبازی چست کرد عشقش اندر دهر ما را جانفروشی راد کرد

مهرِ او در شهر، ما را به پاک‌بازیِ چابک تبدیل کرد و عشقش در دهر، جان‌فروشیِ ما را به کاری جوانمردانه بدل ساخت.

نکته ادبی: پاک‌بازی کنایه از نترسیدن و گذشتن از جان است.

این نه بس ما را ز عشقش کز پی یک حقشناس لحن او در بلخ ما را شاعری استاد کرد

این برای ما از عشقش کافی نیست که برای یک حق‌شناس، لحنِ سخنِ او در بلخ، ما را به شاعری استاد تبدیل کرد.

نکته ادبی: اشاره به تأثیرِ کلامِ معشوق در مهارتِ شعری.

لفظ بر ما خلعتی بخشید بهر چاکری یادگار عمر خواجه بصره و بغداد کرد

او کلامی را به عنوانِ خلعت به ما بخشید تا برای خدمت به او استفاده کنیم و آن را یادگاری از عمرِ خود در بصره و بغداد قرار داد.

نکته ادبی: اشاره به پراکندگیِ یادِ او در جغرافیا.

آفتاب شرق و غرب آن سرور نیکو نهاد کز جمال روی خوب او بود مه را جمال

او آفتابِ مشرق و مغرب است؛ همان سرورِ نیک‌نهادی که زیباییِ چهره‌اش، زیباییِ ماه را محو می‌کند.

نکته ادبی: آفتاب و ماه استعاره از درخششِ ممدوح در مقایسه با طبیعت.

شمسهٔ دنیا و شمس دین ز تاثیرش منیر آنکه چون شمسش نیابی در همه عالم نظیر

او خورشیدِ دنیا و دین است که همه چیز از تأثیرِ او روشن می‌شود و همانندِ خورشید در عالم نظیری ندارد.

نکته ادبی: شمسه به معنایِ خورشید و مایه روشنایی است.

روی او دل را چنان چون پیر را در دست قوت لفظ او جان را چنان چون طفل را در کام شیر

چهره‌اش برایِ دل، مانندِ قدرت برایِ پیرمرد است و کلامش برایِ جان، همچون شیر برایِ کامِ کودک است.

نکته ادبی: تشبیهاتِ حسی برای توصیفِ بخشندگی و آرامش‌بخشیِ ممدوح.

عز او خواهد ز ایزد مرغ از آن سازد نوا مدح او راند به کاغذ کلک از آن دارد صریر

عزتِ او چنان است که پرندگان با یادش نغمه می‌سازند و مدحش بر کاغذ، چنان طنینی دارد که قلم از آن به صدا در می‌آید.

نکته ادبی: صریر به معنای صدایِ قلم روی کاغذ است.

عون او عیش پدر را چون روان دارد هنی وعظ او جان جهان را چون خرد دارد خطیر

کمکِ او زندگیِ پدر را گوارا می‌سازد و پندِ او جانِ جهان را به خرد می‌آراید.

نکته ادبی: خطیر به معنایِ مهم و ارجمند است.

تیغ و خشمش چون به زخم آید جهان گردد جدید لطف و حلمش چون به کار آید حجر گردد حریر

وقتی تیغ و خشمش زخم می‌زند، جهان نو می‌شود و وقتی لطف و نرم‌خویی‌اش به کار می‌آید، سنگِ خارا چون حریر نرم می‌شود.

نکته ادبی: تضادِ تیغ و حریر برای نشان دادنِ قدرت و لطافت.

شاد گشت از مهر او زان بینی آب اندر بحار یار شد با کین او زان یابی آتش در اثیر

از مهرِ او دریاها پرآب می‌شوند و از خشمِ او آتش در آسمان‌ها زبانه می‌کشد.

نکته ادبی: اثیر لایه‌ای از آسمان است که جایگاهِ آتش محسوب می‌شد.

رای را در وقت کوشش چشم بخشد شاخ شاخ مال را در وقت بخشش دل چشاند خیر خیر

تدبیرش در کار، چشمِ بینا به شاخه‌ها می‌بخشد و مالِ او در بخشش، جان را سیراب می‌کند.

نکته ادبی: خیرِ خیر کنایه از فراوانی و کثرتِ بخشش است.

فاضلان را از عطا عمر کهنشان کرد نو حاسدان را از عنا عمر جوانشان کرد پیر

او با بخشش، عمرِ پیرانِ فاضل را نو می‌کند و با قهر، عمرِ جوانِ حسودان را به پیری می‌رساند.

نکته ادبی: تضادِ نو و پیر برای نشان دادنِ تأثیرِ ممدوح بر دیگران.

الف دارد جان برو زان ذات جان دارد قرار مهر دارد دل برو زان چشم دل باشد قریر

جان به نامِ او که با الف شروع می‌شود آرام می‌گیرد و دل به خاطرِ مهرِ او، چشمش روشن و شاد است.

نکته ادبی: قریر به معنایِ خنک و شاد است.

لاف ما از چاکریش این بس که اندر هیچ وقت دشمنش را کس علی هرگز نخواند بی صفیر

همین بس که در هیچ زمانی، کسی دشمنِ او را بدونِ شکست و صدایِ حقارت‌آمیز (صفیر) خطاب نکرده است.

نکته ادبی: صفیر به معنایِ سوت یا بانگِ شکست است.

نیک وقت از نام او شد صبح و شام و روز و شب نیک بخت از عمر او شد حین و وقت و ماه و سال

با نامِ او صبح و شام مبارک شد و با عمرِ او، همه لحظات و روزگاران خجسته گشت.

نکته ادبی: اشاره به برکتِ وجودیِ ممدوح در زمان.

یاد او از عمر شیرین تر کند ایام را بخت او ز آغاز او خالی کند فرجام را

یادِ او از عمرِ شیرین هم شیرین‌تر است و خوش‌بختی‌اش چنان است که سرانجامش از ابتدایش عالی‌تر است.

نکته ادبی: اغراق در وصفِ بخت و اقبالِ ممدوح.

مهتر راه شریعت اوست کاکنون چون سراج نور او روشن همی دارد ره همنام را

او بزرگِ راهِ شریعت است که چون چراغی، راهِ پیروانش را روشن نگه می‌دارد.

نکته ادبی: سراج به معنای چراغ و استعاره از هدایت‌گریِ ممدوح است.

تیغ خشمش تا به خون لعل دشمن یافت راه مایهٔ خونی نماند اندر جگر ضرغام را

وقتی تیغِ خشمش خونِ دشمن را ریخت، دیگر در جگرِ دشمنِ شجاع، خونی باقی نماند.

نکته ادبی: ضرغام به معنای شیر است که استعاره از دشمنِ قدرتمند است.

ضبط کرد احکام دین چندان که زو تا روز حشر حاصل آمد با بقای او بقا احکام را

احکامِ دین را چنان استوار کرد که تا روزِ قیامت، بقایِ احکام مدیونِ وجودِ اوست.

نکته ادبی: اشاره به نقشِ ممدوح در حفاظت از دین.

یک خصال از وی به غزنین عقل بر من کرد یاد من چنان گشتم که در من ره نماند آرام را

وقتی عقل در غزنین اوصافِ او را برایم گفت، چنان حیران شدم که دیگر آرام و قرار از من سلب شد.

نکته ادبی: غزنین نام مکان است.

آمدم ز آن بیش دیدم خلق و رفق و حلم او دولتی مردم اگر یابم ز جودش کام را

بیش از آنکه شنیده بودم، خلق و خو و حلمِ او را دیدم؛ اگر از بخششِ او بهره‌ای ببرم، به سعادت رسیده‌ام.

نکته ادبی: جود به معنای بخشندگی و کام به معنای آرزو است.

لاله یاقوتین برآرد فر او بر طرف که تا که او که را نماید لعل گوهر فام را

وقتی او اراده کند، شکوهِ او لاله را به رنگِ یاقوت درمی‌آورد و گوهر را به نمایش می‌گذارد.

نکته ادبی: استعاره از تأثیرِ وجودیِ ممدوح بر طبیعت.

سایهٔ او روز کوشش خاره گرداند چو موم همت او روز بخشش صبح بخشد شام را

سایهٔ حمایتِ او صخره‌های سخت را مانند موم نرم می‌کند و همتِ او شبِ تاریکِ مشکلات را به صبحِ امید تبدیل می‌کند.

نکته ادبی: خاره به معنای سنگ خارا است.

لاف عز و چاکری او میزند هر جا جهان اینت اقبال تمام از چاکریش ایام را

همه جهان به خدمتگزاریِ او افتخار می‌کنند؛ این خود نشانگرِ اقبالِ بلندِ روزگار است که او را دارد.

نکته ادبی: لاف زدن در اینجا به معنایِ افتخار کردن است.

مایهٔ فضلش به دست آورد تیر چرخ را رایت رایش شکست آرد کمان سام را

فضل و دانشِ او ستاره‌ها را مسخر می‌کند و تصمیمِ قاطعش کمانِ سام (نماد قدرت) را می‌شکند.

نکته ادبی: تیرِ چرخ استعاره از سرنوشت و قدرتمندیِ فلک است.

زآنکه بر چرخ چهارم بهر خدمت آفتاب پیش روی همچو بدرش پشت خم آمد هلال

به خاطرِ خدمتِ او به آسمان، خورشید در برابرِ چهره‌اش خمیده و هلالِ ماه در پیشِ رویِ او تعظیم می‌کند.

نکته ادبی: اغراق در وصفِ خضوعِ کائنات در برابرِ ممدوح.

فر او گاه وزیدن گر به سنگ آرد نسیم یک سخندان را ز یک معطی نه زر باید نه سیم

اگر شکوهِ او به سنگ برسد، نسیمی از آن برمی‌خیزد و هر دانایی با یک بار بخششِ او، بی‌نیاز از زر و سیم می‌شود.

نکته ادبی: زر و سیم نمادِ ثروتِ مادی است.

خیر ازو زینت همی سازد چو اجسام از لباس فضل از او قوت همی گیرد چو ارواح از نسیم

خیر و نیکی از او زینت می‌یابد و دانش از او قوت می‌گیرد، همان‌طور که اجسام از لباس و ارواح از نسیم جان می‌گیرند.

نکته ادبی: تشبیه برای نشان دادنِ نقشِ حیاتیِ ممدوح.

روی او در چشم ما همچون به دور اندر صدور یاد او در شعر ما همچون کلیم اندر گلیم

چهره‌اش در چشمِ ما همچون بزرگان در مجالس است و یادش در شعرِ ما، همانندِ کلیم (موسی) در گلیم (سادگی) است.

نکته ادبی: تلمیح به داستان حضرت موسی و لباس ساده‌ی او.

آب حلمش در گران رفتن بگرید بر فرات آتش خشمش ز کم سوزی بخندد بر جحیم

آبِ حلمش چنان فراوان است که فرات در برابرش گریان می‌شود و آتشِ خشمش چنان سوزان است که جهنم به آن می‌خندد.

نکته ادبی: استفاده از عناصرِ طبیعی برای بیانِ عظمتِ صفاتِ ممدوح.

لعنت دینست گوش بدسگالش را نصیب لعبت چینست چشم نیکخواهش را ندیم

گوشِ دشمنِ او نصیبی جز لعنتِ دین ندارد و چشمِ نیک‌خواهش با زیبایی و ظرافتِ چینی هم‌نشین است.

نکته ادبی: لعبتِ چین کنایه از زیبایی و ظرافتِ بی‌نظیر است.

سیم بخشد شاعران را همتش بی گفتگوی دوست دارد زایران را سیرتش بی ترس و بیم

همتِ او بدونِ هیچ تقاضایی به شاعران سکه می‌بخشد و سیرتِ او دوستدارانش را بدون هیچ ترس و بیمی به خود جذب می‌کند.

نکته ادبی: سیم در اینجا به معنای سکه و ثروت است.

نور داد از جود او تا عکس بر گیتی فکند جور چون دین شد غریب و بخل چون در شد یتیم

پرتوِ جود و بخشش تو چنان است که بر عالم تابید و بازتابِ آن جهان را روشن کرد؛ در پرتو این نور، جور و ستم زشت و ناپسند شد و بخل نیز همچون یتیمی بی‌کس و غریب گشت.

نکته ادبی: استفاده از استعاره نور برای جود و شخصیت‌بخشی (تشخیص) به جور و بخل.

تافته هرگز نبینی میم و را و دال را یک زمان در چاکریش از بهر دال و را و میم

هرگز نخواهی دید که حروف 'م'، 'ر' و 'د' در برابر تو سرکشی کنند، زیرا همه در بندِ خدمتگزاری تو هستند تا برای به دست آوردنِ منافع خود (آن حروف) در رکاب تو باشند.

نکته ادبی: بازی زبانی با حروف نام ممدوح یا اشارات رمزی خاصِ زمانه شاعر.

شاید ار بر جان او لرزان شود هر شیخ و شاب کاسمان هرگز نیارد بر زمین چون او کریم

شایسته است که همه مردم، از پیر و جوان، در برابر شکوه و بزرگی او فروتن و لرزان باشند، چرا که آسمان هرگز کسی را به این حد از بخشندگی بر روی زمین نیاورده است.

نکته ادبی: مبالغه در وصف کریم بودن ممدوح و عظمت او نزد خاص و عام.

چون دلش را در سلامت دین ز دلها یافت پیش نیز یک دل را نخواهد جز دل ما را سلیم

از آنجا که او قلب خود را در راه سلامت و دینداری برتر از دیگران یافت، دیگر هیچ قلبی را جز قلبِ صاف و پاکِ ما نمی‌پسندد.

نکته ادبی: اشاره به رابطه قلبی میان ممدوح و پیروانش.

آنچنان دل دارد اندر بر که نبود هرگزش نه به کسب مال میل و نه ز کار دین ملال

او چنان روحیه‌ای دارد که هرگز نه به دنبال جمع‌آوری مالِ دنیاست و نه از انجام امور دینی و وظایفِ شرعی خسته می‌شود.

نکته ادبی: تضاد میان دنیادوستی و دین‌داری که در ممدوح جمع شده است.

ای همیشه بوده راه دین احمد را قوام همچنان چون پیش ازین ملک ملکشه را نظام

ای کسی که همیشه حامی و نگهبانِ راه دینِ احمدی بوده‌ای، همان‌طور که پیش از این برای حکومت و ملکِ ملکشاه نظامی استوار برقرار کردی.

نکته ادبی: اشاره تاریخی به نقش سیاسی و مذهبی ممدوح در دوره سلجوقی.

عفو تو خط درکشد هر جا که بیند یک خطا اسم تو گردن نهد آنجا که بیند یک تمام

بخشش تو هر خطایی را پاک می‌کند و نامِ بلندت هر جا که نقص و کاستی باشد، آن را کامل و سربلند می‌سازد.

نکته ادبی: کنایه از قدرتِ عفو و نفوذِ نامِ ممدوح.

آسیای فتنه فرق دشمنت را کرد آس روزگار پخته کار حاسدت را کرد خام

مانند دستگاهِ آسیاب که غلات را آرد می‌کند، فتنه و آشوب دشمنانت را نابود کرد و روزگارِ تجربه‌دیده، دشمنانِ ناپخته‌ی تو را به سزایشان رساند.

نکته ادبی: استعاره از آسیای فتنه برای نابودی دشمنان.

لوح قسمت را ز نقش سیرتت بفزود جاه ابر طوفان را ز بذل وافرت کم گشت نام

تقدیرِ الهی با نقشِ سیرتِ نیکوی تو، بر جاه و جلالت افزود و دریایِ بذل و بخششِ تو چنان وسیع است که طوفانِ دریاها در برابرش ناچیز شد.

نکته ادبی: اغراق در وصفِ وسعتِ بخشش و مقامِ معنوی ممدوح.

دوستان خاص ما را از تو هست اسباب قوت عامیان شهر ما را از تو هست انعام عام

دوستانِ نزدیکِ ما از جانبِ تو تقویت می‌شوند و توده مردمِ شهر نیز از بخششِ همگانیِ تو بهره‌مند می‌گردند.

نکته ادبی: اشاره به جامعیتِ حمایت‌های ممدوح.

یافه گویان را ز راه لطف بدهی آب و نان مهرجویان را ز روی جودسازی کار و کام

یاوه‌گویان و بدخواهان را با لطفِ خود بی‌نیاز می‌کنی و مشتاقانِ حقیقت را با سخاوتِ خویش به کامِ دل می‌رسانی.

نکته ادبی: تضاد میانِ رفتارِ بدخواهان و پاسخِ کریمانه ممدوح.

جود چون دست تو بیند پوشد از حیرت لباس یمن چون پای تو گیرد یابد از دولت مقام

وقتی جود و بخشش، دستِ تو را می‌بیند، از حیرت شرمنده می‌شود و پوششی از خجالت بر تن می‌کند؛ یمن و برکت نیز وقتی گام‌های تو را می‌بیند، به عزت و مقام می‌رسد.

نکته ادبی: تشخیص (شخصیت‌بخشی) به جود و یمن.

نکتهٔ یک دانشت را مشتری سازد کلاه وعدهٔ یک بخششت را آسمان باشد غلام

یک نکته از دانشِ تو چنان ارزش دارد که مشتری (سیاره بخت) به آن افتخار می‌کند و وعده‌ی بخششِ تو چنان ارزشمند است که آسمان خود را خادمِ آن می‌داند.

نکته ادبی: اغراق در وصفِ دانش و وعده ممدوح با استفاده از نمادهای نجومی.

وقت بار اصفیا رضوان که پیش آید ترا لفظش این باشد که: پیش آی ای امام بن امام

هنگامی که بزرگان و اولیا به دیدار تو می‌آیند، فرشته رضوان (خازن بهشت) به استقبالشان می‌رود و می‌گوید: ای امامِ زاده‌ِ امام، پیش بیا.

نکته ادبی: تمجیدِ تبار و مقامِ ممدوح.

رو که چرخ پیر نیز از بهر نفع عام و خاص یک جوان هرگز چو تو بیرون نیارد والسلام

برو که حتی چرخِ گردونِ کهن نیز هرگز جوانمردی مانند تو برای نفعِ مردم (خاص و عام) پدید نیاورده است و همین کافی است.

نکته ادبی: مبالغه در یگانه بودنِ ممدوح در زمانه.

در دها و در سخا و در حیا و در وفا در جمال و در کمال و در مقال و در خصال

تو در سخاوت، حیا، وفا، زیبایی، کمال، گفتار و خصلت‌های نیکو، سرآمد هستی.

نکته ادبی: استفاده از ساختار فهرست‌وار برای بیان فضایل.

ای چو گل در باغ دین خشبوی و نورانی جمال لفظ تو چون حاسدت بشنید شد چون لاله لال

تو در باغِ دین همچون گلی خوش‌بو و زیبارویی؛ دشمنانت وقتی سخن تو را می‌شنوند، از شدتِ خشم یا حیرت، مانند لاله بی‌زبان می‌شوند.

نکته ادبی: تشبیه و کنایه (لاله به دلیلِ داغی که در دل دارد، نمادِ خاموشی است).

لشکر خلق تو تا آورد سوی خلق رخ یمن در اسم صبا شد یسر در نام شمال

زمانی که لشکرِ خوش‌خلقیِ تو به سوی مردم می‌آید، برکتِ آن حتی بادِ صبا را خوش‌یمن و بادِ شمال را برای مردم آسان و سودمند می‌کند.

نکته ادبی: استفاده از جهت‌های جغرافیایی و بادها برای توصیفِ نفوذِ اخلاق ممدوح.

همتت را در نیابد گر فلک گردد بساط فکرتت را برنتابد گر جهان گیرد سوال

اگر آسمان هم بساطِ خود را بگستراند، به پایه همتِ بلند تو نمی‌رسد و اگر تمام جهان پرسشگرِ اسرارِ تو باشد، درکِ فکرتِ تو برایش ممکن نیست.

نکته ادبی: اغراق در وسعتِ همت و فکرت ممدوح.

دیر پاید ز ایران را با نوالت کار و بار یافه باشد شاعران را بی قبولت قیل و قال

کار و بارِ ایران به لطفِ بخشش تو دیرپای خواهد بود و سخنِ شاعرانی که موردِ قبولِ تو نباشند، یاوه و بیهوده است.

نکته ادبی: اشاره به رابطه شاعر و حامی.

تا ذکاء سیرتت فارغ شد از محو صفات آفتاب دولتت بیرون شد از خط زوال

تا زمانی که حقیقتِ وجودِ تو از نقص‌ها پاک و مبرا شد، خورشیدِ دولت و اقبالِ تو از مسیرِ زوال و نابودی خارج گشت.

نکته ادبی: استعاره نجومی برای بقای دولتِ ممدوح.

ا زجمال نام تو نشگفت اگر از مهر باز سیم بد زرین شود از میم و حاء و میم و دال

جای تعجب نیست که از زیباییِ نامِ تو، مسِ وجودِ هر کسی به طلای ناب بدل شود، به واسطه حروفِ نامت (اشاره به رموزِ عددی یا ابجدی).

نکته ادبی: اشاره به خواصِ حروفِ نامِ ممدوح.

لعنتت بر دشمنان چون وام باشد بر گدا همتت بر حاسدان چون سنگ باشد بر سفال

نفرینِ تو بر دشمنانت مانندِ دینی است که بر گردنِ گداست (سنگین و قطعی) و همتِ تو بر سرِ حاسدان چنان فرود می‌آید که سنگ بر ظرفِ سفالی.

نکته ادبی: تشبیه برای نشان دادنِ قدرتِ تنبیهیِ ممدوح.

یافتی علمی چو نفس ذات کلی بی کران اینت علمی بی نهایت وینت فضلی با کمال

دانشی مانند ذاتِ بی‌کرانِ الهی یافته‌ای؛ این دانشی بی‌انتها و فضلی کامل است.

نکته ادبی: ستایشِ دانشِ لدنی و الهی ممدوح.

از تو بگریزد خطا چونان که درویش از نیاز در تو آویزد عطا چونان که عاشق در وصال

خطا از تو می‌گریزد همان‌طور که درویش از نیاز می‌گریزد و بخششِ تو به تو می‌آویزد همان‌طور که عاشق به وصال چنگ می‌زند.

نکته ادبی: تشبیه مرکب برای بیانِ پاکیِ ممدوح از خطا و عشقِ او به عطا.

لعل رخسار از پی آنی که آب روی تو گوهرت را از سواد سود شست و میل مال

صورتِ زیبای تو به این دلیل است که آبروی تو، گوهرِ ذاتت را از غبارِ سیاهی و طمعِ مال شسته و پاک کرده است.

نکته ادبی: کنایه از طهارتِ روح و صورت.

لاجرم هر جا که دست زر فشانت روی داد بخل بربندد نقاب و حرص بگشاید جمال

بنابراین هر جا که دستِ زر‌فشانِ تو حاضر شود، بخل ناچار نقاب بر چهره می‌کشد و حرص و طمع نیز زیباییِ خود را از دست می‌دهد.

نکته ادبی: شخصیت‌بخشی به بخل و حرص.

دل نگیرد بوی ایمان تا نباشد آن تو لب نیاید بوی جنت تا نیابد خوان تو

دل بدون ایمانِ تو بویِ حقیقت نمی‌گیرد و لب بدونِ خوانِ کرمِ تو طعمِ بهشت را نمی‌چشد.

نکته ادبی: تمثیلِ وابستگیِ کمالِ روحانی و جسمانی به وجودِ ممدوح.

وقتها آنروز خوش گردد که بخرامی به درس یک جهان در گیرد از یک لفظ در باران تو

آن روزهایی خوش و خجسته است که تو با وقار و خرامان به مجلسِ درس می‌آیی و یک کلام از تو، جهانی را به شور و شوق می‌آورد.

نکته ادبی: تصویرسازی از حضورِ پرشکوهِ ممدوح.

لون دشمن همچو زر گردد به غزنین چون به بلخ لولو شکر نثار جان کند مرجان تو

دشمنِ تو در هر کجا که باشد (غزنین یا بلخ)، همچون زر گداخته می‌شود و مروارید و شکر برای تو جان‌فشانی می‌کنند.

نکته ادبی: مبالغه در نفوذ و هیبتِ ممدوح.

تیرگی هرگز نبیند جانش از گرد فنا آنکه روشن دیده گشت از گرد شادروان تو

جانِ کسی که از گردِ راهِ تو روشن شده باشد، هرگز به تیرگیِ فنا و نیستی دچار نمی‌شود.

نکته ادبی: عرفانی کردنِ مفهومِ خدمت به ممدوح.

یافه از کین تو ماند جرم چرخ و جسم ماه روشن از مهر تو باشد جسم ما چون جان تو

کینه‌توزیِ دشمنانت نزدِ ماه و چرخِ گردون، یاوه‌ای بیش نیست؛ در حالی که وجودِ ما از مهرِ تو همچون جانِ تو روشن است.

نکته ادبی: تقابلِ تاریکیِ دشمنان با روشنیِ دوستان.

نجم دینی لیکن از مهر تو بر چارم سپهر مهر چون ماه نوست از غیرت دربان تو

اگرچه تو دین‌داری، اما از شدتِ نورِ مهرِ تو بر آسمانِ چهارم، خورشید مانند ماهِ نو از حسادتِ دربانِ تو خجالت می‌کشد.

نکته ادبی: اغراق نجومی و تشبیهاتِ آسمانی.

تا قیامت ماند باقی زان که اندر مدحتت دفتر از جان ساختست امروز مدحت خوان تو

نامِ تو تا قیامت باقی خواهد ماند، زیرا مدیحه‌خوانانِ تو، دفترِ شعرِ خود را با جوهرِ جان نوشته‌اند.

نکته ادبی: اشاره به ماندگاریِ مدحِ شاعرانِ واقعی.

ای محمد خلق یوسف خلقت اندر صدر تو حسن خلقت کرد چون ما چرخ را ز احسان تو

ای کسی که نامت محمد است؛ خصلتِ یوسف در وجودِ توست و زیباییِ خلقتِ تو، آسمان را به حیرت واداشته است.

نکته ادبی: اشاره به نام ممدوح و تشبیه به یوسفِ پیامبر.

جام احسان تو تا گردان شد اندر وقت تو مست احسان تو و خوان تواند اخوان تو

تا وقتی جامِ احسانِ تو در دستانت می‌چرخد، یاران و اطرافیانت همگی مستِ این بخششِ تو هستند.

نکته ادبی: استعاره از جامِ احسان.

این شرفمان در دو گیتی بس که ناگاهان طمع یافت ما را در غریبی یک زمان مهمان تو

برای ما همین افتخار در هر دو جهان بس است که دستِ تقدیر، ما را در این غربت به مهمانیِ تو رساند.

نکته ادبی: اظهارِ تواضع و شکرگزاریِ شاعر.

هم کنون بینی که آوازه درافتد در جهان کان فلان را از در بهمان گشن شد پر و بال

همین حالا خواهی دید که آوازه می‌پیچد که فلان شخص به لطفِ درگاهِ تو صاحبِ جاه و جلال و اعتبار شد.

نکته ادبی: پیش‌بینیِ نفوذِ قدرتِ ممدوح.

لوح انعام تو خواند هر چه در عالم نبیل داغ احسان تو دارد هر که در گیتی اصیل

هر کس که در عالم اهلِ فضل است، لوحِ انعامِ تو را می‌خواند و هر اصیل‌زاده‌ای، داغِ احسانِ تو را بر پیشانی دارد.

نکته ادبی: تاکید بر شهرتِ جهانیِ بخششِ ممدوح.

فهمهای زیر کان کندست با تو گاه علم گفتهای قایلان سستست بی تو گاه قیل

فهم‌های زیرک و باهوش در حضورِ علمِ تو، کند و ناتوان می‌شوند و سخنانِ مدعیان در نبودِ تو بی‌ارزش است.

نکته ادبی: تعریف از دانشِ بی‌پایانِ ممدوح.

رخ که گرد سم اسبت یافت گردد مقتدا لب که بوی مدح خلقت یافت گردد سلسبیل

چهره‌ای که گردِ سمِ اسبِ تو بر آن بنشیند، راهنمای مردم می‌شود و لبی که از ستایشِ تو سخن بگوید، به طعمِ سلسبیل می‌رسد.

نکته ادبی: استعاره‌های مذهبی برای تقدیسِ ممدوح.

یافت عز دین کسی کز خاک پایت شد عزیز یافت ذل تن کسی کز رشک دستت شد ذلیل

هر کس که از خاکِ پای تو عزیز شد، دین‌داری‌اش عزتمند گشت و هر کس که از رشکِ دستِ تو ذلیل شد، ذلتِ جسمانی یافت.

نکته ادبی: پارادوکسِ عزت و ذلت در برخورد با ممدوح.

قاعدهٔ کارت محمدوار باشد خلق خوب آیت مدحت همی بر سدره خواند جبرییل

روشِ کارِ تو مانند روشِ پیامبر (محمد) است و فرشتگان در آسمان‌ها، اشعارِ مدحِ تو را می‌خوانند.

نکته ادبی: تقدیسِ ممدوح با نسبت دادنِ اخلاقِ نبوی به او.

یک جمال از جودت و صد فرق خاکی بر مراد یک شراب از لطفت و صد ربع مسکون پر غلیل

یک جلوه از جودِ تو صدها آرزویِ دنیوی را برآورده می‌کند و یک بخشش از لطفت، صدها سرزمین را آباد می‌سازد.

نکته ادبی: اغراق در کمالِ جود و لطفِ ممدوح.

نعمت دنیا نباشد چون تو بخشی مستعار راحت کلی نباشد گر تو گویی مستحیل

نعمت‌های دنیا در برابر بخششِ تو موقتی است و هیچ آرامشی بدونِ تاییدِ تو ممکن نیست.

نکته ادبی: مطلق‌انگاریِ قدرتِ ممدوح در جهانِ شاعر.

آفت دوران ز سعی دولتت یابد رفات عرصهٔ گردون به چشم همتت باشد قلیل

آفت‌ها و مصیبت‌های دوران در برابرِ سعیِ تو نابود می‌شوند و تمامِ آسمان‌ها در چشمِ همتِ تو کوچک و حقیر است.

نکته ادبی: اغراق در بزرگیِ همت.

بد سگالت را ز تاثیر قضا از درد زخم یافت چشمش رود نیل و گشت جسمش کان نیل

دشمنانت به دلیلِ قضاوتِ الهی، از دردِ زخمِ تو چنان گریستند که چشمانشان رودِ نیل شد و جسمشان خشک و لاغر ماند.

نکته ادبی: تشبیه برای بیانِ شکستِ سختِ دشمنان.

وقتهای روشنت را هست بی طمعی قرین وعده های صادقت را هست بی صبری دلیل

زمان‌های روشنِ تو با صفتِ بی‌طمعی همراه است و وعده‌های راستینِ تو نشانه بی‌صبریِ تو در انجامِ کار خیر است.

نکته ادبی: ستایشِ سرعتِ ممدوح در انجامِ کار خیر.

اینهمه حشمت ز یک تاثیر صبح بخت تست باش تا خورشید جاهت را فزون گردد جلال

این همه شکوه و حشمت از تأثیرِ صبحِ بختِ توست؛ منتظر باش تا خورشیدِ جاه و مقامِ تو از این هم فروزان‌تر شود.

نکته ادبی: استعاره از صبحِ بخت.

ای که تا طبع سنایی نامهٔ مدحت بخواند لولو مدح ترا بر ساحت گردون نشاند

ای کسی که تا وقتی طبعِ سنایی مدحِ تو را می‌خواند، مرواریدِ این سخن را بر فرازِ آسمان می‌نشاند.

نکته ادبی: تخلص شاعر (سنایی) و تاکید بر ارزشِ مدحِ او.

لب نهال قوت جانداشت گویی آن زمان کانچه گوش از لب همی بگرفت بر جانها فشاند

آن زمان گویی سخنانِ تو چنان مایه حیات بود که هرکس آن را می‌شنید، جان تازه‌ای می‌گرفت و آن سخنان گران‌بها بر جانش می‌نشست و او را سیراب می‌کرد.

نکته ادبی: لب نهال (کنایه از دهان یا سخنان)، قوت جان (مایه حیات).

مادحان را بس تو نیکو دار کز بهر کرم نیز در عالم فلک را چون تو فرزندی نماند

شاعران را به خوبی تکریم کن، چرا که به خاطرِ کرم و بخشندگیِ تو، در تمام عالم هیچ فردی به شایستگیِ تو باقی نمانده است.

نکته ادبی: مادحان (جمع مادح به معنای ستایشگران)، فلک (استعاره از کل جهان).

فتح باب جودت اندر خشکسال آز و طمع موج احسان ترا بر مرکز کیوان رساند

در روزگاری که آزمندی و طمع فراگیر شده است، تو با گشاده‌دستیِ خود، درِ بخشش را باز کردی؛ به‌گونه‌ای که موجِ لطف تو به بالاترین جایگاهِ کیهانی (کیوان) رسیده است.

نکته ادبی: فتح باب جود (ترکیب اضافی استعاری)، کیوان (سیاره زحل، در نجوم کهن دورترین سیاره).

اینک از بهر چنین نامی سنایی را ز شهر روز نیک و طبع خوب و بخت خوش سوی تو راند

به خاطر همین آوازه‌ی نیکِ تو بود که سنایی از شهر خود رخت بربست و با اقبالِ بلند و طبعِ شاعریِ خود به سوی تو آمد.

نکته ادبی: فتح باب جود به معنای گشایش درهای بخشش است.

خواند اینک لاجرم شعری که از روی شگفت آسمان اندر شمار ساحران نامش براند

او شعری سرود که آن‌چنان شگفت‌انگیز است که اگر آسمان بخواهد ساحران و استادانِ سخن را بشمارد، نامِ این شعر را در صدرِ فهرستِ آنان می‌آورد.

نکته ادبی: ساحران در اینجا کنایه از استادانِ چیره‌دستِ سخن است.

رحمتی کن تا نگوید دشمنی کاندر دلش عقل را بر تارک اندیشه بی حکمت نشاند

به من توجهی و رحمی کن تا دشمنان فرصت نیابند که با سخن‌چینی و بدگویی، چنان در دلت نفوذ کنند که خرد را در وجودِ تو کنار بگذارد و تو را از حکمت دور کند.

نکته ادبی: تارک اندیشه (استعاره از جایگاهِ تفکر).

محنت و راحت همی در حضرتت بازند نرد من چنان دانم که محنت چون همه مردان نماند

غم و شادی در درگاهِ تو با هم بازی می‌کنند، اما من یقین دارم که غم در برابرِ مردانگیِ تو دوام نمی‌آورد و شکست می‌خورد.

نکته ادبی: نرد باختن (کنایه از درگیری و رقابت داشتن).

حرص آن معنی که تا در حضرت غزنین و بلخ ابتدا جامهٔ تو پوشد کابتدا مدح تو خواند

آرزو و طمع هم چنان است که می‌خواهد در شهرهای غزنین و بلخ، اول جامه‌ی تو را بپوشد و اول مدحِ تو را بگوید (یعنی بزرگیِ تو به‌قدری است که حتی طمع نیز می‌خواهد شبیه تو باشد).

نکته ادبی: حرص (نمادِ آزمندی)، حضرت (درگاه).

این چنین شعری تراکاول ز روی فال گفت فالش از خلعت نکو گردان که نیکت باد فال

این شعری که با خوش‌اقبالی و به نیتِ فالِ نیک برایت سرودم، اکنون با بخشش و خلعتِ شایسته پاداش ده تا فالِ تو نیز نیک بماند.

نکته ادبی: فال (به معنای پیش‌بینی و نشانه نیک).

دیده را دایم ضیا از نور دیدار تو باد لعل را پیوسته از عکس رخسار تو باد

چشم‌هایت همواره از نورِ دیدارِ تو روشنایی بگیرد و لعلِ لب‌هایت همیشه از درخششِ چهره‌ات زیبا و پرفروغ باشد.

نکته ادبی: لعل (استعاره از لب‌های سرخ).

بوی عنبر همتک اخلاق خوشبوی تو شد بار شکر همره الفاظ در بار تو باد

اخلاقِ نیکویِ تو همچون بوی خوشِ عنبر در همه جا پیچیده است و کلامِ تو نیز باید با شکرِ سخنِ شیرین همراه باشد.

نکته ادبی: همتک (مانندِ).

نعمت گیتی بهر وقتی چو نیکودار تست رحمت ایزد بهر حالی نگهدار تو باد

همان‌طور که نعمت‌هایِ دنیا پیوسته در اختیارِ توست، رحمتِ خداوند نیز همیشه نگهدار و حافظِ تو باشد.

نکته ادبی: نیکودار (به معنای صاحب‌نعمت یا کسی که نعمت را گرامی می‌دارد).

مشتری را سعد کلی از نثار نظم تست آسمان را قدر کلی هم ز گفتار تو باد

سیاره مشتری که نمادِ سعادت است، از نثارِ شعرِ تو بهره‌مند می‌شود؛ پس عظمتِ آسمان نیز باید از گفتارِ تو باشد.

نکته ادبی: مشتری (سیاره سعد در اختربینی).

حفظ ایزد سال و مه بر ساقهٔ کام تو باد عون گردون روز و شب در کوکبهٔ کار تو باد

خداوند همواره در تمامِ ایام سال، خواسته‌ها و آرزوهایت را حفظ کند و چرخِ گردون شب و روز پشتیبانِ کارهایت باشد.

نکته ادبی: کوکبه (شکوه و جلال).

مسند اقبال دنیای برون از ملک دین هر چه افسردار دارد زیر افسار تو باد

هر جایگاه و مقامی که در دنیایِ خارج از دین داری، هرچه افسار و قدرت دارد، باید زیرِ فرمانِ تو باشد.

نکته ادبی: افسردار (دارنده تاج و افسر).

در غریبی از برای پادشاهی نام و ننگ بر سر و فرق سنایی تاج و دستار تو باد

در این غربت، برای حفظِ نام و آبرویِ پادشاهی، بگذار تاج و دستارِ من (سنایی) به لطفِ تو بلندمرتبه و پرآوازه باشد.

نکته ادبی: فرق (سر).

جان او از این قبل پیوسته اندر روز و شب آرزوی حضرت عالی و دیدار تو باد

جانِ من نیز در این راه، شب و روز همواره آرزومندِ درگاهِ بلندِ تو و دیدارِ روی توست.

نکته ادبی: حضرت عالی (درگاهِ بلندپایه).

عقل او زان پس برای شکر چندین موهبت نقش بند نام نیک و خلق و کردار تو باد

عقلِ من نیز برای سپاسگزاری از این‌همه بخشش، همواره در حالِ ترسیمِ نامِ نیک و کردارِ پسندیده‌ی توست.

نکته ادبی: نقش‌بند (تصویرگر).

لعبت چین را حیات از لطف گفتار تو بود هیئت دین را بقا از خیر بسیار تو باد

زیباییِ بتانِ چین از لطفِ کلامِ توست و استواریِ ارکانِ دین از برکتِ خیرخواهیِ تو باقی است.

نکته ادبی: لعبت چین (نمادِ زیبایی).

یار دنیا نیستی پس بهر دین در آخرت احمد مرسل شفیع و فضل حق یار تو باد

چون تو اهلِ دنیا نیستی و دل به آن نبسته‌ای، پس در آخرت، پیامبرِ خدا شفیعِ تو و فضلِ پروردگار یاری‌رسانِ تو باشد.

نکته ادبی: احمد مرسل (لقب پیامبر اسلام).

دولت و اقبال دنیایی و دینی را مدام تا قیامت با تو بادا اتفاق و اتصال

دولت و اقبالِ دنیا و دین تا روزِ قیامت همواره با تو همراه و متحد باشد.

نکته ادبی: اتفاق و اتصال (همراهی و پیوستگی).