دیوان اشعار - ترجیعات

سنایی

شمارهٔ ۲ - ترجیع در مصیبت ضیاء الدین محمد مشهور به سیف المناظرین

سنایی
ای قوم ازین سرای حوادث گذر کنید خیزید و سوی عالم علوی سفر کنید
یک سر بپر همت ازین دامگاه دیو چون مرغ بر پریده مقر بر قمر کنید
تا کی ز بهر تربیت جسم تیره روی جان را هبا کنید و خرد را هدر کنید
جانی کمال یافته در پردهٔ شما وانگه شما حدیث تن مختصر کنید
عیسا نشسته پیش شما و آنگه از هوس دلتان دهد که بندگی سم خر کنید
تا کی مشام و کام و لب و چشم و گوش را هر روز شاهراه دگر شور و شر کنید
بر بام هفتمین فلک بر شوید اگر یک لحظه قصد بستن این پنج در کنید
مالی که پایمال عزیزان حضرتست آن را همی ز حرص چرا تاج سر کنید
خواهید تا شوید پذیرای در لطف خود را به سان جزع و صدف کور و کر کنید
این روحهای پاک درین توده های خاک تا کی چنین چو اهل سقر مستقر کنید
از حال آن سرای جلال از زبان حال واماندگان حرص و حسد را خبر کنید
ورنه ز آسمان خرد آفتاب وار این خاک را به مرتبه یاقوت و زر کنید
دیریست تا سپیدهٔ محشر همی دمد ای زنده زادگان سر ازین خاک برکنید
در خاک لعل زر شده هرگز ندیده اید در گور این جوان گرامی نظر کنید
خورشید شرع و چشم و چراغ و ضیاء دین میر و امام امت سیف المناظرین
میری که تا بر اهل معانی امیر بود ز ایمانش تاج بود وز عقلش سریر بود
رایش نه رای بود که صدر سپهر بود رویش نه روی بود که بدر منیر بود
با خصم اعتقاد زبانش چو تیغ بود در راه اجتهاد گمانش چو تیر بود
نفسش چو فعل عقل معانی نمای بود طبعش چو ذات نفس معانی پذیر بود
در قبض و بسط لطف سیاست به راه دین چون مرکز محیط و هوای اثیر بود
در شرع چون بنفشه دو تا بود و راست رو در عقل چون شکوفه جوان بود و پیر بود
بازوی خصم پیش زبان چو خنجرش بی زور چون به برج کمان جرم تیر بود
در حل و عقد نکته در حد شرع و شعر آنجای اوقلیدس و اینجا جریر بود
یک چند اگر ز جور زمین در گزند بود یک روز اگر ز دور زمان در زحیر بود
زین جا غریب رفت گر آنجا قریب بود زین جا اسیر رفت گر آنجا امیر بود
اندر طویل احمقئی بود از آن سبب عمرش چو دست و چو امل او قصیر بود
برشد بر آن شجر که به بستان غیب بود شد سوی آن ثمر که به جوی ضمیر بود
بی کام او زمانه و با کام او زمین بستان سیر بود نه پستان شیر بود
از دست خود زمانه مر او را به مکر و فن لوزینه داد لیک درون سوش سیر بود
خورشید شرع و چشم و چراغ و ضیاء دین میر و امام امت سیف المناظرین
از نکبت زمانه و حال و محال او تا چند گویم ای مه دی ماه و حال او
خود در کمال چرخ نه بس آب و روشنیست ای خاک تیره بر سر چرخ و کمال او
خون فنا بریخته کو ریخت خون او دست عدم شکسته که او کند بال او
بی برگ ماند دین چو فرو ریخت شاخ او بی میوه گشت جان چو نهان شد جمال او
خو با کمال او و شریفا کلام او سختا فراق او و عزیزا وصال او
غبنا و اندها ز وثاق و وثیق او دردا و حسرتا ز فراق جمال او
تا زنده بود قابل دین بود شخص او چون رفت گشت قابل ایمان خیال او
بنوشت بر صحیفهٔ روز از سواد شب مسرع ترین دبیر فلک یک مجال او
چون دید کین سرای نیرزد به نیم جو زان چون خران عصر نشد در جوال او
عین محمدیش الف دار شد به اصل این جا بماند میم و ح و میم و دال او
در عالم نجات خرامید و باز رست از ننگ نفس ناطقه و قیل و قال او
آزاد گشته روح لطیفش چو عاشقان از عقل و قال او وز افلاک و حال او
تنها شدن ازین هم تن ها چه غم چو هست با روح او چو حور نشسته خصال او
چرخ ار فرو شکست صدف را فرو شکست او را چو دست بر گهر لایزال او
خورشید شرع و چشم و چراغ و ضیاء دین میر و امام امت سیف المناظرین
ای بنیت تو طعمهٔ صرف زمان شده وی تربت تو سرمهٔ چشم روان شده
ای در سرای کسب خرامیده مردوار از هفت خوان گذشته و در هشت خوان شده
از بی امل شدنت هنر بی عمل شده وز بی روان شدنت روان بی زبان شده
از جور خیل آتش و آب و هوا و خاک تیغت نیام گشته و تیرت کمان شده
مویت چو مورد بود کنون نسترن شده رویت چو لاله بود کنون زعفران شده
در پیش فر سایهٔ حکم آمده به عشق او را همای خوانده و خود استخوان شده
ای پار اثیر بوده و امسال اثر شده وی دی بهار بوده و اکنون خزان شده
ای جسم جان پذیر تو خوش خوش ز روی لطف هنجار جان گرفته و چون جان نهان شده
و آنگه ز بالکانهٔ روحانیان چو دل جای روان بدیده و با دل روان شده
ای بوده حبس در قفس طبع وز خرد ناگه قفس شکسته و زی آشیان شده
جان را چو شمع افسر سر کرده و چو شمع تن را بخورده جانت و بر آسمان شده
بی منت سوال گمانت یقین شده بی زحمت خیال جنانت جنان شده
از رتبت و جلالت و از مجد و از سنا روحت چنانکه عقل نداند چنان شده
هر مشکلی که بوده ترا در سرای عشق بی طمطراق عقل فضولی عیان شده
خورشید شرع و چشم و چراغ و ضیاء دین میر و امام امت سیف المناظرین
ای بر نخورده بخت تو از روزگار خویش برده به زیر خاک رخ چون نگار خویش
ای کبک خوش خرام به بستان شرع و دین باز قضات کرده بناگه شکار خویش
در شاهراه حکم الاهی به دست عجز ببریده پای و کنده سر اختیار خویش
ای شاخ نو شکفته که از بیم چشم بد ناگه نهاده در شکم خاک بار خویش
ای گلبن روان پدر ناگه از برم گل برده و بمانده درین دیده خار خویش
زان دیدهٔ چو نرگس از خون گلی شده بنگر یکی برین پدر سوگوار خویش
تا در میان ماتم خود بینی آن رخش پر خاک و خون شده چو لب آبدار خویش
تا بر کنار گور خودش بینی از جزع از خاک گور فرق سرش چون عذار خویش
کی نان و آب خودش خورد آن مادری که او در خاک ره نهد چو تو سرو از کنار خویش
دیریست تا ز سوگ تو اندر سوم فلک بنهاد زهره بر بط و چنگ از جوار خویش
دیریست تا ز مرگ تو در عالم قضا گشت زمانه گشت پشیمان ز کار خویش
چرخ از میان خاک چو بیند جمال تو شرم آیدش ز گردش ز نهار خوار خویش
ای باد کرده عمر خود از دست چشم بد و آتش زده ز مرگ خود اندر تبار خویش
کرده سفر بجای مقیمان و پس به ما داده فراق و حسرت و غم یادگار خویش
آزاد باش تا ز همه رنج خوش بوی کازاد رفته ای به سوی کردگار خویش
خورشید شرع و چشم و چراغ و ضیاء دین میر و امام امت، سیف المناظرین
ای تیر آسمان ز کمان چون خمیده ای وی زهرهٔ زمین ز طرب چون رمیده ای
مانا که گوهری ز کف تو نهان شدست پشت از برای جستن آن را خمیده ای
از ظلمتت آنکه چشم تو دید ای ضیاء دین دانم که مثل آن ز کسی کم شنیده ای
یارب که تا چه دید دلت آن زمان که تو جان داده آن ظریف جهان را به دیده ای
گر بی رخ پسر سر جان و جهانت نیست نشگفت از آنکه پسر از سر بریده ای
گر دلت خون شود چه شود کان بزرگ را در خردگی به خون جگر پروریده ای
بر مرگ آن جوان تر و تازه از خدای فضلی بزرگ دان که چنین آرمیده ای
دانی که تا چه شاخ بر آتش نهاده ای دانی که تا چه روی به خاک آوریده ای
دانی که در کفن چه عزیزی نهفته ای دانی که در لحد چه شهی خوابنیده ای
صبرت دهاد ایزد و خود صابری از آنک ز ایزد بلای جان به دو عالم خریده ای
زین درد غافلند همه کس چو مار، گر تو زار نال زان که تو کژدم گزیده ای
ور گه گهی ز دست درافتی شگفت نیست زین کافریدگار نه ای آفریده ای
ای بر پسر گزیده رضای ملک پسر احسنت و شاد باش، که نیکو گزیده ای
زین پس بکن حدیث پسر چون خلیل وار او را به پیش حضرت جلت کشیده ای
خورشید شرع و چشم و چراغ و ضیاء دین میر و امام امت سیف المناظرین

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده در دو بخش مجزا تنظیم شده است؛ بخش نخست با لحنی اندرزگونه و حکیمانه آغاز می‌شود که مخاطب را به ترک تعلقات دنیوی، دوری از حرص و توجه به تعالی روح و عالم ملکوت فرامی‌خواند. شاعر دنیا را سرای حوادث و دامگاه دیو می‌خواند و انسان را به هجرت از این خاکدان تشویق می‌کند.

در بخش دوم، شعر به سوگ‌نامه‌ای (مرثیه) در رثای یکی از بزرگان و پیشوایان دینی تبدیل می‌شود. شاعر با ستایش فضایل اخلاقی، هوش سرشار، دانش دینی و منزلت معنوی آن بزرگوار، به توصیف رنج‌های زمانه و ناپایداری دنیا پرداخته و فقدان چنین شخصیت برجسته‌ای را ضایعه‌ای جبران‌ناپذیر برای امت می‌داند.

پایان‌بندی شعر با تکیه بر مفاهیم عرفانی، به بازگشت روح به اصل خود و آزادی از قفس تن اشاره دارد، و ضمن مرثیه‌سرایی برای جسم خاکی که به خاک سپرده شده، به تجلیل از جایگاه متعالی روح آن عزیز در پیشگاه ابدیت می‌پردازد.

معنای روان

ای قوم ازین سرای حوادث گذر کنید خیزید و سوی عالم علوی سفر کنید

ای مردم، از این سرای پر از حادثه و ناپایداری عبور کنید؛ برخیزید و به سمت عالم ملکوت و جایگاه معنوی سفر کنید.

نکته ادبی: عالم علوی استعاره از عالم ملکوت و عالم معناست.

یک سر بپر همت ازین دامگاه دیو چون مرغ بر پریده مقر بر قمر کنید

با همت بلند از این دنیا که دامگاه شیطان است بپرید، همچون پرنده‌ای که از قفس رسته و بر قله کمال (ماه) جای گرفته است.

نکته ادبی: دامگاه دیو کنایه از دنیای فریبنده و مقر بر قمر استعاره از رسیدن به اوج است.

تا کی ز بهر تربیت جسم تیره روی جان را هبا کنید و خرد را هدر کنید

تا چه زمانی می‌خواهید عمر خود را صرف پرورش تنِ خاکی کنید و در عوض روح و خرد خود را نابود سازید؟

نکته ادبی: هبا کردن به معنای هدر دادن و پراکندن است.

جانی کمال یافته در پردهٔ شما وانگه شما حدیث تن مختصر کنید

جانی ارزشمند در وجود شما نهفته است که کمال یافته، در حالی که شما تنها به جسم ظاهری و ناچیز خود توجه دارید.

نکته ادبی: پرده استعاره از بدن و قفس تن است.

عیسا نشسته پیش شما و آنگه از هوس دلتان دهد که بندگی سم خر کنید

حقیقتِ مسیحایی (جان) در وجود شماست، اما شما از روی نادانی دلتان می‌خواهد که بنده و حقیرِ شهوت و شکم (سم خر) باشید.

نکته ادبی: عیسا نشسته کنایه از وجود جانِ پاک و مسیحایی در آدمی است.

تا کی مشام و کام و لب و چشم و گوش را هر روز شاهراه دگر شور و شر کنید

تا کی می‌خواهید حواس پنج‌گانه خود را روزانه مشغول کارهای بیهوده و فتنه و شر کنید؟

نکته ادبی: مشام و کام و لب و چشم و گوش نماد حواس پنج‌گانه است.

بر بام هفتمین فلک بر شوید اگر یک لحظه قصد بستن این پنج در کنید

اگر لحظه‌ای اراده کنید که پنج حس ظاهری خود را مهار کنید، می‌توانید به بالاترین مراتب معنوی (آسمان هفتم) عروج کنید.

نکته ادبی: پنج در استعاره از حواس پنج‌گانه است.

مالی که پایمال عزیزان حضرتست آن را همی ز حرص چرا تاج سر کنید

ثروتی که در نزد اولیای خدا بی‌ارزش و پایمال شده است، چرا شما از روی حرص آن را تاج سر و مایه افتخار خود می‌کنید؟

نکته ادبی: تضاد میان پایمال کردن و تاج سر قرار دادن برای نشان دادن بی‌ارزش بودن دنیاست.

خواهید تا شوید پذیرای در لطف خود را به سان جزع و صدف کور و کر کنید

اگر می‌خواهید مورد لطف و عنایت الهی قرار بگیرید، باید در برابر زرق و برق دنیا مانند سنگ‌های قیمتی و صدف (بی‌اعتنا و بسته) باشید.

نکته ادبی: کور و کر بودن در اینجا به معنای بی‌توجهی به مظاهر دنیوی است.

این روحهای پاک درین توده های خاک تا کی چنین چو اهل سقر مستقر کنید

این روح‌های پاک تا کی باید در این توده‌های خاکی (بدن) مانند دوزخیان زندانی باشند؟

نکته ادبی: اهل سقر اشاره به کسانی است که در جهنم گرفتارند و اینجا کنایه از حبس روح در تن است.

از حال آن سرای جلال از زبان حال واماندگان حرص و حسد را خبر کنید

از وضعیت آن عالم جلال و بزرگی، با زبانِ حال به کسانی که در حرص و حسد مانده‌اند، خبر بدهید.

نکته ادبی: زبان حال کنایه از انتقال مفاهیم بدون تکلم است.

ورنه ز آسمان خرد آفتاب وار این خاک را به مرتبه یاقوت و زر کنید

وگرنه اگر از آسمان معرفت، آفتابِ عقل بتابد، همین خاکِ وجود شما را به مرتبه یاقوت و طلا (ارزشمندی) می‌رساند.

نکته ادبی: تبدیل خاک به طلا کنایه از کیمیای معرفت و تعالی است.

دیریست تا سپیدهٔ محشر همی دمد ای زنده زادگان سر ازین خاک برکنید

مدت‌هاست که سپیده صبح قیامت در حال دمیدن است؛ ای زندگان، سر خود را از خواب غفلت (خاک) بلند کنید.

نکته ادبی: زنده زادگان کنایه از کسانی است که در غفلت حیات مادی به سر می‌برند.

در خاک لعل زر شده هرگز ندیده اید در گور این جوان گرامی نظر کنید

هرگز ندیده‌اید که در خاک، لعل و طلا پنهان باشد؟ به این گورِ جوانِ گرامی نگاه کنید که گنجینه‌ای در خود دارد.

نکته ادبی: اشاره به اینکه انسانِ کامل، گنجی است که در زیر خاک پنهان شده است.

خورشید شرع و چشم و چراغ و ضیاء دین میر و امام امت سیف المناظرین

او خورشید شریعت، چشم و چراغ و روشنایی دین، رهبر امت و شمشیرِ تیز در برابر دشمنان و مناظره‌کنندگان بود.

نکته ادبی: سیف المناظرین لقبی برای فقیه یا متکلمی است که در بحث‌ها پیروز میدان است.

میری که تا بر اهل معانی امیر بود ز ایمانش تاج بود وز عقلش سریر بود

رهبری که تا زمانی که میان اهل معرفت بود، ایمانش تاج افتخار و عقلش تختِ فرمانروایی او بود.

نکته ادبی: تاج و سریر نماد اقتدار معنوی و عقلانی است.

رایش نه رای بود که صدر سپهر بود رویش نه روی بود که بدر منیر بود

نظر و اندیشه او صرفاً نظر نبود، بلکه در اوجِ آسمان جای داشت و چهره‌اش نه یک چهره معمولی، بلکه همچون ماهِ درخشان بود.

نکته ادبی: بدر منیر استعاره از چهره‌ای نورانی و بی‌نقص است.

با خصم اعتقاد زبانش چو تیغ بود در راه اجتهاد گمانش چو تیر بود

زبانش در برابر اعتقاداتِ دشمن همچون شمشیر بُرنده بود و در راه تحقیق و اجتهاد، گمان و نظرش همچون تیر دقیق به هدف می‌نشست.

نکته ادبی: تیغ و تیر نماد دقت و بُرندگی در کلام و استدلال است.

نفسش چو فعل عقل معانی نمای بود طبعش چو ذات نفس معانی پذیر بود

نفس و جانش مظهرِ عقلِ حقیقت‌بین بود و طبعش همچون ذاتِ روح، پذیرای معانی بلند و متعالی بود.

نکته ادبی: اشاره به وحدتِ عقل و جان در شخصیت او.

در قبض و بسط لطف سیاست به راه دین چون مرکز محیط و هوای اثیر بود

در قبض و بسط (گستردگی و محدودیت) لطف و سیاست دینی، او همانند مرکزِ دایره و هوای آسمان‌ها (اساسی و فراگیر) بود.

نکته ادبی: مرکزِ محیط تمثیلی از جایگاه محوری و تکیه‌گاه بودن است.

در شرع چون بنفشه دو تا بود و راست رو در عقل چون شکوفه جوان بود و پیر بود

در برابر احکام شرع، متواضع و مطیع (دوتا) و در عمل به آن مستقیم بود و در عقل و فهم، هم طراوتِ جوانی داشت و هم پختگیِ پیری.

نکته ادبی: بنفشه نماد تواضع و سرافکندگی در برابر خداست.

بازوی خصم پیش زبان چو خنجرش بی زور چون به برج کمان جرم تیر بود

بازوی دشمن در برابر زبان او مانند خنجر بود، اما در برابر قدرتِ کلام او، بدونِ زور و مانند تیری در کمان بود که پرتاب نمی‌شود.

نکته ادبی: اشاره به ناتوانی دشمن در برابر استدلال‌های او.

در حل و عقد نکته در حد شرع و شعر آنجای اوقلیدس و اینجا جریر بود

در حل و فصل مسائل شرعی و شعری، او در شرع همچون اقلیدس (دقیق و هندسی) و در شعر همچون جریر (فصیح و توانا) بود.

نکته ادبی: اقلیدس و جریر به عنوان نمادهای دانش و فصاحت به کار رفته‌اند.

یک چند اگر ز جور زمین در گزند بود یک روز اگر ز دور زمان در زحیر بود

اگر مدتی از سختی‌های دنیا در رنج بود یا اگر روزگاری در تنگنای زمانه نفس‌تنگی داشت (به دلیل مشکلات روزگار).

نکته ادبی: زحیر به معنای ناله و سختی در نفس کشیدن است.

زین جا غریب رفت گر آنجا قریب بود زین جا اسیر رفت گر آنجا امیر بود

از این دنیا غریب رفت، اگرچه در آنجا (آخرت) عزیز و نزدیک بود؛ از اینجا اسیر رفت، اگرچه در آنجا امیر بود.

نکته ادبی: تضاد میان غربت دنیا و قربِ آخرت.

اندر طویل احمقئی بود از آن سبب عمرش چو دست و چو امل او قصیر بود

اگر در دنیا عمرش کوتاه بود، به خاطر نادانیِ این دنیا بود، وگرنه عمرش همانند آرزوهایش کوتاه بود.

نکته ادبی: اشاره به کوته‌بینیِ زمانه که تاب حضور بزرگانی چون او را نداشت.

برشد بر آن شجر که به بستان غیب بود شد سوی آن ثمر که به جوی ضمیر بود

او به آن درختی صعود کرد که در باغ غیب (بهشت) ریشه دارد و به آن میوه‌ای رسید که در جویبارِ ضمیر و باطنِ پاک بود.

نکته ادبی: استعاره از مرگ به عنوان صعود و رسیدن به حقیقت.

بی کام او زمانه و با کام او زمین بستان سیر بود نه پستان شیر بود

زمانه بدون او بی‌کام و ناکام بود و زمین با حضور او در بهشتِ سیر و کمال بود (نه پستانِ شیر، یعنی دنیای مادی).

نکته ادبی: تضاد میان بستان (باغ) و پستان (نماد مادیت) برای تعالی شخصیت اوست.

از دست خود زمانه مر او را به مکر و فن لوزینه داد لیک درون سوش سیر بود

زمانه با حیله به او لوزینه (شیرینی) داد، اما درونش پر از سیر (تلخی) بود.

نکته ادبی: اشاره به فریبندگی دنیا که ظاهرش شیرین و باطنش تلخ است.

خورشید شرع و چشم و چراغ و ضیاء دین میر و امام امت سیف المناظرین

او خورشید شریعت، چشم و چراغ و روشنایی دین، رهبر امت و شمشیرِ تیز در برابر دشمنان و مناظره‌کنندگان بود.

نکته ادبی: تکرار مطلع برای تأکید بر جایگاه والای متوفی.

از نکبت زمانه و حال و محال او تا چند گویم ای مه دی ماه و حال او

از بدی‌های زمانه و کارهای غیرمنطقی‌اش تا کی بگویم؟ ای ماهِ دی (نماد زمستان و سردی) از وضعیت این روزگار بگو.

نکته ادبی: ماه دی استعاره از سردی و بی‌رحمی روزگار است.

خود در کمال چرخ نه بس آب و روشنیست ای خاک تیره بر سر چرخ و کمال او

در کمالِ آسمان اصلاً آب و روشنایی نیست؛ ای خاکِ تیره بر سرِ چرخ و کمالِ ظاهری‌اش (که چنین انسان بزرگی را گرفت).

نکته ادبی: نفرینِ شاعر بر چرخِ فلک که نماد بی‌عدالتی است.

خون فنا بریخته کو ریخت خون او دست عدم شکسته که او کند بال او

مرگِ او خونِ فنا را ریخت (او نابود نشد) و دستِ عدم شکسته شد که می‌خواست بال و پرِ او را بگیرد.

نکته ادبی: تشخیص مرگ و عدم به عنوان موجوداتی که در برابر عظمت او ناتوانند.

بی برگ ماند دین چو فرو ریخت شاخ او بی میوه گشت جان چو نهان شد جمال او

دین بی‌برگ و ثمر ماند چون شاخسارِ (آن بزرگ) فرو ریخت و جانِ عالم بی‌میوه گشت چون جمالِ او پنهان شد.

نکته ادبی: تشبیه شخصیتِ دینی به درخت که وجودش باعث رشد دین و جان‌هاست.

خو با کمال او و شریفا کلام او سختا فراق او و عزیزا وصال او

چه خوش بود کمالِ او و چه شریف بود کلامش؛ چه سخت است فراقش و چه عزیز است دیدارِ دوباره‌اش.

نکته ادبی: تضاد میان کمال و کلام (شور) با فراق و وصال (شیرینی و تلخی).

غبنا و اندها ز وثاق و وثیق او دردا و حسرتا ز فراق جمال او

اندوه و حسرت از این جایگاه و تکیه‌گاه اوست؛ درد و تأسف از دوریِ چهره‌ی زیبای اوست.

نکته ادبی: وثاق و وثیق به معنای خانه و تکیه‌گاه است.

تا زنده بود قابل دین بود شخص او چون رفت گشت قابل ایمان خیال او

تا زنده بود، وجودش مظهر و پذیرای دین بود؛ چون رفت، ایمانِ او به یک خیال و حقیقتِ معنوی تبدیل شد.

نکته ادبی: اشاره به اینکه شخصیتِ او تجسمِ دین بود.

بنوشت بر صحیفهٔ روز از سواد شب مسرع ترین دبیر فلک یک مجال او

سریع‌ترین نویسنده آسمان (فلک)، در لحظه‌ای کوتاه، مرگ او را بر صحیفه روز نوشت.

نکته ادبی: اشاره به سرعتِ تقدیر و مرگ.

چون دید کین سرای نیرزد به نیم جو زان چون خران عصر نشد در جوال او

چون دید که این دنیا حتی به اندازه نیم جو ارزش ندارد، مانند انسان‌های احمقِ زمانه، در بندِ کیسه و ثروتِ آن نشد.

نکته ادبی: جوال به معنای کیسه و کنایه از دلبستگی به دنیاست.

عین محمدیش الف دار شد به اصل این جا بماند میم و ح و میم و دال او

نام محمدیِ او به اصلِ خود (عین) بازگشت و حروفِ دیگر (م، ح، م، د) در اینجا (دنیا) باقی ماند.

نکته ادبی: بازی با حروف نام محمد برای اشاره به بازگشتِ روح به اصلِ الاهی.

در عالم نجات خرامید و باز رست از ننگ نفس ناطقه و قیل و قال او

در عالمِ نجات قدم زد و رستگار شد و از ننگِ تن و قیل و قال‌های بی‌هوده دنیا رهایی یافت.

نکته ادبی: قیل و قال کنایه از مباحثِ بی‌فایده‌ی دنیوی است.

آزاد گشته روح لطیفش چو عاشقان از عقل و قال او وز افلاک و حال او

روحِ لطیفش مانند عاشقان از قیدِ عقلِ جزئی و سخنانِ بیهوده و از گردشِ افلاک آزاد شد.

نکته ادبی: آزادی روح استعاره از مرگِ عارفانه است.

تنها شدن ازین هم تن ها چه غم چو هست با روح او چو حور نشسته خصال او

تنهایی از این دنیا چه غمی دارد؟ وقتی که روحِ او همچون حوری در بهشت نشسته و ویژگی‌های نیکو همراه اوست.

نکته ادبی: خصال به معنای ویژگی‌ها و صفات است.

چرخ ار فرو شکست صدف را فرو شکست او را چو دست بر گهر لایزال او

اگر چرخِ فلک صدف (بدن) را شکست، او را (روح را) به گهرِ جاودانِ الهی رساند.

نکته ادبی: تشبیه بدن به صدف و روح به گوهر.

خورشید شرع و چشم و چراغ و ضیاء دین میر و امام امت سیف المناظرین

او خورشید شریعت، چشم و چراغ و روشنایی دین، رهبر امت و شمشیرِ تیز در برابر دشمنان و مناظره‌کنندگان بود.

نکته ادبی: تکرارِ مطلع برای تأکید مجدد بر جایگاه بلند او.

ای بنیت تو طعمهٔ صرف زمان شده وی تربت تو سرمهٔ چشم روان شده

ای که پیکرت خوراکِ زمانه شده و ای که مزارت سرمه‌ی چشمِ زندگان و سالکان شده است.

نکته ادبی: سرمه شدن مزار کنایه از تبرک جستنِ عارفان به قبر اوست.

ای در سرای کسب خرامیده مردوار از هفت خوان گذشته و در هشت خوان شده

ای که در سرای تلاش و عمل، مردانه قدم زدی و از هفت مرحله (هفت خوان) گذشتی و به کمالِ هشتم رسیدی.

نکته ادبی: هفت خوان استعاره از مراحلِ سلوک و کمال است.

از بی امل شدنت هنر بی عمل شده وز بی روان شدنت روان بی زبان شده

با رفتنِ تو (بی‌املی تو)، هنر بی‌عمل شد و با رفتنِ جانِ تو، زبانِ عالم بی‌سخن و لال شد.

نکته ادبی: اشاره به اینکه با مرگِ او، دانش و هنر از رونق افتاد.

از جور خیل آتش و آب و هوا و خاک تیغت نیام گشته و تیرت کمان شده

از جورِ عناصر چهارگانه (آتش و آب و هوا و خاک)، شمشیرت در نیام ماند و تیرت بدون کمان بی‌اثر شد.

نکته ادبی: عناصرِ چهارگانه نمادِ طبیعت و عواملِ فرساینده‌ی جسم‌اند.

مویت چو مورد بود کنون نسترن شده رویت چو لاله بود کنون زعفران شده

مویت که مانند گلِ مورد بود اکنون سفید (نسترن) شده و چهره‌ات که مانند لاله سرخ بود، اکنون زرد (زعفران) شده است.

نکته ادبی: اشاره به تغییر حالتِ جسد در خاک که استعاره از پیری و زوالِ تن است.

در پیش فر سایهٔ حکم آمده به عشق او را همای خوانده و خود استخوان شده

در برابر عظمت و جبروتِ فرمان الهی، روح به مرتبه عشق دست یافته است؛ خود را همچون همای سعادتمند (موجودی والا) پنداشته، اما در حقیقت در بند جسمِ خاکی و استخوانی گرفتار مانده است.

نکته ادبی: همای: پرنده‌ای اساطیری که سایه‌اش بر سر هر کس بیفتد، به سعادت و پادشاهی می‌رسد.

ای پار اثیر بوده و امسال اثر شده وی دی بهار بوده و اکنون خزان شده

ای که در گذشته اوج و اعتباری داشتی و اکنون رو به افول نهاده‌ای؛ ای که روزگاری چون بهار شاداب بودی و اکنون دست‌خوش خزانِ پیری یا تغییرِ روزگار گشته‌ای.

نکته ادبی: تضاد میان بهار و خزان برای نشان دادن گذرا بودن عمر.

ای جسم جان پذیر تو خوش خوش ز روی لطف هنجار جان گرفته و چون جان نهان شده

ای جانی که در کالبد جسم پذیرفته شدی، به لطف و مهربانیِ الهی، خویِ جانِ ملکوتی را گرفتی و از دیده‌ها پنهان شدی.

نکته ادبی: جان‌پذیر: اشاره به روحِ حلول‌یافته در جسم.

و آنگه ز بالکانهٔ روحانیان چو دل جای روان بدیده و با دل روان شده

و آن‌گاه که از پنجره‌ی بلندِ عالم روحانی، جایگاه اصلیِ روح را نگریستی، همراه با دل، به سوی آن روان شدی.

نکته ادبی: بالکانه: ایوان یا پنجره، مجاز از راهی به سوی حق.

ای بوده حبس در قفس طبع وز خرد ناگه قفس شکسته و زی آشیان شده

ای که در قفسِ تنگِ طبیعت و خردِ مادی زندانی بودی، ناگهان این بند را گسستی و به سوی آشیان اصلیِ خود پرواز کردی.

نکته ادبی: قفس: استعاره از جسم مادی.

جان را چو شمع افسر سر کرده و چو شمع تن را بخورده جانت و بر آسمان شده

جانِ تو همچون شمعی، سرِ خود را (به نشانه تسلیم یا روشنایی) بر افراشته است و آن جان، تن را همچون فتیله‌ای در خود هضم کرده و به سوی آسمان‌ها عروج کرده است.

نکته ادبی: تشبیه جان به شمع که در حال سوختن، به کمال می‌رسد.

بی منت سوال گمانت یقین شده بی زحمت خیال جنانت جنان شده

بدون نیاز به پرسش، گمان‌های تو به یقین بدل شد و بدون هیچ رنجی، بهشتِ موعود برای تو آشکار گردید.

نکته ادبی: جنان: جمعِ جنّت به معنای بهشت‌ها.

از رتبت و جلالت و از مجد و از سنا روحت چنانکه عقل نداند چنان شده

از شدتِ رتبه و جلال و شکوهِ معنوی، مقامِ روح تو به اندازه‌ای اوج گرفته که عقلِ بشری قادر به درک و توصیف آن نیست.

نکته ادبی: سنا: روشنی و جلال.

هر مشکلی که بوده ترا در سرای عشق بی طمطراق عقل فضولی عیان شده

هر پرسش و دشواری که در مسیر عشق داشتی، بدونِ نیاز به دخالتِ عقلِ پرهیاهو، برایت آشکار و روشن شد.

نکته ادبی: طمطراق: شکوه و جلال ظاهری که در اینجا به معنایِ تفاخرِ بیهوده عقل است.

خورشید شرع و چشم و چراغ و ضیاء دین میر و امام امت سیف المناظرین

ای خورشیدِ شریعت، ای نورِ چشم و چراغِ دین، ای پیشوا و امامِ امت و ای شمشیرِ تیزِ دین در برابرِ دشمنان.

نکته ادبی: سیف المناظرین: تخلص یا لقبِ ستایش‌آمیز که به معنای شمشیرِ مناظره‌کنندگان و مدافعان دین است.

ای بر نخورده بخت تو از روزگار خویش برده به زیر خاک رخ چون نگار خویش

ای فرزندی که بختِ تو از روزگار بهره‌ای نبرد و زیباییِ چهره‌یِ همچون نقاشی‌ات را به زیرِ خاک بردی.

نکته ادبی: نگار: تصویر و نقاشی، کنایه از زیبایی چهره.

ای کبک خوش خرام به بستان شرع و دین باز قضات کرده بناگه شکار خویش

ای کبکِ خوش‌خرامِ بستانِ شرع، که ناگهان بازِ (شکارچیِ) قضای الهی تو را شکار کرد.

نکته ادبی: باز: پرنده شکاری، کنایه از مرگ که ناگهانی می‌رسد.

در شاهراه حکم الاهی به دست عجز ببریده پای و کنده سر اختیار خویش

در مسیرِ سختِ تقدیرِ الهی، از روی ناتوانی، گام‌هایت بریده و اختیار از کف‌ات ربوده شد.

نکته ادبی: شاهراه حکم الهی: تقدیر محتوم.

ای شاخ نو شکفته که از بیم چشم بد ناگه نهاده در شکم خاک بار خویش

ای شاخه‌ی جوان و نورسی که از ترسِ چشم‌زخمِ روزگار، زودتر از موعد در خاک پنهان شدی.

نکته ادبی: چشم بد: اعتقاد به چشم‌زخم که باعثِ فنای زیبایی می‌شود.

ای گلبن روان پدر ناگه از برم گل برده و بمانده درین دیده خار خویش

ای گلی که ناگهان از کنار پدر جدا شدی؛ گل را از دست دادم و خارِ غم در چشمانم ماند.

نکته ادبی: تضادِ گل و خار برای تبیینِ اندوهِ دوری.

زان دیدهٔ چو نرگس از خون گلی شده بنگر یکی برین پدر سوگوار خویش

ای که چشمانِ نرگس‌گونه‌ات از خونِ جگر گلی سرخ‌گون شده، نگاهی به حالِ پدرِ داغدیده‌ات بینداز.

نکته ادبی: نرگس: تشبیه چشم به گل نرگس به خاطر شباهت در زیبایی.

تا در میان ماتم خود بینی آن رخش پر خاک و خون شده چو لب آبدار خویش

تا در ماتم‌سرا، چهره‌ات را ببینی که آغشته به خاک و خون شده، درست مانند لب‌های نازنین و آبدار خودت.

نکته ادبی: لب آبدار: لب‌های شاداب و زنده.

تا بر کنار گور خودش بینی از جزع از خاک گور فرق سرش چون عذار خویش

تا از شدتِ بی‌تابی، بر کنارِ گورِ خودت ببینی که چگونه فرقِ سرت را با خاکِ گور هم‌رنگ کرده‌ای.

نکته ادبی: عذار: صورت و گونه، در اینجا تشبیه خاک گور به چهره.

کی نان و آب خودش خورد آن مادری که او در خاک ره نهد چو تو سرو از کنار خویش

کدام مادری می‌تواند پس از آنکه سروِ قامتی چون تو را در خاکِ ره نهاده، دیگر نان و آبی به گلویش فرو رود؟

نکته ادبی: سرو: استعاره از قامتِ بلند و موزون جوان.

دیریست تا ز سوگ تو اندر سوم فلک بنهاد زهره بر بط و چنگ از جوار خویش

مدت‌هاست که از سوگِ تو، زهره در آسمان سوم، بربط و چنگِ خود را کنار گذاشته و می‌نالد.

نکته ادبی: زهره: سیاره‌ای که در اساطیر نماد موسیقی و طرب است.

دیریست تا ز مرگ تو در عالم قضا گشت زمانه گشت پشیمان ز کار خویش

دیری است که از مرگِ تو، تقدیرِ عالم پشیمان گشته و از این حکمِ خود بازگشته است.

نکته ادبی: عالم قضا: دنیایِ مقدرات.

چرخ از میان خاک چو بیند جمال تو شرم آیدش ز گردش ز نهار خوار خویش

چرخِ فلک وقتی جمالِ زیبای تو را زیرِ خاک می‌بیند، از گردشِ خود شرمگین می‌شود.

نکته ادبی: چرخ: نمادِ روزگار و آسمان.

ای باد کرده عمر خود از دست چشم بد و آتش زده ز مرگ خود اندر تبار خویش

ای که عمرِ خود را با چشم‌زخمِ روزگار از دست دادی و با رفتنت، آتشِ غم در نهادِ خانواده‌ات افروختی.

نکته ادبی: تبار: خاندان و دودمان.

کرده سفر بجای مقیمان و پس به ما داده فراق و حسرت و غم یادگار خویش

به سفری ابدی رفتی و برای ما تنها فراق و حسرت و غمِ یادگاری باقی گذاشتی.

نکته ادبی: سفر: استعاره از مرگ.

آزاد باش تا ز همه رنج خوش بوی کازاد رفته ای به سوی کردگار خویش

رها و آزاد باش، چرا که تو به سوی پروردگارِ خود شتافتی و از تمامِ رنج‌های این دنیا خلاص شدی.

نکته ادبی: آزاد: اشاره به رهایی از قیدِ تن.

خورشید شرع و چشم و چراغ و ضیاء دین میر و امام امت، سیف المناظرین

ای خورشیدِ شریعت، ای نورِ چشم و چراغِ دین، ای پیشوا و امامِ امت و ای شمشیرِ تیزِ دین در برابرِ دشمنان.

نکته ادبی: تکرارِ بیتِ مدح برای تأکید بر جایگاهِ مخاطب.

ای تیر آسمان ز کمان چون خمیده ای وی زهرهٔ زمین ز طرب چون رمیده ای

ای آسمان که از کمانِ تقدیر، تیرِ غمت پرتاب شد، ای زهره‌ی زمین که از طرب و شادیِ تو کاسته شده است.

نکته ادبی: تیر آسمان: کنایه از بلای ناگهانی.

مانا که گوهری ز کف تو نهان شدست پشت از برای جستن آن را خمیده ای

انگار گوهری گرانبها از دستت رفته است که به خاطرِ جست‌وجو و یافتنِ آن، پشتت خمیده شده است.

نکته ادبی: گوهر: استعاره از فرزند.

از ظلمتت آنکه چشم تو دید ای ضیاء دین دانم که مثل آن ز کسی کم شنیده ای

ای ضیاءالدین، می‌دانم داغی که چشمانت دیده، چنان بزرگ است که مشابهش را هرگز از کسی نشنیده‌ای.

نکته ادبی: ضیاءالدین: لقبِ مخاطب.

یارب که تا چه دید دلت آن زمان که تو جان داده آن ظریف جهان را به دیده ای

خدا می‌داند که دلت در آن لحظه که آن عزیزِ جهان را به خاک سپردی، چه دید و چه کشید.

نکته ادبی: جان داده: کنایه از تدفینِ عزیز.

گر بی رخ پسر سر جان و جهانت نیست نشگفت از آنکه پسر از سر بریده ای

اگر بدونِ دیدارِ فرزند، دیگر هیچ سر و سامانی نداری، شگفت نیست که تو پاره‌ی تن و فرزندت را از دست داده‌ای.

نکته ادبی: سرِ جان: کنایه از شور و نشاطِ زندگی.

گر دلت خون شود چه شود کان بزرگ را در خردگی به خون جگر پروریده ای

اگر از اندوهِ فراقِ او خون بگریی جای تعجب نیست، چرا که آن بزرگ‌مرد را با خونِ جگر پرورش داده بودی.

نکته ادبی: پروریده: تربیت کردنِ فرزند با سختی.

بر مرگ آن جوان تر و تازه از خدای فضلی بزرگ دان که چنین آرمیده ای

بر مرگِ این جوانِ تازه شکفته، فضلی بزرگ از جانبِ خداوند بدان که این‌گونه آرام و بی‌دغدغه در خاک آرمیده است.

نکته ادبی: آرمیده: کنایه از آرامشِ پس از مرگ.

دانی که تا چه شاخ بر آتش نهاده ای دانی که تا چه روی به خاک آوریده ای

آیا می‌دانی چه نهالِ ارزشمندی را به آتشِ فراق سپردی و چه چهره‌ی زیبایی را به خاکِ سرد سپردی؟

نکته ادبی: شاخ: استعاره از فرزند.

دانی که در کفن چه عزیزی نهفته ای دانی که در لحد چه شهی خوابنیده ای

آیا می‌دانی چه عزیزِ بزرگواری را در کفن پیچیدی و چه شاهزاده‌ی خوبرویی را در گور خواباندی؟

نکته ادبی: شهی: استعاره از مقامِ والای فرزند.

صبرت دهاد ایزد و خود صابری از آنک ز ایزد بلای جان به دو عالم خریده ای

خداوند به تو صبر دهد، که تو خود نیز صبوری؛ چرا که برایِ وصالِ فرزند در عالمِ باقی، سختیِ جانکاهی را خریده‌ای.

نکته ادبی: بلای جان: رنجِ عظیم.

زین درد غافلند همه کس چو مار، گر تو زار نال زان که تو کژدم گزیده ای

دیگران از این دردِ تو غافل‌اند، اما تو چون کسی که نیشِ کژدم خورده، زار می‌نالی و حق داری که چنین پریشان باشی.

نکته ادبی: کژدم گزیده: تشبیه دردِ فقدان فرزند به زهرِ عقرب.

ور گه گهی ز دست درافتی شگفت نیست زین کافریدگار نه ای آفریده ای

اگر گاهی از پای می‌افتی و شکوه می‌کنی، عجیب نیست، چرا که تو نیز آفریده‌یِ خدایی و نه موجودی بی‌احساس.

نکته ادبی: آفریده‌ای: اشاره به ضعفِ بشری.

ای بر پسر گزیده رضای ملک پسر احسنت و شاد باش، که نیکو گزیده ای

ای که رضایتِ الهی را بر فرزندِ خود ترجیح دادی، احسنت و شاد باش، که انتخابِ نیکویی کردی.

نکته ادبی: رضای ملک: رضای پروردگار.

زین پس بکن حدیث پسر چون خلیل وار او را به پیش حضرت جلت کشیده ای

از این پس، داستانِ فرزندت را همچون ابراهیم (خلیل) بگو که پسرش را به درگاهِ حضرت حق پیشکش کرد.

نکته ادبی: خلیل‌وار: تلمیح به داستان حضرت ابراهیم.

خورشید شرع و چشم و چراغ و ضیاء دین میر و امام امت سیف المناظرین

ای خورشیدِ شریعت، ای نورِ چشم و چراغِ دین، ای پیشوا و امامِ امت و ای شمشیرِ تیزِ دین در برابرِ دشمنان.

نکته ادبی: تکرارِ بیتِ مدح برای خاتمه بخشیدن به سوگواری با لحنی ستایش‌آمیز.