دیوان اشعار - ترجیعات

سنایی

شمارهٔ ۱ - ترجیع در مدح تاج‌الدین ابوبکربن محمد

سنایی
ای پیشرو هر چه نکوییست جمالت وی دور شده آفت نقصان ز کمالت
ای مردمک دیدهٔ ما بندهٔ چشمت وی خاک پسندیدهٔ ما چاکر خالت
غم خوردنم امروز حرامست چو باده کز بخت به من داد زمانه به حلالت
ای بلبل گوینده وای کبک خرامان می خور که ز می باد همیشه پر و بالت
زهره به نشاط آید چون یافت سماعت خورشید به رشک آید چون دید جمالت
شکر چدن آید خرد و جان ز ره گوش چون در سخن آید لب چون پسته مقالت
دل زان تو شد چست به بر زان که درین دل یا زحمت ما گنجد یا نقش خیالت
هر روز دگرگونه زند شاخ درین دل این بلعجبی بین که برآورده نهالت
جان نیز به شکرانه به نزد تو فرستم خود کار دو صد جان بکند بوی وصالت
پیوند تو ما را ز کف فقر نجاتست گویی که مزاج گهرست آب خیالت
ای یوسف مصری که شد از یوسف غزنین چون صورت پاکیزهٔ تو صورت حالت
آن نیست مگر خواجهٔ ما تاجی ابوبکر ایزد نگهش دارد از هر بد و هر مکر
در ده می اسوده که امروز برآنیم کاسباب خرد را به می از پیش برانیم
زانگونه می صرف که چون یک دو سه خوردیم در چشم خود از بی خبری هیچ نمانیم
با کام خرد کام نگنجد به میانه بی کام خرد کام خود امروز برانیم
آنجا برسانیم خرد را که از آنجا گر سوی خود آییم به خود راه ندانیم
از پند تو ای خواجه چه سودست چو ما را هر نقش که نقاش ازل کرد همانیم
تا آن خورد اندوه که از دوست بماندست ما در بر معشوق به اندوه چه مانیم
گر میل کند جنس سوی جنس به گوهر پس باده جوان آر که ما نیز جوانیم
در علم جان آب عنب دان غذی ما نی ما چو تو در هر دو جهان در غم نانیم
مست ست جهان از پی تقدیر همیشه ما مست عصیریم که فرزند جهانیم
از بهر سماع و می آسوده نه اکنون دیریست که مولای مغنی و مغانیم
نی نی که شدستیم ز بس جود و لطافت مولای تو ای خواجه که احرار جهانیم
آن نیست مگر خواجهٔ ما تاجی ابوبکر ایزد نگهش دارد از هر بد و هر مکر
ترکان پریوش به دو رخ همچو نگارند وز ناز به باده چو گل و سرو ببارند
سرمایهٔ عیشند چو بر جام برآیند پیرایهٔ نازند چو در خدمت یارند
ترکان سپاهی و فروزنده سپاهند حوران حصاری و گشاینده حصارند
از چشمهٔ پیکان به کمان آب برانند در آتش شمشیر به صف دود برارند
زنگار ز مس بگذرد و زنگ ز آهن ز آن تیر و سنان از مس و آهن بگذارند
از چین و ختا و ختن و کاشغر آیند از تبت و یغما و زخر خیز و تتارند
المنةلله تعالی که ازیشان در لشکر سلطان عجم بیست هزارند
بهرامشه مسعود آن شاه که او را شاهان جهان باج ده و ساو گذارند
آن نیست مگر خواجهٔ ما تاجی ابوبکر ایزد نگهش دارد از هر بد و هر مکر
بی کوشش اجرام هنر کرد منیرش بی گردش ایام خرد کرد خطیرش
گر ملک خرد ملک امیر تن او شد نشگفت که تایید الاهیست وزیرش
بر چرخ عجب نیست گر از روی تفاخر ناهید مغنی شود و تیر دبیرش
آن کز اثر کینهٔ او با دم سردست هرگز نکند ز آتش خود گرم اثیرش
آنکو به بقای تن او شاد نباشد ادبار فنا هم به بقا کرد ز حیرش
بخشد غرض خلق بدانگونه که گویی صاحب خبر آز و نیازست ضمیرش
در قلزم اگر بنگرد از دیدهٔ همت از روی بزرگی نشمارد به غدیرش
از شرم همه خوی شدم آن روز چو دریا کامد خرد و گفت که دریاست نظیرش
این بی خردی بین که خرد کرد ولیکن دانم که هوا کرد به ناگاه اسیرش
اکنون سوی عذر آمد و اسلام پذیرفت یارب به دروغی که خرد گفت مگیرش
آن نیست مگر خواجهٔ ما تاجی ابوبکر ایزد نگهش دارد از هر بد و هر مکر
آن خواجه که در قالب اقبال روان اوست نزد عقلا تحفهٔ اسرار نهان اوست
پیداست به رادی و نهان از کرم خویش در عالم پیدایی پیدا و نهان اوست
در محفل پیران و جوانان به لطافت با تجربت پیر و به اقبال جوان اوست
وقت نظر و عقل به تعلیم مهان را چون نرگس و سوسن همه تن چشم و زبان اوست
آن مرد که باشد گه بخشایش و بخشش سوی همگان سود و سوی خویش زیان اوست
آن کس که نداند که جهان بر چه نمودست در عاجل امروز نمودار جنان اوست
از گوهر او نور همی گیرد خورشید چون به نگری پس مدد مایهٔ کان اوست
یک روز گرانجان و سبکسار نبودست آنکس که مر او را سبک انگاشت گران اوست
در مجلس عشرت ز لطیفی و ظریفی خورشید شکر پاش و مه مشک فشان اوست
از لطف چنانست که گر هیچ خرد را پرسند که جان کیست خرد گوید جان اوست
آن نیست مگر خواجهٔ ما تاجی ابوبکر ایزد نگهش دارد از هر بد و هر مکر
ای باز پسین زادهٔ مصنوع نخستین در بخشش و بخشایش و در دانش و در دین
محروم چنانست حسودت که گه خشم بر وی نکند هیچ کسی جود به نفرین
گر طمع کند بوی خوش از باد صبا هیچ هم باد صبا پرده شود پیش ریاحین
چون دست تو می سود عجب نیست که با جان شاهی شود از فر تو زین جاه تو فرزین
آن قوم که بودند پراکنده تر از نعش گشتند فراهم ز سخای تو چو پروین
اصلی ست سخای تو بر آن گونه که هرگز نه کم شود از سایل و نه بیش ز تحسین
در چشم سر و دیدهٔ سر مر همگان را باطنت به گل ماند و ظاهرت به نسرین
هرگز تو برابر نبوی ظاهر و باطن با آنکه همی نقش نگارد صنم چین
پیدا و نهانش چو نگارد به حقیقت پیداش چو گل باشد و پنهانش چو سرگین
در عقد محاسب چو ببینی دل و کونش دل عقد نود باشد و کون عقد ثلاثین
چست ست علوم و از درت ای حیدر ثانی ختم ست سخا بر کفت ای حاتم غزنین
آن نیست مگر خواجهٔ ما تاجی ابوبکر ایزد نگهش دارد از هر بد و هر مکر
ای دولت کلی ز مکان تو ممکن وی حکمت جز وی ز بیان تو مبین
با روی تو تابنده نه ماهست و نه خورشید با خوی تو آزاد نه سروست و نه سوسن
از دست قضا گردن او شد چو گریبان کو پای تو بگرفت گه آز چو دامن
بر سیم و زر از دست و دلت داغ به کتابه ست کازاد بمانی به گه مکرمت از «لن»
از همت عالیت سزد در همه وقتی پای تو سر اوج زحل را شده گرزن
بدگوی تو گر زان که بدت خواند خدایش داغیش نهد ز آتش و طوقیش به گردن
بی داغ تو و طوق تو بدگوی ترا هست جانش ز تنش منهزم و سرش ز گردن
شد خاطر تو پاسخ منصوبهٔ شطرنج شد فکرت تو حاصل آرایش معدن
ای جان به فدایت که ببردی تو ز ما جان ای تن به فدایت که بر آیی ز در تن
گر باد و بروتم بجز از خاک در تست چون شانه تو خود سبلت و ریشم همه بر کن
آن نیست مگر خواجهٔ ما تاجی ابوبکر ایزد نگهش دارد از هر بد و هر مکر
ای مدحت تو نامهٔ ایمان عطایی وی طالع تو قبلهٔ احسان خدایی
بوم از بر بام تو نپرد که نه با خود از لطف تو همراه کند فر همایی
گفتمت یکی شعر دو هفته به سه ماهه از تقویت حسی و نطقی و نمایی
دارم طمع از جود تو هر چند نیرزد پیراهن و دستار و زبرپوش و دو تایی
نطق از تو لطف خواهد و نامی ز تو نعمت حس از تو بها خواهد و ما از تو بهایی
از صدر تو باید که من آراسته زایم نشگفت ز خورشید و مه آراسته زایی
تو داده شعاری به من و یافته شعری آن یافته جاویدی و این داده فنایی
دانی که امیر سخنم خاصه به مدحت میری چکند پیش تو با دلق گدایی
من لفج پر از باد ازین کوی بدان کوی وز خلعت تو نزد همه شکر سرایی
آوازه در افتاد به هر جا که به یک شعر امروز چنین داد فلانی به سنایی
او یافته از دولت و از عون و بزرگیت از رنج و غم و محنت و ادبار رهایی
آن نیست مگر خواجهٔ ما تاجی ابوبکر ایزد نگهش دارد از هر بد و هر مکر
چشم تو ز بس حور چو بتخانهٔ چین باد وز خشم تو در ابروی بدخواه تو چین باد
چونان که تو در دایرهٔ چرخ نگینی بر چشمهٔ خور نام تو چون نقش نگین باد
در عشق فنا واعظ عقل تو خرد باد در راه بقا قبلهٔ جان تو یقین باد
در مجلس دین گوش دلت پند شنو باد در عالم جان چشم دلت نادره بین باد
آن دل که به اقبال تو چون جان نبود شاد اندر رحم قالب ادبار جنین باد
روی تو گه رای سوی گوهر نارست چشم تو گه چشم سوی مرکز طین باد
خلق تو به نور کرم و لطف و تواضع چون آتش و چون باد و چو آب و چو زمین باد
هر زاده که دم جز به رضای تو برآورد آن دم که نخستین بودش بازپسین باد
در عالم جان و خرد آثار بزرگی چون گوهر خورشید جهانتاب مبین باد
این شعر که در مدح تو امروز بخواندم حقا که چنین بود و چنانست و چنین باد
آن نیست مگر خواجهٔ ما تاجی ابوبکر ایزد نگهش دارد از هر بد و هر مکر
ای کوکب عالی درج، وصلت حرامست و حرج ای رکن طاعت همچو حج، الصبر مفتاح الفرج
تا کی بود رازم نهفت، غم، خانهٔ صبرم برفت لقمان چنین در صبر گفت، الصبر مفتاح الفرج
تا کی کشم بیداد من، تا کی کنم فریاد من روزی بیابم داد من، الصبر مفتاح الفرج
ایوب با چندین بلا، کاندر بلا شد مبتلا پیوسته این بودش دعا، الصبر مفتاح الفرج
یعقوب کز هجر پسر چندین بالش آمد بسر قولش همی بد سر به سر الصبر مفتاح الفرج
یوسف که اندر چاه شد کام دل بدخواه شد از چاه سوی جاه شد الصبر مفتاح الفرج
وامق به عذرا چون رسید عروه به عفرا چون رسید اسعد به اسما چون رسید الصبر مفتاح الفرج
تا جانم از تو خسته شد تا دل به مهرت بسته شد گفتار من پیوسته شد الصبر مفتاح الفرج
از توبه دل آزرده ام چون تن کناغی کرده ام از پیش دل آورده ام الصبر مفتاح الفرج
دردم که باشد در جهان باغم نماند جاودان روزی سرآید اندهان الصبر مفتاح الفرج
پند سنایی گوش کن غم چون رسد رو نوش کن چون شادی آید هوش کن الصبر مفتاح الفرج

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

ای پیشرو هر چه نکوییست جمالت وی دور شده آفت نقصان ز کمالت

چهره تو پیشرو و نمایانگر تمام نیکی‌هاست و از نقص و کاستی به دور است.

نکته ادبی: پیشرو در اینجا به معنای طلیعه و آغازگر است. تقابل کمال و نقصان در بیت، آرایه تضاد را ایجاد کرده است.

ای مردمک دیدهٔ ما بندهٔ چشمت وی خاک پسندیدهٔ ما چاکر خالت

مردمک چشم ما بنده چشم توست و خاک قدوم تو چاکر و غلام خال زیبای توست.

نکته ادبی: مردمک دیده استعاره از وجود و هستی بیننده است.

غم خوردنم امروز حرامست چو باده کز بخت به من داد زمانه به حلالت

امروز غصه خوردن برای من حرام است، چرا که زمانه باده را به عنوان روزی حلال نصیب من کرده است.

نکته ادبی: استفاده از واژگان شرعی (حرام، حلال) برای توجیه باده‌نوشی، نوعی طنز رندانه است.

ای بلبل گوینده وای کبک خرامان می خور که ز می باد همیشه پر و بالت

ای بلبل خوش‌سخن و ای کبک خرامان، باده بنوش که وجودت همواره سرشار از طراوت و زیبایی باشد.

نکته ادبی: خطاب به پرندگان برای ایجاد فضای عیش و طرب.

زهره به نشاط آید چون یافت سماعت خورشید به رشک آید چون دید جمالت

سیاره زهره با شنیدن نغمه‌های تو به وجد می‌آید و خورشید با دیدن زیبایی چهره‌ات به رشک و حسادت می‌افتد.

نکته ادبی: زهره در ادبیات نماد موسیقی و نشاط است.

شکر چدن آید خرد و جان ز ره گوش چون در سخن آید لب چون پسته مقالت

هنگامی که لب‌های پسته‌مانند تو به سخن باز می‌شود، خرد و جان انسان از راه گوش، شیرینی شکر را احساس می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه لب به پسته کنایه از کوچکی و زیبایی است.

دل زان تو شد چست به بر زان که درین دل یا زحمت ما گنجد یا نقش خیالت

دل من به سرعت شیفته تو شد؛ چرا که در این دل، یا باید رنج و سختی‌های من جای گیرد یا تصویر خیال تو.

نکته ادبی: ایهام در واژه چست به معنای تند و سریع.

هر روز دگرگونه زند شاخ درین دل این بلعجبی بین که برآورده نهالت

هر روز شاخه‌ای نو در این دل می‌روید؛ این شگفتی را بنگر که عشق تو چه نهالی در دلم کاشته است.

نکته ادبی: بلعجبی به معنای شگفتی‌آوری است.

جان نیز به شکرانه به نزد تو فرستم خود کار دو صد جان بکند بوی وصالت

جانم را نیز به شکرانه پیشکش تو می‌کنم؛ چرا که عطر وصال تو، صدها جان را فدای خود می‌کند.

نکته ادبی: اغراق در فدا کردن جان برای وصال.

پیوند تو ما را ز کف فقر نجاتست گویی که مزاج گهرست آب خیالت

ارتباط با تو ما را از فقر و نیاز رهانید؛ گویی خیال تو در مزاج و ماهیت ما همچون گوهر گران‌بهاست.

نکته ادبی: مزاج گهر به معنای اصالت و کیفیت ذاتی است.

ای یوسف مصری که شد از یوسف غزنین چون صورت پاکیزهٔ تو صورت حالت

ای یوسف مصری که با چهره پاکیزه‌ات، یوسفِ غزنین (ممدوح) را به یاد می‌آوری و شبیه او هستی.

نکته ادبی: اشاره تلمیحی به یوسف پیامبر.

آن نیست مگر خواجهٔ ما تاجی ابوبکر ایزد نگهش دارد از هر بد و هر مکر

این ویژگی‌ها تنها متعلق به خواجه ما، تاجی ابوبکر است؛ خداوند او را از هر بدی و مکر مصون بدارد.

نکته ادبی: این بیت در حکم گریز به مدح است.

در ده می اسوده که امروز برآنیم کاسباب خرد را به می از پیش برانیم

باده آسودگی بنوش که امروز بر آنیم تا با شراب، عقل و منطق را از سر بیرون کنیم.

نکته ادبی: اسباب خرد به معنای عقل معاش است.

زانگونه می صرف که چون یک دو سه خوردیم در چشم خود از بی خبری هیچ نمانیم

باده‌ای چنان خالص بنوشیم که پس از نوشیدن چند جام، از بی‌خبری و مستی، خود را فراموش کنیم.

نکته ادبی: باده صرف به معنای شراب خالص است.

با کام خرد کام نگنجد به میانه بی کام خرد کام خود امروز برانیم

عقل و باده با هم سازگار نیستند؛ پس امروز عقل را کنار بگذاریم تا به کام و لذت خود برسیم.

نکته ادبی: تضاد میان کام خرد و کام دل.

آنجا برسانیم خرد را که از آنجا گر سوی خود آییم به خود راه ندانیم

عقل را به جایگاهی ببریم که اگر به سوی خود بازگردیم، راه بازگشت و شناخت خود را گم کنیم.

نکته ادبی: اشاره به اوج مستی و ازخودبی‌خود شدن.

از پند تو ای خواجه چه سودست چو ما را هر نقش که نقاش ازل کرد همانیم

ای خواجه، پند و نصیحت تو چه فایده‌ای دارد، وقتی ما همانیم که نقاش ازل (خداوند) تقدیرمان کرده است؟

نکته ادبی: اشاره به جبر ازلی.

تا آن خورد اندوه که از دوست بماندست ما در بر معشوق به اندوه چه مانیم

تا وقتی غم و اندوهی از دوست باقی است، چرا ما در حضور معشوق غمگین باشیم؟

نکته ادبی: نفی غم در حضور معشوق.

گر میل کند جنس سوی جنس به گوهر پس باده جوان آر که ما نیز جوانیم

اگر جنس به سوی جنس خود گرایش دارد، پس باده جوان بیاور که ما نیز جوان هستیم.

نکته ادبی: اشاره به قاعده فلسفی سنخیت.

در علم جان آب عنب دان غذی ما نی ما چو تو در هر دو جهان در غم نانیم

در مکتب جان، باده انگور غذای ماست؛ ما مانند تو در غم نان دنیا نیستیم.

نکته ادبی: آب عنب نماد شراب است.

مست ست جهان از پی تقدیر همیشه ما مست عصیریم که فرزند جهانیم

جهان همواره به تقدیر مست است؛ ما نیز که فرزندان جهانیم، مستِ این روزگاریم.

نکته ادبی: مست عصیری بودن استعاره از گرفتار زمانه بودن است.

از بهر سماع و می آسوده نه اکنون دیریست که مولای مغنی و مغانیم

سماع و باده‌نوشی ما مربوط به امروز نیست؛ دیرزمانی است که ما مولای اهالی موسیقی و مغان هستیم.

نکته ادبی: مغان پیرانِ باده‌فروش هستند.

نی نی که شدستیم ز بس جود و لطافت مولای تو ای خواجه که احرار جهانیم

نه، چنین نیست؛ بلکه به خاطر جود و بخشندگی‌ات، ما مولای تو شده‌ایم که از آزادگان جهانیم.

نکته ادبی: احرار به معنای آزادگان است.

آن نیست مگر خواجهٔ ما تاجی ابوبکر ایزد نگهش دارد از هر بد و هر مکر

این صفات تنها برای خواجه ما تاجی ابوبکر است؛ خدا او را از مکر و بدی محفوظ دارد.

نکته ادبی: تکرار بیت تخلص برای تأکید.

ترکان پریوش به دو رخ همچو نگارند وز ناز به باده چو گل و سرو ببارند

سربازان پری‌چهره‌ای که چهره‌شان چون نقاشی زیباست و از ناز و ادا، همچون گل و سرو هستند.

نکته ادبی: توصیف نظامیان با تعابیر لطیف شاعرانه.

سرمایهٔ عیشند چو بر جام برآیند پیرایهٔ نازند چو در خدمت یارند

آنان سرمایه شادی‌اند و زینت‌بخش ناز و کرشمه در خدمت یار هستند.

نکته ادبی: تضاد در توصیف سپاهیان به عنوان زیورآلات.

ترکان سپاهی و فروزنده سپاهند حوران حصاری و گشاینده حصارند

آنان سپاهیانی پیروزند که حوریانِ در حصار، در برابرشان ناچار به تسلیم‌اند.

نکته ادبی: گشاینده حصار کنایه از قدرت رزمی است.

از چشمهٔ پیکان به کمان آب برانند در آتش شمشیر به صف دود برارند

از چشمه تیرهایشان آب (مرگ) می‌بارد و در میدان نبرد، صفوف دشمن را به آتش می‌کشند.

نکته ادبی: استعاره از قدرت ویرانگری سپاه.

زنگار ز مس بگذرد و زنگ ز آهن ز آن تیر و سنان از مس و آهن بگذارند

آنان چنان سخت‌کوشند که زنگار مس و آهن در برابرشان رنگ می‌بازد.

نکته ادبی: اغراق در توانایی رزمی.

از چین و ختا و ختن و کاشغر آیند از تبت و یغما و زخر خیز و تتارند

آنان از سرزمین‌های دوردست مانند چین، ختا، ختن و کاشغر و یغما گرد آمده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به تنوع نژادی سپاهیان ترک.

المنةلله تعالی که ازیشان در لشکر سلطان عجم بیست هزارند

خدا را سپاس که بیست هزار از این سپاهیان در لشکر سلطان عجم حضور دارند.

نکته ادبی: سلطان عجم اشاره به حاکم وقت است.

بهرامشه مسعود آن شاه که او را شاهان جهان باج ده و ساو گذارند

بهرام‌شاه مسعود، آن پادشاهی که شاهان جهان به او باج و خراج می‌دهند.

نکته ادبی: نام تاریخی سلطان بهرام‌شاه غزنوی.

آن نیست مگر خواجهٔ ما تاجی ابوبکر ایزد نگهش دارد از هر بد و هر مکر

این عظمت تنها برازنده خواجه ما تاجی ابوبکر است؛ خداوند او را حفظ کند.

نکته ادبی: تکرار بیت تخلص.

بی کوشش اجرام هنر کرد منیرش بی گردش ایام خرد کرد خطیرش

بدون تلاش و گردش ایام، هنر او را درخشان و عقل او را والا کرد.

نکته ادبی: اشاره به نبوغ ذاتی ممدوح.

گر ملک خرد ملک امیر تن او شد نشگفت که تایید الاهیست وزیرش

اگر عقلِ او فرمانروای بدن او شد، شگفتی نیست که تأیید الهی وزیر اوست.

نکته ادبی: تشبیه تایید الهی به وزیر.

بر چرخ عجب نیست گر از روی تفاخر ناهید مغنی شود و تیر دبیرش

اگر ناهید (زهره) نوازنده و تیر (عطارد) دبیر و کاتب او شود، در آسمان شگفتی نیست.

نکته ادبی: ناهید نماد موسیقی و تیر نماد دبیری است.

آن کز اثر کینهٔ او با دم سردست هرگز نکند ز آتش خود گرم اثیرش

آن کس که از دشمنی او دلش سرد است، آتش هم نمی‌تواند او را گرم کند.

نکته ادبی: کنایه از شدت هیبت ممدوح.

آنکو به بقای تن او شاد نباشد ادبار فنا هم به بقا کرد ز حیرش

هر کس از بقا و سلامت او شاد نباشد، فنا و نیستی نصیبش خواهد شد.

نکته ادبی: ادبار به معنای بخت‌برگشتگی است.

بخشد غرض خلق بدانگونه که گویی صاحب خبر آز و نیازست ضمیرش

او چنان بخشندگی می‌کند که گویی ضمیر و قلبش از نیاز همه مردم آگاه است.

نکته ادبی: اشاره به صفای باطن ممدوح.

در قلزم اگر بنگرد از دیدهٔ همت از روی بزرگی نشمارد به غدیرش

اگر او با نگاه بلندنظرانه به دریا بنگرد، آن را در برابر عظمتش چون برکه‌ای کوچک می‌بیند.

نکته ادبی: قلزم به معنای دریای بزرگ و غدیر به معنای برکه است.

از شرم همه خوی شدم آن روز چو دریا کامد خرد و گفت که دریاست نظیرش

آن روز از شرم چنان عرق کردم که خرد آمد و گفت دریا در برابر او چیزی نیست.

نکته ادبی: خوی به معنای عرق است.

این بی خردی بین که خرد کرد ولیکن دانم که هوا کرد به ناگاه اسیرش

این نادانی را بنگر که خرد کرد؛ اما می‌دانم که هوای نفس، ناگهان او را اسیر کرد.

نکته ادبی: مبارزه عقل و هوای نفس.

اکنون سوی عذر آمد و اسلام پذیرفت یارب به دروغی که خرد گفت مگیرش

اکنون خرد توبه کرده و اسلام پذیرفته است؛ خداوندا آن دروغی را که خرد گفت، بر او مگیر.

نکته ادبی: تشخیص دادن خرد به عنوان موجودی که توبه می‌کند.

آن نیست مگر خواجهٔ ما تاجی ابوبکر ایزد نگهش دارد از هر بد و هر مکر

این مقام از آنِ خواجه ما تاجی ابوبکر است؛ خدا او را حفظ کند.

نکته ادبی: تکرار بیت تخلص.

آن خواجه که در قالب اقبال روان اوست نزد عقلا تحفهٔ اسرار نهان اوست

آن خواجه‌ای که روح اقبال در وجودش جاری است و نزد عاقلان، حامل اسرار نهان است.

نکته ادبی: اشاره به دانایی ممدوح.

پیداست به رادی و نهان از کرم خویش در عالم پیدایی پیدا و نهان اوست

او در سخاوت آشکار است اما در کرم خویش نهان است؛ در جهان پیدایی، او هم پیدا و هم نهان است.

نکته ادبی: استفاده از پارادوکس (پیدا و نهان بودن).

در محفل پیران و جوانان به لطافت با تجربت پیر و به اقبال جوان اوست

در مجالس، او با پیران با تجربه است و با جوانان اقبالی بلند دارد.

نکته ادبی: ممدوح جامع کمالات پیران و جوانان است.

وقت نظر و عقل به تعلیم مهان را چون نرگس و سوسن همه تن چشم و زبان اوست

هنگام نظر و عقل، او مانند نرگس و سوسن، سراپا چشم و زبان گویاست.

نکته ادبی: تشبیه به گل برای نشان دادن زیبایی و بینایی.

آن مرد که باشد گه بخشایش و بخشش سوی همگان سود و سوی خویش زیان اوست

آن کسی که هنگام بخشش، سود همگان را در نظر می‌گیرد و حتی سود خود را نادیده می‌گیرد.

نکته ادبی: تعریف ایثار در حق ممدوح.

آن کس که نداند که جهان بر چه نمودست در عاجل امروز نمودار جنان اوست

کسی که نمی‌داند جهان چگونه پدید آمده، او در این دنیای زودگذر، نمونه‌ای از بهشت است.

نکته ادبی: عاجل به معنای دنیای زودگذر و جنان به معنای بهشت است.

از گوهر او نور همی گیرد خورشید چون به نگری پس مدد مایهٔ کان اوست

خورشید درخشش خود را مدیون گوهر وجود توست؛ اگر دقیق شوی، می‌بینی که تو معدن و سرچشمه‌ی اصلی تمام این روشنایی‌ها هستی.

نکته ادبی: استعاره از ممدوح به عنوان معدن و خورشید که نشان‌دهنده بخشندگی اوست.

یک روز گرانجان و سبکسار نبودست آنکس که مر او را سبک انگاشت گران اوست

کسی که از نظر درونی باوقار و اصیل است، هرگز سبک‌مغز و بی‌ارزش نبوده است؛ در واقع کسی که چنین فردی را سبک و کوچک شمرده، خودش نادان و ناچیز است.

نکته ادبی: تضاد میان گران‌جانی (سنگینی و وقار) و سبکساری (پستی).

در مجلس عشرت ز لطیفی و ظریفی خورشید شکر پاش و مه مشک فشان اوست

در مجلس عیش و شادی تو، به خاطر لطف و ظرافت حضورت، خورشید همچون کسی که شکر می‌پاشد می‌درخشد و ماه نیز همچون کسی که مشک می‌پاشد، نورافشانی می‌کند.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به خورشید و ماه در فضای بزم.

از لطف چنانست که گر هیچ خرد را پرسند که جان کیست خرد گوید جان اوست

رفتار تو چنان از سر لطف است که اگر از هیچ خردمندی بپرسند که جانِ واقعی و حقیقت هستی کیست، به تو اشاره خواهد کرد.

نکته ادبی: اغراق در وصف فضیلت ممدوح تا حد پیوند با حقیقت جان.

آن نیست مگر خواجهٔ ما تاجی ابوبکر ایزد نگهش دارد از هر بد و هر مکر

این فرد کسی نیست جز سرور ما، تاجی ابوبکر؛ خداوند او را از هر بدی و فریب‌کاری حفظ کند.

نکته ادبی: تکرار این بیت به عنوان تخلص یا بندگردان در مدح.

ای باز پسین زادهٔ مصنوع نخستین در بخشش و بخشایش و در دانش و در دین

ای که در پایانِ زمان و با کمالِ فضیلت زاده شدی، در بخشش و دانش و دین، سرآمد همه کسانی هستی که از ابتدا بوده‌اند.

نکته ادبی: استفاده از تقابل 'پسین' و 'نخستین' برای تأکید بر برتری ممدوح.

محروم چنانست حسودت که گه خشم بر وی نکند هیچ کسی جود به نفرین

حسودانِ تو چنان محروم و بیچاره‌اند که حتی وقتی خشمگین می‌شوند، هیچ‌کس به خاطر نفرین‌های آن‌ها، جود و کرمی از کسی دریغ نمی‌کند (نفرینشان بی‌اثر است).

نکته ادبی: کنایه از بی‌ارزش بودن بدخواهان.

گر طمع کند بوی خوش از باد صبا هیچ هم باد صبا پرده شود پیش ریاحین

اگر باد صبا بخواهد ذره‌ای بوی خوش از تو برباید، همان باد صبا همچون پرده‌ای در برابر گل‌ها و گیاهان خوشبو قرار می‌گیرد (تا بوی تو را نبرند).

نکته ادبی: اغراق در وصف خوش‌بویی ممدوح.

چون دست تو می سود عجب نیست که با جان شاهی شود از فر تو زین جاه تو فرزین

عجیب نیست که با حمایت تو، حتی یک مهره پیاده در شطرنج با فرّ و شکوه تو، به درجه فرزین (وزیر) می‌رسد.

نکته ادبی: تمثیل شطرنج برای نشان دادن قدرت ارتقای مقام توسط ممدوح.

آن قوم که بودند پراکنده تر از نعش گشتند فراهم ز سخای تو چو پروین

آن گروهی که پراکنده و آشفته بودند، به لطف سخاوت تو همچون ستاره‌های پروین گرد هم آمدند و نظم گرفتند.

نکته ادبی: تشبیه کثرت و نظم به پروین (خوشه پروین).

اصلی ست سخای تو بر آن گونه که هرگز نه کم شود از سایل و نه بیش ز تحسین

بخشندگی تو چنان اصیل است که هرگز به خاطر درخواستِ نیازمندان کم نمی‌شود و نه با مدح و ستایش دیگران بیش.

نکته ادبی: تأکید بر ذاتی بودن کرم در ممدوح.

در چشم سر و دیدهٔ سر مر همگان را باطنت به گل ماند و ظاهرت به نسرین

در نگاهِ ظاهری و باطنی همه مردم، باطن تو لطیف و زیبا مثل گل است و ظاهرت مثل گل نسرین شاداب است.

نکته ادبی: تمایز میان چشم سر (ظاهر) و دیده سر (باطن).

هرگز تو برابر نبوی ظاهر و باطن با آنکه همی نقش نگارد صنم چین

ظاهر و باطن تو هیچ‌گاه با هم برابر نیست (باطن تو بسیار فراتر از ظاهر توست)، حتی با وجود هنرمندی نقاشان چین که زیباترین صورت‌ها را می‌کشند.

نکته ادبی: اشاره به شهرت نقاشان چین.

پیدا و نهانش چو نگارد به حقیقت پیداش چو گل باشد و پنهانش چو سرگین

اگر بخواهیم ظاهر و باطنِ تو را ترسیم کنیم، ظاهر تو مانند گل زیباست و باطن (ناپیدای) تو مانند سرگین (بی‌ارزش) نیست، بلکه استعاره‌ای برای عمقِ پنهانی است که با ظاهر متفاوت است.

نکته ادبی: این بیت در نقدِ ظاهر و باطن است و شاعر از تمثیلِ متضاد استفاده کرده است.

در عقد محاسب چو ببینی دل و کونش دل عقد نود باشد و کون عقد ثلاثین

اگر بخواهی دل و جانِ دشمن را حساب کنی، دل او چون عدد ۳۰ (کم‌ارزش) و وجودش چون ۳۰ است، در حالی که مقام تو بسیار بالاست.

نکته ادبی: استفاده از اصطلاحات محاسباتی و ابجد برای تحقیر بدخواهان.

چست ست علوم و از درت ای حیدر ثانی ختم ست سخا بر کفت ای حاتم غزنین

علوم در درگاه تو جاری است، ای علیِ دوم (حیدر ثانی)؛ سخاوت با تو به پایان می‌رسد، ای حاتمِ دوران در شهر غزنین.

نکته ادبی: اشاره تلمیحی به حضرت علی (ع) و حاتم طایی.

آن نیست مگر خواجهٔ ما تاجی ابوبکر ایزد نگهش دارد از هر بد و هر مکر

این فرد کسی نیست جز سرور ما، تاجی ابوبکر؛ خداوند او را از هر بدی و فریب‌کاری حفظ کند.

نکته ادبی: تکرار بندگردان.

ای دولت کلی ز مکان تو ممکن وی حکمت جز وی ز بیان تو مبین

ای کسی که وجودت مایه تحققِ دولت است و ای که حکمت‌های پنهان، از بیان تو آشکار می‌شود.

نکته ادبی: مدحِ مقامِ حکمت و دولت‌مداری ممدوح.

با روی تو تابنده نه ماهست و نه خورشید با خوی تو آزاد نه سروست و نه سوسن

در برابر چهره تو، ماه و خورشید جلوه‌ای ندارند و در برابر خویِ تو، سرو و سوسن آزادگی خود را از دست می‌دهند.

نکته ادبی: مبالغه در برتری ممدوح نسبت به طبیعت.

از دست قضا گردن او شد چو گریبان کو پای تو بگرفت گه آز چو دامن

وقتی کسی از روی طمع (آز) پایت را گرفت، به دست قضا گرفتار شد و گردنش چون یقه لباس خرد شد.

نکته ادبی: کنایه از مجازات بدخواهانِ طماع.

بر سیم و زر از دست و دلت داغ به کتابه ست کازاد بمانی به گه مکرمت از «لن»

بر سیم و زر تو، نشانِ بخشش تو حک شده است تا در وقت کرم، از قید «لن» (نفی و محرومیت) آزاد باشی.

نکته ادبی: استفاده از حرف نفی 'لن' (به معنای هرگز نه) به عنوان نمادِ عدمِ وجودِ بخل.

از همت عالیت سزد در همه وقتی پای تو سر اوج زحل را شده گرزن

از همت عالی تو شایسته است که در هر زمان، پای تو بر اوجِ ستاره زحل کوبیده شده باشد (بر بالاترین مقام تکیه زنی).

نکته ادبی: استعاره از اوجِ زحل برای والایی مقام.

بدگوی تو گر زان که بدت خواند خدایش داغیش نهد ز آتش و طوقیش به گردن

اگر کسی تو را بد بخواند، خداوند او را با آتش داغ می‌کند و طوقِ رسوایی بر گردنش می‌اندازد.

نکته ادبی: تهدیدِ بدگویان به عقوبت الهی.

بی داغ تو و طوق تو بدگوی ترا هست جانش ز تنش منهزم و سرش ز گردن

بدگوی تو حتی بدونِ داغ و طوقِ ما نیز، جانش از تنش فراری و سرش از گردنش جداست (تحقیر شده است).

نکته ادبی: تأکید بر حقارتِ دشمن.

شد خاطر تو پاسخ منصوبهٔ شطرنج شد فکرت تو حاصل آرایش معدن

ذهن تو مانند وضعیتِ دشوار شطرنج (منصوبه) است که پیچیده و دقیق است و فکر تو آرایش‌دهنده معدنِ حکمت است.

نکته ادبی: استعاره از هوشِ راهبردی ممدوح.

ای جان به فدایت که ببردی تو ز ما جان ای تن به فدایت که بر آیی ز در تن

ای که جانم فدایت باد که جان مرا بردی، و ای که تنم فدایت باد که از درِ لطفِ تو، جانم به کمال رسید.

نکته ادبی: اغراق‌های عاشقانه در مدح.

گر باد و بروتم بجز از خاک در تست چون شانه تو خود سبلت و ریشم همه بر کن

اگر من به غیر از خاکِ درِ تو به چیزی باور داشته باشم، همچون شانه، ریش و سبیل مرا بکن.

نکته ادبی: سوگندِ غلوآمیز برای وفاداری.

آن نیست مگر خواجهٔ ما تاجی ابوبکر ایزد نگهش دارد از هر بد و هر مکر

این فرد کسی نیست جز سرور ما، تاجی ابوبکر؛ خداوند او را از هر بدی و فریب‌کاری حفظ کند.

نکته ادبی: تکرار بندگردان.

ای مدحت تو نامهٔ ایمان عطایی وی طالع تو قبلهٔ احسان خدایی

ای که مدحِ تو نامه ایمان و اعتقاد من است و ای که بختِ بلند تو قبله‌گاهِ احسانِ الهی است.

نکته ادبی: تشبیه مدح به ایمان.

بوم از بر بام تو نپرد که نه با خود از لطف تو همراه کند فر همایی

پرنده بوم (جغد) از پشت بام تو نمی‌پرد مگر اینکه از لطف تو، فرّ و شکوهِ همایی (پرنده سعادت) با خود داشته باشد.

نکته ادبی: تمثیلِ تأثیرگذاریِ حضورِ ممدوح بر محیط.

گفتمت یکی شعر دو هفته به سه ماهه از تقویت حسی و نطقی و نمایی

این شعر را برای تو در مدت دو هفته تا سه ماه سرودم، با تمام حواس و قدرت نطق و توانِ شعری‌ام.

نکته ادبی: اشاره به زحمت شاعر در ساختن شعر.

دارم طمع از جود تو هر چند نیرزد پیراهن و دستار و زبرپوش و دو تایی

هرچند شعرم ارزشِ مادی ندارد، اما از جود و بخشش تو طمع دارم که پیراهن و دستار و ردایی به من ببخشی.

نکته ادبی: بیان مستقیمِ توقعِ پاداش.

نطق از تو لطف خواهد و نامی ز تو نعمت حس از تو بها خواهد و ما از تو بهایی

نطق و سخن از تو لطف می‌گیرد، نام و آوازه از تو نعمت، حس از تو ارزش و ما از تو اعتبار می‌گیریم.

نکته ادبی: تکرار واژگانی برای تأکید بر محوریت ممدوح.

از صدر تو باید که من آراسته زایم نشگفت ز خورشید و مه آراسته زایی

شایسته است که من از درگاهِ عالی تو آراسته شوم، همان‌طور که خورشید و ماه از پرتو الهی آراسته می‌شوند.

نکته ادبی: تمثیل به خورشید برای توجیه درخواستِ پاداش.

تو داده شعاری به من و یافته شعری آن یافته جاویدی و این داده فنایی

تو به من شعاری (هدیه‌ای) دادی و شعری از من یافتی؛ آن هدیه تو (پول) فناپذیر است و این شعر من ماندگار.

نکته ادبی: تقابل میان ماده و معنا.

دانی که امیر سخنم خاصه به مدحت میری چکند پیش تو با دلق گدایی

می‌دانی که من امیرِ سخنم، به‌ویژه در مدح؛ پس امیرِ واقعی در برابر تو چه ارزشی دارد وقتی با لباس گدایی ظاهر شود؟

نکته ادبی: تضاد میانِ جایگاهِ هنری شاعر و تواضعِ درخواستی‌اش.

من لفج پر از باد ازین کوی بدان کوی وز خلعت تو نزد همه شکر سرایی

من دهانی پر از باد (ادعای پوچ) ندارم که این سو و آن سو بروم، بلکه با خلعت و هدیه تو، در همه جا شکرگزارِ تو خواهم بود.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ عملی بودنِ پاداش.

آوازه در افتاد به هر جا که به یک شعر امروز چنین داد فلانی به سنایی

در همه جا پیچیده است که فلانی (ممدوح) امروز با یک شعر، چنین پاداشی به سنایی داد.

نکته ادبی: اشاره مستقیم شاعر به نام خود (سنایی) و توقعِ شهرت برای جودِ ممدوح.

او یافته از دولت و از عون و بزرگیت از رنج و غم و محنت و ادبار رهایی

او (سنایی) به لطفِ دولت و یاریِ تو، از رنج و غم و بدبختی رهایی یافت.

نکته ادبی: اعلامِ نتیجه‌ی کرمِ ممدوح.

آن نیست مگر خواجهٔ ما تاجی ابوبکر ایزد نگهش دارد از هر بد و هر مکر

این فرد کسی نیست جز سرور ما، تاجی ابوبکر؛ خداوند او را از هر بدی و فریب‌کاری حفظ کند.

نکته ادبی: تکرار بندگردان.

چشم تو ز بس حور چو بتخانهٔ چین باد وز خشم تو در ابروی بدخواه تو چین باد

چشم تو به خاطر زیبایی (چون بتخانه چین) دلفریب باد و از خشم تو، در ابروی دشمنت چین (شکنج) بیفتد.

نکته ادبی: ایهامِ کلمه 'چین' (یکی به معنای محل بتکده و دیگری به معنای شکنج و گره ابرو).

چونان که تو در دایرهٔ چرخ نگینی بر چشمهٔ خور نام تو چون نقش نگین باد

همان‌طور که تو نگینِ انگشترِ روزگار هستی، نام تو نیز بر چشمه خورشید همچون نقشِ نگین پایدار باد.

نکته ادبی: تشبیه ممدوح به نگینِ انگشترِ هستی.

در عشق فنا واعظ عقل تو خرد باد در راه بقا قبلهٔ جان تو یقین باد

در عشقِ فنا، خردِ تو واعظ و راهنما باد و در راهِ بقا، یقین قلبت قبله‌گاهِ جانت باد.

نکته ادبی: استفاده از اصطلاحاتِ عرفانی (فنا و بقا).

در مجلس دین گوش دلت پند شنو باد در عالم جان چشم دلت نادره بین باد

در مجلس دین، گوشِ جانت پندپذیر باشد و در عالم معنا، دیدگانت حقایقِ پنهان را ببینند.

نکته ادبی: دعای خیر برای بصیرت ممدوح.

آن دل که به اقبال تو چون جان نبود شاد اندر رحم قالب ادبار جنین باد

دلی که از اقبال و خوشبختیِ تو شاد نباشد، همان بهتر که در رحمِ بدبختی (ادبار) نطفه‌ای بیش نباشد.

نکته ادبی: دعا علیه بدخواهان.

روی تو گه رای سوی گوهر نارست چشم تو گه چشم سوی مرکز طین باد

رای (اندیشه) تو همواره به سوی گوهرِ اصیل متمایل باشد و چشمت همواره بینا به حقیقتِ خاکی (واقعیت).

نکته ادبی: دعای خیر برای بصیرت و تدبیر ممدوح.

خلق تو به نور کرم و لطف و تواضع چون آتش و چون باد و چو آب و چو زمین باد

خلق و خوی تو به واسطه کرم و لطف، مانند عناصر چهارگانه (آتش، باد، آب، زمین) برای جهان حیات‌بخش و ضروری باشد.

نکته ادبی: تشبیه فضایل ممدوح به عناصر چهارگانه طبیعت.

هر زاده که دم جز به رضای تو برآورد آن دم که نخستین بودش بازپسین باد

هر کسی که نفسی جز به رضای تو برآورد، آن نفسش آخرین نفسِ عمرش باشد.

نکته ادبی: تهدیدِ شدید بدخواهان.

در عالم جان و خرد آثار بزرگی چون گوهر خورشید جهانتاب مبین باد

در جهانِ جان و عقل، آثار بزرگی تو مانند خورشیدِ تابناک برای همه آشکار باشد.

نکته ادبی: استعاره از خورشید برای شهرتِ بزرگی.

این شعر که در مدح تو امروز بخواندم حقا که چنین بود و چنانست و چنین باد

این شعری که امروز در مدح تو خواندم، به حق که چنین بوده و هست و همیشه چنین باقی بماند.

نکته ادبی: ختمِ غزل با تأکید بر حقیقتِ مدح.

آن نیست مگر خواجهٔ ما تاجی ابوبکر ایزد نگهش دارد از هر بد و هر مکر

او کسی نیست جز سرور و بزرگ ما، تاجی ابوبکر؛ خداوند او را از هرگونه بدی و مکر دشمنان در امان نگاه دارد.

نکته ادبی: استفاده از عنوان «خواجه» نشان‌دهنده احترام و جایگاه اجتماعی بالای ممدوح در آن عصر است.

ای کوکب عالی درج، وصلت حرامست و حرج ای رکن طاعت همچو حج، الصبر مفتاح الفرج

ای کسی که مقامی والا و رفیع داری، رسیدن به وصال تو دشوار و ممنوع است، اما تو همچون مراسم حج، رکن و اساس طاعت هستی؛ بدان که صبر کلید گشایش است.

نکته ادبی: ایهام در «حج» و «حرج» که تضاد معنایی و قرابت آوایی ایجاد کرده است.

تا کی بود رازم نهفت، غم، خانهٔ صبرم برفت لقمان چنین در صبر گفت، الصبر مفتاح الفرج

تا کی رازم پنهان بماند؟ خانه صبرم ویران شد؛ لقمان حکیم در باب صبر چنین گفت که صبر، کلید گشایش است.

نکته ادبی: استعاره «خانه صبر» برای نشان دادنِ تاب و توانِ آدمی به کار رفته که در حال فروریختن است.

تا کی کشم بیداد من، تا کی کنم فریاد من روزی بیابم داد من، الصبر مفتاح الفرج

تا چه زمانی بیدادگری را تحمل کنم و فریاد بزنم؟ یقین دارم که روزی دادِ خود را از روزگار می‌ستانم، چرا که صبر، کلید گشایش است.

نکته ادبی: تکرار «تا کی» برای نشان دادن بی‌تابیِ شاعر در طلب عدالت است.

ایوب با چندین بلا، کاندر بلا شد مبتلا پیوسته این بودش دعا، الصبر مفتاح الفرج

ایوب پیامبر با آن همه رنجی که دچارش شد، همواره ورد زبانش این دعا بود که صبر، کلید گشایش است.

نکته ادبی: تلمیح به داستان حضرت ایوب که نماد بارز صبر در ادبیات فارسی است.

یعقوب کز هجر پسر چندین بالش آمد بسر قولش همی بد سر به سر الصبر مفتاح الفرج

یعقوب پیامبر که از دوری فرزندش رنج‌های بسیاری کشید، تکیه‌کلامش در تمامِ مدت دوری همین بود که صبر، کلید گشایش است.

نکته ادبی: «سر به سر» در اینجا به معنای «تماماً» یا «همواره» است.

یوسف که اندر چاه شد کام دل بدخواه شد از چاه سوی جاه شد الصبر مفتاح الفرج

یوسف که به چاه افتاد و هدفِ دشمنیِ بدخواهان شد، سرانجام از چاه به جاه و مقام رسید؛ زیرا صبر، کلید گشایش است.

نکته ادبی: جناس میان «چاه» و «جاه» که تضادِ وضعیت پیشین و پسینِ یوسف را به زیبایی نشان می‌دهد.

وامق به عذرا چون رسید عروه به عفرا چون رسید اسعد به اسما چون رسید الصبر مفتاح الفرج

وقتی وامق به عذرا رسید، عروه به عفرا دست یافت و اسعد به اسما رسید، همه به این حقیقت پی بردند که صبر، کلید گشایش است.

نکته ادبی: تلمیح به داستان‌های عاشقانه مشهور که وصال در آن‌ها جز با صبر حاصل نشد.

تا جانم از تو خسته شد تا دل به مهرت بسته شد گفتار من پیوسته شد الصبر مفتاح الفرج

از آن زمان که جانم به خاطر تو رنجور شد و دلم به مهرت گره خورد، کلام پیوسته و ورد زبانم شده است که صبر، کلید گشایش است.

نکته ادبی: استفاده از «خسته» در معنای کهن «مجروح و رنجور».

از توبه دل آزرده ام چون تن کناغی کرده ام از پیش دل آورده ام الصبر مفتاح الفرج

از توبه‌های پیاپی دل‌خسته‌ام و مانند زاغی تیره گشته‌ام؛ با این حال از پیشِ دل، این نکته را آورده‌ام که صبر، کلید گشایش است.

نکته ادبی: «کناغ» در فارسی کهن به معنای زاغ یا کلاغ است که در اینجا نمادِ سیاهی یا پیری و فرسودگیِ ناشی از رنج است.

دردم که باشد در جهان باغم نماند جاودان روزی سرآید اندهان الصبر مفتاح الفرج

هر دردی که در این جهان باشد، اندوهش برای من جاودانه نخواهد ماند؛ روزی تمام غم‌ها به پایان می‌رسد، چرا که صبر، کلید گشایش است.

نکته ادبی: استفاده از «اندهان» به عنوان جمع مکسرِ «اندوه» که کاربردی ادبی و کهن دارد.

پند سنایی گوش کن غم چون رسد رو نوش کن چون شادی آید هوش کن الصبر مفتاح الفرج

پند سنایی را بشنو: هنگامی که غم به سراغت آمد آن را تحمل کن و چون شادی به سویت آمد، هوشیار باش؛ که صبر، کلید گشایش است.

نکته ادبی: «رو نوش کن» در اینجا کنایه از «پذیرا باش و تحمل کن» است.