دیوان اشعار - رباعیات

سنایی

رباعی شمارهٔ ۳۴۰

سنایی
جز گرد دلم گشت نداند غم تو در بلعجبی هم به تو ماند غم تو
هر چند بر آتشم نشاند غم تو غمناک شوم گرم نماند غم تو

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات به ترسیمِ حالتی متناقض‌نما در تجربه عشق می‌پردازد؛ عشقی که در آن رنجِ هجران، خود به عنصری حیات‌بخش و عزیز بدل می‌شود. شاعر با زبانی صمیمی و در عین حال هنرمندانه، غمِ معشوق را همچون موجودی زنده و همراه به تصویر می‌کشد که همواره پیرامونِ جانِ عاشق در گردش است و خصلت‌های معشوق را در خود دارد.

در این نگاه، رنج کشیدن به خاطرِ معشوق نه تنها ناگوار نیست، بلکه برای عاشق مایه دلگرمی است. در واقع، شاعر به این حقیقت اشاره دارد که حضورِ رنجِ معشوق، نشانه‌ای از پیوندِ میانِ عاشق و معشوق است؛ لذا فقدانِ این غم، برای عاشق هراس‌آورتر از خودِ آن درد است و او را به اندوهی عمیق‌تر دچار می‌کند.

معنای روان

جز گرد دلم گشت نداند غم تو در بلعجبی هم به تو ماند غم تو

غمِ تو هیچ کاری جز چرخیدن به دورِ قلبِ من نمی‌شناسد و این رنج، به دلیلِ شگفتی و ویژگی‌های خاصش، دقیقاً شبیه به خودِ توست.

نکته ادبی: بلعجب واژه‌ای مرکب از بَل به معنای بسیار و عجب است که به مفهومِ بسیار شگفت‌انگیز و حیرت‌آور به کار می‌رود.

هر چند بر آتشم نشاند غم تو غمناک شوم گرم نماند غم تو

اگرچه غمِ تو مرا به آتشِ رنج و سختی می‌کشاند و می‌سوزاند، اما اگر روزی این غم از من دور شود و باقی نماند، آنگاه است که حقیقتاً اندوهگین و دل‌تنگ می‌شوم.

نکته ادبی: نشاند در اینجا شکلِ سببیِ نشستن است که به معنای به آتش نشاندن یا مبتلا کردن به آتش استفاده شده است.

آرایه‌های ادبی

تشخیص (جان‌بخشی) گرد دلم گشت نداند غم تو

شاعر غم را به موجودی زنده تشبیه کرده که رفتاری ارادی (گردش به دور قلب) دارد و آگاه است.

تناقض (پارادوکس) غمناک شوم گرم نماند غم تو

شاعر از نبودِ غم (که خود عاملی برای رنج است) دچار غم می‌شود که نوعی تضاد معنایی برای تأکید بر شدت وابستگی است.

استعاره بر آتشم نشاند

آتش استعاره از درد، سوزشِ دل و التهابِ ناشی از هجران است.