دیوان اشعار - رباعیات

سنایی

رباعی شمارهٔ ۲۱۹

سنایی
ای گشته دل و جان من از عشق تو لاش افگنده مرا به گفتگوی اوباش
یک شهر خبر که زاهدی شد قلاش چون پرده دریده شد کنون باداباش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این دو بیت به توصیف دگرگونی احوال عاشق می‌پردازد که در پی دلدادگی، از جایگاه زهد و پارسایی پیشین خود فاصله گرفته و در نظر مردم به فردی لاابالی و رند تبدیل شده است. شاعر با زبانی صریح، تقابل میان قضاوت‌های عامیانه و حقیقت درونی خویش را به تصویر می‌کشد.

پیام بنیادین این کلام، پذیرش بی‌قید و شرط رسوایی در راه عشق است. در نگاه سراینده، وقتی حجابِ آبروداری و ظاهرسازی دریده می‌شود، دیگر ترس از قضاوت مردمان معنایی ندارد و عاشق با شجاعتِ تمام، به وضعیتِ جدید خویش تن می‌دهد.

معنای روان

ای گشته دل و جان من از عشق تو لاش افگنده مرا به گفتگوی اوباش

ای کسی که به واسطه عشق تو، تمام هستی و جان من بی‌مقدار و همچون جسدی بی‌جان گشته است، این اشتیاق من سبب شده تا نقلِ محفلِ مردمان نادان و هرزه‌گو شوم.

نکته ادبی: واژه لاش در اینجا استعاره از فنا شدن نفس و بی‌اعتبار شدن هویت دنیوی عاشق در برابر معشوق است.

یک شهر خبر که زاهدی شد قلاش چون پرده دریده شد کنون باداباش

اکنون تمام شهر باخبر شده‌اند که آن زاهد پارسا، به فردی رند و بی‌بندوبار تبدیل شده است؛ حالا که پرده آبروی من دریده شد و رسوا شدم، بگذار هر چه می‌خواهد بشود، دیگر برایم اهمیتی ندارد.

نکته ادبی: قلاش به معنای کسی است که از قیود زهد رسمی رها شده و باداباش کنایه از تسلیم و عدم‌تمایل به توجیه اعمال خویش نزد مردم است.

آرایه‌های ادبی

استعاره دل و جان من از عشق تو لاش

تشبیه کردنِ هستیِ عاشق به جسد و لاشه به دلیلِ نابودیِ هویتِ پیشین بر اثر عشق.

تضاد زاهدی شد قلاش

تقابل میان منزلتِ زاهدِ پارسا و جایگاهِ قلاش (رندِ بی‌پروا) که نشان‌دهنده تغییرِ کاملِ مسیرِ زندگیِ عاشق است.

کنایه پرده دریده شد

کنایه از آشکار شدنِ راز و برملا شدنِ احوالِ درونی نزدِ مردم.