دیوان اشعار - رباعیات

سنایی

رباعی شمارهٔ ۲۱۶

سنایی
شمعی که چو پروانه بود نزد تو کس نتوان چو چراغ پیش تو داد نفس
با مشعلهٔ عشق تو با دست عسس قندیل شب وصال تو زلف تو بس

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار در وصف شکوه و فروغِ خیره‌کننده معشوق سروده شده‌اند. شاعر بر این باور است که حضورِ معشوق چنان درخششی دارد که هر ادعایی از عشق، در برابر آن رنگ می‌بازد و هر نورِ دیگری در مقابل آن ناچیز می‌نماید.

فضای کلی حاکم بر این ابیات، غلبه‌یِ نورِ معشوق بر تاریکی‌ها و ناتوانیِ عاشقان در برابرِ جلالِ اوست، به گونه‌ای که شبِ وصل تنها با جلوه‌یِ گیسوانِ یار روشن می‌شود و نیازی به چراغ‌های دیگر نیست.

معنای روان

شمعی که چو پروانه بود نزد تو کس نتوان چو چراغ پیش تو داد نفس

در محضر تو، کسی که خود را همچون پروانه‌ای در جستجوی روشنایی می‌پندارد، یارای آن را ندارد که در برابر شکوه و نور تو، حتی نفسی برآورد.

نکته ادبی: شمع و پروانه نمادهای کلاسیک عاشقی هستند که در اینجا برای نشان دادن زبونی عاشق در برابر عظمت معشوق به شکلی دقیق به کار رفته‌اند.

با مشعلهٔ عشق تو با دست عسس قندیل شب وصال تو زلف تو بس

حتی اگر نگهبانِ شب، مشعلِ عشقِ تو را به دست گیرد، باز هم برای روشناییِ شبِ وصال، همان گیسوانِ تو کافی است و به نور دیگری نیاز نیست.

نکته ادبی: واژه عسس در متون کهن به معنای پاسبان و نگهبان شب است که در اینجا برای تاکید بر تاریکی شب و اهمیت نور افشانی معشوق به کار رفته است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه چو پروانه، چو چراغ

تشبیه عاشق و مدعیان به پروانه و چراغ برای نمایش خردی و ناتوانی در برابر شکوه معشوق.

استعاره قندیل

استعاره از گیسوان معشوق که همچون چراغی شب تاریکِ هجران را به شب وصالِ روشن بدل می‌کند.