دیوان اشعار - رباعیات

سنایی

رباعی شمارهٔ ۱۷۵

سنایی
ترسم که دل از وصل تو خرم نشود تا کار تو چون زلف تو درهم نشود
با من به وفا عهد تو محکم نشود تا باد نکویی ز سرت کم نشود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات به توصیفِ فضای آکنده از رنجِ دوری و چالش‌های مسیر وصال می‌پردازد. شاعر با نگاهی منتقدانه به جایگاهِ معشوق، تصریح می‌کند که تا زمانی که معشوق از موضعِ غرور و بی‌تفاوتی پایین نیاید و درگیرِ آشفتگی‌های عاشقانه‌ی این رابطه نشود، امیدی به تحققِ پیوند و رسیدن به شادیِ وصل وجود ندارد.

شاعر در این کلام، وصال را نه یک رخدادِ ساده، بلکه محصولِ یک دگرگونی در منشِ معشوق می‌داند. در نگاه او، تا زمانی که آن تکبر و «بادِ غرور» در سرِ معشوق باقی‌ست، هیچ پیمانِ وفایی پایدار نخواهد ماند و دلِ عاشق از این دوری خرم نخواهد شد.

معنای روان

ترسم که دل از وصل تو خرم نشود تا کار تو چون زلف تو درهم نشود

بیم آن دارم که دلم با رسیدن به تو خشنود نگردد؛ چرا که وصال واقعی رخ نمی‌دهد مگر آنکه روزگار تو نیز مانند گیسوانت درهم و آشفته گردد.

نکته ادبی: واژه «درهم» در اینجا دارای ایهام است؛ نخست به معنای گره‌خورده (توصیف زلف) و دیگر به معنای در کنار هم قرار گرفتن و آمیختگی عاشق و معشوق.

با من به وفا عهد تو محکم نشود تا باد نکویی ز سرت کم نشود

پیمانِ وفا و دوستیِ تو با من هرگز استوار نمی‌شود، تا زمانی که آن غرور و خودپسندیِ کاذب از وجودت برطرف نشود.

نکته ادبی: «باد نکویی» کنایه از نخوت و خودبزرگ‌بینی است که در عرفان مانعِ تسلیم و پیوندِ حقیقی است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه چون زلف تو درهم

تشبیه کردنِ احوال و کارِ معشوق به گیسوان که درهم و آشفته است.

کنایه باد نکویی

کنایه از غرور، تکبر و خودپسندی که مانعِ اتحادِ عاشق و معشوق است.

ایهام درهم

اشاره به دو معنای آشفته‌بودن و نیز به هم رسیدن و در آغوش گرفتن.