دیوان اشعار - رباعیات

سنایی

رباعی شمارهٔ ۴۱

سنایی
تا زلف بتم به بند زنجیر منست سرگشته همی روم نه هشیار و نه مست
گویم بگرم زلف ترا هر چون هست نه طاقت دل یابم و نه قوت دست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات تصویرگرِ حالِ آشفتۀ عاشقی است که در کمندِ زیباییِ معشوق گرفتار شده و در وضعیتی میانِ هوشیاری و بی‌خودی به سر می‌برد. شاعر با بهره‌گیری از نمادِ «زلف»، که در ادبیات کلاسیک فارسی نشانۀ پیچیدگی و بندِ دل است، استیصال و ناتوانی خود را در برابرِ جاذبه‌های معشوق به تصویر می‌کشد.

درونمایۀ اصلی، بیانگرِ نبردی درونی است؛ نبردی میانِ خواستن و نتوانستن، میانِ جرئتِ خیال و ضعفِ عمل. شاعر از سویی شیفتۀ زلفِ معشوق است و از سویی در تلاطمِ سرگشتگیِ حاصل از این عشق، خود را ناتوان از تسلط بر این عشق و رهایی از بندِ آن می‌بیند.

معنای روان

تا زلف بتم به بند زنجیر منست سرگشته همی روم نه هشیار و نه مست

از وقتی که زلف‌های تو همچون زنجیری بر دست و پای من پیچیده است، من به انسانی سرگشته و حیران بدل شده‌ام که نه از عقلِ هوشیار بهره‌ای دارد و نه در مستیِ کامل است؛ حالتی میانِ بودن و نبودن که گویایِ سرگشتگیِ عمیق در عشق است.

نکته ادبی: «بند زنجیر» استعاره از اسارت در عشق است و «نه هشیار و نه مست» نشان‌دهندۀ حالتِ حیرت و بی‌قراریِ عاشقانه است که در آن عقل و احساسِ متعارف هر دو از کار می‌افتند.

گویم بگرم زلف ترا هر چون هست نه طاقت دل یابم و نه قوت دست

با خودم می‌گویم که باید به هر قیمتی که شده گیسوانت را به دست بگیرم، اما بلافاصله درمی‌یابم که نه دلِ جرئت‌مندی برای این کار دارم و نه توانِ جسمانی لازم را در خود می‌بینم.

نکته ادبی: «بگرم» در اینجا مخففِ «بگیرم» است و «قوت دست» کنایه از توانایی و قدرتِ عمل است که در اینجا در برابرِ عظمت و هیبتِ معشوق، رنگ می‌بازد.

آرایه‌های ادبی

استعاره زلف به بند زنجیر

گیسوی معشوق به زنجیر تشبیه شده است که عاشق را اسیر و گرفتار خود کرده است.

متناقض‌نما (پارادوکس) نه هشیار و نه مست

اشاره به حالتی که در آن عاشق از عقل و منطق دور شده اما به چنان غرقگی در عشق نرسیده که بی‌خودیِ مطلق را تجربه کند.

کنایه قوت دست

کنایه از توانایی عملی و قدرتِ جسورانه برای رسیدن به مقصود.