دیوان اشعار - رباعیات

سنایی

رباعی شمارهٔ ۴۰

سنایی
دستی که حمایل تو بودی پیوست پایی که مرا نزد تو آوردی مست
زان دست بجز بند ندارم بر پای زان پای بجز باد ندارم در دست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار بیانگرِ اندوهِ عمیقِ عاشق از دگرگونیِ فرجامِ دلبستگی‌ها و مسیرِ عشق است. شاعر از گذارِ تلخِ احوال سخن می‌گوید؛ آن‌جایی که دست‌گیری و گام‌هایِ شیدایی، که روزگاری مایه‌ی وصال و سرمستی بودند، اکنون به زنجیرِ اسارت و بادِ تهی‌دستی مبدل شده‌اند.

درونمایه‌ی اصلی، تضادِ میانِ آرزوهایِ عاشقانه و واقعیتِ سرنوشت است. این کلام، تصویری از استیصالِ انسانی است که پس از پیمودنِ راهِ عشق، جز بندِ گرفتاری بر پای و حسرتِ بی‌حاصلی در دست، چیزی برایش باقی نمانده است.

معنای روان

دستی که حمایل تو بودی پیوست پایی که مرا نزد تو آوردی مست

آن دستی که روزگاری چون حمایل بر شانه‌ی تو یا در آغوشِ تو بود و همراهی می‌کرد، اکنون به بندِ تقدیر گره خورده است؛ و آن گام‌هایی که مرا با مستی و شیداییِ عشق به سوی تو می‌آورد، اکنون مرا به این سرانجامِ پر رنج کشانده است.

نکته ادبی: واژه‌ی حمایل در گذشته به معنای شمشیر یا زینتی بود که بر دوش می‌انداختند و در اینجا استعاره از نزدیکیِ بسیار و تکیه‌گاه بودن است. مست نیز کنایه از شورِ بی‌پروایِ عاشقانه است.

زان دست بجز بند ندارم بر پای زان پای بجز باد ندارم در دست

امّا اکنون از آن دستِ نوازشگر، چیزی جز زنجیرِ اسارت بر پایم نمانده و از آن پایِ پویا و پرشور، جز بادِ بی‌حاصلی که در کف دارم، دستاوردی نصیبم نشده است.

نکته ادبی: باد در دست داشتن کنایه‌ای است مشهور در ادب فارسی برای بیانِ پوچی، ناکامی و رسیدن به هیچ در پایانِ یک تلاشِ عاشقانه.

آرایه‌های ادبی

کنایه باد در دست داشتن

کنایه از بی‌حاصلی، ناکامی و رسیدن به هیچ پس از طیِ کردنِ مسیرِ طولانیِ عشق.

تضاد حمایل / بند

تقابل میانِ گذشته‌ی پرشور و محافظت‌کننده با وضعیتِ فعلی که همراه با اسارت و درد است.

استعاره دست و پا

اشاره به ابزارهایِ وصال که اکنون به نمادِ محدودیت و درماندگی تبدیل شده‌اند.