دیوان اشعار - رباعیات

سنایی

رباعی شمارهٔ ۳۹

سنایی
هجرت به دلم چو آتشی در پیوست آب چشمم قوت او را بشکست
چون خواستم از یاد غمت گشتن مست بگرفت مرا خاک سر کوی تو دست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر احوال دلسوخته‌ای است که در کشاکش هجران، میان سوزِ عشق و تسلای اشک سرگردان است. شاعر در این قطعه نشان می‌دهد که چگونه دوری از یار، درونی آتشین پدید می‌آورد و تنها پناهِ عاشق، جاری ساختن اشک‌هایی است که همچون آبی بر این آتش عمل کرده و از شدتِ درد می‌کاهد.

در ادامه، شاعر به ناتوانی خود در فراموشی یا رهایی از غم عشق اشاره دارد. حتی وقتی عاشق قصد دارد با غرق شدن در یادِ یار، از خود بیخود شود و رنجِ دوری را به فراموشی بسپارد، تعلقِ خاطر او به آن آستان و یادِ آن کوی، او را باز می‌دارد و اجازه نمی‌دهد که از بندِ این عشقِ دردناک رها شود.

معنای روان

هجرت به دلم چو آتشی در پیوست آب چشمم قوت او را بشکست

دوری تو مانند آتشی به جانم افتاد و قلبم را سوزاند، اما اشک‌های چشمم با جاری شدن بر چهره‌ام، قدرت آن آتش را کم کرد و از شدتِ سوزِ درونم کاست.

نکته ادبی: واژه پیوست در اینجا به معنای داخل شد و نفوذ کرد آمده است؛ قوت به معنای نیرو و توان است که در اینجا به سوختِ آتش اشاره دارد.

چون خواستم از یاد غمت گشتن مست بگرفت مرا خاک سر کوی تو دست

آنگاه که تصمیم گرفتم با یادآوریِ غمِ تو، خود را از هشیاریِ دردناک برهانم و در مستیِ یادِ تو غرق شوم، غبارِ کوی تو (نشانه تعلق خاطر به تو) مانع من شد و مرا از این خودفراموشی بازداشت.

نکته ادبی: مست شدن در این سیاق، کنایه از غرق شدن در خیال و دور شدن از واقعیت‌های تلخ است؛ دست گرفتن کنایه از مانع شدن یا هدایت کردن است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه هجرت به دلم چو آتشی

تشبیه دوری و هجران به آتش برای نشان دادن سوزناکی و نفوذ درد در جان عاشق.

تضاد آتش و آب

تقابل میان سوزِ هجران (آتش) و اشکِ چشم (آب) برای تصویرسازیِ تسکینِ درد.

کنایه خاک سر کوی تو دست مرا بگرفت

کنایه از اینکه یاد و تعلق خاطر به معشوق، مانع از فراموشی یا غفلتِ عاشق می‌شود.