دیوان اشعار - غزلیات

سنایی

غزل شمارهٔ ۴۳۲

سنایی
برخی رویتان من ای رویتان چو ماهی وی جان بیدلان را در زلفتان پناهی
با رویتان تنی را باطل نگشت حقی با زلفتان دلی را مشکل نماند راهی
جز رویتان که سازد جانهای عاشقان را از ما سجده گاهی وز مشک تکیه گاهی
جز زلفتان که دارد چون شهد و شمع محفل از نیش جنگجویی وز نوش عذرخواهی
نگذاشت زلف و رختان اندر مصاف و مجلس در هیچ پای نعلی در هیچ سر کلاهی
با حد و خد هر یک خورشید کم ز ظلی با قد و قدر هر یک طوبا کم از گیاهی
از لعل درفشانتان یک خنده و سپهری ور جزع جانستانتان یک ناوک و سپاهی
چون لعلتان بخندد هر عیسیی و چرخی چون جزعتان بجنبد هر یوسفی و چاهی
از دام دل شکرتان هر دانه ای و شهری ا زجام جان ستانتان هر قطره ای و شاهی
با جام باده هر یک در بزمگه سروشی با دست و تیغ هر یک در رزمگه سپاهی
جز رویتان که دیدست از روی رنگ رویی جز چشمتان که دیدست از چشم نور گاهی
زینان سیاه گرتر نشنیده ام سپیدی زینها سپیدگرتر کم دیده ام سیاهی
گر چنبر فلکرا ماهیست مر شما را صد چنبرست هر سو هر چنبری و ماهی
تا باده ده شمایید اندر میان مجلس از باده توبه کردن نبود مگر گناهی
از روی بی نیازی بیجاده که رباید ورنه چه خیزد آخر بیجاده را ز کاهی
از تیزی سنانتان هر ساعت از سنایی آهی همی برآید جانی میان آهی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این شعر با زبانی فاخر و سرشار از اغراق‌های هنری، ستایشی است از زیبایی بی‌پایان و شکوهِ وجودیِ محبوب که در نظر شاعر، تمامِ هستی و کائنات را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. شاعر با استفاده از تصاویرِ بدیع و آسمانی، محبوب را چنان برتر از ماه، خورشید و مفاهیمِ اساطیری تصویر می‌کند که گویی تمامِ نظمِ جهان در چهره و گیسوی او خلاصه شده است.

در این اثر، مرز میانِ عاشق و معشوق در فضایِ ستایش‌آمیزِ شعر رنگ می‌بازد و محبوب به جایگاهی دست می‌یابد که هم منشأ آرامشِ جان است و هم نیرویِ سهمگینِ رزم؛ فضایی که در آن حتی توبه از عشق، گناهی نابخشودنی به شمار می‌رود.

معنای روان

برخی رویتان من ای رویتان چو ماهی وی جان بیدلان را در زلفتان پناهی

جانم را فدای چهره‌ی تو می‌کنم که همچون ماه درخشان است و گیسوانت پناهگاهی برای عاشقانِ دل‌شکسته است.

نکته ادبی: بیدلان استعاره از عاشقان و رویتان تشبیه به ماه (تشبیه بلیغ و حسی).

با رویتان تنی را باطل نگشت حقی با زلفتان دلی را مشکل نماند راهی

با وجودِ چهره‌ی تو، حقیقت بر همگان آشکار است و با گیسوی تو، هیچ مشکلی در راهِ عاشقی برای دل‌ها باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ گشایش‌گریِ زلف در ادبیات عرفانی که گره‌های کار را می‌گشاید.

جز رویتان که سازد جانهای عاشقان را از ما سجده گاهی وز مشک تکیه گاهی

به جز چهره‌ی تو که سجده‌گاهِ جانِ عاشقان است، هیچ‌چیز دیگری شایستگیِ آن را ندارد که تکیه‌گاه و آرام‌بخشِ دل باشد.

نکته ادبی: سجده‌گاه کنایه از تقدسِ زیباییِ محبوب در نگاه عاشق.

جز زلفتان که دارد چون شهد و شمع محفل از نیش جنگجویی وز نوش عذرخواهی

چه کسی جز تو می‌تواند با گیسوی خود، هم‌زمان هم مثل شهد شیرین باشد و هم مثل شمعِ محفل، هم نیشِ ستمگری داشته باشد و هم نوشِ عذرخواهی؟

نکته ادبی: تضاد میان نیش و نوش نشان‌دهنده‌ی تناقضات شیرینِ رفتار محبوب.

نگذاشت زلف و رختان اندر مصاف و مجلس در هیچ پای نعلی در هیچ سر کلاهی

زیباییِ زلف و چهره‌ی تو چنان مسحورکننده است که در میدانِ نبرد و در مجالسِ بزم، کسی فرصتِ پوشیدنِ لباس یا کلاه را هم پیدا نکرد (همه مبهوتِ تو شدند).

نکته ادبی: اغراق در کمالِ زیبایی که باعث از خودبی‌خود شدنِ اطرافیان می‌شود.

با حد و خد هر یک خورشید کم ز ظلی با قد و قدر هر یک طوبا کم از گیاهی

در برابرِ زیباییِ چهره‌ی تو، خورشید تنها سایه‌ای بی‌ارزش است و در برابرِ قد و قامتِ تو، درختِ طوبی تنها گیاهی ناچیز به نظر می‌رسد.

نکته ادبی: طوبی درختی در بهشت است؛ شاعر محبوب را از مقدساتِ اخروی نیز فراتر می‌برد.

از لعل درفشانتان یک خنده و سپهری ور جزع جانستانتان یک ناوک و سپاهی

یک خنده‌ی لب‌هایِ درخشانِ تو، خود یک آسمان معنا دارد و یک نگاهِ چشمانِ سیاهت، مانند لشکری آماده‌ی نبرد است.

نکته ادبی: لعل استعاره از لب سرخ؛ درفشان به معنای درخشنده است.

چون لعلتان بخندد هر عیسیی و چرخی چون جزعتان بجنبد هر یوسفی و چاهی

زمانی که لعلِ لبانت می‌خندد، هر عیسایی (از معجزه) و هر چرخی (از حرکت) به وجد می‌آید و وقتی چشمانت حرکت می‌کند، یوسفی در چاه گرفتار می‌شود.

نکته ادبی: اشاراتِ تلمیحی به عیسی مسیح و یوسف پیامبر.

از دام دل شکرتان هر دانه ای و شهری ا زجام جان ستانتان هر قطره ای و شاهی

از دامِ دل‌شکرِ تو، هر دانه‌ای شهری را اسیر می‌کند و از جامِ جان‌ستانِ تو، هر قطره‌ای می‌تواند شاهی را مست کند.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ تسخیرکنندگیِ کلام و نگاه محبوب.

با جام باده هر یک در بزمگه سروشی با دست و تیغ هر یک در رزمگه سپاهی

شما در بزم، همچون فرشته‌ای سروش‌گونه هستید و در میدانِ رزم، با دست و شمشیرتان، لشکری قدرتمند محسوب می‌شوید.

نکته ادبی: تضادِ بزم و رزم در شخصیتِ چندوجهیِ محبوب.

جز رویتان که دیدست از روی رنگ رویی جز چشمتان که دیدست از چشم نور گاهی

جز چهره‌ی تو، چه کسی زیباییِ حقیقی را دیده است و جز چشمانِ تو، چه کسی منبعِ اصلیِ نور را مشاهده کرده است؟

نکته ادبی: پرسشِ انکاری که بر بی‌همتاییِ محبوب تأکید دارد.

زینان سیاه گرتر نشنیده ام سپیدی زینها سپیدگرتر کم دیده ام سیاهی

تیره‌تر از زلفِ سیاه تو سپیدی ندیده‌ام و سفیدتر از چهره‌ات، سیاهیِ دیگری سراغ ندارم (تضادها در تو به کمال رسیده‌اند).

نکته ادبی: پارادوکسِ هنری برای توصیفِ مطلق بودنِ زیبایی.

گر چنبر فلکرا ماهیست مر شما را صد چنبرست هر سو هر چنبری و ماهی

اگر فلک در چنبرِ خود یک ماه دارد، شما در هر سو، صدها چنبر و ماه‌هایِ بی‌شمار دارید.

نکته ادبی: چنبر فلک اشاره به مسیرِ چرخِ گردون دارد.

تا باده ده شمایید اندر میان مجلس از باده توبه کردن نبود مگر گناهی

وقتی شما در میانِ مجلس ساقی هستید و باده می‌دهید، توبه کردن از شراب، خود گناهی بزرگ است.

نکته ادبی: توجیهِ عرفانی و عاشقانه برایِ شکستنِ توبه.

از روی بی نیازی بیجاده که رباید ورنه چه خیزد آخر بیجاده را ز کاهی

از روی بی‌نیازی است که کهربا (بیجاده) جذب می‌کند، وگرنه از یک قطعه کاه چه انتظاری جز جذب شدن می‌رود؟ (محبوب با قدرتِ خود عاشق را مجذوب می‌کند).

نکته ادبی: بیجاده در متون کهن به معنای کهرباست که خاصیتِ مغناطیسی دارد.

از تیزی سنانتان هر ساعت از سنایی آهی همی برآید جانی میان آهی

از تیزیِ نگاهِ تو، هر لحظه آهی از دلِ عاشقان برمی‌خیزد که گویی جانی در میانه‌ی این آه نهفته است.

نکته ادبی: اشاره به تاثیرِ عمیق و جان‌کاهِ نگاهِ معشوق بر عاشق.

آرایه‌های ادبی

تضاد نیش و نوش

اشاره به ترکیبِ لذت و رنج در عشق.

تلمیح عیسی، یوسف

ارجاع به داستان‌های پیامبران برای توصیفِ قدرتِ معشوق.

تشبیه رویتان چو ماهی

مانند کردنِ چهره به ماه برای نشان دادنِ درخشش.

پارادوکس سیاه گرتر سپیدی

استفاده از تضاد برای بیانِ شدتِ زیباییِ فراتر از درکِ عقلی.

استعاره لعل، جزع

استفاده از سنگ‌های قیمتی برای توصیفِ اجزای صورت.