دیوان اشعار - غزلیات

سنایی

غزل شمارهٔ ۴۳۱

سنایی
ربی و ربک الله ای ماه تو چه ماهی کافزون شوی ولیکن هرگز چنو نکاهی
مه نیستی که مهری زیرا که هست مه را گاه از برونش زردی گاه از درون سیاهی
با مایهٔ جمالت ناید ز مهر شمعی در سایهٔ سلیمان ناید ز دیو شاهی
آنجا که قدت آید ناید ز سر و سروی آنجا که خدت آید ناید ز ماه ماهی
از جزع عقل عقلی و ز لعل شمع شمعی از خنده جان جانی وز غمزه جاه جاهی
هر روز صبح صادق از غیرت جمالت بر خود همی بدرد پیراهن پگاهی
گرد سم سمندت بر گلشن سمایی در زلف جعد حوران مشکیست جایگاهی
حقا و ثم حقا آنگه که بزم سازی روح الامین نوازد در مجلست ملاهی
خوشخوتر از تو خویی روح القدس ندیدست از قایل الاهی تا قابل گیاهی
آویختی به عمدا از بهر بند دلها زنجیر بیگناهان از جای بیگناهی
در جنب آبرویت آدم که بود؟ خاکی با قدر قد و مویت یوسف که بود چاهی
فراش خاک کویت پاکان آسمانی قلاش آبرویت پیران خانقاهی
در تابهای زلفت بنگر به خط ابرو ترغیب اگر ندیدی در صورت مناهی
عقلم همی نداند تفسیر خطت آری نامحرمی چه داند شرح خط الاهی
در ملک خوبرویی بس نادری ولیکن نادرتر آنکه داری ملکی به بی کلاهی
با خنده و کرشمه آنجا که روی آری هم ماه و هم سپهری هم شاه و هم سپاهی
آهم شکست در بر ز آن دم که دید چشمم آن حسن بی تباهی و آن لطف بی تناهی
ز آن آه بر نیارد زیرا که هست پنهان آه از درون جانش تو در میان آهی
در جل کشید جانرا در خدمتت سنایی خواهی کنون بر آن را خواه آن زمان که خواهی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل یکی از نمونه‌های برجسته در ستایشِ جمالِ مطلق است که شاعر با بهره‌گیری از اغراق‌های هنرمندانه و تمثیل‌های عارفانه، معشوق را از دایره‌ی توصیفاتِ زمینی خارج کرده و به ساحتِ قدسی ارتقا می‌دهد. کلامِ سنایی در اینجا ترکیبی از حیرت و تسلیم است؛ گویی او در برابر عظمتی ایستاده که درک آن از توان عقل خارج است و تنها با زبانِ جان و ستایش می‌توان به آن نزدیک شد.

در این اشعار، معشوق نه فقط زیبارویی زمینی، بلکه مظهرِ تجلیاتِ الهی است که تمامی کائنات، از فرشتگان تا انبیا، در برابر جمال او سرِ تسلیم فرود آورده‌اند. شاعر با این نگاه، مرز میان عشقِ مجازی و حقیقی را در هم می‌شکند و معشوق را محورِ جهانِ هستی معرفی می‌کند که در آن هرچه هست، پرتوِ وجود اوست و عاشق در این میان، جز تسلیمِ جان و سر سپردن به این آستان، راهی ندارد.

معنای روان

ربی و ربک الله ای ماه تو چه ماهی کافزون شوی ولیکن هرگز چنو نکاهی

ای کسی که در زیبایی چون ماه هستی، به پروردگارِ من و تو سوگند که تو چه ماهِ شگفت‌انگیزی هستی؛ چرا که ماهِ آسمان پس از کمال، رو به کاستی می‌رود اما زیبایی تو همواره رو به فزونی است و هرگز ذره‌ای کم نمی‌شود.

نکته ادبی: ترکیبِ «ربی و ربک» برای تأکید بر حقیقتِ واحدِ الهی و «نکاهی» از ریشه‌ی کاستن و نقصان است.

مه نیستی که مهری زیرا که هست مه را گاه از برونش زردی گاه از درون سیاهی

تو آن ماهِ آسمانی نیستی که دچار تغییر و تحول شود؛ چرا که ماهِ آسمان گاهی زرد و بیمارگونه می‌شود و گاهی در تاریکی پنهان، اما زیبایی تو همواره ثابت و بی‌نقص است.

نکته ادبی: اشاره به تضادِ موجود در طبیعتِ ماه (زردی و سیاهی) که دستخوشِ زوال است در برابرِ جمالِ پایدارِ معشوق.

با مایهٔ جمالت ناید ز مهر شمعی در سایهٔ سلیمان ناید ز دیو شاهی

در برابرِ نورِ جمالِ تو، فروغِ خورشید و شمع دیگر به چشم نمی‌آید؛ همان‌طور که در سایه‌سارِ حشمتِ سلیمان، دگر هیچ دیوی ادعای پادشاهی نمی‌کند.

نکته ادبی: ایهام در واژه‌ی «مهر» (هم به معنای خورشید و هم به معنای محبت) و اشاره‌ی تلمیحی به داستان حضرت سلیمان و دیوان.

آنجا که قدت آید ناید ز سر و سروی آنجا که خدت آید ناید ز ماه ماهی

آنجا که قد و قامتِ تو جلوه‌گر می‌شود، دیگر زیباییِ سروِ نازِ چمن به چشم نمی‌آید و آنجا که چهره‌ی تو نمایان می‌شود، دیگر ماهِ آسمان معنایی ندارد.

نکته ادبی: تضاد و تناسبِ قد و سرو، و صورت و ماه، ابزاری کلاسیک برای اغراق در زیبایی معشوق.

از جزع عقل عقلی و ز لعل شمع شمعی از خنده جان جانی وز غمزه جاه جاهی

لب‌هایِ سرخِ تو گویی عقل را به بند می‌کشد، دهانت چون شمعی روشن است، خنده‌ات جان‌بخشِ کائنات است و نگاهِ گیرا و نازِ چشمت، بر دل‌ها فرمانروایی می‌کند.

نکته ادبی: استفاده از تکرار برای تأکید؛ «جانِ جانی» و «جاهِ جاهی» نشان‌دهنده‌ی اوجِ کمال در هر ویژگی معشوق است.

هر روز صبح صادق از غیرت جمالت بر خود همی بدرد پیراهن پگاهی

هر روز صبحِ صادق از شدتِ غیرت و حسادتی که به زیباییِ بی‌بدیلِ تو دارد، گریبانِ خود را از فرطِ اندوه می‌درد.

نکته ادبی: تشخیص (شخصیت‌بخشی): صبح به عنوان موجودی حسود تصویر شده که جامه می‌درد.

گرد سم سمندت بر گلشن سمایی در زلف جعد حوران مشکیست جایگاهی

گرد و غباری که از سمِ اسبِ تو برمی‌خیزد، بر گلزارِ آسمان می‌نشیند و تارهایِ سیاه و پرپیچِ زلفِ تو، جایگاهِ بهترین مشکِ خوشبوست.

نکته ادبی: سمند: اسب تندرو؛ جعد: موی پیچیده و مجعد که استعاره از زیباییِ تیره‌رنگ است.

حقا و ثم حقا آنگه که بزم سازی روح الامین نوازد در مجلست ملاهی

به حقیقت سوگند، وقتی که تو بزمِ عاشقانه‌ای برپا می‌کنی، حتی جبرئیلِ امین نیز در مجلسِ تو نغمه‌سرایی و موسیقی‌نوازی می‌کند.

نکته ادبی: ملاهی: آلاتِ لهو و لعب و موسیقی؛ در اینجا به معنایِ نغمه‌خوانیِ قدسی به کار رفته است.

خوشخوتر از تو خویی روح القدس ندیدست از قایل الاهی تا قابل گیاهی

از همان آغازِ خلقت تا به امروز، هیچ‌کس نه از انسان‌ها و نه از موجوداتِ دیگر، کسی را خوش‌خوی‌تر از تو ندیده است.

نکته ادبی: اشاره به شمولِ بی‌حدِ زیباییِ معشوق در تمامیِ مراتبِ هستی از قائل (گوینده/انسان) تا گیاه.

آویختی به عمدا از بهر بند دلها زنجیر بیگناهان از جای بیگناهی

تو به عمد و اراده‌ی خود، زلفِ گره‌خورده‌ات را برای به بند کشیدنِ دل‌های عاشقان آویختی؛ گویی این زلف، زنجیری است که بی‌گناهان را گرفتار کرده است.

نکته ادبی: کنایه از پیچیدگیِ زلف که گویی تله‌ای برای صیدِ دل‌هاست.

در جنب آبرویت آدم که بود؟ خاکی با قدر قد و مویت یوسف که بود چاهی

در برابرِ زیباییِ رویِ تو، آدمِ ابوالبشر تنها مشتی خاک است و یوسفِ کنعانی در برابرِ قامتِ بلندِ تو، گویی در چاهِ افتادگی و غربت قرار دارد.

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ آفرینش (خاک بودنِ آدم) و داستانِ حضرت یوسف.

فراش خاک کویت پاکان آسمانی قلاش آبرویت پیران خانقاهی

فرشتگانِ آسمانی، جاروکشِ خاکِ درگاهِ تو هستند و پیرانِ عارفِ خانقاه، سرگشته و آواره‌ی آبرویِ تو شده‌اند.

نکته ادبی: فراش: جاروکش و خادم؛ قلاش: آواره و بی‌سروپا، در اینجا به معنایِ شیفتگی و ازخودبی‌خود شدن است.

در تابهای زلفت بنگر به خط ابرو ترغیب اگر ندیدی در صورت مناهی

در پیچ‌ و تابِ زلف و خطِ ابروی تو دقت کن، اگر می‌خواهی نشانه‌هایِ جمالِ الهی و مرزهایِ ممنوعه‌ی عشق را در یک صورتِ انسانی ببینی.

نکته ادبی: مناهی: جمعِ منهی، به معنایِ کارهایِ نهی شده و حرام؛ در اینجا اشاره به خطوطِ چهره که چون احکامِ الهی است.

عقلم همی نداند تفسیر خطت آری نامحرمی چه داند شرح خط الاهی

عقلِ محدودِ من توانِ تفسیرِ خطوطِ زیبایِ چهره‌ی تو را ندارد؛ اصلاً فردِ نامحرم و غریبه چگونه می‌تواند اسرارِ الهی که در سیمای توست را درک کند؟

نکته ادبی: استعاره از خطِ چهره (ابرو و زلف) به خطِ الهی و اسرارِ غیبی.

در ملک خوبرویی بس نادری ولیکن نادرتر آنکه داری ملکی به بی کلاهی

تو در قلمروِ زیبایی بسیار نادری، اما از آن عجیب‌تر این است که تو بدونِ نیاز به تاج و تختِ ظاهری، بر دل‌هایِ همه پادشاهی می‌کنی.

نکته ادبی: بی‌کلاهی: کنایه از بی‌نیازی از تشریفاتِ قدرت و پادشاهیِ ذاتی.

با خنده و کرشمه آنجا که روی آری هم ماه و هم سپهری هم شاه و هم سپاهی

هر کجا که با خنده و ناز قدم می‌گذاری، آنجا کانونِ جهان است؛ تو هم ماهی، هم آسمانی و هم پادشاه و لشکری که همه چیز را تسخیر می‌کنی.

نکته ادبی: استفاده از «هم... هم...» برای تأکید بر کمالِ جامعیتِ معشوق.

آهم شکست در بر ز آن دم که دید چشمم آن حسن بی تباهی و آن لطف بی تناهی

از همان لحظه‌ای که چشمانم آن جمالِ ابدی و لطفِ بی‌کرانِ تو را دید، آه از نهادم برآمد و سینه‌ام شکست.

نکته ادبی: بی‌تباهی: زوال‌ناپذیر؛ بی‌تناهی: بی‌انتها.

ز آن آه بر نیارد زیرا که هست پنهان آه از درون جانش تو در میان آهی

تو نیازی به آه کشیدن نداری؛ زیرا آهِ عاشق از درونِ جانِ تو سرچشمه می‌گیرد و تو خود در میانه‌ی آهِ منی.

نکته ادبی: وحدتِ عاشق و معشوق؛ آهِ عاشق، در حقیقت متعلق به معشوق است.

در جل کشید جانرا در خدمتت سنایی خواهی کنون بر آن را خواه آن زمان که خواهی

سنایی جانِ خود را به خدمتِ تو درآورد و آن را چون لباسِ بندگی به تن کرد؛ اکنون هر زمان که اراده کنی، می‌توانی با آن هرچه بخواهی انجام دهی.

نکته ادبی: جل: پوشش و لباس؛ سنایی خود را به منزله‌ی بنده یا اسبِ مطیعِ درگاهِ معشوق تصور کرده است.

آرایه‌های ادبی

اغراق (مبالغه) خورشید و ماه در برابر زیبایی معشوق

شاعر با بی‌‌اعتبار کردن نمادهای زیبایی عالم، سعی در نشان دادن عظمت معشوق دارد.

تلمیح سلیمان، آدم، یوسف، روح الامین

اشاره به شخصیت‌ها و وقایع تاریخی و دینی برای عمق بخشیدن به مدح معشوق.

تشخیص (شخصیت‌بخشی) صبح صادق ... گریبان خود را می‌درد

نسبت دادن عملِ انسانیِ دریدنِ گریبان از روی حسادت به پدیده‌ی طبیعیِ صبح.

استعاره زنجیرِ بی‌گناهان

زلف معشوق به زنجیری تشبیه شده که عاشقانِ پاک‌باخته را اسیر می‌کند.

ایهام مهر

به دو معنای خورشید و عشق به‌کار رفته است.