دیوان اشعار - غزلیات

سنایی

غزل شمارهٔ ۴۲۲

سنایی
ای پسر گونه ز عشقت دست بر سر دارمی گاه عشرت پیش تو بر دست ساغر دارمی
ورنه همچون حلقهٔ در داردی عشقت مرا بر امیدت هر زمانی گوش بر در دارمی
نیستی پشتم چو چنبر در غم هجران تو گر شبی در گردن تو دست چنبر دارمی
ورنه بر جان و دل من مهربانستی دلت من ز دست تو به یزدان دستها بردارمی
گر همه شب دارمی در کف می و در بر ترا ماه در کف دارمی خورشید در بر دارمی
زر ندارم با تو کارم زان قبل ناساخته ست کاشکی زر دارمی تا کار چون زر دارمی
در خرابات قلندر گر ترا ماواستی من نشیمن در خرابات قلندر دارمی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، بازتابی از احوال پرشور و بیقرار عاشقی است که در هجران محبوب، تمامی هستی خود را به گرو گذاشته است. شاعر با زبانی صمیمی و در عین حال فاخر، از رنج دوری و امید به وصال سخن می‌گوید و تصاویر ذهنی خود را در بستر مفاهیمی چون خرابات، ساغر و نمادهای کهن ترسیم می‌کند.

فضای حاکم بر شعر، آمیزه‌ای از درد و اشتیاق است که در آن، شاعر تضاد میان فقر مادی و غنای معنوی عشق را به تصویر می‌کشد. او از ناکامی‌های دنیوی خود در برابر عظمت زیبایی معشوق می‌گوید و آرزو دارد که در هر شرایطی، حتی در خرابات رندان، در کنار محبوب باشد.

معنای روان

ای پسر گونه ز عشقت دست بر سر دارمی گاه عشرت پیش تو بر دست ساغر دارمی

ای کسی که چهره‌ات به زیبایی پسران است، به خاطر عشق تو سرگشته و پریشانم (دست بر سر دارم) و گاهی که فرصت خوشی پیش می‌آید، در پیشگاه تو جام شراب در دست می‌گیرم.

نکته ادبی: واژه 'دارمی' به سبک کهن، فعل مضارع اول شخص مفرد به معنای 'دارم' است.

ورنه همچون حلقهٔ در داردی عشقت مرا بر امیدت هر زمانی گوش بر در دارمی

اگر چنین عشقی نداشتم، دوری تو مرا مانند حلقه در، آویزان و بی‌اختیار کرده بود؛ به همین سبب به امید دیدارت، همواره در انتظار و گوش‌به‌زنگ هستم.

نکته ادبی: تشبیه عاشق به 'حلقه در' نمادی از سکون و انتظار برای باز شدن در و وصال است.

نیستی پشتم چو چنبر در غم هجران تو گر شبی در گردن تو دست چنبر دارمی

کمرم از غم دوری تو خمیده و مانند چنبر شده است؛ ای کاش شبی می‌توانستم دست‌هایم را به گردن تو بیاویزم تا این خمیدگی و رنج پایان یابد.

نکته ادبی: 'چنبر' در اینجا همزمان به معنای حلقه و نماد انحنا و خمیدگی قامت عاشق از غم است.

ورنه بر جان و دل من مهربانستی دلت من ز دست تو به یزدان دستها بردارمی

اگر دل تو با جان و روح من مهربان بود، کارم به جایی نمی‌رسید که از دست رفتارهای تو، دست به دعا بردارم و در پیشگاه خداوند از تو شکایت کنم.

نکته ادبی: اشاره به شکایت بردن از جفای معشوق به درگاه یزدان، از مضامین رایج در شعر کهن است.

گر همه شب دارمی در کف می و در بر ترا ماه در کف دارمی خورشید در بر دارمی

اگر تمام شب شراب در دست و تو را در آغوش داشته باشم، گویی ماه را در کف و خورشید را در آغوش دارم.

نکته ادبی: ماه و خورشید استعاره‌هایی برای زیبایی بی‌نظیر و نورانیت وجود معشوق هستند.

زر ندارم با تو کارم زان قبل ناساخته ست کاشکی زر دارمی تا کار چون زر دارمی

من ثروتی ندارم و به همین دلیل کارم با تو سامان نیافته است؛ ای کاش ثروتمند بودم تا کار و بارم مانند طلا، درخشان و باارزش می‌شد.

نکته ادبی: جناس میان 'زر' و 'کار' برای تاکید بر اهمیت بضاعت در امور دنیوی است.

در خرابات قلندر گر ترا ماواستی من نشیمن در خرابات قلندر دارمی

اگر پناهگاه و جایگاه تو در خرابات قلندرها (مکان رندان و بی‌قیدان) باشد، من نیز همان‌جا را محل سکونت خود قرار می‌دهم تا در کنارت باشم.

نکته ادبی: خرابات قلندر در ادبیات عرفانی، نماد مکانی برای فارغ‌بالی از قید و بندهای ظاهری و ریا است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه همچون حلقهٔ در

تشبیه عاشق به حلقه در برای نشان دادن استیصال و انتظار طولانی و بی‌اختیار بودن در برابر معشوق.

استعاره ماه در کف دارمی خورشید در بر دارمی

ماه و خورشید استعاره از زیبایی و درخشش خیره‌کننده معشوق است.

تضاد زر ندارم ... کار چون زر دارمی

استفاده از واژه زر برای نشان دادن تضاد میان نداری مادی و ارزش معنوی و عیار کار عاشق.

کنایه دست بر سر دارمی

کنایه از سرگشتگی، حیرانی و اندوه عمیق.