دیوان اشعار - غزلیات

سنایی

غزل شمارهٔ ۴۱۸

سنایی
ای سنایی چو تو در بند دل و جان باشی کی سزاوار هوای رخ جانان باشی
در دریا تو چگونه به کف آری که همی به لب جوی چو اطفال هراسان باشی
چون به ترک دل و جان گفت نیاری آن به که شوی دور ازین کوی و تن آسان باشی
تا تو فرمانبر چوگان سواران نشوی نیست ممکن که تو اندر خور میدان باشی
کار بر بردن چوگان نبود صنعت تو تو همان به که اسیر خم چوگان باشی
به عصایی و گلیمی که تو داری پسرا تو همی خواهی چون موسی عمران باشی
خواجهٔ ما غلطی کردست این راه مگر خود نه بس آنکه نمیری و مسلمان باشی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه از اشعار سنایی، دعوتی صریح و توبیخ‌آمیز برای سالکانی است که ادعای طریقت دارند اما هنوز در بند خودخواهی و وابستگی‌های دنیوی گرفتارند. شاعر با زبانی قاطع و تمثیل‌های ملموس، تفاوت میان ادعای عاشقی و حقیقتِ تسلیم در برابر معشوق را تبیین می‌کند.

سنایی در این ابیات، مسیر سلوک را به میدان چوگان تشبیه می‌کند و معتقد است تا زمانی که سالک از منیّت خود دست نشوید و در برابر اراده‌ی الهی تسلیم محض نباشد، هرگز به وصال معشوق نخواهد رسید و بهتر است به همان زندگی ظاهری خود بسنده کند.

معنای روان

ای سنایی چو تو در بند دل و جان باشی کی سزاوار هوای رخ جانان باشی

ای سنایی، تا زمانی که درگیر تعلقات دل و دلبستگی به جان و هستی خویش هستی، هرگز لایق و شایسته‌ی برخورداری از عشق و هوای یار نخواهی بود.

نکته ادبی: در بند بودن کنایه از اسارت در زنجیر تعلقات و خودخواهی است که مانع آزادی روح می‌شود.

در دریا تو چگونه به کف آری که همی به لب جوی چو اطفال هراسان باشی

تو که از عبور از یک جوی کوچک مانند کودکان می‌هراسی، چگونه انتظار داری که به دریای بی‌کران حقیقت قدم بگذاری؟

نکته ادبی: کودکان به عنوان نماد ضعف و ترس در برابر بزرگی اقیانوس عرفان به کار رفته است.

چون به ترک دل و جان گفت نیاری آن به که شوی دور ازین کوی و تن آسان باشی

چون توانایی آن را نداری که از منیت و تعلقات دنیوی خود بگذری، بهتر است که از این مسیر (طریقت عرفانی) فاصله بگیری و به همان زندگی راحت و بی‌دغدغه‌ی خود ادامه دهی.

نکته ادبی: ترک دل و جان در عرفان به معنای فنای در محبوب و گذشتن از اراده شخصی است.

تا تو فرمانبر چوگان سواران نشوی نیست ممکن که تو اندر خور میدان باشی

تا زمانی که در برابر اراده‌ی الهی و خواسته معشوق تسلیم نشوی و همچون گوی در دستِ سوارکار (یار) نباشی، ممکن نیست که در میدان عشق حضور داشته باشی.

نکته ادبی: فرمانبر چوگان سواران بودن استعاره از تسلیم مطلق در برابر تقدیر و خواست الهی است.

کار بر بردن چوگان نبود صنعت تو تو همان به که اسیر خم چوگان باشی

تو نباید به دنبال قدرت نمایی و در دست گرفتن چوگان باشی؛ جایگاه تو این نیست که بازیگر باشی، بلکه بهتر است که همان گویِ تسلیم‌ شده در خم چوگان باشی.

نکته ادبی: صنعت به معنای کار و پیشه است، شاعر می‌گوید هنرِ عاشق، منفعل بودن در برابر معشوق است.

به عصایی و گلیمی که تو داری پسرا تو همی خواهی چون موسی عمران باشی

ای جوان، تو با این دارایی ناچیز (عصا و گلیم) ادعای بزرگی داری؛ آیا گمان می‌کنی می‌توانی به جایگاه والای موسی پیامبر برسی؟

نکته ادبی: اشاره به حضرت موسی (ع) که با عصایی ساده معجزات بزرگ داشت، شاعر اینجا کنایه‌ای به ادعاهای پوچ مدعیان دارد.

خواجهٔ ما غلطی کردست این راه مگر خود نه بس آنکه نمیری و مسلمان باشی

شاید استاد و بزرگِ ما در این راه دچار اشتباه شده است؛ آیا مگر همین که بتوانی زنده بمانی و مسلمان (متشرع) باشی کافی نیست؟ (چرا به دنبال سختی‌های سلوک هستی؟)

نکته ادبی: خواجه در اینجا کنایه از فردی است که ادعای دانایی و سلوک دارد، شاعر با طعنه می‌گوید شاید مسیر درست همان شریعت ساده باشد.

آرایه‌های ادبی

استعاره و تمثیل چوگان و گوی

تشبیه سالک به گوی و معشوق به سوارکارِ چوگان؛ بیانگر نیاز سالک به تسلیم محض در برابر اراده معشوق.

تلمیح موسی عمران

اشاره به داستان حضرت موسی که با ابزار ساده (عصا) صاحب قدرت الهی بود، برای تحقیر سالکانِ مدعی و کم‌توان.

تضاد دریا و جوی

مقابل هم قرار دادن بزرگی دریا (عشق حقیقی) با کوچکی جوی (ترس‌های حقیرانه) برای نشان دادن ناتوانی سالک.

استفهام انکاری کی سزاوار هوای رخ جانان باشی

پرسشی که پاسخ آن منفی است و برای تأکید بر ناشایستگی فرد به کار رفته است.