دیوان اشعار - غزلیات

سنایی

غزل شمارهٔ ۴۱۶

سنایی
چرا ز روی لطافت بدین غریب نسازی که بس غریب نباشد ز تو غریب نوازی
ز بهر یک سخن تو دو گوش ما سوی آن لب ستیزه بر دل ما و دو چشم تو سوی بازی
چه آفتی تو که شبها میان دیده چو خوابی چه فتنه ای تو که شبها میان روح چو رازی
چو من ز آتش غیرت نهاد کعبه بسوزم تو از میان دو ابرو هزار قبله بسازی
پس از فراز نباشد جز از نشیب ولیکن جهان عشق تو دارد پس از فراز فرازی
گداخت مایهٔ صبرم ز بانگ شکر لفظت گه عتاب نمودن به پارسی و به تازی
نه آن عجب که شنیدم که صبر نوش گدازد عجبتر آنکه بدیدم ز نوش صبر گدازی
ز بوسهٔ تو نماید زمانه نامهٔ شاهی ز غمزهٔ تو فزاید جهان کتاب مغازی
چو موی و روی تو بیند خرد چگوید گوید زهی دو مومن جادو زهی دو کافر غازی
جمال و جاه سعادت چو یافتی ز زمانه بناز بر همه خوبان که زیبدت که بنازی
بقا و مال و جمالت همیشه باد چو عشقت که هیچ عمر ندارد چو عمر عشق درازی
چو شد به نزد سنایی یکی جفا و وفایت رسید کار به جان و گذشت عمر به بازی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، نمونه‌ای برجسته از اشعار عاشقانه و عارفانه است که در آن شاعر با زبانی فاخر، تضادهای درونی میان وصال و فراق و همچنین جلوه‌های گوناگون محبوب را به تصویر می‌کشد. سراینده با تکیه بر مفاهیمِ سنتیِ عاشقانه، فضایی را ترسیم می‌کند که در آن معشوق، موجودی فراتر از درکِ عقلِ عادی است؛ موجودی که همزمان مایه آرامش و فتنه، و سبب حیات و نیستی است.

درون‌مایه اصلی شعر، تسلیم عاشق در برابرِ جلوه‌های قهری و لطفیِ معشوق است. شاعر می‌کوشد تا با استفاده از پارادوکس‌های عاشقانه و پیوند زدنِ مفاهیمِ دینی (مانند کعبه و قبله) با جلوه‌های زیبایی‌شناختیِ چهره معشوق، عظمت و هیبت عشق را به خواننده منتقل کند و در نهایت به این نتیجه برسد که عمرِ عشق، تنها عمرِ حقیقی و ماندگار است.

معنای روان

چرا ز روی لطافت بدین غریب نسازی که بس غریب نباشد ز تو غریب نوازی

ای محبوب، چرا از سرِ مهربانی و لطف، با این شخصِ غریب و دورافتاده از تو، مدارا نمی‌کنی؟ در حالی که رسمِ تو همواره نواختن و لطف به غریبان است و این کار برای تو عجیب نیست.

نکته ادبی: «غریب» در مصرع اول به معنای شخص بیگانه و در مصرع دوم به معنای امرِ شگفت‌آور است که نوعی جناس تام و ایهام ایجاد کرده است.

ز بهر یک سخن تو دو گوش ما سوی آن لب ستیزه بر دل ما و دو چشم تو سوی بازی

ما تمام وجودمان را برای شنیدنِ یک کلمه از تو آماده کرده‌ایم و چشم‌انتظار لب‌های تو هستیم، اما تو به جای پاسخ، با ما ستیزه می‌کنی و چشم‌هایت به بازی و بی‌اعتنایی مشغول است.

نکته ادبی: «ستیزه» در اینجا به معنای بی‌اعتنایی و جفاست که در برابرِ اشتیاقِ عاشق قرار گرفته است.

چه آفتی تو که شبها میان دیده چو خوابی چه فتنه ای تو که شبها میان روح چو رازی

تو چه بلا و فتنه‌ای هستی که شب‌ها مانند خوابی شیرین به چشمانم می‌آیی و چه رازِ سر به مهری هستی که در اعماق روحم جای گرفته‌ای؟

نکته ادبی: تشبیه معشوق به «خواب» و «راز» دلالت بر درونی بودن و تسلطِ کاملِ حضور او بر ذهن و جان عاشق دارد.

چو من ز آتش غیرت نهاد کعبه بسوزم تو از میان دو ابرو هزار قبله بسازی

وقتی من از شدتِ حسادت، وجودِ خود را که همچون کعبه است به آتش می‌کشم، تو با جلوه‌گریِ ابروانت، هزاران قبله جدید در برابر دیدگانم می‌سازی.

نکته ادبی: کنایه از اینکه معشوق با ابروانِ کمانی‌اش، مسیرِ توجه عاشق را از خدا به سمتِ خود منحرف می‌کند.

پس از فراز نباشد جز از نشیب ولیکن جهان عشق تو دارد پس از فراز فرازی

در عالمِ طبیعت پس از هر بلندی، پستی و فرودی است، اما در عالمِ عشقِ تو، پس از هر اوج و فرازی، دوباره اوج و فرازِ دیگری نهفته است.

نکته ادبی: اشاره به بی‌انتهاییِ مسیرِ عشق که برخلاف قوانینِ فیزیکیِ جهانِ مادی است.

گداخت مایهٔ صبرم ز بانگ شکر لفظت گه عتاب نمودن به پارسی و به تازی

صبر و شکیباییِ من با شنیدنِ صدایِ شیرین و سخن گفتنِ تو، چه به زبان فارسی و چه به عربی، ذوب و نابود شد.

نکته ادبی: «شکر لفظ» استعاره از سخنان شیرین معشوق است.

نه آن عجب که شنیدم که صبر نوش گدازد عجبتر آنکه بدیدم ز نوش صبر گدازی

اینکه شنیدم صبر، همچون نوش و شربت، گداخته و تمام می‌شود عجیب نیست؛ شگفت‌آور آن است که دیدم شربتِ سخنِ تو، صبرِ مرا گداخته می‌کند.

نکته ادبی: پارادوکس میان صبر (سخت) و نوش (شیرین) که هر دو به یک نتیجه یعنی فنای صبر می‌انجامند.

ز بوسهٔ تو نماید زمانه نامهٔ شاهی ز غمزهٔ تو فزاید جهان کتاب مغازی

با بوسه‌ای از تو، روزگار حکمِ پادشاهی برایم می‌نویسد و با یک غمزه و اشاره‌ی چشمِ تو، کتاب‌های جنگ و نبرد در جهان افزون می‌گردد.

نکته ادبی: «مغازی» جمع مغزی و به معنای کتاب‌های بیانگر جنگ‌های پیامبر است که در اینجا کنایه از شورش و آشوب در دل است.

چو موی و روی تو بیند خرد چگوید گوید زهی دو مومن جادو زهی دو کافر غازی

وقتی عقل، موی و رویِ تو را می‌بیند، شگفت‌زده می‌گوید: «عجب! این دو (موی و روی) دو مومنِ جادوگر و این دو چشم، دو کافرِ جنگجو هستند.»

نکته ادبی: تضاد میان «مومن» و «کافر» برای توصیف زیبایی‌های معشوق که عقل را حیران کرده است.

جمال و جاه سعادت چو یافتی ز زمانه بناز بر همه خوبان که زیبدت که بنازی

اکنون که زیبایی و جاه و سعادت را از روزگار به دست آورده‌ای، بر تمام زیبارویان فخر بفروش و مغرور باش، چرا که شایستگی آن را داری.

نکته ادبی: خطاب شاعر به معشوق برای تأیید کمالِ اوست.

بقا و مال و جمالت همیشه باد چو عشقت که هیچ عمر ندارد چو عمر عشق درازی

آرزو دارم بقا، ثروت و زیباییِ تو همانند عشقت همیشگی باشد، چرا که هیچ عمری به اندازه عمرِ عشق، طولانی و پایدار نیست.

نکته ادبی: دعاگونه بودنِ بیت برای استمرارِ حضورِ معشوق.

چو شد به نزد سنایی یکی جفا و وفایت رسید کار به جان و گذشت عمر به بازی

وقتی برای سنایی، جفا و وفای تو یکی شد (و دیگر تفاوتی قائل نشد)، کارش به جانش رسید و عمرش در بازیِ عشق سپری شد.

نکته ادبی: اشاره تخلص‌گونه به خود و بیانِ اوجِ مرحله‌ی عاشقی که جفا و وفا نزدِ او یکسان گشته است.

آرایه‌های ادبی

ایهام غریب

در مصرع اول به معنای شخص بیگانه و در مصرع دوم به معنای امرِ شگفت‌آور است.

پارادوکس (متناقض‌نما) صبر نوش گدازد

ذوب شدنِ صبر توسطِ نوش (شیرینی)، تقابلی معنایی میان استقامت و لطافت ایجاد کرده است.

تضاد مومن و کافر

تقابل میان اجزای صورت معشوق که شاعر برخی را فریبنده و برخی را ویرانگر می‌داند.

تلمیح کتاب مغازی

اشاره به کتبِ تاریخیِ مربوط به جنگ‌های صدر اسلام برای نشان دادنِ شدتِ فتنه‌گریِ چشم معشوق.