دیوان اشعار - غزلیات

سنایی

غزل شمارهٔ ۴۰۰

سنایی
اگر در کوی قلاشی مرا یکبار بارستی مرا بر دل درین عالم همه دشخوار خوارستی
ار این ناسازگار ایام با من سازگارستی سرو کارم همیشه با می و ورد و قمارستی
اگر نه محنت این نامساعد روزگارستی مرا با زهد و قرایی و مستوری چکارستی
اگر در پارسایی خود مرا او را دوستارستی سنایی را به ماه نو نسیم نوبهارستی
هرانکو در دلست او را کنون اندر کنارستی دلش همواره شادستی و کارش چون نگارستی
دلیل صدق او دایم سنایی را بهارستی نهان وصل او دایم بر او آشکارستی
اگر از غم دل مسکین عاشق را قرارستی جهنم پیش چشم سر سریر شهریارستی
گل از هجران اقطارش میان کارزارستی دل از امید دیدارش میان مرغزارستی
مرا هفتم درک با او بدان دارالقرارستی سماوات العلی بی او حمیم هفت نارستی
چرا گویی سنایی این گر او را خود شکارستی ز دست سینهٔ کبک دری او را در آرستی
اگر شخص سنایی را جهان سفله یارستی چو دیگر مدبران دایم به گردون بر سوارستی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات که در قالب جملات شرطی و آرزومندانه سروده شده است، حکایتِ کشمکش درونی شاعر میانِ زهدِ رسمی و طریقتِ عشق و قلندری است. سنایی در این قطعات، ناملایمات روزگار را تنها زمانی تاب‌نیاوردنی می‌داند که از محبوب دور باشد، اما در کنارِ محبوب، حتی جهنم نیز به بهشت تبدیل می‌شود.

مضمون اصلیِ اثر، گریز از ظاهرِ شریعت و پناه بردن به خلوتِ قلندران و عاشقان است؛ جایی که عقلِ مصلحت‌اندیش رنگ می‌بازد و شورِ عشقِ یگانه، جایگزینِ هرگونه اندوهِ دنیوی می‌گردد.

معنای روان

اگر در کوی قلاشی مرا یکبار بارستی مرا بر دل درین عالم همه دشخوار خوارستی

اگر حتی برای یک‌بار اجازه می‌یافتم به کویِ قلندران و آزادگان راه یابم، در آن صورت تمامی سختی‌ها و دشواری‌های این جهان در چشم من کوچک و ناچیز جلوه می‌کرد.

نکته ادبی: قلاشی: اصطلاحی عرفانی و صوفیانه به معنای بی‌قیدی، رندی و رها بودن از قید و بندهای ظاهری و اجتماعی.

ار این ناسازگار ایام با من سازگارستی سرو کارم همیشه با می و ورد و قمارستی

اگر این روزگارِ ناسازگار با من همراهی می‌کرد و بابِ میل من بود، تمامِ سرگرمی و شغلِ من در زندگی به شراب‌نوشی، نیایش و قمارِ عاشقانه خلاصه می‌شد.

نکته ادبی: می و ورد و قمار: تمثیلی از بی‌اعتنایی به زهد خشک و گرایش به طریقتِ قلندری و حال‌خوشیِ مستی‌گونه.

اگر نه محنت این نامساعد روزگارستی مرا با زهد و قرایی و مستوری چکارستی

اگر رنج و سختی‌های این دورانِ نامساعد نبود، من چه نیازی داشتم که به زهدِ ریاکارانه، قرائتِ کتاب و پنهان‌کاریِ زاهدانه روی بیاورم؟

نکته ادبی: قرایی: به معنای قاری‌گری و اشتغال به علوم دینی و ظواهرِ آن، که در مقابلِ سلوکِ عاشقانه قرار گرفته است.

اگر در پارسایی خود مرا او را دوستارستی سنایی را به ماه نو نسیم نوبهارستی

اگر در عینِ پارسایی و زهد، او نیز مرا دوست می‌داشت، آن‌گاه وجودِ سنایی برای او همچون نسیمِ بهاری در فصلِ تازگی و شکوفایی بود.

نکته ادبی: ماه نو: استعاره از محبوبِ زیباروی که چهره‌اش همچون هلالِ ماه درخشان است.

هرانکو در دلست او را کنون اندر کنارستی دلش همواره شادستی و کارش چون نگارستی

هرکسی که اکنون محبوب را در کنار خود دارد، دلش همواره شادمان است و زندگی و کارهایش همچون نقاشیِ زیبا، بی‌نقص و دل‌انگیز است.

نکته ادبی: نگار: علاوه بر معنای تصویر و نقاشی، استعاره از معشوقِ زیبا و آراسته است.

دلیل صدق او دایم سنایی را بهارستی نهان وصل او دایم بر او آشکارستی

نشانه و گواه بر راستیِ پیوندِ او، برای سنایی همیشه همچون بهار است و وصالِ پنهانیِ او همیشه در درونِ جانِ شاعر، آشکار و نمایان است.

نکته ادبی: دلیل صدق: اشاره به ایمانِ قلبی و حقانیتِ عشق که نمودِ آن در شادیِ درونی شاعر پدیدار است.

اگر از غم دل مسکین عاشق را قرارستی جهنم پیش چشم سر سریر شهریارستی

اگر دلِ عاشقِ مسکین در فراق آرام و قرار داشت، حتی در چشمِ او جهنم نیز همچون تختِ پادشاهی و جایگاهی باشکوه به نظر می‌آمد.

نکته ادبی: جهنم پیش چشم سر: مبالغه و اغراق برای نشان دادنِ عظمتِ آرامشِ حاصل از عشق که حتی دوزخ را نیز به بهشت بدل می‌کند.

گل از هجران اقطارش میان کارزارستی دل از امید دیدارش میان مرغزارستی

در زمانِ هجران و دوری، گل و زیبایی‌های طبیعت برایم میدانِ نبرد و سختی است؛ اما در امیدِ دیدار، دلم همچون چراگاهی سرسبز و آرام است.

نکته ادبی: قطار: در اینجا به معنای نواحی و اطرافِ گلزار یا تمثیلی از سختیِ فراق است که زیبایی را هم به رزم‌گاه تبدیل می‌کند.

مرا هفتم درک با او بدان دارالقرارستی سماوات العلی بی او حمیم هفت نارستی

برای من، در کنارِ او حتی پایین‌ترین طبقاتِ جهنم، جایگاهِ امن و آسایش است؛ اما بهشت‌های برین بدونِ حضورِ او، همچون آتشِ سوزانِ دوزخ برایم دردناک است.

نکته ادبی: هفتم درک: طبقِ عقایدِ قدیم، طبقه هفتمِ جهنم که سخت‌ترین جای آن است. پارادوکسِ زیبایی برای نشان دادنِ اولویتِ حضورِ معشوق.

چرا گویی سنایی این گر او را خود شکارستی ز دست سینهٔ کبک دری او را در آرستی

چرا می‌گویی سنایی شکارچیِ اوست؟ در حقیقت اوست که سنایی را شکار کرده است؛ از میانِ سینهٔ کبکِ دری، او دلِ مرا ربود و اسیرِ خود کرد.

نکته ادبی: کبک دری: استعاره از معشوقی خرامان و زیبا که صیدِ دلِ شاعر شده است.

اگر شخص سنایی را جهان سفله یارستی چو دیگر مدبران دایم به گردون بر سوارستی

اگر دنیا و اهلِ پستِ آن، یار و همراهِ سنایی بودند، من نیز همچون دیگر مدعیانِ قدرت و ثروت، همواره بر مرکبِ مراد و قدرت سوار بودم.

نکته ادبی: سفله: به معنای فرومایه و پست‌طبع که کنایه از بی‌ارزشیِ دنیا در نزدِ اهلِ معرفت است.

آرایه‌های ادبی

مبالغه و پارادوکس جهنم پیش چشم سر سریر شهریارستی

شاعر با استفاده از اغراق، جهنم را به تخت پادشاهی تشبیه کرده تا قدرت عشق را در دگرگونیِ ادراکِ انسان نشان دهد.

تضاد (طباق) کارزار / مرغزار

مقابل هم قرار دادنِ مفهومِ میدانِ جنگ و دشتِ سرسبز برای نشان دادنِ حالاتِ متضادِ درونیِ شاعر در فراق و وصال.

تکرار (ردیف) استی

تکرارِ «استی» در پایانِ تمام ابیات، علاوه بر ایجادِ موسیقی، بر فضایِ وهم‌آلود و شرطیِ (اگر می‌شد...) شعر تأکید دارد.