دیوان اشعار - غزلیات

سنایی

غزل شمارهٔ ۳۹۴

سنایی
بتا پای این ره نداری چه پویی دلا جان آن بت ندانی چه گویی
ازین رهروان مخالف چه چاره که بر لافگاه سر چار سویی
اگر عاشقی کفر و ایمان یکی دان که در عقل رعناست این تندخویی
تو جانی و انگاشتی که شخصی تو آبی و پنداشتستی سبویی
همه چیز را تا نجویی نیابی جز این دوست را تا نیابی نجویی
یقین دان که تو او نباشی ولیکن چو تو در میانه نباشی تو اویی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار در فضای عرفانی و با تکیه بر مفاهیمِ عمیقِ وحدتِ وجود و نفیِ انانیت سروده شده‌اند. شاعر در این ابیات، مخاطب را از ظاهرگرایی، قشری‌گری و تکیه بر خودِ خاکی و جسمانی بازمی‌دارد و به حقیقتِ پنهان در پسِ پرده‌ی کثرات دعوت می‌کند.

پیام اصلیِ اثر، دعوت به رهایی از بندِ «منِ» خویشتن و عبور از مرزهای اعتباریِ دین و کفر است؛ چرا که وصالِ حق نه با جستجویِ دنیوی، بلکه با کنار رفتنِ حجابِ خودیت و رسیدن به مقامِ فنا حاصل می‌شود.

معنای روان

بتا پای این ره نداری چه پویی دلا جان آن بت ندانی چه گویی

ای دل، تو که توان و پایداریِ پیمودنِ این راهِ دشوار را نداری، چرا بیهوده تلاش می‌کنی؟ و تو که حقیقتِ آن محبوبِ ازلی را نمی‌شناسی، چرا سخن از او به میان می‌آوری؟

نکته ادبی: «بتا» به معنای معشوق است. واژه «پویی» از مصدر پوییدن به معنای رفتن و جستجو کردن است که در اینجا به معنایِ تلاشِ بی‌حاصل در طریقت است.

ازین رهروان مخالف چه چاره که بر لافگاه سر چار سویی

در برابر این سالکانِ گمراه و دورو که در چهارراهِ دنیا تنها ادعایِ سلوک دارند و بر سرِ کوی و برزن لافِ معرفت می‌زنند، چه می‌توان کرد؟

نکته ادبی: «لافگاه» به معنای میدانِ لاف‌زنی و ادعاهایِ بی‌پایه است که در تقابل با طریقتِ راستین قرار دارد.

اگر عاشقی کفر و ایمان یکی دان که در عقل رعناست این تندخویی

اگر به راستی عاشق هستی، باید تفاوتِ میان کفر و ایمان را نادیده بگیری و هر دو را یکی بدانی؛ زیرا این سخت‌گیری‌ها و دسته‌بندی‌هایِ مذهبی، تنها محصولِ عقلِ خام و ناپخته است.

نکته ادبی: «عقلِ رعنا» استعاره از عقلِ مغرور، نابالغ و ظاهر‌بین است که حقیقتِ مطلق را نمی‌بیند.

تو جانی و انگاشتی که شخصی تو آبی و پنداشتستی سبویی

تو حقیقتی بی‌کران و جانِ جهانی، اما خود را به اشتباه یک تن و جسمِ محدود پنداشته‌ای؛ تو مانندِ آبِ بی‌کران هستی، اما گمان کرده‌ای که تنها یک کوزه، جایِ توست.

نکته ادبی: استعاره‌ی «آب» و «سبو» برای تبیینِ تفاوتِ ذاتِ بی‌کرانِ انسان با قالبِ تنگ و محدودِ جسمانیِ او به کار رفته است.

همه چیز را تا نجویی نیابی جز این دوست را تا نیابی نجویی

رسمِ دنیا چنین است که هر چیزی را باید بجویی تا به آن دست یابی، اما در طریقِ حق، قضیه برعکس است؛ تو این محبوبِ یگانه را تا زمانی که او خود را به تو نمایان نکند، نخواهی یافت.

نکته ادبی: اشاره به نکته‌ی عرفانیِ «جذبه» که مقدم بر «سلوک» است، یعنی یافتنِ معشوق نتیجه‌ی تلاشِ عاشق نیست، بلکه نتیجه‌ی لطفِ اوست.

یقین دان که تو او نباشی ولیکن چو تو در میانه نباشی تو اویی

به یقین بدان که تو هرگز عینِ خدا نیستی، اما زمانی که «من» و «خودیتِ» تو از میان برخیزد، تو همان حقیقتِ او خواهی بود.

نکته ادبی: این بیت بیانگرِ مقامِ «فنایِ فی‌الله» و محوِ خود در ذاتِ حق است؛ جایی که سالک از هستیِ موهومِ خود تهی می‌شود.

آرایه‌های ادبی

استعاره آب و سبو

مقایسه‌ی جانِ بی‌کرانِ انسان با آب و جسمِ خاکی با سبو، برای نشان دادنِ محدودیتِ جسم.

پارادوکس دوست را تا نیابی نجویی

تناقضِ ظاهری در لزومِ یافتنِ پیش از جستجو، که به مفهومِ جذبه در عرفان اشاره دارد.

تضاد کفر و ایمان

اشاره به نفیِ دوگانگی در دیدگاهِ عاشقِ حقیقی که در همه چیز جلوه‌ی حق را می‌بیند.

نماد چهارسو

نمادِ بازارهایِ دنیوی و محلِ خودنماییِ اهلِ لاف و سخنِ پوچ.