دیوان اشعار - غزلیات

سنایی

غزل شمارهٔ ۳۹۲

سنایی
ای یوسف ایام ز عشق تو سنایی مانندهٔ یعقوب شد از درد جدایی
تا چند به سوی دل عشاق چو خورشید هر روز به رنگ دگر از پرده برآیی
گاهی رخ تو سجده برد مشتی دون را گه باز کند زلف تو دعوی خدایی
با خوی تو در کوی تو از دیده روانیست کس را بگذشتن ز سر حد گدایی
در وصل تو با خوی تو از روی خرد نیست جان را ز خم زلف تو امید رهایی
بس بلعجب آسایی و وین بلعجبی بس کاندر همه تن کس بنداند که کجایی
بس نادره کرداری وین نادره ای بس کان همه ای و همه جویان که کرایی
از ما چه شوی پنهان کاندر ره توحید ما جمله توایم ای پسر خوب و تو مایی
آنجا که تویی من نتوانم که نباشم وینجا که منم مانده تو دانم که نیایی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل عرفانی، سوز و گداز عاشقانه شاعری را به تصویر می‌کشد که در فراق محبوبِ ازلی (خداوند) همچون یعقوب در پی یوسف خویش است. شاعر با بهره‌گیری از زبان تمثیل و کنایاتِ عاشقانه، از سرگردانی خود در مسیر شناخت حقیقت و درکِ حضورِ پنهانِ معشوق در جهانِ هستی سخن می‌گوید.

درونمایه اصلی شعر، وحدت وجود است؛ اینکه عاشق و معشوق در حقیقت یکی هستند و این دوری و جدایی، نه از سرِ بیگانگی، بلکه ناشی از محدودیت‌های ادراکی انسان است که نمی‌تواند جلوه‌های گوناگون و متعالی محبوب را در هر لحظه دریابد.

معنای روان

ای یوسف ایام ز عشق تو سنایی مانندهٔ یعقوب شد از درد جدایی

ای کسی که در زیبایی و جلوه‌گری همچون یوسفِ زمانه‌ای، سنایی در غم دوری از تو، چون یعقوبِ پیامبر دچار اندوه و چشم‌انتظاری گشته است.

نکته ادبی: یوسف و یعقوب تلمیح به داستان قرآنی دارند که نماد زیبایی مطلق و کمال، و نماد فراق و چشم‌انتظاری عاشق هستند.

تا چند به سوی دل عشاق چو خورشید هر روز به رنگ دگر از پرده برآیی

تا کی می‌خواهی هر روز با جلوه‌ای تازه و ظاهری متفاوت، همچون خورشید از پسِ پرده بر دلِ عاشقانت بتابی و آنان را شیفته کنی؟

نکته ادبی: تشبیه معشوق به خورشید برای بیان درخشندگی و دگرگونی‌های مداوم و غیرقابل‌دسترسی بودنِ آن است.

گاهی رخ تو سجده برد مشتی دون را گه باز کند زلف تو دعوی خدایی

گاهی چهره‌ات چنان دلفریب است که حتی مردم عادی را به کرنش و پرستش وا می‌داری، و گاهی گیسوانت چنان پیچیده و سحرانگیز است که ادعای خدایی می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به قدرت اغواگری زیبایی که می‌تواند انسان را به شرک (پرستش غیر خدا) بکشاند؛ پارادوکسِ حضورِ الهی در ظواهر دنیوی.

با خوی تو در کوی تو از دیده روانیست کس را بگذشتن ز سر حد گدایی

با اخلاق و رفتاری که تو داری و در حریمِ کوی تو، هیچ‌کس نمی‌تواند از مقامِ گدایی و نیازِ محض فراتر رود؛ همه در برابر تو فقیر و نیازمندند.

نکته ادبی: سرحد گدایی به معنای اوج افتادگی و تسلیم کامل در برابر معشوق است.

در وصل تو با خوی تو از روی خرد نیست جان را ز خم زلف تو امید رهایی

از دیدگاه خرد و عقل، وقتی در وصلِ تو هستم، جانِ من هیچ امیدی به رهایی از بندِ گیسوانِ پر پیچ و خمِ تو ندارد.

نکته ادبی: خم زلف استعاره از بندِ عشق است که عاشق با میلِ خود در آن گرفتار است و رهایی از آن را نمی‌خواهد.

بس بلعجب آسایی و وین بلعجبی بس کاندر همه تن کس بنداند که کجایی

تو بسیار شگفت‌انگیز و عجیب رفتار می‌کنی و همین شگفتیِ تو کافی است که در کلِ وجودت، هیچ‌کس نداند که دقیقاً کجا هستی.

نکته ادبی: بلعجب به معنای بسیار عجیب و شگفت است و به حضورِ همه‌جایی معشوق اشاره دارد که فهمِ آن برای عقلِ محدود دشوار است.

بس نادره کرداری وین نادره ای بس کان همه ای و همه جویان که کرایی

کارهای تو بسیار نادر و شگفت‌آور است؛ اینکه تو همه چیزِ هستی و در عین حال همه در جستجوی تو هستند که تو متعلق به کیستی.

نکته ادبی: نادره کرداری اشاره به افعالِ شگفت‌انگیز الهی دارد که در ظاهر متناقض به نظر می‌رسند.

از ما چه شوی پنهان کاندر ره توحید ما جمله توایم ای پسر خوب و تو مایی

چرا از ما پنهان می‌شوی؟ در مسیرِ یگانگی (توحید)، حقیقت این است که ما همگی جلوه‌ای از تو هستیم و تو جانِ مایی.

نکته ادبی: بیانِ کاملِ وحدت وجود است که در آن عاشق و معشوق یکی دانسته می‌شوند.

آنجا که تویی من نتوانم که نباشم وینجا که منم مانده تو دانم که نیایی

آنجا که تو هستی، من نمی‌توانم حضور نداشته باشم، اما اینجا که من هستم (در مقامِ خودخواهی)، می‌دانم که تو هرگز پا نمی‌گذاری.

نکته ادبی: تضادِ وجودِ معشوق با وجودِ منِ خاکی؛ تا زمانی که خودخواهی هست، حضورِ حقیقیِ یار ناممکن است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح یوسف ایام / یعقوب

اشاره به داستان حضرت یوسف و یعقوب برای بیان دوری و اشتیاق.

تشبیه چو خورشید

تشبیه روی معشوق به خورشید برای بیان درخشندگی.

پارادوکس (تناقض) ادعای خدایی زلف

نسبت دادن صفتِ الهی به گیسوان که نمادِ تعلقاتِ دنیوی است.

وحدت وجود ما جمله توایم

آموزه‌ای عرفانی مبنی بر یگانگی هستی و اینکه خالق و مخلوق یکی هستند.