دیوان اشعار - غزلیات

سنایی

غزل شمارهٔ ۳۸۲

سنایی
گر بگویی عاشقی با ما هم از یک خانه ای با همه کس آشنا با ما چرا بیگانه ای
ما چو اندر عشق تو یکرویه چون آیینه ایم تو چرا در دوستی با ما دو سر چون شانه ای
شمع خود خوانی همی ما را و ما در پیش تو پس ترا پروای جان از چیست گر پروانه ای
جز به عمری در ره ما راست نتوان رفت از آنک همچو فرزین کجروی در راه نافرزانه ای
عاشقی از بند عقل و عافیت جستن بود گر چنینی عاشقی ور نیستی دیوانه ای
زان ز وصل ما نداری یکدم آسایش که تو روز و شب سودای خود رانی دمی مارا نه ای
یارت ای بت صدر دارد زان عزیزست و تو زان در لگد کوب همه خلقی که در استانه ای
هر کجا صحراست گرم و روشنست از آفتاب تو از آن در سایه ماندستی که اندر خانه ای
تو برای ما به گرد دام ما گردی ولیک دام ما را دانه ای هست و تو مرد دانه ای
بر خودی عاشق نه بر ما ای سنایی بهر آنک روز و شب مرد فسون و شعبده و افسانه ای

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات، نقدِ تند و صریحِ سنایی بر مدعیانِ دروغینِ عشق و سالکانِ سست‌عنصری است که تنها در ظاهر، ادعای عاشقی دارند اما در باطن، اسیرِ عافیت‌طلبی، خودخواهی و خواهش‌های نفسانی هستند. شاعر با بهره‌گیری از تمثیلاتِ دقیق، تفاوتِ میانِ «عاشقِ حقیقی» که جان بر سرِ راهِ معشوق می‌گذارد و «مدعیِ دروغین» که به دنبالِ بهره‌وری و بازی‌های کلامی است را ترسیم می‌کند.

فضا و اتمسفرِ این کلام، سرزنش‌گرانه، پندآموز و در عین حال روان‌شناسانه است؛ چرا که شاعر مخاطب (و حتی خود را) وادار می‌کند تا با آینه‌ی شفافِ حقیقت روبه‌رو شود و ببیند که آیا در راهِ دوست، جان‌سپاری می‌کند یا همچنان در بندِ تعلقات و اوهامِ دنیایی گرفتار است.

معنای روان

گر بگویی عاشقی با ما هم از یک خانه ای با همه کس آشنا با ما چرا بیگانه ای

اگر ادعا می‌کنی که عاشقی و با من هم‌خانه و محرم هستی، پس چرا با همه گرم می‌گیری و با من غریبی و بیگانگی می‌کنی؟

نکته ادبی: «هم از یک خانه‌ای» استعاره از نزدیکیِ قلبی و رفاقتِ دیرینه است.

ما چو اندر عشق تو یکرویه چون آیینه ایم تو چرا در دوستی با ما دو سر چون شانه ای

من در عشقِ به تو، همچون آیینه یک‌رو و صادق هستم؛ تو چرا در این دوستی مانند شانه، دو رو و چندپهلو رفتار می‌کنی؟

نکته ادبی: شانه نمادِ دورویی است زیرا دندانه‌هایش در دو جهت عمل می‌کند؛ کنایه از نفاق در دوستی.

شمع خود خوانی همی ما را و ما در پیش تو پس ترا پروای جان از چیست گر پروانه ای

تو مرا شمعِ مسیرِ خود می‌خوانی و من نیز در برابرِ تو هستم؛ اگر واقعاً چون پروانه عاشقِ این شمعی، پس چرا از به خطر افتادنِ جانت می‌ترسی؟

نکته ادبی: پروانه و شمع از نمادهای کلاسیکِ ایثارِ عاشق در برابر معشوق است.

جز به عمری در ره ما راست نتوان رفت از آنک همچو فرزین کجروی در راه نافرزانه ای

پیمودنِ راهِ عشق، نیازمندِ عمری مجاهدت است؛ تو اما مانند مهره‌ی «فرزین» در شطرنج کج‌روی می‌کنی و در این مسیر، راه و رسمِ عاشقی را نمی‌دانی.

نکته ادبی: فرزین در شطرنجِ قدیم مهره‌ای بود که حرکتِ مورب و کج داشت؛ کنایه از بی‌راهه رفتن.

عاشقی از بند عقل و عافیت جستن بود گر چنینی عاشقی ور نیستی دیوانه ای

عاشقی یعنی رهایی از بندِ عقلِ مصلحت‌اندیش و سلامت‌طلبی؛ اگر چنین حالتی داری، عاشقی، وگرنه تنها انسانی دیوانه‌نما هستی که به خود دروغ می‌گویی.

نکته ادبی: تضادِ «عقل» و «عشق» در اینجا بر محورِ ترکِ مصلحت‌اندیشی می‌چرخد.

زان ز وصل ما نداری یکدم آسایش که تو روز و شب سودای خود رانی دمی مارا نه ای

اگر از وصالِ ما یک لحظه آرامش نداری، به این دلیل است که تمامِ شب و روز درگیرِ خواهش‌های نفسانیِ خود هستی و لحظه‌ای به من (حقیقت) نمی‌اندیشی.

نکته ادبی: «سودای خود رانی» کنایه از مشغولیت به تمایلاتِ شخصی و نفسانی است.

یارت ای بت صدر دارد زان عزیزست و تو زان در لگد کوب همه خلقی که در استانه ای

یارِ حقیقی به سببِ جایگاهِ والایش عزیز است، اما تو به دلیلِ حقارت و ماندن در آستانه، لگدکوبِ خلایق شده‌ای و به مقامی نرسیده‌ای.

نکته ادبی: «بتِ صدر» استعاره از معشوقِ والا و قدرتمند است که در جایگاهِ برتر (صدرنشین) قرار دارد.

هر کجا صحراست گرم و روشنست از آفتاب تو از آن در سایه ماندستی که اندر خانه ای

تمامِ وادیِ عشق، روشن و پرشور همچون صحرا در زیرِ آفتاب است؛ تو چرا در سایه‌ی عافیت و در کنجِ تاریکِ خانه پنهان شده‌ای؟

نکته ادبی: تضادِ میانِ آفتابِ سوزانِ صحرا (نمادِ عشقِ بی‌پروایِ معنوی) و سایه‌ی خانه (نمادِ امنیتِ کاذبِ نفس).

تو برای ما به گرد دام ما گردی ولیک دام ما را دانه ای هست و تو مرد دانه ای

تو گردِ دامِ ما می‌چرخی، اما حقیقتِ دامِ ما «دانه» (جاذبه‌ی معنوی) است؛ تو چون دلبسته‌ی سود و زیانِ دنیایی، تنها به دنبالِ دانه هستی و نه حقیقتِ دام.

نکته ادبی: «مردِ دانه بودن» کنایه از مادی‌گرا بودن و طمع‌ورزی است.

بر خودی عاشق نه بر ما ای سنایی بهر آنک روز و شب مرد فسون و شعبده و افسانه ای

ای سنایی! تو در حقیقت عاشقِ خودت هستی، نه عاشقِ من؛ چرا که همه‌ی روز و شب را به فریب و شعبده‌بازی و خیالاتِ واهی گذرانده‌ای.

نکته ادبی: شاعر در اینجا از ضمیرِ متکلم خطاب به خویشتن استفاده می‌کند تا به نقدِ درون‌گرایانه بپردازد.

آرایه‌های ادبی

تشبیه چون آیینه

تشبیه شاعر به آیینه برای نمایشِ یک‌رنگی و صداقت.

تشبیه چون شانه

تشبیه مخاطب به شانه برای نمایشِ دورویی و نفاق.

استعاره فرزین

بهره‌گیری از مهره‌ی شطرنج برای توصیفِ کج‌روی و بی‌هدفی در راهِ عشق.

نمادگرایی دام و دانه

نمادِ جاذبه‌های معنوی (دام) و وسوسه‌های مادی (دانه).

تضاد (طباق) صحرا و خانه

تقابلِ میانِ بی‌باکی در عشق (صحرا) و محافظه‌کاریِ نفسانی (خانه).