دیوان اشعار - غزلیات

سنایی

غزل شمارهٔ ۳۷۱

سنایی
بردیم باز از مسلمانی زهی کافر بچه کردیم بندی و زندانی زهی کافر بچه
در میان کم زنان اندر صف ارباب عشق هر زمان باز بنشانی زهی کافر بچه
کشتن و خون ریختن در کافری نیست هرگز بی پشیمانی زهی کافر بچه
نیست بر درگاه سلطان هیچکس را دین درست تا تو بر درگاه سلطانی زهی کافر بچه
یوسف مصری تویی کز عشق تو گرد جهان هست صد یعقوب کنعانی زهی کافر بچه
در مسلمانی مگر از کافری باز آمدی تا براندازی مسلمانی زهی کافر بچه
با رخ چون چشمهٔ خورشید و زلف چون صلیب تازه کردی کیش نصرانی زهی کافر بچه
هر زمانی با سنایی در خرابات ای پسر صد لباسات عجب دانی زهی کافر بچه

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه شعری از سنایی، در حال و هوای تغزلات عارفانه و عاشقانه سروده شده است. شاعر با استفاده از مفهوم «کافر بچه» که استعاره‌ای از معشوقی زیبا، بی‌رحم و فتنه‌انگیز است، از کشمکش میان ایمان و عشق سخن می‌گوید. معشوق به گونه‌ای در کانون توجه شاعر قرار گرفته که تمام عقاید و باورهای او را تحت‌الشعاع زیبایی خیره‌کننده‌اش قرار داده است.

در این ابیات، شاعر با بهره‌گیری از نمادهای مذهبی و تاریخی (مانند یوسف، یعقوب، صلیب و خرابات)، فضایی متناقض را به تصویر می‌کشد؛ فضایی که در آن معشوق نه تنها با زیبایی، بلکه با رفتارهای سرکش و بی‌محابای خود، شاعر را از طریقت زهد به وادی حیرت و شیدایی می‌کشاند. در واقع، این شعر شکوهی عاشقانه است که در قالب ملامت معشوق بیان شده است.

معنای روان

بردیم باز از مسلمانی زهی کافر بچه کردیم بندی و زندانی زهی کافر بچه

ای زیبا‌رویِ بی‌دین (کافر بچه)، به خاطر دلربایی تو، من دین و ایمانم را از دست دادم و اسیر عشق تو شدم.

نکته ادبی: واژه کافر بچه در ادبیات کلاسیک کنایه از معشوقی است که به دلیل زیبایی و بی‌رحمی، زهد و پارسایی عاشق را به تاراج می‌برد.

در میان کم زنان اندر صف ارباب عشق هر زمان باز بنشانی زهی کافر بچه

تو در صفِ عاشقان، همچون تیراندازی ماهری هستی که مدام با کمانِ ابروانت، تیرهای عشق را به سوی ما پرتاب می‌کنی.

نکته ادبی: کَم‌زنان در اینجا به معنای کمان‌کشان و تیراندازان است که به کنایه از نفوذ تیرِ نگاه معشوق به کار رفته است.

کشتن و خون ریختن در کافری نیست هرگز بی پشیمانی زهی کافر بچه

کشتن و ریختنِ خونِ عاشقان، عملی است که حتی کافران هم از انجامش پشیمان می‌شوند، اما تو بی هیچ پشیمانی، جانِ مرا می‌ستانی.

نکته ادبی: اشاره به قساوت قلب معشوق که از نظر شاعر فراتر از حد معمول است.

نیست بر درگاه سلطان هیچکس را دین درست تا تو بر درگاه سلطانی زهی کافر بچه

تا وقتی تو در درگاهِ سلطان (یا کنایه از جایگاه معشوق) حضور داری، هیچ‌کس نمی‌تواند دین و ایمانِ درست و ثابتی داشته باشد، چرا که همه مجذوبِ تو می‌شوند.

نکته ادبی: سلطان در اینجا می‌تواند استعاره‌ای از مقامِ عالی معشوق باشد که بر جان عاشق حکومت می‌کند.

یوسف مصری تویی کز عشق تو گرد جهان هست صد یعقوب کنعانی زهی کافر بچه

تو یوسفِ زیبایی (یوسف مصری) هستی و آن‌قدر دلفریبی که هزاران عاشقِ دردمند مثل یعقوب در جهان برایت گریان و محزون‌اند.

نکته ادبی: تلمیح به داستان یوسف و یعقوب که نمادِ عشقِ عمیق و فراقِ طولانی است.

در مسلمانی مگر از کافری باز آمدی تا براندازی مسلمانی زهی کافر بچه

آیا تو اصلاً مسلمان بودی و بعد کافر شدی یا از کافری به اسلام آمدی تا با رفتارت دینِ اسلام را از درون نابود کنی؟

نکته ادبی: استفاده از تضاد (مسلمانی و کافری) برای بیان عمقِ آشوبی که معشوق در جان عاشق به پا کرده است.

با رخ چون چشمهٔ خورشید و زلف چون صلیب تازه کردی کیش نصرانی زهی کافر بچه

با چهره‌ای درخشان چون خورشید و زلفانی که همچون صلیب در هم تنیده شده‌اند، دینِ مسیحیت را دوباره در دلم زنده کردی.

نکته ادبی: تشبیه زلف به صلیب، آرایه‌ای رایج در شعر کهن برای توصیف گیسوی معشوق است.

هر زمانی با سنایی در خرابات ای پسر صد لباسات عجب دانی زهی کافر بچه

ای پسر، تو در هر لحظه در خرابات و میخانه، همراه با من (سنایی)، صدگونه نیرنگ و حالتِ تازه و عجیب نشان می‌دهی.

نکته ادبی: اشاره شاعر به خودش (سنایی) و تکرارِ خطابِ کافر بچه برای تأکید بر حیرتِ عاشق.

آرایه‌های ادبی

تلمیح یوسف مصری، یعقوب کنعانی

اشاره به داستان مشهور قرآنی یوسف و یعقوب برای بیان عمق دلتنگی و زیبایی معشوق.

تشبیه رخ چون چشمه خورشید، زلف چون صلیب

مانند کردن چهره معشوق به خورشید تابان و زلف او به شکلِ صلیب برای تصویرسازی بصری.

تضاد (طباق) مسلمانی و کافری

به کار بردن واژگان متضاد برای نشان دادن آشفتگی احوال عاشق میان عشق و ایمان.