دیوان اشعار - غزلیات

سنایی

غزل شمارهٔ ۳۶۰

سنایی
تا بدیدم زلف عنبرسای تو وان خجسته طلعت زیبای تو
جان و دل نزدت فرستادم نخست آمدم بی جان و دل در وای تو
بی دل و بی جان ندارد قیمتی بنگر این بی قیمت اندر جای تو
آستین پر خون و دیده پر سرشگ چشم خیره در رخ زیبای تو
مشک و عنبر بارد اندر کل کون چون فشانی زلفک رعنای تو
من نیارم دید در باغ طرب سرو از رشک قد و بالای تو
من نیارم دیدن اندر تیره شب مه ز رشک روی روح افزای تو
چون برون آیم ز زندان فراق تا نیارندم خط و طغرای تو
پس بجویم من ترا و عاقبت کشته گردم آخر اندر پای تو

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، بازتابی از دلدادگیِ شورمندانه و ازخودبی‌خود شدنِ عاشق در برابرِ جلوهٔ جمالِ معشوق است. شاعر در فضایی آکنده از حسرت و شیفتگی، از نثار کردنِ تمامِ هستیِ خود (جان و دل) سخن می‌گوید و معشوق را چنان کمال می‌بیند که حتی عناصرِ طبیعت (سرو و ماه) در برابرِ زیبایی او دچارِ رشک و حسادت می‌شوند.

درونمایهٔ اصلی، پیوندِ میانِ رنجِ دوری و کششِ بی‌اختیارِ عاشق به سوی معشوق است. این اثر بازتابی از شورِ عاشقانه است که در آن، عاشق برای رسیدن به یار، از هیچ فداکاری و جان‌فشانی، حتی به قیمتِ مرگ در آستانِ یار، دریغ نمی‌ورزد و جهانِ پیرامونش را در حاشیهٔ حضورِ او تعریف می‌کند.

معنای روان

تا بدیدم زلف عنبرسای تو وان خجسته طلعت زیبای تو

به محض اینکه گیسوی معطر و شبیه به عنبرِ تو و آن چهرهٔ فرخنده و زیبای تو را دیدم، دلم را باختم.

نکته ادبی: عنبرسای به معنای پخش‌کنندهٔ بوی عنبر است و از ترکیبات پرکاربرد در وصف زلف در شعر کلاسیک به شمار می‌رود.

جان و دل نزدت فرستادم نخست آمدم بی جان و دل در وای تو

در آغاز، جان و دلم را نزد تو فرستادم تا پیش‌کشِ تو باشد، و حالا خود با دستِ خالی و در حالی که از دوری‌ات در عذابم، به سویت آمده‌ام.

نکته ادبی: در وایِ تو، کنایه از در بندِ غم و اندوهِ تو بودن و گرفتار شدن در بلای عشق توست.

بی دل و بی جان ندارد قیمتی بنگر این بی قیمت اندر جای تو

کسی که از جان و دل تهی باشد، دیگر ارزشی ندارد؛ پس بنگر که منِ بی‌مایه و بی‌ارزش، اکنون در حریمِ تو چه جایگاهی دارم.

نکته ادبی: اشاره به این نکته که عاشق پیش از وصال، گویی وجودش را از دست داده و در نزد معشوق خود را هیچ می‌پندارد.

آستین پر خون و دیده پر سرشگ چشم خیره در رخ زیبای تو

در حالی که آستینم به خونِ دل آغشته است و چشمانم از اشک پر شده، با نگاهی خیره و مبهوت به چهرهٔ زیبای تو می‌نگرم.

نکته ادبی: خون‌آلود بودن آستین کنایه از غمِ جانکاه و زاریِ بسیار است که در اشعار کهن به ناله‌های عاشقانه اشاره دارد.

مشک و عنبر بارد اندر کل کون چون فشانی زلفک رعنای تو

وقتی تو گیسوی ظریف و دل‌انگیزت را پریشان می‌کنی، گویی مشک و عنبر در تمام عالم پراکنده می‌شود.

نکته ادبی: کل کون، اشاره به کُلِ هستی و جهان آفرینش دارد و بر وسعت تأثیر معشوق تأکید می‌کند.

من نیارم دید در باغ طرب سرو از رشک قد و بالای تو

من توانِ آن را ندارم که در باغ، به درختِ سرو نگاه کنم؛ زیرا آن درخت از شدتِ حسادت نسبت به قد و قامتِ بلند و موزونِ تو، در رنج است.

نکته ادبی: سرو نمادِ همیشگیِ قد و قامتِ بلند و کشیده در ادبیات فارسی است.

من نیارم دیدن اندر تیره شب مه ز رشک روی روح افزای تو

من در دلِ شبِ تاریک نیز نمی‌توانم به ماه نگاه کنم؛ چرا که ماه از تماشای چهرهٔ روح‌بخشِ تو شرمگین و حسود است.

نکته ادبی: ماه نمادِ زیبایی و درخششِ چهره است که در اینجا مغلوبِ زیبایی معشوق می‌شود.

چون برون آیم ز زندان فراق تا نیارندم خط و طغرای تو

زمانی از زندانِ سختِ فراق رهایی خواهم یافت که فرمان یا نشانی از سوی تو برایم برسد.

نکته ادبی: طغرا به معنای نشان و فرمانِ پادشاهی است که برای اجازه دادن یا ابلاغِ تصمیم به کار می‌رود.

پس بجویم من ترا و عاقبت کشته گردم آخر اندر پای تو

در نهایت به جست‌وجوی تو برمی‌خیزم و سرانجام در این راه، در آستانِ تو جانم را از دست می‌دهم و فدایت می‌شوم.

نکته ادبی: کشته شدن در پای یار، استعاره از فنا شدن و رسیدن به وصال از طریق مرگِ خودخواسته است.

آرایه‌های ادبی

تشخیص (جان‌بخشی) رشکِ سرو و ماه

شاعر به عناصر طبیعت (سرو و ماه) جان بخشیده و آنان را دارای احساسِ حسادت نسبت به زیباییِ معشوق دانسته است.

اغراق (مبالغه) مشک و عنبر بارد اندر کل کون

بزرگ‌نماییِ تأثیرِ بوی خوشِ گیسوی معشوق به‌گونه‌ای که سراسرِ جهان را معطر می‌سازد.

استعاره زندان فراق

دوری از معشوق به زندانی سخت تشبیه شده که عاشق در آن اسیر گشته است.