دیوان اشعار - غزلیات

سنایی

غزل شمارهٔ ۳۵۸

سنایی
ای گشته ز تابش صفای تو آیینهٔ روی ما قفای تو
بادست به دست آب و آتش را با صفوت و نور خاکپای تو
با تو چه کند رقیب تاریکت بس نیست رقیب تو ضیای تو
خود قاف ز هم همی فرو ریزد از سایهٔ کاف کبریای تو
در کوی تو من کدام سگ باشم تا لاف زنم ز روی و رای تو
هر چند که خوش نیایدت هل تا لافی بزند ز تو گدای تو
این هژده هزار عالم و آدم نابوده بهای یک بهای تو
قیمت گر تو حسود بود ای جان زان هژده قلب شد بهای تو
ای راحت تو همه فنای ما وی شادی ما همه بقای تو
هم دوست همی کشی و هم دشمن چه خشک و چه تر در آسیای تو
ایندست که مر تراست در شوخی اندر دو جهان کراست پای تو
دیریست که هر زمان همی کوبند این دبدبه بر در سرای تو
من بندهٔ زندگانی خویشم لیکن نه برای خود برای تو
هر چند نیافت اندرین مدت یک شعله سنایی از سنای تو
با اینهمه هست بر زبان نونو شهری و سنایی و ثنای تو

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده در ستایش حضرت حق و بیان عظمت بی‌کرانِ او در برابر ناچیزی عالمِ هستی و انسان است. شاعر با لحنی سرشار از خضوع و حیرت، به تبیین این حقیقت می‌پردازد که تمامِ موجودات در برابر شکوهِ الهی، سایه‌ای بیش نیستند و ارزشِ حقیقیِ جهان در برابرِ ارزشِ مطلقِ پروردگار هیچ است.

در این متن، فضایِ حاکم، فضایِ

آستانهٔ حقیقت

است؛ جایی که عقلِ مادی در برابرِ نورِ مطلق حیران می‌ماند و شاعر، تنها راهِ رهایی از این حیرت و ناچیزی را در عشق‌ورزی و ستایشِ مدامِ آن حقیقتِ مطلق می‌بیند. پیامی که در لایه‌های زیرینِ این ابیات نهفته، دعوت به تسلیم در برابرِ مشیتِ الهی و درکِ این نکته است که هستیِ انسان تنها در گروِ رابطه با آن هستیِ بی‌نوال است.

معنای روان

ای گشته ز تابش صفای تو آیینهٔ روی ما قفای تو

به سبب تابشِ نورِ وجودِ تو، پشتِ ما (ظاهر و ناپیدای ما) همچون آیینه، بازتاب‌دهنده زیباییِ روی تو شده است.

نکته ادبی: تضاد میان آیینه (که صاف و روشن است) و قفا (پشت که پنهان است) بیانگرِ انعکاسِ نورِ الهی در بطنِ انسان است.

بادست به دست آب و آتش را با صفوت و نور خاکپای تو

عناصرِ اصلیِ طبیعت یعنی آب و آتش و خاک، همگی در برابرِ پاکی و نورِ وجودِ تو، خاضع و تسلیم هستند.

نکته ادبی: صفوت به معنای پاکی و خلوص است و در اینجا صفتِ خاک‌پایِ محبوب قرار گرفته است.

با تو چه کند رقیب تاریکت بس نیست رقیب تو ضیای تو

در حضورِ نورِ تو، رقیبِ تاریک چه جایگاهی دارد؟ نورِ خودِ تو به قدری زیاد است که نیازی به رقیبِ دیگری برای تاریکی نیست.

نکته ادبی: ایهام در کلمه رقیب؛ هم به معنایِ رقیبِ عشقی و هم به معنایِ نگهبان و مراقب.

خود قاف ز هم همی فرو ریزد از سایهٔ کاف کبریای تو

کوه قاف (به عنوان نمادِ بزرگی و استواری) در برابرِ شکوهِ نامِ تو (حرفِ کاف از کبریا) فرو می‌ریزد و ناچیز می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ کن‌فیکون الهی و ناچیزیِ عظیم‌ترین نمادهایِ مادی.

در کوی تو من کدام سگ باشم تا لاف زنم ز روی و رای تو

من در کوی و درگاهِ تو بسیار حقیرتر از آنم که سگی در میان سگان باشم؛ پس چگونه جرئت کنم از زیبایی و حکمت تو سخن بگویم؟

نکته ادبی: تشبیه به سگ در ادبیاتِ عرفانی، نشانگر نهایتِ فروتنی در برابرِ درگاهِ معشوق است.

هر چند که خوش نیایدت هل تا لافی بزند ز تو گدای تو

اگرچه ممکن است این گستاخیِ من تو را خوش نیاید، اما اجازه بده این بنده گدا و ناتوان، همچنان از عظمت تو سخن بگوید.

نکته ادبی: هل (به معنایِ رها کن) یک فعلِ امری در ادبیات کهن است.

این هژده هزار عالم و آدم نابوده بهای یک بهای تو

این هجده هزار عالم و آدم، در برابرِ یک ذره از ارزشِ وجودیِ تو، ارزشی ندارند.

نکته ادبی: هجده هزار عالم در متونِ کهن به معنایِ کثرتِ تمامِ جهان‌های هستی است.

قیمت گر تو حسود بود ای جان زان هژده قلب شد بهای تو

اگر ارزشِ تو نزدِ عقل‌های کوتاه، پنهان و یا موردِ حسادت است، به این دلیل است که وجودِ همین هجده هزار عالم، فدایِ بهایِ سنگینِ تو شده است.

نکته ادبی: قلب در اینجا می‌تواند به معنایِ دل یا سکهٔ تقلبی باشد که فدایِ حقیقت شده است.

ای راحت تو همه فنای ما وی شادی ما همه بقای تو

آرامش و راحتیِ تو در گروِ نابودی و فنایِ ماست و شادیِ ما در گروِ بقا و پایداریِ توست.

نکته ادبی: تضادِ فنا و بقا، هستهٔ اصلیِ تفکرِ عرفانی است.

هم دوست همی کشی و هم دشمن چه خشک و چه تر در آسیای تو

تو در چرخِ گردونِ هستی، دوست و دشمن را یکسان درهم می‌کوبی؛ همه در پیشگاهِ تقدیرِ تو یکسانند.

نکته ادبی: آسیا نمادِ گردشِ روزگار و تقدیرِ الهی است که همه را یکسان در بر می‌گیرد.

ایندست که مر تراست در شوخی اندر دو جهان کراست پای تو

آن قدرت و تسلطی که تو در بازیِ تقدیر داری، هیچ‌کس در هیچ‌کدام از دو عالم (دنیا و آخرت) ندارد.

نکته ادبی: شوخی در ادبیاتِ عرفانی گاه به معنایِ بازیِ تقدیر و قدرت‌نماییِ الهی است.

دیریست که هر زمان همی کوبند این دبدبه بر در سرای تو

مدت‌هاست که طبل‌های کوبنده (دبدبه)، نشان‌دهنده حضور و شکوهِ درگاه توست و همه در انتظارِ اذنِ ورود هستند.

نکته ادبی: دبدبه به معنایِ کوس و طبلِ شاهی است که نمادِ جاه و جلال است.

من بندهٔ زندگانی خویشم لیکن نه برای خود برای تو

من بنده و دلبستهٔ زندگیِ خویشم، اما نه برای منافعِ شخصی، بلکه برای آنکه در خدمتِ تو باشم.

نکته ادبی: تغییرِ جهتِ توجه از خود به غیر (معشوق).

هر چند نیافت اندرین مدت یک شعله سنایی از سنای تو

اگرچه در تمامِ این مدت، سنایی نتوانست حتی شعله‌ای کوچک از نورِ ستایشِ شایستهٔ تو را بیابد.

نکته ادبی: سنایی در اینجا تخلصِ شاعر و به معنایِ روشنایی است که ایهام دارد.

با اینهمه هست بر زبان نونو شهری و سنایی و ثنای تو

با این همه، زبانِ سنایی همیشه در حالِ زمزمه کردنِ نام و ثنایِ توست.

نکته ادبی: تکرارِ نامِ سنایی برای تأکید بر استمرارِ ستایشگری.

آرایه‌های ادبی

ایهام سنایی

اشاره به نامِ شاعر و همزمان به معنایِ روشنی و نورانیت

استعاره آسیای تو

تشبیه سرنوشت و تقدیرِ الهی به چرخشِ آسیاب که همه چیز را در خود می‌کوبد

تضاد فنای ما و بقای تو

تقابلِ نابودیِ انسان و جاودانگیِ معشوق برای تأکید بر این پیوند

اغراق هژده هزار عالم

بزرگ‌نمایی برای نشان دادن وسعت خلقت در برابر عظمت الهی

کنایه سگ

کنایه از نهایتِ خواری و بندگیِ عاشق در برابر معشوق