دیوان اشعار - غزلیات

سنایی

غزل شمارهٔ ۳۴۰

سنایی
خواجه سلام علیک آن لب چون نوش بین لعل شکروش نگر سنبل خور جوش بین
تا که بر اسب جمال گشت سوار آن پسر جلمهٔ عشاق را غاشیه بر دوش بین
جزع وی و لعل وی خامش و گویا شدند جزعی گویا نگر لعلی خاموش بین
بیدل و بیجان منم در غم هجران او خواجه سلام علیک عاشق مدهوش بین
هست سنایی ز عشق بر سر آتش مدام گشته دل او کباب جانش پر از جوش بین

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این شعر بازتابی از احوال عاشق در مواجهه با جمال معشوق و رنج هجران است که با زبانی سرشار از تصویرسازی‌های کلاسیک بیان شده است. شاعر با بهره‌گیری از نمادهای طبیعت، تلاش می‌کند تا جلوه‌گری‌های معشوق و واکنشِ جان‌کاهِ عاشق را در برابر آن زیبایی به تصویر بکشد.

سنایی در این اثر، میان عالمِ محسوسات و عوالم درونیِ قلب، پیوندی استوار ایجاد می‌کند؛ به گونه‌ای که زیباییِ معشوق در ذهنِ مخاطب به امری متعالی بدل می‌شود و رنجِ عاشق، نه یک دردِ فیزیکی، بلکه مرتبه‌ای از سلوکِ عارفانه جلوه می‌کند.

معنای روان

خواجه سلام علیک آن لب چون نوش بین لعل شکروش نگر سنبل خور جوش بین

ای سرور، سلام بر تو. به آن لب شیرینِ عسل‌گون نگاه کن؛ لب‌های سرخ و شکرگونه‌اش را ببین و گیسوی پیچ‌درپیچ و سیاهش را تماشا کن که از زیبایی‌اش خورشید به جوش و خروش آمده است.

نکته ادبی: سنبل در اینجا استعاره از گیسوی مجعد و سیاه است و تشبیه به خورشید به معنای غبطه خوردنِ خورشید از زیبایی معشوق است.

تا که بر اسب جمال گشت سوار آن پسر جلمهٔ عشاق را غاشیه بر دوش بین

از لحظه‌ای که آن جوان بر مرکب زیبایی سوار شد و جلوه‌گری کرد، تمامی عاشقان را می‌بینی که مانند خادمان، پوششِ زین (غاشیه) بر دوش، او را همراهی می‌کنند.

نکته ادبی: غاشیه به معنای پوششِ زین اسب است که در اینجا کنایه از نهایتِ خضوع و خدمتگزاریِ عاشق در برابر معشوق است.

جزع وی و لعل وی خامش و گویا شدند جزعی گویا نگر لعلی خاموش بین

چشم (جزع) و لب (لعل) او که هرکدام ویژگی خاص خود را داشتند، دگرگون شدند؛ اکنون چشمانش را بنگر که با نگاهی گویا سخن می‌گویند، اما لب‌های سرخش در سکوت فرو رفته‌اند.

نکته ادبی: جزع به معنای سنگ سیاهی است که تشبیه به چشم شده است؛ تضادِ گویاییِ چشم و خاموشیِ لب، از آرایه‌های برجسته این بیت است.

بیدل و بیجان منم در غم هجران او خواجه سلام علیک عاشق مدهوش بین

در اندوهِ دوری از او، منِ عاشق، دل و جانم را از دست داده‌ام. ای سرور، سلام بر تو؛ این عاشقِ ازخودبی‌خود و سرگشته را ببین که در چه حالی است.

نکته ادبی: مدهوش در اینجا به معنای کسی است که از شدتِ غلبه عشق، عقل و هوشِ خود را از دست داده و در حیرت است.

هست سنایی ز عشق بر سر آتش مدام گشته دل او کباب جانش پر از جوش بین

سنایی به خاطرِ عشق، همواره در میان شعله‌های آتش می‌سوزد؛ دلش مانند کباب بریان شده و جانش از شدتِ التهاب و بی‌تابی در حال جوشش است.

نکته ادبی: بر سر آتش بودن کنایه از رنج و بیقراریِ مداوم در وادیِ عشق است و کباب شدن دل، استعاره‌ای از سوختن و گداختنِ قلب از عشق است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه لب چون نوش

لب به عسل تشبیه شده تا شیرینی و دل‌انگیزی آن القا شود.

استعاره سنبل

به کار بردن واژه سنبل برای اشاره به گیسوی پیچ‌خورده و سیاه معشوق.

پارادوکس (متناقض‌نما) جزعی گویا نگر لعلی خاموش

تضاد میان انتظارِ معمول (که لب باید گویا باشد و چشم خاموش) با وضعیتِ معشوق که برعکس است.

کنایه غاشیه بر دوش

کنایه از نهایتِ فروتنی، تسلیم و خدمتگزاریِ عاشق در برابر معشوق.