دیوان اشعار - غزلیات

سنایی

غزل شمارهٔ ۳۳۴

سنایی
ای نموده عاشقی بر زلف و چاک پیرهن عاشقی آری ولیکن بر مراد خویشتن
تا ترا در دل چو قارون گنجها باشد ز آز چند گویی از اویس و چند گویی از قرن
در دیار تو نتابد ز آسمان هرگز سهیل گر همی باید سهیلت قصد کن سوی یمن
از مراد خویش برخیز ار مریدی عشق را در یمن ساکن نگردی تا که باشی در ختن
آز را گشتن دگر آن آرزو دیدن دگر هر دو با هم کرد نتوان یا وثن شو یا شمن
بی جمال یوسف و بی سوز یعقوب از گزاف توتیایی ناید از هر باد و از هر پیرهن
باده با فرعون خوری از جام عشق موسوی با علی در بیعت آیی زهر پاشی بر حسن
پای این میدان نداری جامهٔ مردان مپوش برگ بی برگی نداری لاف درویشی مزن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این شعر در مذمت ریاکاری و خودخواهیِ مدعیانِ معنویت سروده شده است؛ کسانی که در پوشش ظاهریِ عشق و عرفان، همچنان اسیر بندِ هوای نفس و منافع دنیوی خویش‌اند. شاعر با لحنی عتاب‌آلود و صریح، مخاطب را متوجه تضاد بنیادین میان ادعای عاشقی و دلبستگی‌های حقیرِ مادی می‌کند و این دو را جمع‌ناشدنی می‌داند.

پیام محوری اثر، ضرورتِ گذشتن از «منِ» کوچک و شکستنِ سدِ طمع برای رسیدن به حقیقتِ بزرگ است. شاعر تأکید می‌کند که بدونِ جان‌فشانی، تحملِ رنجِ هجران و ترکِ آرزوهایِ دنیوی، سخن گفتن از مقاماتِ عالیِ عرفانی، چیزی جز لافی توخالی و ادعایی بی‌بنیاد نیست.

معنای روان

ای نموده عاشقی بر زلف و چاک پیرهن عاشقی آری ولیکن بر مراد خویشتن

ای که با پاره کردنِ پیراهن و آشفته کردنِ زلف، ادعای عاشقی می‌کنی؛ در واقع تو عاشق نیستی، بلکه تنها شیفته و خواستارِ رسیدن به امیال و سودِ شخصی خودت هستی.

نکته ادبی: اشاره به آیین‌های نمایشیِ عاشقی در قدیم که چاک دادنِ پیراهن از علائم آن بود؛ شاعر این نمایش را به «عشقِ نفس» تفسیر می‌کند.

تا ترا در دل چو قارون گنجها باشد ز آز چند گویی از اویس و چند گویی از قرن

تا زمانی که مانند قارون دلت انباشته از حرص و طمع برای مالِ دنیاست، دیگر چه سودی دارد که از اویس قرنی و بزرگانِ دین دم بزنی؟

نکته ادبی: اشاره تلمیحی به قارون به عنوان نمادِ ثروت و طمع، و اویس قرنی به عنوان نمادِ زهد و بی‌آلایشی.

در دیار تو نتابد ز آسمان هرگز سهیل گر همی باید سهیلت قصد کن سوی یمن

در سرزمینِ وجودِ تو که آلوده به هوس است، هرگز ستاره‌ی هدایت (سهیل) طلوع نمی‌کند. اگر به دنبالِ نورِ حقیقت هستی، باید از این حال و هوای خود دست بشویی و به اقلیمِ دیگری (یمن) سفر کنی.

نکته ادبی: ستاره سهیل در ادبیات فارسی نمادِ کمال و زیبایی و حقیقت است که در افق‌های خاص (یمن) دیده می‌شود؛ استعاره از لزومِ تغییرِ جایگاهِ درونی.

از مراد خویش برخیز ار مریدی عشق را در یمن ساکن نگردی تا که باشی در ختن

اگر می‌خواهی سالک و عاشق واقعی باشی، باید از خواسته‌های خود برخیز و آن‌ها را رها کنی؛ چرا که تا زمانی که در بندِ «ختن» (نماد مادیات و تعلقات) ساکنی، نمی‌توانی در «یمن» (نماد معنویت و کمال) حضور داشته باشی.

نکته ادبی: تضاد جغرافیایی ختن و یمن برای ترسیم فاصله میان وابستگیِ نفسانی و مقامِ روحانی.

آز را گشتن دگر آن آرزو دیدن دگر هر دو با هم کرد نتوان یا وثن شو یا شمن

طمع داشتن به دنیا با آرزوی حقیقت داشتن دو مقوله جداگانه است؛ نمی‌توان همزمان هر دو را داشت. یا باید پیروِ بت‌پرستی (وثن) باشی یا پیروِ راهِ حق (شمن)؛ تکلیفِ خود را روشن کن.

نکته ادبی: شمن در اینجا به معنای راهب یا عارف است و وثن به معنای بت؛ تقابل میان کفر و ایمان درونی.

بی جمال یوسف و بی سوز یعقوب از گزاف توتیایی ناید از هر باد و از هر پیرهن

بدونِ داشتنِ سوزِ درونِ یعقوب و بدونِ رسیدن به جمالِ حقیقتِ یوسف، با ادعاهای بی‌اساس، هیچ بصیرت و بینایی نصیبِ تو نخواهد شد.

نکته ادبی: اشاره به داستان یوسف و یعقوب؛ توتیا نمادِ درمانِ چشم و بصیرت‌افزایی است که در اینجا به عنوانِ نتیجه‌یِ رنجِ صادقانه ذکر شده است.

باده با فرعون خوری از جام عشق موسوی با علی در بیعت آیی زهر پاشی بر حسن

تو در ظاهر ادعای عشقِ علوی داری اما در باطن با دشمنانِ دین (فرعون) هم‌پیاله می‌شوی؛ با علی بیعت می‌کنی اما در عمل به فرزندش (حسن) زهر می‌پاشی (خیانت می‌کنی).

نکته ادبی: تضاد میانِ ادعایِ وفاداری و عملِ خائنانه؛ استعاره از نفاقِ درونی که فردِ مدعی را دچار تناقض می‌کند.

پای این میدان نداری جامهٔ مردان مپوش برگ بی برگی نداری لاف درویشی مزن

اگر توانایی و تاب‌آوریِ این میدانِ سختِ مبارزه با نفس را نداری، لباسِ مردانِ خدا را بر تن مکن و تا زمانی که به مقامِ بی‌نیازی و درویشی نرسیده‌ای، لافِ آن را نزن.

نکته ادبی: برگِ بی‌برگی کنایه از تجردِ کامل و بی‌نیازیِ عارفانه است که پیش‌شرطِ ادعای درویشی است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح قارون، اویس و قرن، سهیل و یمن، یوسف و یعقوب، فرعون و موسی، علی و حسن

استفاده از شخصیت‌ها و مکان‌های تاریخی-مذهبی برای ایجادِ عمقِ معنایی و نشان دادنِ تقابلِ میانِ نفاق و حقیقت.

تضاد وثن و شمن، ختن و یمن، فرعون و موسی

بهره‌گیری از تقابلِ واژگان برای تبیینِ دوگانگی درونیِ مخاطب و دوراهیِ میانِ حق و باطل.

استعاره ستاره سهیل

نمادِ حقیقتِ درخشانی که تنها در شرایطِ روحیِ خاص (یمنِ وجود) قابلِ دسترسی است.

کنایه جامه مردان مپوش، پیراهن چاک

لباسِ مردان به معنای تظاهر به زهد است و چاک دادن پیراهن کنایه از ادعایِ ظاهریِ عشق‌ورزی.