دیوان اشعار - غزلیات

سنایی

غزل شمارهٔ ۳۰۹

سنایی
جانا ز لب آموز کنون بنده خریدن کز زلف بیاموخته ای پرده دریدن
فریادرس او را که به دام تو درافتاد یا نیست ترامذهب فریاد رسیدن
ما صبر گزیدیم به دام تو که در دام بیچاره شکاری خبه گردد ز تپیدن
اکنون که رضای تو به اندوه تو جفتست اندوه تو ما را چو شکر شد به چشیدن
از بیم به یکبار همی خورد نیارم زیرا که شکر هیچ نماند ز مزیدن
ما رخت غریبانه ز کوی تو کشیدیم ماندیم به تو آنهمه کشی و چمیدن
رفتیم به یاد تو سوی خانه و بردیم خاک سر کویت ز پی سرمه کشیدن
در حسرت آن دانهٔ نار تو دل ما حقا که چو نارست به هنگام کفیدن
یاد آیدت آن آمدن ما به سر کوی دزدیده در آن دیدهٔ شوخت نگریدن؟
ای راحت آن باد که از نزد تو آید پیغام تو آرد بر ما وقت بزیدن
وان طیره گری کردن و در راه نشستن وان سنگدلی کردن و در حجره دویدن
ما را غرض از عشق تو ای ماه رخت بود خود چیست شمن را غرض از بت گرویدن
ما را فلک از دیده همی خواست جدا کرد برخیره نبود آن دو سه شب چشم پریدن
زین روی که بر خاک سر کوی تو خسبد مولای سگ کوی توام وقت گزیدن
زنهار کیانند به زیر خم زلفت زنهار به هش باش گه زلف بریدن
بشنو سخن ما ز حریفان به ظریفی کارزد سخن بنده سنایی بشنیدن
پیش و بر ما ز آرزوی چشم چو آهوت چون پشت پلنگست ز خونابه چکیدن
آرامش و رامش همه در صحبت خلقست ای آهوک از سر بنه این خوی رمیدن
کوهیست غم عشق تو موییست تن من هرگز نتوان کوه به یک موی کشیدن
ما بندگی خویش نمودیم ولیکن خوی بد تو بنده ندانست خریدن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجسمی عمیق و پرشور از احوال عاشقی است که در کشاکشِ میانِ اشتیاق و رنجِ دوری گرفتار شده است. شاعر با زبانی صریح و در عین حال خیال‌انگیز، به توصیفِ بی‌رحمی‌های معشوق و استقامتِ خود در برابر این جور و جفا می‌پردازد. فضا، فضایِ تسلیمِ محضِ عاشق است؛ جایی که حتی غمِ معشوق نیز برای او شیرین و گوارا جلوه می‌کند.

درون‌مایه اصلی اثر، پارادوکسِ عشق است؛ تضادی که در آن، اسارت در بندِ معشوق، عینِ آزادی و شیرینی است. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های طبیعت‌گرایانه و تمثیل‌های عرفانی، نشان می‌دهد که چگونه جانِ عاشق در برابرِ کوه سنگینِ غم، ناتوان است و تنها راهِ زیستن، پذیرشِ این بندگی و حیرت در برابرِ زیباییِ ویرانگرِ معشوق است.

معنای روان

جانا ز لب آموز کنون بنده خریدن کز زلف بیاموخته ای پرده دریدن

ای جان من! از لب‌های خود بیاموز که چگونه بنده‌ای را خریداری کنی؛ زیرا که تو از زلف‌هایت یاد گرفته‌ای که چگونه پرده‌دری کنی و با پریشانی، رسوا شوی.

نکته ادبی: «بنده خریدن» در اینجا کنایه از اسیر کردن عاشق است.

فریادرس او را که به دام تو درافتاد یا نیست ترامذهب فریاد رسیدن

آیا برای کسی که در دامِ تو گرفتار شده است، فریادرسی نیست؟ یا اینکه در آیین و مذهبِ تو، فریادرسی و مهربانی کردن وجود ندارد؟

نکته ادبی: اشاره به بی‌رحمیِ معمولِ معشوق در ادبیات غنایی.

ما صبر گزیدیم به دام تو که در دام بیچاره شکاری خبه گردد ز تپیدن

ما در دامِ تو صبر را پیشه کردیم، زیرا که بیچاره شکاری که در دام می‌افتد، با بی‌تابی و تپیدن، بیشتر در بند اسیر می‌شود و از پا می‌افتد.

نکته ادبی: استفاده از «خبه شدن» به معنای خفه شدن یا از رمق افتادنِ شکار در دام.

اکنون که رضای تو به اندوه تو جفتست اندوه تو ما را چو شکر شد به چشیدن

اکنون که خشنودیِ تو با اندوهِ تو همراه شده است، غمِ تو برای ما همچون شکر، شیرین و گوارا شده است.

نکته ادبی: تضاد میان «اندوه» و «شکر» برای بیانِ لذتِ دردمندی.

از بیم به یکبار همی خورد نیارم زیرا که شکر هیچ نماند ز مزیدن

از ترسِ اینکه مبادا این شیرینی (شکر) تمام شود، جرئت نمی‌کنم که یک‌باره آن را بخورم؛ چرا که اگر زیاده‌روی کنم، دیگر شکری باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: اشاره به کم‌طاقتی در برابر لذتِ ناشی از اندوهِ عشق.

ما رخت غریبانه ز کوی تو کشیدیم ماندیم به تو آنهمه کشی و چمیدن

ما با دلی پرخون و غریبانه از کوی تو کوچ کردیم، اما آن‌همه غرور و ناز و خرامیدنِ تو همچنان در خاطر و در آن کوی باقی ماند.

نکته ادبی: «کشی و چمیدن» به معنای راه رفتن با ناز و تکبر است.

رفتیم به یاد تو سوی خانه و بردیم خاک سر کویت ز پی سرمه کشیدن

هنگامی که به یادِ تو از کوی‌ات می‌رفتیم، خاکِ آن سرِ کوی را با خود بردیم تا برای سرمه‌ کشیدن بر چشمان‌مان از آن استفاده کنیم.

نکته ادبی: تلمیح به ارزشمندیِ خاکِ آستانِ معشوق که تبرک‌جویی می‌شود.

در حسرت آن دانهٔ نار تو دل ما حقا که چو نارست به هنگام کفیدن

به خدا سوگند که دلِ ما در حسرتِ آن دانه انار (لب یا پستان) تو، به هنگامِ شکافتن و پرپر شدن، درست مانندِ انار است.

نکته ادبی: تشبیه دلِ شکافته به انارِ ترک‌خورده.

یاد آیدت آن آمدن ما به سر کوی دزدیده در آن دیدهٔ شوخت نگریدن؟

آیا آن زمانی که به سرِ کویِ تو آمدیم و دزدانه به چشمانِ پُر فریب و زیبایِ تو نگریستیم، به یاد داری؟

نکته ادبی: «دیده شوخ» استعاره از چشمانِ جسور و پُر ناز و ادا.

ای راحت آن باد که از نزد تو آید پیغام تو آرد بر ما وقت بزیدن

ای مایه آرامش! آن بادی که از سمتِ تو می‌وزد و در وقتِ وزیدن، پیغامِ تو را برای ما می‌آورد، برایمان عزیز و گرامی است.

نکته ادبی: باد صبا به عنوان پیام‌رسان میان عاشق و معشوق.

وان طیره گری کردن و در راه نشستن وان سنگدلی کردن و در حجره دویدن

و آن ناز و ادای تو که در راه می‌نشستی و آن سنگ‌دلیِ تو که به داخلِ حجره می‌دویدی و ما را تنها می‌گذاشتی، هرگز از یاد نمی‌رود.

نکته ادبی: یادآوریِ خاطراتِ رفتارهایِ متناقضِ معشوق.

ما را غرض از عشق تو ای ماه رخت بود خود چیست شمن را غرض از بت گرویدن

ای ماه من! غرض و هدفِ ما از عشقِ تو، فقط دیدنِ چهره‌ی زیبایِ تو بود؛ مگر بت‌پرست هدفی جز تماشایِ بتِ خود در بت‌پرستی دارد؟

نکته ادبی: استفاده از واژه «شمن» برای بت‌پرست که در متون قدیم رایج بوده است.

ما را فلک از دیده همی خواست جدا کرد برخیره نبود آن دو سه شب چشم پریدن

فلک می‌خواست ما را از چشمان‌مان (که محلِ دیدنِ تو بود) جدا کند؛ برای همین بود که آن دو سه شب، پلک‌های چشمم بی‌دلیل می‌پرید.

نکته ادبی: پرشِ چشم در باورِ عامه نشانه اتفاقی غیرمنتظره یا جدایی بوده است.

زین روی که بر خاک سر کوی تو خسبد مولای سگ کوی توام وقت گزیدن

بدان دلیل که بر خاکِ سرِ کویِ تو می‌خوابم، من در وقتِ گزیدن و سختی، مولایِ سگِ کویِ تو هستم.

نکته ادبی: بیانِ نهایتِ خاکساری و پیوند با سگِ کویِ معشوق.

زنهار کیانند به زیر خم زلفت زنهار به هش باش گه زلف بریدن

زنهار و هشدار که چه کسانی زیرِ خمِ زلفِ تو پنهان‌اند! هنگامِ بریدنِ زلف (اصلاح کردن)، مراقب و هوشیار باش.

نکته ادبی: کنایه از اسیرانِ زلفِ معشوق.

بشنو سخن ما ز حریفان به ظریفی کارزد سخن بنده سنایی بشنیدن

سخنِ ما را از زبانِ دوستانِ خوش‌سخن و ظریف‌بین بشنو؛ چرا که کلامِ سنایی، ارزشِ شنیدن دارد.

نکته ادبی: تخلص شاعر (سنایی) در متن آمده است.

پیش و بر ما ز آرزوی چشم چو آهوت چون پشت پلنگست ز خونابه چکیدن

در برابرِ ما، از شدتِ آرزویِ چشمِ آهو مانندِ تو، کمرمان مانندِ پشتِ پلنگ از ریختنِ خونابه (اشکِ خونین) خمیده شده است.

نکته ادبی: اشاره به شدتِ رنج که قامت را خمیده می‌کند.

آرامش و رامش همه در صحبت خلقست ای آهوک از سر بنه این خوی رمیدن

آرامش و شادمانی در معاشرت با مردم است؛ ای آهوی من! تو دیگر این خویِ رمیدن و گریزان بودن را کنار بگذار.

نکته ادبی: خطاب به معشوق با صفتِ آهو برای تأکید بر رمندگی او.

کوهیست غم عشق تو موییست تن من هرگز نتوان کوه به یک موی کشیدن

غمِ عشقِ تو کوهی عظیم است و تنِ من همچون مویی باریک؛ هرگز نمی‌توان کوهی را با یک مو کشید و تحمل کرد.

نکته ادبی: اغراق (مبالغه) برای نشان دادنِ سنگینیِ غمِ عشق.

ما بندگی خویش نمودیم ولیکن خوی بد تو بنده ندانست خریدن

ما بندگی و ارادتِ خود را به تو نشان دادیم، اما خویِ بدِ تو باعث شد که نتوان بنده (عاشق) را خرید و قدر دانست.

نکته ادبی: گلایه نهایی از عدمِ درکِ محبتِ عاشق توسط معشوق.

آرایه‌های ادبی

تشبیه چو شکر شد به چشیدن

شیرین و گوارا دانستنِ اندوهِ معشوق به شیرینیِ شکر.

اغراق کوهیست غم عشق تو موییست تن من

به تصویر کشیدنِ عدمِ تناسبِ میانِ تحملِ عاشق و سنگینیِ غمِ عشق.

تلمیح شمن را غرض از بت گرویدن

اشاره به آیین بت‌پرستی و هدفِ پرستندگانِ بت.

استعاره سگ کوی تو

نمادِ پایین‌ترین درجه‌ی خاکساری و بندگی در پیشگاهِ معشوق.

کنایه چشم پریدن

کنایه از باورهایِ عامیانه مبنی بر وقوعِ رویدادی (در اینجا جدایی) که با پرشِ پلک توجیه می‌شده است.