دیوان اشعار - غزلیات

سنایی

غزل شمارهٔ ۳۰۴

سنایی
ز دست مکر وز دستان جانان نمیدانم سر و سامان جانان
ز بس کاخ شوخ داند پای بازی شدم سرگشته و حیران جانان
گشاد از چشم من صد چشمهٔ خون دو بند زلف مشک افشان جانان
اگر چه خود ندارد با رهی دل هزاران جان فدای جان جانان
چو زلف او رخ من پر شکن باد اگر من بشکنم پیمان جانان
نبیند روز عمر من دگر مرگ اگر باشم شبی مهمان جانان
سنایی تا سما گردان بود هست همیشه در خط فرمان جانان
بود همواره از بهر تفاخر غلام و چاکر و دربان جانان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل گویای اوجِ دلبستگی و شیفتگی عاشق به معشوق است. درونمایۀ اصلی، تسلیمِ محض و پذیرشِ رنج‌های ناشی از رفتارِ متلون و بازیگوشانۀ معشوق است. شاعر چنان در دریای محبتِ یار غرق شده که سرگشتگی و پریشانیِ خود را در برابرِ فریبندگی‌های او، بخشی از تقدیرِ خویش می‌داند و با کمالِ میل، آن را می‌پذیرد.

در نهایت، غزل با عهدی استوار و فروتنیِ خالصانه به پایان می‌رسد؛ جایی که شاعر، خدمتگزاری و بندگیِ درگاهِ یار را مایۀ افتخارِ خود می‌شمارد و این پیوند را ابدی و جاودان می‌خواند.

معنای روان

ز دست مکر وز دستان جانان نمیدانم سر و سامان جانان

به خاطر نیرنگ‌ها و حیله‌گری‌های معشوق، من کاملاً رشته اختیار و نظم زندگی‌ام را از دست داده‌ام و دیگر نمی‌دانم با خود چه کنم.

نکته ادبی: واژه 'دستان' در اینجا به معنای فریب و نیرنگ است، نه داستان و حکایت.

ز بس کاخ شوخ داند پای بازی شدم سرگشته و حیران جانان

از آنجایی که معشوق با زیباییِ فریبنده و رفتارهای شوخ‌طبعانه‌اش، استادِ بازی دادنِ دل‌های عاشقان است، من در راه او سرگردان و حیران مانده‌ام.

نکته ادبی: عبارت 'پای‌بازی' استعاره از رقص و بازیگریِ معشوق است که عاشق را فریب می‌دهد.

گشاد از چشم من صد چشمهٔ خون دو بند زلف مشک افشان جانان

آن دو بند زلف معشوق که مانند مشک، خوش‌بو و سیاه است، باعث شده تا از چشمان من صدها چشمه از اشکِ خونین جاری شود.

نکته ادبی: اشاره به تأثیرِ زلف معشوق که با پیچ‌وتابِ خود، باعثِ رنج و گریه عاشق می‌شود؛ 'مشک‌افشان' صفتی برای زیبایی و عطرآگینیِ زلف است.

اگر چه خود ندارد با رهی دل هزاران جان فدای جان جانان

هرچند که معشوق هیچ توجه و مهری به این بنده (شاعر) ندارد، اما من همچنان حاضرم هزاران بار جانم را فدای جانِ جانان (وجودِ نازنین او) کنم.

نکته ادبی: واژه 'رهی' به معنای بنده‌ و غلام است که شاعر خود را با این نام خطاب کرده است.

چو زلف او رخ من پر شکن باد اگر من بشکنم پیمان جانان

اگر من روزی عهد و پیمان خود را با معشوق بشکنم، خدا کند صورتم مثل زلف‌های او پر از چین و شکن شود (یعنی پریشان و آشفته گردد).

نکته ادبی: تشبیه و کنایه از اینکه زلفِ پر پیچ و خم، نمادِ پریشانی است؛ شاعر به این صورت دعا می‌کند که اگر پیمان‌شکن باشد، به آن حالِ آشفته دچار شود.

نبیند روز عمر من دگر مرگ اگر باشم شبی مهمان جانان

اگر فقط یک شب افتخارِ مهمانیِ معشوق نصیب من شود، به چنان درجه‌ای از کمال می‌رسم که دیگر مرگ را نمی‌بینم و به جاودانگی می‌رسم.

نکته ادبی: اشاره به مفهومِ 'مرگِ اختیاری' و حیاتِ معنوی در عرفان که با وصالِ معشوق حاصل می‌شود.

سنایی تا سما گردان بود هست همیشه در خط فرمان جانان

سنایی تا زمانی که آسمان در حال چرخش است، همواره و همیشه مطیعِ دستورات و فرمانِ معشوق باقی خواهد ماند.

نکته ادبی: تخلص شاعر 'سنایی' است؛ 'سما' به معنای آسمان است و 'سماگردان' اشاره به چرخشِ فلک دارد که نمادِ دوامِ ابدی است.

بود همواره از بهر تفاخر غلام و چاکر و دربان جانان

همواره برای من باعثِ افتخار است که غلام، چاکر و دربانِ کویِ معشوق باشم و به این خدمتگزاری ببال‌ام.

نکته ادبی: تفاخر در اینجا به معنای مباهات کردن است که در ادبیاتِ عاشقانه، افتخار کردن به بندگیِ معشوق امری رایج است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح و استعاره جان جانان

اشاره به وجودِ مطلق و معشوقِ حقیقی که برتر از همه جان‌هاست.

تناسب (مراعات نظیر) غلام و چاکر و دربان

هر سه کلمه در حوزه معناییِ خدمتگزاری و بندگی قرار دارند و فضای درگاهِ پادشاهیِ معشوق را ترسیم می‌کنند.

تشبیه زلف مشک‌افشان

مانند کردنِ زلف معشوق به مشک (که ماده‌ای خوشبو و سیاه است) برای اغراق در زیبایی و تأثیرگذاری آن.

کنایه گشاد از چشم من صد چشمه خون

کنایه از گریستنِ بسیار شدید و اندوهِ عمیق.