دیوان اشعار - غزلیات

سنایی

غزل شمارهٔ ۲۹۹

سنایی
جام را نام ای سنایی گنج کن راح در ده روح را بی رنج کن
این دل و جان طبیعت سنج را یک زمان از می طریقت سنج کن
تاج جان پاک را در راه دل مفرش جانان جان آهنج کن
کدخدای روح را در ملک عشق بی تصرف چون شه شطرنج کن
عقل دین دار سلامت جوی را سنگ شنگولی عشق الفنج کن
یا همه رخ گرد چون گلنار باش یا همه دل باش و چون نارنج باش
با عمارت چند سازی همچو رنج با خرابی ساز و همچون گنج باش
خاک و باد و آب و آتش دشمنند برگذر زین چار و نوبت پنج کن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این کلام، دعوتی است عارفانه برای گذار از دلبستگی‌های دنیوی و رهایی از بندهای عقل جزئی‌نگر و مصلحت‌اندیش. شاعر با زبانی تمثیلی، سالک را تشویق می‌کند که از چهارچوب‌های مادی و طبیعت‌گرایانه‌ی وجود خود فراتر رود تا به کیمیای عشق و حقیقت دست یابد.

فضای شعر، فضای «خراباتی» و رندی است؛ جایی که عقلِ حسابگر باید جای خود را به شوریدگی عاشقانه بدهد تا روح بتواند از زندان عناصر چهارگانه آزاد شده و به عالمِ معنا و قربِ الهی نائل شود. این متن بر وارستگی، تسلیم و گذشتن از «منِ» مجازی تأکید دارد.

معنای روان

جام را نام ای سنایی گنج کن راح در ده روح را بی رنج کن

ای سنایی! جامِ وجودت را به مثابه گنجی ارزشمند بدان و با نوشیدن شرابِ معرفت، به جان و روحت بدون هیچ درد و رنجی آرامش ببخش.

نکته ادبی: واژه «راح» به معنای شراب و آسایش است و «جام» استعاره از ظرفیت وجودی انسان برای دریافت حقایق است.

این دل و جان طبیعت سنج را یک زمان از می طریقت سنج کن

این قلب و روحی که همیشه بر اساس معیارهای طبیعت و مادیات می‌سنجد، لحظه‌ای هم با معیارهای میِ طریقت و عشقِ الهی بیازما و بسنج.

نکته ادبی: ترکیب «طبیعت سنج» به معنای کسی است که همه چیز را با ترازو و منطق مادی می‌سنجد.

تاج جان پاک را در راه دل مفرش جانان جان آهنج کن

آن مقام و منزلتی که جانِ پاکت به آن می‌بالد را در پیشگاهِ دل قربانی کن و بگذار جانت در راهِ معشوق، مانند فرشی در زیر پای او پهن شود.

نکته ادبی: «جان آهنج» به معنای بیرون کشیدنِ جان و فدا کردنِ هستی است.

کدخدای روح را در ملک عشق بی تصرف چون شه شطرنج کن

عقل و تدبیری که در وجودت حکم‌رانی می‌کند و همه چیز را مدیریت می‌نماید، در قلمرو عشقِ الهی، مانند شاهِ شطرنج بی‌تصرف و ناتوان ساز.

نکته ادبی: شاهِ شطرنج اگرچه فرمانرواست اما در میدانِ عشق، اختیاری از خود ندارد و نمادِ تسلیم شدنِ عقل است.

عقل دین دار سلامت جوی را سنگ شنگولی عشق الفنج کن

آن عقلِ دین‌دار و مصلحت‌اندیشی که همیشه به دنبال سلامت و عافیت است را به سنگِ کوبنده‌ی عشق بسپار تا پریشان و دگرگون شود.

نکته ادبی: «الفنج» در متون کهن به معنای پریشانی، آشفتگی و دگرگونی است.

یا همه رخ گرد چون گلنار باش یا همه دل باش و چون نارنج باش

یا مانند گلِ انار، ظاهری سرخ و درخشان و پرشور داشته باش، یا در باطن، مانند انار (نارنج) دلی پرخون و سرشار از معانی داشته باش.

نکته ادبی: شاعر میان دو وضعیتِ برتریِ ظاهر (گلنار) و برتریِ باطن (نارنج) مخیر می‌سازد.

با عمارت چند سازی همچو رنج با خرابی ساز و همچون گنج باش

چرا برای ساختنِ این دنیای مادی، رنج‌های بی‌هوده می‌کشی؟ با «ویرانی» و فقرِ اختیاریِ خود بساز، زیرا در همین خرابیِ نفس، گنجِ حقیقت نهفته است.

نکته ادبی: تضادِ میان عمارتِ دنیوی و خرابیِ عارفانه در اینجا کلیدی است.

خاک و باد و آب و آتش دشمنند برگذر زین چار و نوبت پنج کن

عناصر چهارگانه (آب، باد، خاک، آتش) که اجزای وجود مادی تو هستند، دشمنِ روحِ تو هستند؛ از این چهار عنصر بگذر و نوبتِ پنجم (عالم معنا) را برگزین.

نکته ادبی: اشاره به نظریه عناصر چهارگانه در فلسفه قدیم و برتریِ عالمِ پنجم یا عالمِ روح (عنصر الهی).

آرایه‌های ادبی

تشخیص و استعاره شاه شطرنج

تشبیه عقلِ مدبر به شاهِ شطرنج که در برابرِ عشق، قدرتِ حرکت و تصرف ندارد.

پارادوکس (متناقض‌نما) با خرابی ساز و همچون گنج باش

توصیه به ویران کردنِ ساختمانِ نفس برای رسیدن به گنجِ معرفت.

تلمیح خاک و باد و آب و آتش

اشاره به عناصر چهارگانه تشکیل‌دهنده عالم مادی در جهان‌بینی قدیم.