دیوان اشعار - غزلیات

سنایی

غزل شمارهٔ ۲۹۸

سنایی
چنگ در فتراک عشق هیچ بت رویی مزن تا به شکرانهٔ نخست اندر نبازی جان و تن
یا دل اندر زلف چون چوگان دلبندان مبند یا چو مردان جان فدا کن گوی در میدان فگن
هر چه از معشوق آید همچو دینش کن درست وآنچه از تو سر برآرد بت بود در هم شکن
گرم رو باش اندرین ره کاهلی از سر بنه تا نمانی ناگهان انگشت حیرت در دهن
راه دشوارست همره خصم و منزل ناپدید توشه رنجست و ملامت مرکب اندوه و محن
اندرین ره گر بمانی بی رفیق و راهبر دست خدمت در رکاب سید ایام زن
خویشتن را در میان نه بی منی در راه عشق زان که بس تنگست ره اندر نگنجد ما و من

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده در زمره ادبیات عرفانی و تعلیمی جای دارد و به توصیف دشواری‌ها و لوازمِ سلوک در طریق عشق الهی می‌پردازد. شاعر در این قطعه، راهِ عشق را مسیری سخت و پرمخاطره ترسیم می‌کند که گذر از آن نیازمندِ ایثار، رهایی از قیدِ خودپرستی و داشتنِ راهنماست.

تم اصلی اثر، فنای اراده‌ی شخصی در برابرِ اراده‌ی معشوق است. در این مسیر، هرگونه سستی یا دلبستگی به «خود» مانعی برای رسیدن به کمال دانسته شده و از سالک خواسته می‌شود تا با جدیتی تمام و همراهیِ یک پیرِ راهبر، سختی‌های این سفرِ روحانی را تاب آورد تا به رستگاری و یکی‌شدن با حقیقت برسد.

معنای روان

چنگ در فتراک عشق هیچ بت رویی مزن تا به شکرانهٔ نخست اندر نبازی جان و تن

تا پیش از آنکه آماده نباشی در راه عشق از جان و مال و هستی خود بگذری، دلبستگی و تعلقی به هیچ زیباییِ ظاهری نداشته باش و وارد این میدان نشو.

نکته ادبی: فتراک: بندی که به زین اسب می‌بندند و شکار را به آن می‌آویزند. در اینجا استعاره از وابستگی و آویختن به تعلقات دنیوی است. بت روی: استعاره از معشوقی که زیبایی‌اش فریبنده است.

یا دل اندر زلف چون چوگان دلبندان مبند یا چو مردان جان فدا کن گوی در میدان فگن

یا دلت را به زیبایی‌هایِ پیچیده و فریبنده‌ی معشوق نبند (وارد بازی عشق نشو)، یا اگر وارد شدی، چون مردانِ راه، جانت را بر کف دست بگیر و بی‌پروا فداکاری کن.

نکته ادبی: زلف چون چوگان: تشبیه زلف به چوگان که نمادِ بازی و گرفتار کردنِ دلِ عاشق است. گوی در میدان فگن: کنایه از اینکه سر و جان را برای معشوق تقدیم کن.

هر چه از معشوق آید همچو دینش کن درست وآنچه از تو سر برآرد بت بود در هم شکن

هر دستوری که از جانب معشوق می‌رسد را بی‌چون و چرا و مانندِ یک دینِ مقدس بپذیر، و هر تمایل یا خودخواهی که از درونِ خودت برمی‌خیزد را همچون بت‌پرستی بدان و آن را در هم بشکن.

نکته ادبی: بت: نمادِ هواهای نفسانی و خودخواهی است که مانعِ دیدن حقیقت می‌شود.

گرم رو باش اندرین ره کاهلی از سر بنه تا نمانی ناگهان انگشت حیرت در دهن

در این مسیر، پرشور و فعال حرکت کن و تنبلی را از خود دور کن، تا در میانه راه، ناگهان دچار پشیمانی و حیرت نشوی.

نکته ادبی: انگشت حیرت در دهن: کنایه از تعجب و افسوسِ عمیق و پشیمانی.

راه دشوارست همره خصم و منزل ناپدید توشه رنجست و ملامت مرکب اندوه و محن

این راه بسیار دشوار است، همراهانِ تو در آن، دشمنانِ حقیقت هستند و مقصد نیز پنهان است؛ توشه‌ی راهِ تو رنج و سختی است و مرکبی که بر آن سواری، اندوه و بلاهاست.

نکته ادبی: خصم: در این سیاق، استعاره از نفسِ اماره یا موانع درونی است که راهزنِ سلوک هستند.

اندرین ره گر بمانی بی رفیق و راهبر دست خدمت در رکاب سید ایام زن

در این مسیرِ پرخطر، اگر تنها ماندی و کسی را نداشتی که راه را به تو نشان دهد، دستِ یاری و شاگردی به دامنِ پیر و راهبرِ زمانه بزن.

نکته ادبی: سید ایام: به معنای بزرگِ روزگار و مرشد و پیر کامل که در عرفان، راهنمای سالک است.

خویشتن را در میان نه بی منی در راه عشق زان که بس تنگست ره اندر نگنجد ما و من

در راه عشق، خودت را از میان بردار و منیّت را کنار بگذار؛ زیرا این مسیر چنان باریک و دقیق است که دوگانگی (من و تو) در آن جای نمی‌گیرد.

نکته ادبی: بی‌منی: اشاره به فنای فی‌الله؛ یعنی نابودیِ خودخواهی و انانیت.

آرایه‌های ادبی

استعاره زلف چون چوگان

تشبیه زلف به ابزار بازی چوگان، برای نشان دادنِ نفوذ و تسلطِ معشوق بر دل عاشق.

کنایه انگشت حیرت در دهن

کنایه از پشیمانی و حیرت‌زدگیِ ناشی از غفلت.

تضاد ما و من

اشاره به دوگانگی و کثرت در برابرِ وحدتِ عرفانی که مانعِ رسیدن به معشوق است.

تمثیل گوی در میدان فگن

نمادی برای تسلیمِ کامل و فدا کردنِ جان در راه معشوق.