دیوان اشعار - غزلیات

سنایی

غزل شمارهٔ ۲۹۶

سنایی
عاشقی گر خواهد از دیدار معشوقی نشان گر نشان خواهی در آنجا جان و دل بیرون نشان
چون مجرد گشتی و تسلیم کردستی تو دل بی گمان آنگه تو از معشوق خود یابی نشان
چون ز خود بی خود شدی معشوق خود را یافتی ذات هستی در نشان نیستی دیدن توان
نیستی دیدی که هستی را همیشه طالبست نیستی جوینده را هستی کم اندر کهکشان
تا همی جویم بیابم چون بیابم گم شوم گمشده گمکرده را هرگز کجا بیند عیان
چون تو خود جویی مر او را کی توانی یافتن تا نبازی هر چه داری مال و ملک و جسم و جان
آنگهی چون نفی خود دیدی و گشتی بی ثبات گه فنا و گه بقا و گه یقین و گه گمان
گه تحرک گه سکون و گاه قرب و گاه بعد گاه گویا گه خموشی گه نشستی گه روان
گه سرور و گه غرور و گه حیات و گه ممات گه نهان و گه عیان و گه بیان و گه بنان
حیرت اندر حیرتست و آگهی در آگهی عاجزی در عاجزی و اندهان در اندهان
هر که ما را دوست دارد عاجز و حیران بود شرط ما اینست اندر دوستی دوستان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات به تبیین مسیرِ دشوارِ عرفانی می‌پردازد که در آن، یگانه راهِ وصالِ معشوق، پشتِ پا زدن به خودی و فنایِ کاملِ منیّت است. شاعر با زبانی صریح و در عین حال عارفانه، مخاطب را به این حقیقت رهنمون می‌کند که تا زمانی که «من» وجود دارد، دیدارِ «او» ناممکن است.

فضایِ کلیِ شعر، آکنده از حیرت، تضادهایِ روحی و نوسان‌هایِ درونیِ سالک است که میانِ نیستی و هستی، و حیرت و آگاهی در گردش است. شاعر نشان می‌دهد که عاشقیِ حقیقی، نه یک حالتِ ایستا، که نوعی از خودبیگانگی و فروپاشیِ ثباتِ کاذبِ درونی است که در نهایت به سکون و تسلیمِ محض می‌انجامد.

معنای روان

عاشقی گر خواهد از دیدار معشوقی نشان گر نشان خواهی در آنجا جان و دل بیرون نشان

اگر طالبِ رسیدن به معشوق هستی، باید بدانی که راهِ آن، بیرون افکندن و رها کردنِ جان و دل است؛ تا زمانی که خود را در میان داری، از معشوق نشانی نخواهی یافت.

نکته ادبی: ایهام در واژه «نشان»؛ هم به معنای علامت و نشانه است و هم به معنای هدف گرفتن و تیر انداختن.

چون مجرد گشتی و تسلیم کردستی تو دل بی گمان آنگه تو از معشوق خود یابی نشان

هنگامی که از تعلقاتِ دنیوی و خودخواهی جدا شدی و دلت را تسلیمِ حضرت حق کردی، تردید مکن که در آن لحظه، بی‌واسطه به معشوق خواهی رسید.

نکته ادبی: مجرد گشتن در عرفان به معنای تجرید و رهایی از قید و بندهای مادی و نفسانی است.

چون ز خود بی خود شدی معشوق خود را یافتی ذات هستی در نشان نیستی دیدن توان

آن‌گاه که از خودِ کاذب و منیّتِ خویش فارغ شدی، حقیقتِ معشوق را در می‌یابی؛ چرا که درکِ هستیِ حقیقی، تنها در فضایِ نیستیِ خویشتن ممکن است.

نکته ادبی: اشاره به پارادوکس فنا؛ یعنی تا زمانی که هستیِ موهومِ خود را داری، هستیِ حقیقی را نمی‌بینی.

نیستی دیدی که هستی را همیشه طالبست نیستی جوینده را هستی کم اندر کهکشان

دریافتی که نیستیِ خود، همان چیزی است که هستیِ مطلقِ الهی مشتاقِ آن است؛ جوینده‌ای که به دنبالِ محوِ خویش است، کمتر در بندِ هستیِ محدودِ دنیوی می‌ماند.

نکته ادبی: تضاد میان هستی و نیستی، محورِ اصلیِ تفکر در این بیت است.

تا همی جویم بیابم چون بیابم گم شوم گمشده گمکرده را هرگز کجا بیند عیان

تا زمانی که در جستجو هستم، چیزی می‌یابم؛ اما به محضِ یافتن، خودِ منیّت گم می‌شود؛ و وقتی که فاعلِ جستجو (یعنی «منِ» وهمی) گم شد، چگونه می‌تواند معشوق را ببیند؟ این اشاره به فنایِ کامل است.

نکته ادبی: آرایه تضاد در فعل‌های یافتن و گم‌شدن که بیانگرِ تناقضِ عرفانی است.

چون تو خود جویی مر او را کی توانی یافتن تا نبازی هر چه داری مال و ملک و جسم و جان

تا زمانی که خودت با تکیه بر خود به دنبالِ او می‌گردی، او را نخواهی یافت؛ مگر آن‌که همه چیز، از دارایی و مقام و جسم و جان را در این راه ببازی و فدا کنی.

نکته ادبی: عبارت «مال و ملک و جسم و جان» به معنایِ دست شستن از تمامیِ تعلقاتِ مادی و معنوی است.

آنگهی چون نفی خود دیدی و گشتی بی ثبات گه فنا و گه بقا و گه یقین و گه گمان

زمانی که به نفیِ خویشتن رسیدی و ثباتِ کاذبِ وجودت فرو ریخت، مدام در نوسان هستی: گاه در مقامِ فنا و گاه بقا، گاه در یقین و گاه در شک.

نکته ادبی: فنا و بقا از اصطلاحاتِ کلیدیِ تصوف هستند؛ فنا به معنایِ زوالِ صفاتِ بشری و بقا به معنایِ حیات در صفاتِ الهی است.

گه تحرک گه سکون و گاه قرب و گاه بعد گاه گویا گه خموشی گه نشستی گه روان

عارف در مسیرِ شهود، پیوسته در دگرگونی است: گاه در تکاپویِ سلوک و گاه در سکونِ مشاهده، گاه احساسِ قرب دارد و گاه دوری، گاه سخن می‌گوید و گاه در سکوت است.

نکته ادبی: استفاده از تقابل‌های دوتایی برای نشان دادن احوالِ متغیرِ سالک.

گه سرور و گه غرور و گه حیات و گه ممات گه نهان و گه عیان و گه بیان و گه بنان

احوالِ عارف پیوسته در تضاد است: میانِ سرور و غرور، حیات و ممات، پنهانی و آشکاری، و بیانِ کلامی یا کتابت؛ این نشان از بی‌‌قراریِ جان در مواجهه با حقیقت دارد.

نکته ادبی: بنان در لغت به معنای انگشتان و اینجا کنایه از نوشتن و ثبت کردن است.

حیرت اندر حیرتست و آگهی در آگهی عاجزی در عاجزی و اندهان در اندهان

این راه، سرگشتگی‌ای در پیِ سرگشتگی است؛ آگاهی در عینِ ندانستن است؛ عجز و ناتوانی در برابرِ جلالِ حق، و غمی عمیق در عمقِ جان.

نکته ادبی: تکرار واژه‌ها (حیرت، آگهی، عاجزی) برای تأکید بر شدت و کثرتِ احوالِ روحی.

هر که ما را دوست دارد عاجز و حیران بود شرط ما اینست اندر دوستی دوستان

نشانه‌یِ دوستیِ راستینِ ما (خداوند/معشوق) این است که عاشق همواره در برابرِ جلالِ او، ناتوان و حیرت‌زده باشد؛ این شرطِ اصلیِ همراهی با ماست.

نکته ادبی: حیرت در اینجا به معنایِ سرگشتگیِ مثبت و ناشی از بزرگیِ خداوند است، نه جهل.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) حرکت و سکون، قرب و بعد، حیات و ممات

شاعر با کنار هم قرار دادنِ متضادها، احوالِ متغیر و پرشتابِ سالک در مسیرِ حق را به تصویر کشیده است.

پارادوکس (تناقض) گمشده گمکرده را هرگز کجا بیند عیان

بیانِ این نکته که ابزارِ شناخت (خودِ فرد) در راهِ رسیدن به حق باید از بین برود تا حقیقت دیده شود.

تکرار گاه... گاه... / حیرت اندر حیرت

برای القایِ حسِ نوسانِ روحی و شدتِ حیرتِ سالک در وادیِ عشق.