دیوان اشعار - غزلیات

سنایی

غزل شمارهٔ ۲۸۵

سنایی
خیز تا دامن ز چرخ هفتمین برتر کشیم هفت کشور را به دور ساغری اندر کشیم
هفت گردون مختصر باشد به پیش مرد عشق شاید ار دامن ز کون مختصر برتر کشیم
نفس ما خصمی عظیم اندر نهاد راه ماست غزو اکبر باشد ار در روی او خنجر کشیم
پای ما در دام عشق خوبرویان بسته شد زین قبل درد و بلای عاشقی بر سر کشیم
قصر قیصروان کسری گر نباشد گو مباش ما به مردی حلقه در گوش دو صد قیصر کشیم
گر نشیند گرد کوی دوست بر رخسار ما خط عزل از جان و دل بر مشک و بر عنبر کشیم
این همه تر دامنان را خشک بادا دست و پا خیز تا خط فنا گرد سنایی برکشیم
در کلاه او اگر پشمی ست آتش در زنیم عقل و هوش خویشتن یک دم به مستی در کشیم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده با نگاهی عرفانی و عمیق، بر گذر از مرزهای مادی و پیوند با حقیقت مطلق تأکید دارد. شاعر در این فضای کلامی، هستیِ مادی و جهانِ هفت‌اقلیم را بسیار کوچک‌تر از آن می‌بیند که همتِ عاشق را به خود مشغول کند و انسان را به برتری جستن از آسمان‌ها و رهیدن از بندهای ظاهری دعوت می‌کند.

درونمایه اصلی این کلام، نبرد با نفس امّاره یا همان «جهاد اکبر» است. شاعر با لحنی صریح و قاطع، تعلقات دنیوی، ریاکاری‌های صوری و ارزش‌های مادی نظیر قدرت و ثروت را به هیچ می‌انگارد و در پی رسیدن به مقام فنا و مستیِ حاصل از عشقِ الهی است؛ جایی که حتی گرد و غبارِ راهِ دوست، از هر گوهری گران‌بهاتر است.

معنای روان

خیز تا دامن ز چرخ هفتمین برتر کشیم هفت کشور را به دور ساغری اندر کشیم

برخیز تا از هفت آسمان هم فراتر رویم و چنان بلندپروازی کنیم که تمام هفت کشور دنیا در برابر همت ما، همچون جام شرابی ناچیز و آماده مصرف باشد.

نکته ادبی: هفت کشور در ادب کهن به معنای هفت اقلیم یا تمام جهان شناخته‌شده است.

هفت گردون مختصر باشد به پیش مرد عشق شاید ار دامن ز کون مختصر برتر کشیم

برای مردی که به حقیقتِ عشق رسیده، تمام هفت آسمان و چرخش روزگار، کوچک و ناچیز است؛ بنابراین شایسته است که دامن همت خود را از این هستیِ محدود نیز بالاتر کشیم و به سوی بی‌نهایت پرواز کنیم.

نکته ادبی: کون به معنای هستی و عالم آفرینش است.

نفس ما خصمی عظیم اندر نهاد راه ماست غزو اکبر باشد ار در روی او خنجر کشیم

هوای نفس در وجود ما، دشمنی بسیار بزرگ است که سد راه کمال ما شده؛ اگر بتوانیم در برابر آن خنجر بکشیم و آن را از پای درآوریم، در واقع همان جهاد بزرگ (غزو اکبر) را به انجام رسانده‌ایم.

نکته ادبی: غزو اکبر اشاره به حدیث نبوی است که جهاد با نفس را جهاد اکبر نامیده است.

پای ما در دام عشق خوبرویان بسته شد زین قبل درد و بلای عاشقی بر سر کشیم

گام‌های ما در بندِ عشقِ زیبارویان (استعاره از مظاهر جمال حق) گرفتار شده و به همین دلیل است که تمام دردها و رنج‌های عاشقی را با جان و دل پذیرا هستیم.

نکته ادبی: دام استعاره از تعلقات و گرفتاری‌های دنیوی است.

قصر قیصروان کسری گر نباشد گو مباش ما به مردی حلقه در گوش دو صد قیصر کشیم

اگر قصر و دستگاه پادشاهان بزرگی چون قیصر و کسری را نداشته باشیم، هیچ اهمیتی ندارد؛ چرا که ما با تکیه بر مردانگی و همت خود، چنان مقام معنوی داریم که شاهان عالم باید در حلقه ما حضور یابند.

نکته ادبی: قیصر و کسری نماد قدرت و ثروتِ مادیِ دیرینه هستند.

گر نشیند گرد کوی دوست بر رخسار ما خط عزل از جان و دل بر مشک و بر عنبر کشیم

اگر گرد و غبار راهِ دوست بر چهره ما بنشیند، آن را از هر عطر و بویی خوش‌تر می‌دانیم و با افتخار، حکمِ بی‌اعتباری و عزلِ مشک و عنبر را از صفحه دل خود صادر می‌کنیم.

نکته ادبی: مشک و عنبر نماد تجملات و خوش‌بوکننده‌های دنیوی هستند.

این همه تر دامنان را خشک بادا دست و پا خیز تا خط فنا گرد سنایی برکشیم

دست و پای تمام کسانی که آلوده‌دامن (گناه‌آلود و ریاکار) هستند، خشک و ناتوان باد؛ برخیز تا این همه کثرت و تعلقات را به دور سنایی از میان برداریم و به وادی فنا گام بگذاریم.

نکته ادبی: تردامن کنایه از گناهکاران و کسانی است که به ناپاکی آلوده‌اند.

در کلاه او اگر پشمی ست آتش در زنیم عقل و هوش خویشتن یک دم به مستی در کشیم

اگر در کلاه صوفیان ریاکار نشانه‌ای از پشم و زهد ظاهری وجود دارد، آن را به آتش می‌کشیم و عقل و هوشِ مصلحت‌اندیش خود را برای لحظه‌ای هم که شده، در مستیِ بی‌آلایشِ عشق غرق می‌کنیم.

نکته ادبی: کلاه در گذشته نماد اعتبار، منصب و ظواهرِ طبقاتیِ صوفیان بوده است.

آرایه‌های ادبی

اغراق دامن ز چرخ هفتمین برتر کشیم

شاعر بلندپروازیِ سالک را با گذر از هفت آسمان به تصویر کشیده است.

تلمیح غزو اکبر

اشاره به حدیثی از پیامبر اسلام که مبارزه با نفس را جنگی بزرگ‌تر از جنگ‌های میدانی دانسته است.

کنایه تر دامنان

کنایه‌ای از افراد گناهکار و آلوده به معصیت و ریا.

تناقض (پارادوکس) هفت گردون مختصر باشد

بزرگ نشان دادنِ روح عاشق در برابرِ عظمتِ فیزیکیِ جهان که آن را کوچک و ناچیز می‌شمارد.