دیوان اشعار - غزلیات

سنایی

غزل شمارهٔ ۲۶۵

سنایی
بی تو ای آرام جانم زندگانی چون کنم چون تو پیش من نباشی شادمانی چون کنم
هر زمان گویند دل در مهر دیگر یار بند پادشاهی کرده باشم پاسبانی چون کنم
داشتی در بر مرا اکنون همان بر در زدی چون ز من سیر آمدی رفتم گرانی چون کنم
گر بخوانی ور برانی بر منت فرمان رواست گر بخوانی بنده باشم ور برانی چون کنم
هر شبی گویم که خون خود بریزم در فراق باز گویم این جهان و آن جهانی چون کنم
بودم اندر وصل تو صاحبقران روزگار چون فراق آمد کنون صاحبقرانی چون کنم
هست آب زندگانی در لب شیرین تو بی لب شیرین تو من زندگانی چون کنم
ساختم با عاشقان تا سوختم در عاشقی پس کنون بی روی خوبت کامرانی چون کنم
هم قضای آسمانی از تو در هجرم فکند دلبرا من دفع حکم آسمانی چون کنم
بر جهان وصل باری بنده را منشور ده تات بنمایم که من فرمان روانی چون کنم
من چو موسی مانده ام اندر غم دیدار تو هیچ دانی تا علاج لن ترانی چون کنم
نیستم خضر پیمبر هست این مفخر مرا چاره و درمان آب زندگانی چون کنم
مر مرا گویی که پیران را نزیبد عاشقی پیر گشتیم در هوای تو جوانی چون کنم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، نجوایی صادقانه و عمیق از عاشقی است که در بندِ عشقِ معشوق گرفتار آمده و تمامی هستی خود را در گروِ نگاه و توجه او می‌بیند. شاعر در فضایی آکنده از غمِ فراق و حیرت، عجزِ خود را در برابرِ سرنوشت و فرمانِ معشوق به تصویر می‌کشد و نشان می‌دهد که بدون حضور محبوب، زندگی معنا و طراوت خود را از دست داده است.

درونمایه اصلی این ابیات، تضاد میان امید به وصل و دردِ هجران است که با بهره‌گیری از مضامین اساطیری و قرآنی (مانند ماجرای حضرت موسی و خضر) به اوج می‌رسد. شاعر با استیصالِ تمام، ضمنِ پذیرشِ حاکمیتِ مطلق معشوق بر سرنوشتِ خود، در جستجوی راهی برای بازگشت به روزگارِ خوشِ وصال است و با زبانی ساده و در عین حال فاخر، استیصالِ انسانی را در برابرِ قدرتِ عشق و قضا و قدر بیان می‌کند.

معنای روان

بی تو ای آرام جانم زندگانی چون کنم چون تو پیش من نباشی شادمانی چون کنم

ای مایه آرامش جان من، در نبودِ تو چگونه می‌توانم به زندگی ادامه دهم؟ وقتی تو در کنارم نیستی، شادی و نشاط برای من چه معنایی دارد؟

نکته ادبی: آرامِ جان: کنایه از معشوق که مایه سکون و آرامش روح است.

هر زمان گویند دل در مهر دیگر یار بند پادشاهی کرده باشم پاسبانی چون کنم

مرا مدام تشویق می‌کنند که دل به یاری دیگر ببندم؛ اما من که در قلمروِ عشقِ تو پادشاهی کرده‌ام، چگونه می‌توانم از عشقِ دیگری پاسداری کنم؟

نکته ادبی: پاسبانی در اینجا به معنای وفاداری و مراقبت از حریم عشق است.

داشتی در بر مرا اکنون همان بر در زدی چون ز من سیر آمدی رفتم گرانی چون کنم

پیش‌تر مرا در آغوش می‌گرفتی و اکنون همان در را به رویم بسته‌ای. حالا که از من دل‌سیر شده‌ای، من با این بارِ سنگینِ دوری چه کنم؟

نکته ادبی: در بر داشتن کنایه از توجه و وصال است و بر در زدن کنایه از طرد شدن.

گر بخوانی ور برانی بر منت فرمان رواست گر بخوانی بنده باشم ور برانی چون کنم

چه مرا به سوی خود بخوانی و چه از درگاهت برانی، تو فرمان‌روای منی. اگر بخوانی بنده و فرمان‌بردارم، و اگر برانی، چاره‌ای جز تسلیم ندارم.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده تسلیم مطلق عاشق در برابر معشوق است.

هر شبی گویم که خون خود بریزم در فراق باز گویم این جهان و آن جهانی چون کنم

هر شب با خود می‌گویم در این دوری، خونِ خود را می‌ریزم (خودکشی می‌کنم)، اما دوباره می‌گویم اگر نباشم، تکلیفِ این جهان و آن جهانم بدون تو چه می‌شود؟

نکته ادبی: اشاره به دلبستگی شدید که حتی مرگ را هم بی معشوق ناممکن می‌سازد.

بودم اندر وصل تو صاحبقران روزگار چون فراق آمد کنون صاحبقرانی چون کنم

در زمانِ وصال تو، صاحب‌اختیار و خوشبخت‌ترینِ روزگار بودم؛ اکنون که جدایی پیش آمده، چگونه می‌توانم بدون آن شکوه و اقبال زندگی کنم؟

نکته ادبی: صاحبقران: لقبی برای پادشاهان مقتدر و در اینجا نماد اوج خوشبختی و قدرتِ روحی.

هست آب زندگانی در لب شیرین تو بی لب شیرین تو من زندگانی چون کنم

آبِ حیات در لبِ شیرینِ تو نهفته است. حالا که از آن لبِ شیرین محرومم، چگونه می‌توانم زنده بمانم؟

نکته ادبی: لب شیرین: اشاره به ویژگی‌های جمال‌شناختی معشوق و استعاره از سرچشمه حیات.

ساختم با عاشقان تا سوختم در عاشقی پس کنون بی روی خوبت کامرانی چون کنم

با عاشقان همراهی کردم تا در نهایت در آتشِ عشق سوختم. اکنون که روی زیبای تو نیست، چگونه می‌توانم از زندگی لذت ببرم؟

نکته ادبی: سوختن در عاشقی: کنایه از فنا و نابودیِ منیت در مسیر عشق.

هم قضای آسمانی از تو در هجرم فکند دلبرا من دفع حکم آسمانی چون کنم

این قضا و قدر آسمانی بود که مرا در هجرِ تو گرفتار کرد؛ ای دلبرا، من چگونه می‌توانم با حکمِ آسمانی مقابله کنم؟

نکته ادبی: قضای آسمانی: اشاره به سرنوشت محتوم و تقدیر الهی.

بر جهان وصل باری بنده را منشور ده تات بنمایم که من فرمان روانی چون کنم

ای معشوق، حکمی برای وصالِ دوباره به این بنده بده تا به تو نشان دهم که چگونه می‌توانم با اقتدار عشق را مدیریت کنم.

نکته ادبی: منشور: فرمان کتبی پادشاه؛ در اینجا استعاره از اجازه وصل.

من چو موسی مانده ام اندر غم دیدار تو هیچ دانی تا علاج لن ترانی چون کنم

من همچون حضرت موسی در حسرتِ دیدارِ تو مانده‌ام. آیا می‌دانی چگونه می‌توانم بر دردِ «لن ترانی» (تو هرگز مرا نخواهی دید) چاره‌ای بیابم؟

نکته ادبی: اشاره به آیه ۱۴۳ سوره اعراف (لن ترانی) که خداوند به موسی فرمود.

نیستم خضر پیمبر هست این مفخر مرا چاره و درمان آب زندگانی چون کنم

من خضرِ پیامبر نیستم و این برای من یک افتخار است؛ چون اگر خضر بودم، چاره‌ای برای یافتن آبِ زندگانی داشتم، اما حالا چاره‌ای ندارم.

نکته ادبی: اشاره به اسطوره خضر که آب حیات را یافت و جاودانه شد.

مر مرا گویی که پیران را نزیبد عاشقی پیر گشتیم در هوای تو جوانی چون کنم

به من می‌گویی که عاشقی زیبنده پیران نیست؛ اما من در هوای عشقِ تو پیر شدم، حالا چگونه می‌توانم دوباره جوان شوم؟

نکته ادبی: پیر گشتن در هوای تو: کنایه از گذشت عمر در مسیر عشق و وفاداری دیرینه.

آرایه‌های ادبی

تلمیح موسی، لن ترانی، خضر، آب زندگانی

اشاره به داستان‌های مذهبی و اساطیری جهت عمق بخشیدن به مفهومِ دردِ فراق و ناتوانی در رسیدن به مطلوب.

استعاره آب زندگانی

لبِ معشوق به عنوان سرچشمه حیات‌بخش و عامل بقای عاشق تشبیه شده است.

تضاد وصال و فراق / بخوانی و برانی

تقابل میان دو وضعیتِ متضاد برای نشان دادن تلاطم روحی شاعر.

استفهام انکاری چگونه کنم؟

تکرارِ سوال با مضمون «چگونه کنم» برای نشان دادن عجز و ناتوانی عاشق و تأکید بر بن‌بست‌های روحی.