دیوان اشعار - غزلیات

سنایی

غزل شمارهٔ ۲۴۸

سنایی
روا داری که بی روی تو باشم ز غم باریک چون موی تو باشم
همه روز و همه شب معتکف وار نشسته بر سر کوی تو باشم
به جوی تو همه آبی روانست سزد گر من هواجوی تو باشم
اگر چشمم ز رویت باز ماند به جان جویندهٔ روی تو باشم
اگر زلفین چوگان کرد خواهی مرا بپذیر تا گوی تو باشم
به باغ صحبتت دلشاد و خرم زمانی بر لب جوی تو باشم
نگارینا تو با چشم غزالی رها کن تا غزل گوی تو باشم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعات، تصویری از عشقِ محض و تسلیمِ کاملِ عاشق در برابر معشوق را ترسیم می‌کنند. شاعر با استفاده از مضامینِ تغزلی و ادبی، حالاتِ گوناگونِ دلتنگی، انتظار و آرزویِ وصال را به تصویر کشیده است. فضایِ حاکم بر اشعار، فضایی رمانتیک و در عین حال مملو از فروتنیِ عاشق است که هستیِ خود را در پرتوِ حضورِ معشوق معنا می‌کند.

مضمونِ محوریِ این ابیات، پیوندِ ناگسستنیِ عاشق با کویِ معشوق و تمنایِ دیدارِ اوست. شاعر با بهره‌گیری از نمادهایِ کلاسیکِ ادبیاتِ فارسی نظیرِ چوگان و گوی، جویِ آب، و چشمِ غزالی، پیوندی عمیق میانِ طبیعت و احساساتِ درونی ایجاد کرده و خود را نه تنها عاشق، بلکه در جایگاهِ ستایش‌گرِ دائمیِ زیبایی‌هایِ معشوق قرار می‌دهد.

معنای روان

روا داری که بی روی تو باشم ز غم باریک چون موی تو باشم

آیا روا می‌داری که از دیدارِ چهره‌ات محروم باشم و از شدت اندوهِ دوری تو، همچون تارِ مویی باریک و نزار شوم؟

نکته ادبی: تشبیه باریک شدن از غم به مو، نشان‌دهنده‌ی اوجِ ناتوانی و ضعف عاشق است.

همه روز و همه شب معتکف وار نشسته بر سر کوی تو باشم

در تمام طول شبانه‌روز، همچون کسی که معتکف است و از دنیا دست شسته، به امید دیدارت بر آستانه‌ی کوی تو نشسته‌ام.

نکته ادبی: معتکف‌وار تشبیهی است به حالِ پارسایان که برای عبادت خود را در جایی محبوس می‌کنند؛ عاشق نیز برای معشوق چنین می‌کند.

به جوی تو همه آبی روانست سزد گر من هواجوی تو باشم

همان‌طور که در جوی آبِ تو، زلالی و طراوت جاری است، شایسته است که من نیز پیوسته در پیِ هوایِ تو و خواستارِ محبت تو باشم.

نکته ادبی: هواجوی ایهام دارد؛ هم به معنایِ کسی که در پیِ هوایِ (هوس و آرزو) کسی است و هم به معنایِ کسی که در هوایِ کسی گام برمی‌دارد.

اگر چشمم ز رویت باز ماند به جان جویندهٔ روی تو باشم

اگر چشمانم از دیدنِ رخسارِ تو محروم بماند و تو را نبینم، با تمام وجود و با جان و دل، به جستجوی چهره‌ات خواهم پرداخت.

نکته ادبی: استفاده از جان در برابر چشم نشان از گذشتن از سر و جان در مسیرِ طلبِ معشوق دارد.

اگر زلفین چوگان کرد خواهی مرا بپذیر تا گوی تو باشم

اگر قصد داری زلف‌هایِ خود را مانند چوبِ چوگان در برابرِ من قرار دهی، مرا بپذیر تا مانند گوی در میدانِ عشقِ تو بغلتم.

نکته ادبی: استعاره‌ی چوگان و گوی از دیرباز در ادبیات فارسی نمادِ تسلیمِ عاشق در برابرِ اراده‌ی معشوق است.

به باغ صحبتت دلشاد و خرم زمانی بر لب جوی تو باشم

در بوستانِ هم‌نشینی و مصاحبت با تو، چنان خشنود و سرخوشم که دوست دارم ساعاتی را در کنارِ جویِ آبِ این باغ (در کنارِ تو) بگذرانم.

نکته ادبی: باغِ صحبت اضافه استعاری است؛ هم‌نشینی به باغی تشبیه شده که دل‌انگیز است.

نگارینا تو با چشم غزالی رها کن تا غزل گوی تو باشم

ای نگارِ زیبا که چشمانی چون غزال (آهو) داری، دست از سرِ من برندار تا بگذارم که پیوسته در وصفِ تو غزل بسرایم.

نکته ادبی: چشمِ غزالی کنایه از زیبایی و معصومیتِ چشمانِ معشوق است و غزل‌گوی نقشِ اصلی شاعر را تبیین می‌کند.

آرایه‌های ادبی

تشبیه باریک چون مو

تشبیه حال عاشق به موی برای نشان دادن ضعف و زاری.

تشبیه معتکف‌وار

تشبیه نشستن بر درگاه معشوق به عمل اعتکاف پارسایان.

استعاره باغِ صحبت

تشبیه صحبت و هم‌نشینی به باغی پر از صفا و خرمی.

ایهام هواجوی

به معنای آرزومند بودن و همچنین در پیِ هوایِ (هواخواهیِ) کسی بودن.

استعاره چوگان و گوی

نمادِ تسلیمِ عاشق و در دستِ معشوق بودن (بازیچه شدن).

کنایه چشمِ غزالی

کنایه از زیبایی و گیرایی چشمانِ معشوق.