دیوان اشعار - غزلیات

سنایی

غزل شمارهٔ ۲۴۶

سنایی
چو آمد روی بر رویم که باشم من که من باشم که آنگه خوش بود با من که من بی خویشتن باشم
من آنگه خود کسی باشم که در میدان حکم او نه دل باشم نه جان باشم نه سر باشم نه تن باشم
چه جای سرکشی باشد ز حکم او که در رویش چو شمع آنگاه خوش باشم که در گردن زدن باشم
چو او با من سخن گوید چو یوسف وقت لا باشد چو من با او سخن گویم چو موسی گاه لن باشم
سخن پیدا و پنهان ست و او آن دوستر دارد که چون با من سخن گوید من آنجا چون وثن باشم
چو بیخود بر برش باشم ز وصف اندر کنف باشم چو با خود بر درش باشم ز هجر اندر کفن باشم
مرا در عالم عشقش مپرس از شیب و از بالا مهم تا در فلک باشم گلم تا در چمن باشم
مرا گر پایه ای بینی بدان کان پایه او باشد بر او گر سایه ای بینی بدان کان سایه من باشم
سنایی خوانم آن ساعت که فانی گشتم از سنت سنایی آنگهی باشم که در بند سنن باشم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل از سنایی، تصویرگرِ عمیق‌ترین مراحلِ عرفانی یعنی 'فنایِ خودیت' و تسلیمِ محض در برابر اراده‌ی الهی است. شاعر با زبانی صریح و استعاری، بیان می‌کند که هستیِ عاشق، تنها در سایه‌ی نیستی و محو شدن در وجودِ معشوق معنا می‌یابد.

درونمایه‌ی اصلیِ این ابیات، گذر از مرزهایِ خودبینی و رسیدن به آگاهیِ متعالی است؛ جایی که عاشق دیگر برای خود، دل، جان یا جسمی قائل نیست و با پذیرشِ این بی‌هویتی، به کمالِ وصال دست می‌یابد.

معنای روان

چو آمد روی بر رویم که باشم من که من باشم که آنگه خوش بود با من که من بی خویشتن باشم

زمانی که معشوق با چهره‌ی خود به من روی می‌آورد، از خود می‌پرسم که من کیستم؟ من تنها زمانی به سعادتِ واقعی و کمال دست می‌یابم که از بندِ 'خویشتن' رها شوم و خود را در او فراموش کنم.

نکته ادبی: واژه 'بی‌خویشتن' در متون عرفانی به معنای سلبِ اراده و رهایی از انانیت و خودپرستی است.

من آنگه خود کسی باشم که در میدان حکم او نه دل باشم نه جان باشم نه سر باشم نه تن باشم

من تنها در آن هنگام در میدانِ حکم و اراده‌ی او، به معنای واقعیِ کلمه صاحبِ وجود و مقام می‌شوم که هیچ تعلقِ قلبی، روحی، جسمی و فکری به خود نداشته باشم و سراپا در تسلیم باشم.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده‌ی نفیِ صفات بشری برای رسیدن به مقامِ فناست که از مفاهیمِ کلیدی عرفان خراسانی است.

چه جای سرکشی باشد ز حکم او که در رویش چو شمع آنگاه خوش باشم که در گردن زدن باشم

در برابر فرمانِ او، سرکشی و چون و چرا معنا ندارد؛ همان‌طور که شمع، زیبایی و حقیقتِ وجودش تنها در لحظه‌ی سوختن و ذوب شدن آشکار می‌شود، من نیز تنها در لحظه‌ی از میان رفتنِ خویش و تسلیمِ محض، به کمال می‌رسم.

نکته ادبی: تشبیه به شمع، نمادی کلاسیک از فنا و ایثارِ عاشق در برابر معشوق است.

چو او با من سخن گوید چو یوسف وقت لا باشد چو من با او سخن گویم چو موسی گاه لن باشم

هنگامی که او با من سخن می‌گوید، کلامش همچون زیباییِ یوسف، سراسر جمال و لطف است و وقتی من با او سخن می‌گویم (و تقاضای دیدار می‌کنم)، همچون موسی، طالبِ مشاهده‌ام که حتی پاسخِ 'هرگز نخواهی دید' (لن) را برای شنیدنِ صدایِ او، غنیمت می‌دانم.

نکته ادبی: تلمیح به داستان موسی و شنیدن پاسخِ 'لن ترانی' (هرگز مرا نخواهی دید) در کوه طور.

سخن پیدا و پنهان ست و او آن دوستر دارد که چون با من سخن گوید من آنجا چون وثن باشم

حقیقت، هم آشکار و هم پنهان است، اما او آن بنده‌ای را بیشتر دوست دارد که در مقامِ عبودیت و تسلیم، همچون بتی بی‌جان، ساکت، بی‌ادعا و بی‌حرکت در پیشگاهِ او ایستاده است.

نکته ادبی: واژه 'وثن' به معنای بت است و در اینجا استعاره از سکوت و تسلیمِ مطلقِ عاشق است.

چو بیخود بر برش باشم ز وصف اندر کنف باشم چو با خود بر درش باشم ز هجر اندر کفن باشم

هنگامی که در اوجِ بی‌خودی و غرق در معشوق هستم، فراتر از محدودیت‌هایِ توصیف و مکان هستم؛ اما وقتی با هوشیاری و دوری از او بر درِ خانه‌اش می‌ایستم، گویی در کفنِ فراق و دوری محبوسم.

نکته ادبی: تقابل میانِ 'کنف' (پناه/حفاظ) و 'کفن' (نماد مرگ و جدایی) در یک وزنِ لفظی زیبا برای بیانِ حالِ خوشِ وصال و حالِ بدِ هجران.

مرا در عالم عشقش مپرس از شیب و از بالا مهم تا در فلک باشم گلم تا در چمن باشم

در طریقتِ عشقِ او، از پستی و بلندی یا جایگاهِ فیزیکی سخن مگو؛ چرا که به برکتِ حضورِ او، من هم‌زمان هم در اوجِ آسمان‌ها سیر می‌کنم و هم در نهایتِ تواضع، خاکی در چمنِ وجودِ او هستم.

نکته ادبی: اشاره به وحدتِ وجود؛ یعنی عارف با اتصال به حق، در همه مراتب هستی حضور دارد.

مرا گر پایه ای بینی بدان کان پایه او باشد بر او گر سایه ای بینی بدان کان سایه من باشم

اگر در من بزرگی، اعتبار یا مقامی می‌بینی، بدان که آن پایه و مقام متعلق به اوست و اگر سایه‌ای از هستیِ من می‌بینی، آن سایه، تبلورِ وجودِ او بر سرِ من است.

نکته ادبی: توضیحِ نسبتِ وجودِ عاشق به معشوق در قالبِ نور و سایه.

سنایی خوانم آن ساعت که فانی گشتم از سنت سنایی آنگهی باشم که در بند سنن باشم

من زمانی 'سنایی' (شاعر) هستم که از قالبِ سنت‌ها و ظواهرِ دینی فراتر رفته‌ام؛ در واقع، هویتِ واقعیِ من در لحظه‌ای رقم می‌خورد که از قیدِ سنت‌های خشکِ ظاهری رها می‌شوم و به فنایِ کامل می‌رسم.

نکته ادبی: ایهام در واژه 'سنن'؛ هم به معنای سنت‌ها و آیین‌های دینی و هم ریشه‌سازیِ لفظی با نامِ شاعر (سنایی) برای تأکید بر گذار از نام به حقیقت.

آرایه‌های ادبی

تلمیح یوسف / موسی / لن

اشاره به داستان‌های قرآنیِ یوسف (به عنوان نمادِ زیبایی) و موسی (به عنوان نمادِ طلبِ دیدار و شنیدنِ پاسخِ الهی).

متناقض‌نما (پارادوکس) خوش بودن در گردن زدن

هم‌نشینیِ لذت و نیستی که بیانگرِ کمالِ عرفانی در فناست.

واج‌آرایی و جناس کنف / کفن

استفاده از نزدیکیِ صوتیِ این دو کلمه برای تصویرسازیِ دو حالِ متضادِ وصال و فراق.

استعاره شمع

نمادِ عاشق که در راهِ معشوق می‌سوزد و وجودش را فدا می‌کند.