دیوان اشعار - غزلیات

سنایی

غزل شمارهٔ ۲۲۵

سنایی
بستهٔ یار قلندر مانده ام زان دو چشمش مست و کافر مانده ام
تا همه رویست یارم همچو گل من همه دیده چو عبهر مانده ام
بر دم مار آمدم ناگاه پای زان چو کژدم دست بر سر مانده ام
در هوای عشق و بند زلف او هم معطل هم معطر مانده ام
بر امید آن دوتا مشکین رسن پای تا سر همچو چنبر مانده ام
چنگ در زنجیر زلفینش زدم لاجرم چون حلقه بر در مانده ام
دورم از تو تا به روزی چشم و دل در میان آب و آذر مانده ام
از خیال او و اشک خود مقیم دیده در خورشید و اختر مانده ام
هم ز چشمت وز دلت کز چشم و دل اندر آبان و در آذر مانده ام
دخل و خرج روز شب را در میان در سیه رویی چو دفتر مانده ام
افسری ننهاد ز آتش بر سرم تا چنین نی خشک و نی تر مانده ام
سالها شد تا از آن آتش چو شمع مرده فرق و زنده افسر مانده ام
مفلس و مخلص منم زیرا مرا دل نماند و من ز دلبر مانده ام
عیسی اندر آسمان خر با زمین من نه با عیسی نه با خر مانده ام
بی منست او تا سنایی با منست با سنایی زین قبل درمانده ام

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، ترسیم‌گر احوالِ آشفته و حیرانیِ سالکی است که در راه عشق، میان دوگانه‌های متضاد گرفتار آمده است. شاعر با بهره‌گیری از نمادهای طبیعت و اشیاء، گستره‌ای از رنج و امید را به تصویر می‌کشد که در آن، عاشق از یک‌سو به بند زلفِ یار گرفتار است و از سوی دیگر، در جستجوی وصال، میان آب و آتشِ هجران و اشتیاق دست‌ و پا می‌زند.

بن‌مایه اصلی شعر، بیانِ حسِ 'ماندگی' و تعلیق است؛ حالتی که در آن، سالک نه به کمالِ روحانیِ عیسی‌وار دست یافته و نه در تعلقاتِ حیوانیِ خاکی باقی مانده است. این سرگردانی در تمامی ابیات، همچون ریسمانی، پیونددهنده تجربه‌های متناقضِ عاشق است.

معنای روان

بستهٔ یار قلندر مانده ام زان دو چشمش مست و کافر مانده ام

من اسیرِ منشِ بی‌قید و آزادِ آن یارِ قلندر هستم؛ و از سحرِ آن دو چشمی که هم مستِ خمارند و هم بر بی‌دینیِ خود اصرار دارند، سرگشته و حیران مانده‌ام.

نکته ادبی: واژه 'قلندر' در ادبیات عرفانی به عارفانی اشاره دارد که به آداب و رسومِ ظاهریِ زاهدان بی‌توجه‌اند و روشی رندانه دارند.

تا همه رویست یارم همچو گل من همه دیده چو عبهر مانده ام

از آنجا که یارِ من به زیبایی گل است، من هم سراپا چشم شده‌ام تا همچون گلِ عبهر (نرگس) محوِ تماشای او باشم.

نکته ادبی: 'عبهر' گلی است شبیه به نرگس که میان آن زرد و اطرافش سفید است و نمادِ چشمِ پر از نگاه است.

بر دم مار آمدم ناگاه پای زان چو کژدم دست بر سر مانده ام

ناگهان و بی‌خبر پایم را بر دمِ مار نهادم؛ از ترسِ نیشِ آن، مانند کژدم (عقرب) که دمِ خود را بر سر می‌آورد، دست بر سر نهاده و نگران مانده‌ام.

نکته ادبی: تشبیه حالتِ سراسیمگی و ترسِ عاشق به حرکتِ عقرب، تصویرسازیِ دقیقی از اضطرابِ وجودی است.

در هوای عشق و بند زلف او هم معطل هم معطر مانده ام

در کشاکشِ هوای عشق و بندِ زلفِ او، وضعیتی متناقض دارم؛ هم از کارِ دنیا بازمانده‌ام (معطل) و هم از بوی خوشِ آن زلف، معطر گشته‌ام.

نکته ادبی: ایهامِ هنرمندانه میان دو واژه 'معطل' و 'معطر' که تضادِ معناییِ زیبایی را رقم زده است.

بر امید آن دوتا مشکین رسن پای تا سر همچو چنبر مانده ام

به امیدِ دست یافتن به آن زلف‌های مشکین که چون رسنی مرا به بند می‌کشند، از سر تا پا همچون کمان (چنبر) خمیده و درهم‌پیچیده شده‌ام.

نکته ادبی: 'مشکین رسن' استعاره از گیسوان بلند و سیاه یار است.

چنگ در زنجیر زلفینش زدم لاجرم چون حلقه بر در مانده ام

دست به زنجیرِ گیسوانش گره زدم، لاجرم همچون حلقه‌ای که بر در می‌کوبند، در آستانهٔ او آویزان و در انتظار مانده‌ام.

نکته ادبی: 'حلقه بر در' استعاره‌ای از آوارگی، انتظار و در آستانه بودنِ عاشق است.

دورم از تو تا به روزی چشم و دل در میان آب و آذر مانده ام

چون از تو دور هستم، مدام در تقابلِ اشکِ چشمانم (آب) و سوزِ درونم (آتش) گرفتار و سرگردانم.

نکته ادبی: تضاد میان 'آب' و 'آذر' (آتش) نمادِ وضعیتِ دوگانهٔ سوختن و ساختنِ عاشق است.

از خیال او و اشک خود مقیم دیده در خورشید و اختر مانده ام

به خاطرِ یادِ او و جاری شدنِ اشک‌هایم، همیشه چشمم به آسمان (خورشید و اختر) دوخته شده و در انتظار مانده‌ام.

نکته ادبی: اشاره به خیره ماندنِ چشم عاشق در جستجوی یار که گویی در آسمان‌هاست.

هم ز چشمت وز دلت کز چشم و دل اندر آبان و در آذر مانده ام

هم به خاطرِ چشمِ تو (که اشک‌آور است) و هم به خاطرِ دلِ تو (که آتش‌افروز است)، من در میانِ ماهِ آبان (نمادِ آب و باران) و آذر (نمادِ آتش) گرفتار شده‌ام.

نکته ادبی: استفاده از نام ماه‌ها برای ایهامِ تناسب میان آب و آتش.

دخل و خرج روز شب را در میان در سیه رویی چو دفتر مانده ام

در کشاکشِ غمِ شب و روز، همچون دفتری که از سیاهکاری پر شده، رو سیاه و شرمسار مانده‌ام.

نکته ادبی: 'دفتر' استعاره از کارنامهٔ اعمال یا زندگی است که در اینجا به سیاهی و اندوه اشاره دارد.

افسری ننهاد ز آتش بر سرم تا چنین نی خشک و نی تر مانده ام

از آتشِ عشقِ او بر سرم تاجِ افتخاری ننهادند، از همین رو نه کاملاً سوخته‌ام (خشک) و نه به طراوتِ وصال رسیده‌ام (تر)، بلکه در حالتی بلاتکلیف مانده‌ام.

نکته ادبی: اشاره به وضعیتِ میان‌مایگی یا حیرتِ مطلق در سلوک.

سالها شد تا از آن آتش چو شمع مرده فرق و زنده افسر مانده ام

سال‌هاست که از آتشِ هجران همچون شمع، فرقِ سرم می‌سوزد و در حالی که جانم مرده، افسر و کلاهم (سر) زنده و در حالِ سوختن است.

نکته ادبی: اشاره به نحوه سوختنِ شمع که از سر است.

مفلس و مخلص منم زیرا مرا دل نماند و من ز دلبر مانده ام

من هم تهیدستم و هم مخلص (پاک‌باخته)، چرا که دلم را از دست داده‌ام و از دلبر نیز دور مانده‌ام.

نکته ادبی: بازی با کلماتِ 'مفلس' و 'مخلص' برای بیانِ بی‌چیزیِ عاشق در عینِ صداقت.

عیسی اندر آسمان خر با زمین من نه با عیسی نه با خر مانده ام

عیسی (روح و تجرد) در آسمان است و خر (نمادِ نفس و مادیت) در زمین؛ من نه به کمالِ عیسی رسیده‌ام و نه در حیوانیتِ خر مانده‌ام، بلکه میان این دو معلقم.

نکته ادبی: این بیت یکی از معروف‌ترین کنایات سنایی است که وضعیتِ بغرنجِ انسانی را میان روح و تن نشان می‌دهد.

بی منست او تا سنایی با منست با سنایی زین قبل درمانده ام

او از من غایب است و من تا زمانی که با 'خود' (سنایی) هستم، از درگاهِ او دور می‌مانم؛ و به همین سبب درمانده‌ام.

نکته ادبی: این بیت بیانگرِ فنایِ عارفانه است؛ تا 'منِ' انسان وجود دارد، وصلِ حقیقی حاصل نمی‌شود.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) آب و آذر

قرار گرفتن دو عنصر متضاد برای نشان دادن آشفتگی درونی عاشق.

تشبیه چون حلقه بر در

مانند شدنِ عاشق به حلقهٔ در برای نشان دادنِ استیصال و بی‌قراری در آستانِ یار.

ایهام معطل و معطر

استفاده از جناسِ ناقص برای نشان دادن دو وضعیتِ متناقضِ عاشق.

نماد عیسی و خر

نمادِ روحِ بلندپرواز و تنِ خاکیِ سرکش.