دیوان اشعار - غزلیات

سنایی

غزل شمارهٔ ۲۱۸

سنایی
در زلف تو دادند نگارا خبر دل معذورم اگر آمده ام بر اثر دل
یا دل بر من باز فرست ای بت مه رو یا راه مرا باز نما تو به بر دل
نی نی که اگر نیست ترا هیچ سر ما ما بی تو نداریم دل خویش و سر دل
چندین سر اندیشه و تیمار که دارد تا گه جگر یار خورد گه جگر دل
بی عشق تو دل را خطری نیست بر ما هر چند که صعب ست نگارا خطر دل
تا دل کم عشق تو در بست به شادی بستیم به جان بر غم عشقت کمر دل
چاک زد جان پدر دست صبا دامن گل خیز تا هر دو خرامیم به پیرامن گل
تیره شد ابر چو زلفین تو بر چهرهٔ رخ تا بیاراست چو روی تو رخ روشن گل
همه شب فاخته تا روز همی گرید زار ز غم گل چو من از عشق تو ای خرمن گل
زان که گل بندهٔ آن روی خوش خرم تست در هوای رخ تو دست من و دامن گل
گل برون کرد سر از شاخ به دل بردن خلق تا بسی جلوه گری کرد هوا بر تن گل
تا گل عارض تو دید فرو ریخت ز شرم با گل عارض تو راست نیاید فن گل

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعات در دو بخشِ مجزا، یکی در وصفِ بی‌قراری‌های عاشقانه و دیگری در ستایشِ زیبایی‌هایِ طبیعت و پیوندِ آن با چهره‌یِ معشوق سروده شده‌اند. بخشِ نخست، حکایتِ عاشقی است که دل و جانش را در گروِ گیسویِ یار می‌بیند و در میانِ بیم و امید، دست به دامانِ معشوق می‌شود تا یا وصالی نصیبش گردد یا دلِ از دست رفته‌اش را باز پس گیرد. شاعر در این بخش، رنجِ عشق را با تمامِ دشواری‌اش می‌پذیرد و آن را برتر از بی‌خیالی می‌داند.

در بخشِ دوم، فضا از دایره‌یِ شخصیِ عشق به آفاقِ طبیعت کشانده می‌شود. شاعر با نگاهی ظریف، زیبایی‌هایِ بهاری و گل‌هایِ شکفته را بهانه‌ای برایِ یادآوریِ زیباییِ بی‌مثالِ معشوق قرار می‌دهد. در اینجا، گل که مظهرِ زیباییِ طبیعی است، در برابرِ رخسارِ یار شرمگین می‌شود و شاعر این تقابلِ زیبا را با آرایه‌هایِ ادبیِ تصویرگرایانه به تصویر می‌کشد تا برتریِ مطلقِ جمالِ معشوق را بر تمامِ مظاهرِ هستی اثبات کند.

معنای روان

در زلف تو دادند نگارا خبر دل معذورم اگر آمده ام بر اثر دل

ای معشوق، خبرِ دلِ بی‌قرارِ من به گیسویِ تو رسیده است؛ پس اگر به دنبالِ دلِ خود راهیِ کوی تو شده‌ام، مرا ببخشای و عذرم را بپذیر.

نکته ادبی: واژه 'نگار' استعاره از معشوق است و 'زلف' نماد دامِ عشق. 'دادن خبرِ دل به زلف' کنایه از اسارتِ دل در بندِ گیسویِ یار است.

یا دل بر من باز فرست ای بت مه رو یا راه مرا باز نما تو به بر دل

ای زیبارویِ ماه‎‌چهره، یا دلِ مرا به من بازگردان و یا راهِ رسیدن به آنجایی که دلِ من اسیرِ توست را به من نشان ده.

نکته ادبی: 'بت' در ادبیاتِ کلاسیک به معنایِ بت‌پرستی نیست، بلکه استعاره از معشوقِ زیبارویی است که چون بت، پرستیدنی است.

نی نی که اگر نیست ترا هیچ سر ما ما بی تو نداریم دل خویش و سر دل

نه، چنین نیست که گمان کنی؛ حتی اگر تو هیچ میلی به ما نداشته باشی، من بدونِ تو نه دل و نه توانِ زندگی برایم باقی نمانده است.

نکته ادبی: تکرارِ 'نی نی' برایِ تأکید بر نفیِ یک پندارِ نادرست به کار رفته است.

چندین سر اندیشه و تیمار که دارد تا گه جگر یار خورد گه جگر دل

چه کسی جز عاشقِ دل‌سوخته، این‌همه فکر و اندوه و رنج را تحمل می‌کند که گاهی از حسرت، جگرِ یار را می‌خورد و گاهی جگرِ خود را؟

نکته ادبی: خوردنِ جگر کنایه از غصه خوردن و رنجِ شدید کشیدن است.

بی عشق تو دل را خطری نیست بر ما هر چند که صعب ست نگارا خطر دل

اگر عشقِ تو نباشد، دل در نظرِ من هیچ ارزشی ندارد، هرچند که خودِ این عشق و دل‌دادگی، خطرات و دشواری‌هایِ عظیمی دارد.

نکته ادبی: خطر در اینجا به معنایِ دشواری و مهلکه است که لازمه‌یِ عشقِ حقیقی دانسته شده است.

تا دل کم عشق تو در بست به شادی بستیم به جان بر غم عشقت کمر دل

از وقتی دلِ من خود را به لذتِ عشقِ تو پیوند زد، ما نیز با جان و دل، کمرِ همت برایِ تحملِ غمِ عشقِ تو بستیم.

نکته ادبی: بستنِ کمر کنایه از عزمِ راسخ داشتن و آمادگی برایِ انجامِ کاری سخت است.

چاک زد جان پدر دست صبا دامن گل خیز تا هر دو خرامیم به پیرامن گل

نسیمِ صبحگاهی، جامه‌یِ گل را به نشانه‌یِ دلبری چاک داده است؛ برخیز تا هر دو با هم به تماشایِ گل و پیرامونِ آن برویم.

نکته ادبی: تشخیصِ صبا به عنوانِ دستی که دامنِ گل را چاک می‌دهد، تصویری از شکوفاییِ گل در بهار است.

تیره شد ابر چو زلفین تو بر چهرهٔ رخ تا بیاراست چو روی تو رخ روشن گل

ابری که بر چهره‌یِ آسمان تیره شده، همچون زلفانِ تو بر صورتِ توست، تا گل بتواند چهره‌یِ روشنِ خود را به زیباییِ رویِ تو بیاراید.

نکته ادبی: تشبیه و تناسب بینِ ابر و زلف و تیره شدنِ آسمان با گل و چهره‌یِ یار.

همه شب فاخته تا روز همی گرید زار ز غم گل چو من از عشق تو ای خرمن گل

فاخته تمامِ شب تا صبح از غمِ گل، زار می‌گرید؛ درست مانندِ من که از عشقِ تو ای کسی که زیبایی‌ات چون خرمنی از گل است، اشک می‌ریزم.

نکته ادبی: خرمنِ گل استعاره از معشوقی است که زیبایی‌اش انبوه و بسیار است.

زان که گل بندهٔ آن روی خوش خرم تست در هوای رخ تو دست من و دامن گل

از آنجا که گل، بنده و فرمان‌بردارِ زیباییِ رویِ خرمِ توست، من نیز در آرزویِ دیدارِ تو به دامنِ گل چنگ می‌زنم.

نکته ادبی: دست به دامنِ گل زدن، نشان‌دهنده‌یِ تلاشی برایِ یافتنِ نشانی از معشوق در طبیعت است.

گل برون کرد سر از شاخ به دل بردن خلق تا بسی جلوه گری کرد هوا بر تن گل

گل برایِ دلبری از مردم سر از شاخ بیرون آورد و در همین حال، نسیم و هوا بر پیکرِ لطیفِ گل جلوه‌گری می‌کردند.

نکته ادبی: در اینجا گل به انسانی تشبیه شده که قصدِ خودنمایی و دل‌ربایی دارد.

تا گل عارض تو دید فرو ریخت ز شرم با گل عارض تو راست نیاید فن گل

همین که گل زیباییِ صورتِ تو را دید، از شرمِ ناتوانیِ خود فرو ریخت؛ چرا که هنرنماییِ گل، هرگز با زیباییِ چهره‌یِ تو برابری نمی‌کند.

نکته ادبی: فرو ریختنِ گل کنایه از پژمردن و خجالت‌زده شدن در برابرِ زیباییِ برترِ معشوق است.

آرایه‌های ادبی

استعاره بت مه رو

تشبیه معشوق به بت (محبوب) و ماه برای توصیف زیبایی خیره‌کننده.

تشخیص (جان‌بخشی) چاک زد جان پدر دست صبا دامن گل

نسبت دادن عملِ چاک زدنِ دامن به باد صبا.

تشبیه تیره شد ابر چو زلفین تو

مانند کردن ابر به زلف معشوق برای بیان تیرگی.

کنایه جگر خوردن

کنایه از تحمل رنج‌های جانکاه و اندوه فراوان.

مراعات نظیر شاخ، گل، صبا

به کار بردن واژگانی که در یک حوزه‌ی معنایی (طبیعت و بهار) قرار دارند.