دیوان اشعار - غزلیات

سنایی

غزل شمارهٔ ۱۹۰

سنایی
ای سنایی دل بدادی در پی دلدار باش دامن او گیر و از هر دو جهان بیزار باش
دل به دست دلبر عیار دادن مر ترا گر نبود از عمری اندر عشق او عیار باش
بر امید آنکه روزی بوس یابی از لبش گر بباید بود عمری در دهان مار باش
چشم را بیدار دار اندر غم او زان کجا دل نداری تا ترا گویم به دل بیدار باش
گر میی خواهی که نوشی صبر کن در صد خمار ور گلی خواهی که بویی در پی صد خار باش
گر نیابی خضروار آب حیات اندر ظلم عیب ناید زان تو در جستن سکندروار باش
شمع با انوار جانانست و تو پروانه ای دشمن جان و غلام شمع با انوار باش
کار پروانه ست گرد شمع خود را سوختن تو نه آخر کمتر از پروانه ای در کار باش
مستی و عشق حقیقی را به هشیاری شمر نزد نادان مست و نزد زیرکان هشیار باش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار بازتابی از مکتب عرفان و سلوکِ عاشقانه است که در آن شاعر، سالک را به پیمودنِ مسیرِ دشوارِ عشق دعوت می‌کند. فضای حاکم بر این ابیات، فضایی است سرشار از توصیه به صبر، تحملِ سختی‌های جان‌کاه، و تسلیمِ مطلق در برابر معشوقِ حقیقی. شاعر تأکید می‌کند که رسیدن به مقصود، جز از راهِ فنای خود و نادیده‌گرفتنِ تعلقاتِ دنیوی ممکن نیست و سالک باید با نگاهی متفاوت از مردمِ ظاهر‌بین، در طلبِ حقیقت بکوشد.

هدفِ غاییِ این کلام، تشویقِ مخاطب به پذیرشِ رنج‌های مسیرِ عاشقی به عنوانِ بهایِ وصال است. شاعر با استفاده از نمادهایِ کلاسیکِ عرفانی همچون پروانه و شمع، آبِ حیات، و تمثیل‌های تاریخی، سعی در تبیینِ این حقیقت دارد که کمالِ انسانی در گروِ سوختنِ هستیِ مجازی در آتشِ عشقِ الهی است تا به هشیاریِ حقیقی و وصالِ یار دست یابد.

معنای روان

ای سنایی دل بدادی در پی دلدار باش دامن او گیر و از هر دو جهان بیزار باش

ای سنایی، اکنون که دل به عشق سپرده‌ای، در پیِ وصالِ دلدار باش. دامنِ همتِ او را رها مکن و نسبت به هر دو جهان (دنیا و آخرت) بی‌اعتنا و فارغ باش.

نکته ادبی: واژه 'بیزار' در اینجا به معنای زهد، تعلق نداشتن و گسستن از غیرِ حق است.

دل به دست دلبر عیار دادن مر ترا گر نبود از عمری اندر عشق او عیار باش

اگر می‌خواهی دل به دلبر عیار و بی‌باک بدهی، این کارِ توست؛ اگر شایستگی و خلوصِ لازم را در طول عمر برای عشق او نداری، دست‌کم بکوش تا در این مسیر، کارکشته و ثابت‌قدم باشی.

نکته ادبی: 'عیار' در لغت به معنای زرِ خالص است و در اینجا استعاره از انسانِ زبده و بااصالت یا بی‌پروا در عشق است.

بر امید آنکه روزی بوس یابی از لبش گر بباید بود عمری در دهان مار باش

به امید آنکه روزی به وصالِ لب‌های او برسی، اگر لازم باشد که عمری را در دهانِ مار (در سختی و خطرِ مرگ‌بار) بگذرانی، چنین کن و ناامید مشو.

نکته ادبی: 'دهان مار' استعاره از مهلکه‌ها و سختی‌های جان‌کاهِ مسیرِ سلوک است که شاعر آن را برای رسیدن به لبِ یار ناچیز می‌شمارد.

چشم را بیدار دار اندر غم او زان کجا دل نداری تا ترا گویم به دل بیدار باش

چشمِ خود را در اندوهِ دوری از او بیدار نگه دار؛ زیرا اکنون که دل را به او سپرده‌ای و در سینه نداری، نمی‌توانم به تو بگویم که دلت را بیدار کن.

نکته ادبی: اشاره به فناءِ قلب و واگذاریِ آن به معشوق؛ یعنی سالک دیگر خود صاحبِ دل نیست تا بتواند آن را بیدار نگه دارد.

گر میی خواهی که نوشی صبر کن در صد خمار ور گلی خواهی که بویی در پی صد خار باش

اگر در آرزوی نوشیدنِ شرابِ وصال هستی، باید صبر پیشه کنی و رنجِ صد خماری را تحمل نمایی؛ همچنان که اگر گلی می‌خواهی، باید رنجِ صد خار را به جان بخری.

نکته ادبی: 'می' و 'گل' استعاره از لذتِ وصال و 'خمار' و 'خار' استعاره از رنج‌ها و آزمون‌هایِ راه است.

گر نیابی خضروار آب حیات اندر ظلم عیب ناید زان تو در جستن سکندروار باش

اگر تو مانندِ خضر نبی در ظلمات به آبِ حیات نرسیدی، عیبی بر تو نیست؛ اما ناامید نباش و در جست‌وجو، همچون اسکندر کوشا و مصمم باش.

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ طلبِ آب حیات؛ خضر به آن دست یافت و اسکندر با وجودِ جست‌وجویِ بسیار ناکام ماند، اما تلاشِ او ستودنی است.

شمع با انوار جانانست و تو پروانه ای دشمن جان و غلام شمع با انوار باش

معشوق مانندِ شمعی روشن است که انوارِ الهی از او می‌تابد و تو همچون پروانه‌ای؛ پس با جانِ خویش (که حجابِ راه است) دشمنی کن و غلامِ این نورِ حقیقت باش.

نکته ادبی: استعاره از شمع به عنوانِ منبعِ نورِ حق و پروانه به عنوانِ سالکِ عاشق.

کار پروانه ست گرد شمع خود را سوختن تو نه آخر کمتر از پروانه ای در کار باش

کارِ پروانه این است که گردِ شمعِ وجودِ محبوب، خود را بسوزاند؛ تو که از پروانه کمتر نیستی، پس به وظیفه‌یِ اصلیِ خود (که فدا کردنِ هستی است) مشغول شو.

نکته ادبی: اشاره به ویژگیِ ذاتیِ پروانه در روایات عرفانی که فدایِ جان را در عشقِ به نورِ شمع می‌داند.

مستی و عشق حقیقی را به هشیاری شمر نزد نادان مست و نزد زیرکان هشیار باش

مستیِ ناشی از عشقِ حقیقی در واقع عینِ هشیاری است؛ پس در نگاهِ نادانان که ظاهر‌بین هستند، مست جلوه کن، اما نزدِ زیرکان و عارفان، هشیار و آگاه باش.

نکته ادبی: پارادوکسِ مستی و هشیاری؛ مستی در اینجا به معنای بی‌خودی از عالمِ ماده و هشیاری به معنای آگاهی به حقیقتِ هستی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره شمع و پروانه

شمع نمادِ جلوه و نورِ حق و پروانه نمادِ جان‌باختگی و بی‌خودیِ سالک است.

تلمیح خضر و اسکندر

اشاره به ماجرای جست‌وجوی آب حیات در ظلمات.

پارادوکس (متناقض‌نما) مستی و هشیاری

ترکیبِ متناقضِ این دو واژه نشان‌دهنده تفاوت نگاهِ عامیانه و عارفانه است.

مبالغه در دهان مار باش

اغراق در تحمل سختی‌ها برای رسیدن به وصال.