دیوان اشعار - غزلیات

سنایی

غزل شمارهٔ ۱۷۸

سنایی
ای یوسف حسن و کشی خورشید خوی خوش سیر از سر برون کن سرکشی امروز با ما باده خور
زین بادهٔ چون ارغوان پر کن سبک رطل گران با ما خور ای جان جهان با ما خور ای بدر پدر
ای خوش لب شیرین زبان خوش خوش در آ اندر میان بگشای ترکش از میان تا در میان بندم کمر
زلفت طراز گوش کن یک نیم ازو گل پوش کن می خواه و چندان نوش کن تا خوانمت تنگ شکر
اکنون طریقی پیش کن تدبیر کار خویش کن در راه عشق این کیش کن ک «المنع کفر بالبشر»
من مدتی کردم حذر از عشقت ای شیرین پسر آخر درآمد دل به سر «جاء القضا عمی البصر»

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل دعوتی است پرشور و عاشقانه از جانب سراینده به معشوق که غرور و تکبر را کنار بگذارد و با پیوستن به فضای بزم عاشقانه، تسلیم تقدیرِ عشق شود. شاعر در این اثر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های لطیفِ مرتبط با جمالِ ظاهری، به تبیینِ ضرورتِ درآمیختنِ روح‌ها در ساحتِ عشق می‌پردازد.

شاعر در این مسیر، میانِ ظواهرِ زیبایِ معشوق (همچون زلف، لب و نگاه) و حقیقتِ عرفانیِ عشق نوسان می‌کند و با استفاده از آموزه‌های اخلاقی و ضرب‌المثل‌های عربی، این پیام را منتقل می‌کند که ستیز با عشق، نوعی کفر و نادانی است و انسانِ عاشق در نهایت چاره‌ای جز تسلیم در برابرِ تقدیرِ ازلیِ عشق ندارد.

معنای روان

ای یوسف حسن و کشی خورشید خوی خوش سیر از سر برون کن سرکشی امروز با ما باده خور

ای کسی که در زیبایی همچون یوسفِ پیامبر هستی و طبعی تابناک و رفتاری دلپذیر داری، غرور و تکبر را از سرِ خود بیرون کن و امروز با من در این بزمِ عاشقانه همراه شو.

نکته ادبی: یوسفِ حسن، تلمیحی است به زیباییِ افسانه‌ای حضرت یوسف و باده در این سیاق، استعاره‌ای از مستیِ عشق و معرفت است.

زین بادهٔ چون ارغوان پر کن سبک رطل گران با ما خور ای جان جهان با ما خور ای بدر پدر

از این شرابِ سرخ‌فام و خوش‌رنگ، پیاله‌های بزرگ را به سرعت پر کن و ای جانِ جهان و ای ماهِ درخشانِ نیاکان، با من این جام را بنوش.

نکته ادبی: ارغوان نمادِ سرخی و نشاط است و بدرِ پدر استعاره‌ای از کمالِ زیبایی و درخششِ بی‌مانندِ معشوق است.

ای خوش لب شیرین زبان خوش خوش در آ اندر میان بگشای ترکش از میان تا در میان بندم کمر

ای کسی که لب‌هایت شیرین و سخنت دلنشین است، آرام و با ناز به میانِ مجلس بیا؛ تیردانِ عشوه و نگاهت را بگشا تا من برای خدمت به تو و همراهی با تو، کمرِ همت ببندم.

نکته ادبی: ترکش در اینجا استعاره‌ای از غمزه یا مژگان است که همچون تیر به دل عاشق می‌نشیند و بستنِ کمر کنایه از آمادگی برای خدمت است.

زلفت طراز گوش کن یک نیم ازو گل پوش کن می خواه و چندان نوش کن تا خوانمت تنگ شکر

گیسوانت را بیارای و بر گوش خود بنشان و نیمی از آن را با گل‌ها تزئین کن، شراب بخواه و آن‌قدر بنوش تا تو را صندوقچه‌ی شکر و شیرین‌سخن بنامم.

نکته ادبی: طراز به معنای آراستن و نقش انداختن است و تنگِ شکر استعاره‌ای از لب‌های شیرینِ معشوق است.

اکنون طریقی پیش کن تدبیر کار خویش کن در راه عشق این کیش کن ک «المنع کفر بالبشر»

حالا راه و رسمِ عاشقی را پیش بگیر و برای سرنوشتِ خود چاره‌ای بیاندیش؛ در طریقتِ عشق این آیین را داشته باش که منع کردن و محروم ساختنِ دیگران از عشق، کفر و ناسپاسی است.

نکته ادبی: عبارتِ عربی المنع کفر بالبشر قاعده‌ای اخلاقی است که امساک از بخششِ محبت را نوعی ناسپاسی می‌داند.

من مدتی کردم حذر از عشقت ای شیرین پسر آخر درآمد دل به سر «جاء القضا عمی البصر»

ای معشوقِ شیرین‌رو، من مدت‌ها از عشقِ تو دوری می‌کردم، اما سرانجام دل به تنگ آمد و تسلیم شد؛ زیرا وقتی تقدیرِ الهی فرا برسد، عقل و بیناییِ انسان از کار می‌افتد.

نکته ادبی: مصرع دوم ضرب‌المثلی عربی است که بر غلبه‌ی تقدیر بر عقلِ جزئی دلالت دارد.

آرایه‌های ادبی

تلمیح یوسف حسن

اشاره به داستان حضرت یوسف و زیباییِ زبانزدِ او.

استعاره ترکش

تشبیه نگاه یا مژگان معشوق به تیر و تیردان (ترکش) برای مجروح کردن دل عاشق.

تضمین المنع کفر بالبشر / جاء القضا عمی البصر

آوردن جملات قصار و ضرب‌المثل‌های عربی در میان ابیات برای تأکید بر محتوا.

کنایه بستن کمر

کنایه از آماده‌باش و کمر همت بستن برای خدمت به معشوق.