دیوان اشعار - غزلیات

سنایی

غزل شمارهٔ ۱۷۷

سنایی
ای سنایی کفر و دین در عاشقی یکسان شمر جان ده اندر عشق و آنگه جان ستان را جان شمر
کفر و ایمان گر به صورت پیش تو حاضر شوند دستگاه کفر بیش از مایهٔ ایمان شمر
ور نمی دانی که خود جانان چه باشد در صفا هر چه آن را از تو بیرون برد آن را آن شمر
چشمهٔ حیوان چه جویی قطره ای آب از نیاز در کنار افشان ز چشم و چشمهٔ حیوان شمر
یوسف گم کرده از نو دیدهٔ شوخی بدوز پوست را بر قالب خود خانهٔ احزان شمر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه، ترسیم‌گر دیدگاه عارفانه سنایی است که در آن، مرزهای ظاهری دین و کفر در برابر حقیقت عشق فرو می‌ریزد. شاعر مخاطب را دعوت می‌کند تا از بند تعلقات و ظواهر رسته و با نثار جان در راه حقیقت، به درک عمیق‌تری از پیوند میان عاشق و معشوق دست یابد.

درون‌مایه اصلی شعر، دعوت به شهود قلبی و عبور از تعاریف قراردادی برای یافتن حقیقتِ هستی است. سنایی با زبانی استعاری، راه رسیدن به سرچشمه‌ی حیات و یافتن معشوق گمشده را نه در بیرون، بلکه در گسستن از خویشتنِ خویش و رهایی از بند تن و دنیا می‌داند.

معنای روان

ای سنایی کفر و دین در عاشقی یکسان شمر جان ده اندر عشق و آنگه جان ستان را جان شمر

ای سنایی، در طریق عشق میان کفر و دین تفاوتی قائل مشو و هر دو را یکی بدان. جان خود را در راه عشق فدا کن و آنگاه دریاب که آن معشوقی که جان تو را می‌ستاند، در واقع حقیقتِ جان و هستی توست.

نکته ادبی: جان‌ستان استعاره از معشوقی است که هستیِ مجازی عاشق را می‌گیرد تا هستیِ حقیقی را به او ببخشد.

کفر و ایمان گر به صورت پیش تو حاضر شوند دستگاه کفر بیش از مایهٔ ایمان شمر

اگر مفاهیم کفر و ایمان در قالب‌های مادی بر تو ظاهر شوند، بدان که عمق و گستره‌ی آن حالتی که تو کفر می‌نامی (رها کردنِ خود و سنت‌ها)، از مایه و اعتبار ایمانِ ظاهری بیشتر است.

نکته ادبی: دستگاه در اینجا به معنای ظرفیت، گستردگی و عمقِ معرفتی به کار رفته است.

ور نمی دانی که خود جانان چه باشد در صفا هر چه آن را از تو بیرون برد آن را آن شمر

اگر هنوز معنای دقیق حقیقتِ معشوق را در عالمِ پاکی و صفا نمی‌دانی، هر چیزی که تو را از بندِ خود و منیت‌ات رها می‌کند و از تو بیرون می‌برد، همان حقیقتِ معشوق بدان.

نکته ادبی: صفا در اینجا به معنی خلوصِ باطن و پیراستگی از کدورتِ نفس است.

چشمهٔ حیوان چه جویی قطره ای آب از نیاز در کنار افشان ز چشم و چشمهٔ حیوان شمر

چرا به دنبال آب حیات در جای دوری می‌گردی؟ قطره اشکی که از سرِ نیاز و فروتنی بر گونه‌ات می‌افتد، همان چشمه‌ی حیات و زندگی جاوید است.

نکته ادبی: چشمه‌ی حیوان یا آب حیات، نماد جاودانگی است که شاعر آن را در گریه‌ی عارفانه و تواضع می‌بیند.

یوسف گم کرده از نو دیدهٔ شوخی بدوز پوست را بر قالب خود خانهٔ احزان شمر

ای کسی که در جستجوی یوسفِ گم‌گشته‌ی (معشوقِ خود) هستی، دیدگانت را از تماشایِ جلوه‌های فریبنده و ظاهریِ دنیا ببند و این بدنِ خاکی را که چون پوستی بر تن توست، زندانِ غم و اندوهِ خویش بدان.

نکته ادبی: یوسفِ گم‌گشته تلمیحی است به داستان یوسف که در اینجا نمادِ معشوقِ غایب و حقیقتِ پنهان است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح چشمه حیوان

اشاره به افسانه‌ی آب حیات که اسکندر در پی آن بود.

تلمیح یوسف گم کرده

اشاره به داستان حضرت یوسف که نمادِ معشوقِ غایب است.

تناقض (پارادوکس) کفر و دین یکسان شمر

درهم‌شکستنِ دو مفهوم متضاد کفر و ایمان در منطقِ عرفانی که هر دو را در برابرِ عظمتِ عشق بی‌اعتبار می‌کند.